گوش سخن شنو کجا ديده اعتبار کو؟
فصلي از کتاب در دست انتشار «غرب و غربزدگي و بحران آن در آخر الزمان کنوني» اثر سيد احمد فرديد
[در اين بيت عربي:]
اذاالمرء کانت له فکره
و في کل شي له عبره
و دو بيت ديگر به فارسي:
ز ديدارت نپوشيدست ديدار
ببين ديدار اگر ديدار داري (سنايي)
کشتي شکستگانيم اي باد شرطه برخيز
باشد که باز بينيم ديدار آشنا را (حافظ)
ديدار دو معني دارد يکي فعل ديدن است. يکي ديدار متعلق ديدار، سابقه فرنگي آن در افلاطون ايده است.
حال ايده هاي افلاطوني که به مثل افلاطوني تعبير کرده اند چيست؟ در ضمن عرايض خود حتما بايستي توضيحاتي در [اين باب بدهم و چنان که رسم بنده است سعي بکنم يادي از هندوستان بکنم [ و اينکه] هندي کلمه ديار چيست؟ از دکارت به اين طرف ديدار، ديدار انسان است. از دکارت به اين طرف در دوره جديد ديار امري قائم به قيام حلولي به نفس است. نه قائم به قيام صدوري. براي ديدار در معارف اسلامي تعبيراتي شده است. يکي عين است و عين ثابت که اين عين ثابت غير از ديدار به معني افلاطوني است تا چه رسد به ديدار خود بنياد جديد، ديداري که رجوع آن به قيام حلولي هر امر به نفس انسان است که در بحران است. ايدئولوژي هاي مختلفي در غرب است چند سال است که اين کلمه ايدئولوژي را با توجه به معني لفظ ديدار به ديدارشناسي ترجمه کرده ام.
به هر حال مي خواهم که مدار عرايض بنده بر يک چيز باشد [و آن] ديدارشناسي اسلامي، ديدارشناسي انقلاب اسلامي [است] متواضعانه و خاشعانه [از] خدا [مي خواهم] که به جاي ايدئولوژي، ديدارشناسي رواج پيدا کند. با اين ديدارشناسي اسلامي ابتدا بايستي که با علم حصولي آن هم علم حصولي فلسفي سعي بشود که خط بطلان بر چهارصد، پانصد سال ديدارشناسي غربي [کشيده شود]؛ همان ديدارشناسي هاي جورواجور خود بنيادانه اي که در زمينه آن فعلا به زبان هاي مختلف غرب مرتب کتاب ها نوشته مي شود و بحث ها مي شود. سمينارها و کنگره ها [برپا مي شود].
در باب پرسش متفقهانه و نه پرسش متعنتانه به مناسبتي با توجه به معني تفقه و فقاهت در جلسه گذشته توضيحاتي دادم. طرداللباب نامي از مارتين هيدگر به ميان آوردم. چون نام هيدگر به ميان آمد امروز مي خواهم در باب هيدگر اجمالا مطالبي عنوان کنم و [در حال حاضر نمي شود هيدگر را درس بدهم ولي مي شود که او را] توضيح کنم. هيدگر (کيست] و تفکر هيدگر چيست؟ تفکر در معني هيدگر چيست؟ همان شخصي که مي گويد آنچه بيشتر براي بشر ضرورت دارد و آنچه هنوز در اين روزگار انديشناک بيشتر از هر چه در خود تفکر [است] اين است که ما فکر نمي کنيم.
اين تفکر چيست؟ بعد از جنگ درسي داشته است تحت عنوان اينکه «تفکر منادي به چيست؟» در جايي مي گويد در [ميان] تمام کتاب هاي من اين کتاب کمتر خوانده شده چرا؟ بنده براي [توضيح] اين بيت را عرض مي کنم.
اذاالمرء کانت له فکره
و في کل شي له عبره
هيدگر جملاتي دارد [که] کلمات فارضه ميان نظم و نثر است شايد [اگر] بعد موقع آن بشود بعضي از جملات آن را توضيح کنم. عنوان آن «فرود نکن» است. از کلمه فراست که معمولا ما آزمايش مي گوييم ولي با توجه به ريشه و اصل کلمه که هيدگر بسيار توجه دارد و اصرار دارد کلماتي [را] که استفاده مي کنيد با توجه به سوابق [آنها] فاقد ذکر و فکر نباشد. بنده [هم] اگر بايستي اين عنوان را ترجمه کنم، مي گويم «عبرت تفکر»، حال عبرت چيست؟ اعتبار چيست؟ به بعد محول مي کنم.
هر گل نوز گلرخي ياد همي کند ولي / گوش سخن شنو کجا ديده اعتبار کو [اما] هيدگر در باب گوش، عقل نيوشا و عقل مسموع چه مي گويد؟ [يا] در مقابل عقل مطبوع و به اصطلاح عقل آسنو خرد و نيوشا خرد يا گئوشه خرد. در جايي مي گويد که اين بشر امروز گوشش کر است. صداي حق را به سر و صداي ماشين مي گيرد. کتاب هاي متعددي در باب هيدگر است. زندگي من با مطالعه فلاسفه بزرگ مثل کانت، هگل گذشته [است]. فهميده يا نفهميده شايد در بعضي موارد به جاي مطالعه [بتوان] بررسي [گفت] و در آخر هم آثار هيدگر [که] بارها و بارها [خوانده ام]. شايد هيدگر مشکل ترين متفکران باشد چون تفکر او، تفکر سعي در گذشت [از] بيش از دوهزار سال تاريخ است. در هر سال يادنامه هايي براي هيدگر نوشته اند [که] بي سابقه است. يک شخص مقالات و کتاب ها و ترجمه هاي چاپ شده درباره هيدگر را جمع کرده [که تعداد آنها] بيش از سه هزار شماره است. چرا اينطور است؟ و با اينکه درباره هيدگر مرتب در دانشگاه هاي نه تنها آلمان بلکه در دانشگاه هاي ديگر هر روز کلاس هاي درس تشکيل مي شود، باز هم هيدگر از نظر حوالت تاريخي آخرالزمان نيست انگارانه در حاشيه است؟
قصد بنده اين [است] که با بيان کتاب هاي هرمنوتيک روش تفقه هيدگر و بعد ديدارشناسي اسلامي [را بيان کنم]. [در ابتداي جلسه عباراتي را مطرح کرده ام که] بنده غير نبايد بود براي اينکه ما آزاد آفريده شده ايم. آزادي، تاريخي است. هر دوره اي انسان بنده اسمي است و در ذيل اين بندگي مختار است. بعد همواره حوالت چنين مي شود که [از] اسم سابق آزاد شود و آزاد که شد مستلزم بندگي اسم لاحق است و در ذيل اين بندگي [نيز] مختار [است] حال در باب آزادي با طرح اين پرسش «سل تفقها لا تسئل تعنتا» توضيح خواهم کرد که مشروطه چه بود؟ آزادي و آزاديخواهي چه بود؟ تا چه اندازه آزاديخواهي هاي جورواجور غرب و از آنجا آزادي ها و آزادي خواهي هاي بعد از مشروطه مستلزم آزادي از اسم الله و بندگي اسم ديگر و در ذيل آن هم اختيار است. تاريخ چهارصد سال غرب تاريخ خودپرستي است. بندگي خود است و در ذيل آن آزادي و اختيار لازم است، مسائل اساسي آزادي و اختيار، جبر، تفويض، کسب و بي اختياري [را طرح کنم]. اگر حوالت چنين آمده باشد که اين عرايض ادامه پيدا کند با توجه به «سل تفقها و لا تسئل تعنