من دنبال کار و تو دنبال شوهر!
نويسنده: طهورا فاکر
يکي بود، يکي نبود. روزي روزگاري، در يکي از همين روزگارهاي امروزي ،سه تا دختر خاله کاملاً امروزي زندگي مي کردند. اين دخترخاله ها به رسم فيلم ها و داستان هاي امروزي، همه شان تک فرزند خانواده بودند و به رسم دخترهاي امروزي، همه شان با تلاش و پشتکار زايدالوصفي، پس از شرکت در کانون ها و آزمون ها و غيره و پس از صرف هزينه هاي نجومي از جيب ابوي محترم، در دانشگاه هاي دوردست پيام نور و آزاد و غيرانتفاعي، تحصيلات عاليه را به سرانجام رسانده، به منزل مراجعت فرموده بودند.
از اين جا به بعد قسمت سخت داستان شروع مي شود. همان قسمتي که خانم جوان تحصيل کرده، به حکم يک قانون نانوشته اما محتوم، بايد دنبال شغل باشد و اگر کسي از سر بي تجربگي و دنيا نديدگي از ايشان سئوال کند «چه لزومي دارد سر کار بروي» با يک نگاه عاقل اندر سفيه، که کلي استرس (لطفاً با لهجه صحيح تلفظ شود) به شخص سئوال کننده وارد مي کند، پاسخ مي دهد:« پس اين همه زحمت کشيدم، درس خوندم، مدرک گرفتم که بشينم توي خونه؟ يعني مي گي مدرکم رو قاب کنم بزنم به ديوار؟ يعني مي گي آخرشم فقط بايد کهنه بشورم؟ اينه نگاه شما به زن؟ همين شماهاييد که حقوق زن را پايمال مي کنيد. همين شماهاييد که نمي تونيد تساوي زن و مرد رو بپذيريد. همين شماها...»
و اين جاست که آن سئوال کننده مظلوم، زير انبوهي از سئوالات و ابهامات مدفون شده، ترجيح مي دهد دنيا نديدگي خود را بروز ندهد و ديگر به اين قبيل سئوال ها فکر هم نکند. چرا که سر کار رفتن، يکي از بديهيات اوليه زندگي هر خانم تحصيل کرده اي است! شايد تحصيل در هيچ عرصه ديگري غير از اشتغال خارج از منزل، نشان داده نمي شود. درس خواندن، تأثيري در زندگي شخصي، تربيت فرزند، بينش و بصيرت انسان و هيچ چيز ديگري ندارد!
خلاصه اين دخترخاله هاي قصه ما هم از اين اصل بديهي مطلع و در نتيجه شديداً جوياي شغل بودند.
ـ پري خانوم، به طرز فجيعي معتقد بود که بايد شغلش در ارتباط با رشته تحصيلي اش باشد تا اين همه هزينه و عمري که صرف درس خواندن کرده، هدر نرود. به همين منظور تلاش هاي غير قابل تصوري در اين راستا انجام داد؛ اما چون اين راستا برايش جور نشد؛ مجبور شد راستا را رها کند و از پس از کلي در به دري و به اين و آن سپردن، با مدرک ليسانس «جغرافياي روستايي با گرايش جنگلباني با تأکيد بر رويش درختان نهان دانه» در يک قنادي به عنوان فروشنده مشغول به کار شد.
کارفرماي محترم پري خانوم، به طرز فجيعي معتقد بود که اين کار فروشندگي به هيچ وجه از عهده يک مرد بر نمي آيد و رويکرد امروز جامعه مدرن، ايجاب مي کند که فقط و فقط پري خانوم، با همان مدرک فوق الذکر، بايد پشت ويترين مغازه بايستد!
شادي خانم برعکس پري خانوم، توي قيد و بند مدرک و رشته نبود. از منشي گري خوشش مي آمد و عقيده داشت براي خانوم ها شغل مناسبي است. اما هر جا مي رفت، به دليل نداشتن «ظاهر مناسب» و «روابط عمومي بالا» که دو شرط اساسي منشي هاي خانوم است، پذيرش نمي شد.
البته او هم در راستاي رسيدن به هدف والايي که داشت، تلاش هاي خستگي ناپذيري انجام داد: چندين مورد عمل جراحي زيبايي، انواع خط هاي دائمي و تتو، استفاده خارق العاده از انواع کرم ها، ژل ها، رنگ ها، روغن ها و ... آن قدر به اين تلاش ها ادامه داد تا بالاخره يکي از دو شرط اساسي را دارا شد و با استفاده از روش هايي فوق بشري مثل: آشنا ديدن و زير ميزي و ... به استخدام يک شرکت نائل آمد. اما اين تازه اول ماجرا بود. چون طبيعتاً شرکت مربوطه، شرط دوم را هم از او مي خواست و اين جا بود که شادي خانوم مجبور شد براي بالا بردن سطح روابط عمومي خود، پيش يک منشي با سابقه دوره ببيند. اين که فرکانس و لحن صدايش را در هنگام صحبت با تلفن به چه صورتي بايد تغيير دهد، اين که الفاظ «جان» و «قربون شما» و کلماتي از اين دست را در چه موقعيت هايي به کارگيرد و ...
ـ اما سوسن خانوم... ايشان که از قضاي روزگار، ليسانس خود را در رشته «رايانه» اخذ کرده و اتفاقاً در دانشگاه آزاد شنگول آباد سفلي شاگرد اول هم شده بود، طبيعتاً بايد خيال آسوده تري مي داشت. به همين دليل، اين بانوي تحصيل کرده، بيش تر روي انتخاب همسر از ميان موجودات روبه انقراضي به نام «خواستگار خوب» تمرکز کرده و يافتن شغل را سپرده بود به اين که از شرکت هاي متعددي که در آن ها ثبت نام کرده و مصاحبه داده بود، پاسخي دريافت کند. بالاخره آن روز موعود رسيد. از يک شرکت تماس گرفتند... سوسن خانم سراسيمه خود را به مکان مورد نظر رساند و فرم مهمي را که آينده اش به آن بسته بود در دست گرفت. ناگهان از پشت شيشه، يکي از آن موجودات نادر را که اتفاقاً خيلي هم به ايده آل هايش نزديک بود، مشاهده کرد. همان جواني بود که هفته پيش با مادرش آمده بود خواستگاري.
هيجان زده از مسئول پذيرش پرسيد: ببخشيد، اون آقا هم اين جا کار مي کنن؟
مسئول پذيرش از بالاي عينک نگاهي به اون آقا انداخت و جواب داد: اول قرار بود اين آقا رو براي اين کار استخدام کنيم، ولي وقتي شما اومديد، به ايشون جواب منفي داديم.
ـ چرا؟ چون من شاگرد ممتاز بودم؟ نمره هام بالاتر بود؟
ـ نه. اتفاقاً ايشون شاگرد ممتاز دانشگاه دولتي بود. نمره هايشان هم خيلي بالا بود. تجربه کاري هم داشت.
ـ پس چرا؟
ـ رئيس شرکت اعتقاد دارن براي استخدام، کلاً خانوما اولويت دارن!
ـ چون بهتر کار مي کنن!
ـ نه. خب يه ملاحظاتي هست ديگه ... بگذريم... فرم تون رو تحويل بديد. فردا تشريف بياريد.
سوسن خانوم در حال خارج شدن از دفتر پذيرش، نگاهي به آن موجود نادر انداخت. از آن نگاه هايي که يک خانوم شاغل، به يک خواستگار بي کار مي اندازد. خواستگار بي کار اما اصلاً نگاهش نکرد.در حالي که تصوير وارونه سوسن خانوم روي سنگ هاي صيقلي کف سالن از او دور مي شد، زير لب زمزمه کرد: اگه تو اين جا نيومده بودي، الان من استخدام شده بودم. با هم ازدواج مي کرديم و با کمک هم کاراي شرکت رو به بهترين نحو انجام مي داديم. اما حالا من يه پسر بي کارم و تو يه دختر شاغل. من بايد دنبال کار بگردم و تو دنبال شوهر. پس بگرد تا بگرديم.
منبع:نشريه ديدار آشنا شماره 128
از اين جا به بعد قسمت سخت داستان شروع مي شود. همان قسمتي که خانم جوان تحصيل کرده، به حکم يک قانون نانوشته اما محتوم، بايد دنبال شغل باشد و اگر کسي از سر بي تجربگي و دنيا نديدگي از ايشان سئوال کند «چه لزومي دارد سر کار بروي» با يک نگاه عاقل اندر سفيه، که کلي استرس (لطفاً با لهجه صحيح تلفظ شود) به شخص سئوال کننده وارد مي کند، پاسخ مي دهد:« پس اين همه زحمت کشيدم، درس خوندم، مدرک گرفتم که بشينم توي خونه؟ يعني مي گي مدرکم رو قاب کنم بزنم به ديوار؟ يعني مي گي آخرشم فقط بايد کهنه بشورم؟ اينه نگاه شما به زن؟ همين شماهاييد که حقوق زن را پايمال مي کنيد. همين شماهاييد که نمي تونيد تساوي زن و مرد رو بپذيريد. همين شماها...»
و اين جاست که آن سئوال کننده مظلوم، زير انبوهي از سئوالات و ابهامات مدفون شده، ترجيح مي دهد دنيا نديدگي خود را بروز ندهد و ديگر به اين قبيل سئوال ها فکر هم نکند. چرا که سر کار رفتن، يکي از بديهيات اوليه زندگي هر خانم تحصيل کرده اي است! شايد تحصيل در هيچ عرصه ديگري غير از اشتغال خارج از منزل، نشان داده نمي شود. درس خواندن، تأثيري در زندگي شخصي، تربيت فرزند، بينش و بصيرت انسان و هيچ چيز ديگري ندارد!
خلاصه اين دخترخاله هاي قصه ما هم از اين اصل بديهي مطلع و در نتيجه شديداً جوياي شغل بودند.
ـ پري خانوم، به طرز فجيعي معتقد بود که بايد شغلش در ارتباط با رشته تحصيلي اش باشد تا اين همه هزينه و عمري که صرف درس خواندن کرده، هدر نرود. به همين منظور تلاش هاي غير قابل تصوري در اين راستا انجام داد؛ اما چون اين راستا برايش جور نشد؛ مجبور شد راستا را رها کند و از پس از کلي در به دري و به اين و آن سپردن، با مدرک ليسانس «جغرافياي روستايي با گرايش جنگلباني با تأکيد بر رويش درختان نهان دانه» در يک قنادي به عنوان فروشنده مشغول به کار شد.
کارفرماي محترم پري خانوم، به طرز فجيعي معتقد بود که اين کار فروشندگي به هيچ وجه از عهده يک مرد بر نمي آيد و رويکرد امروز جامعه مدرن، ايجاب مي کند که فقط و فقط پري خانوم، با همان مدرک فوق الذکر، بايد پشت ويترين مغازه بايستد!
شادي خانم برعکس پري خانوم، توي قيد و بند مدرک و رشته نبود. از منشي گري خوشش مي آمد و عقيده داشت براي خانوم ها شغل مناسبي است. اما هر جا مي رفت، به دليل نداشتن «ظاهر مناسب» و «روابط عمومي بالا» که دو شرط اساسي منشي هاي خانوم است، پذيرش نمي شد.
البته او هم در راستاي رسيدن به هدف والايي که داشت، تلاش هاي خستگي ناپذيري انجام داد: چندين مورد عمل جراحي زيبايي، انواع خط هاي دائمي و تتو، استفاده خارق العاده از انواع کرم ها، ژل ها، رنگ ها، روغن ها و ... آن قدر به اين تلاش ها ادامه داد تا بالاخره يکي از دو شرط اساسي را دارا شد و با استفاده از روش هايي فوق بشري مثل: آشنا ديدن و زير ميزي و ... به استخدام يک شرکت نائل آمد. اما اين تازه اول ماجرا بود. چون طبيعتاً شرکت مربوطه، شرط دوم را هم از او مي خواست و اين جا بود که شادي خانوم مجبور شد براي بالا بردن سطح روابط عمومي خود، پيش يک منشي با سابقه دوره ببيند. اين که فرکانس و لحن صدايش را در هنگام صحبت با تلفن به چه صورتي بايد تغيير دهد، اين که الفاظ «جان» و «قربون شما» و کلماتي از اين دست را در چه موقعيت هايي به کارگيرد و ...
ـ اما سوسن خانوم... ايشان که از قضاي روزگار، ليسانس خود را در رشته «رايانه» اخذ کرده و اتفاقاً در دانشگاه آزاد شنگول آباد سفلي شاگرد اول هم شده بود، طبيعتاً بايد خيال آسوده تري مي داشت. به همين دليل، اين بانوي تحصيل کرده، بيش تر روي انتخاب همسر از ميان موجودات روبه انقراضي به نام «خواستگار خوب» تمرکز کرده و يافتن شغل را سپرده بود به اين که از شرکت هاي متعددي که در آن ها ثبت نام کرده و مصاحبه داده بود، پاسخي دريافت کند. بالاخره آن روز موعود رسيد. از يک شرکت تماس گرفتند... سوسن خانم سراسيمه خود را به مکان مورد نظر رساند و فرم مهمي را که آينده اش به آن بسته بود در دست گرفت. ناگهان از پشت شيشه، يکي از آن موجودات نادر را که اتفاقاً خيلي هم به ايده آل هايش نزديک بود، مشاهده کرد. همان جواني بود که هفته پيش با مادرش آمده بود خواستگاري.
هيجان زده از مسئول پذيرش پرسيد: ببخشيد، اون آقا هم اين جا کار مي کنن؟
مسئول پذيرش از بالاي عينک نگاهي به اون آقا انداخت و جواب داد: اول قرار بود اين آقا رو براي اين کار استخدام کنيم، ولي وقتي شما اومديد، به ايشون جواب منفي داديم.
ـ چرا؟ چون من شاگرد ممتاز بودم؟ نمره هام بالاتر بود؟
ـ نه. اتفاقاً ايشون شاگرد ممتاز دانشگاه دولتي بود. نمره هايشان هم خيلي بالا بود. تجربه کاري هم داشت.
ـ پس چرا؟
ـ رئيس شرکت اعتقاد دارن براي استخدام، کلاً خانوما اولويت دارن!
ـ چون بهتر کار مي کنن!
ـ نه. خب يه ملاحظاتي هست ديگه ... بگذريم... فرم تون رو تحويل بديد. فردا تشريف بياريد.
سوسن خانوم در حال خارج شدن از دفتر پذيرش، نگاهي به آن موجود نادر انداخت. از آن نگاه هايي که يک خانوم شاغل، به يک خواستگار بي کار مي اندازد. خواستگار بي کار اما اصلاً نگاهش نکرد.در حالي که تصوير وارونه سوسن خانوم روي سنگ هاي صيقلي کف سالن از او دور مي شد، زير لب زمزمه کرد: اگه تو اين جا نيومده بودي، الان من استخدام شده بودم. با هم ازدواج مي کرديم و با کمک هم کاراي شرکت رو به بهترين نحو انجام مي داديم. اما حالا من يه پسر بي کارم و تو يه دختر شاغل. من بايد دنبال کار بگردم و تو دنبال شوهر. پس بگرد تا بگرديم.
منبع:نشريه ديدار آشنا شماره 128
/ج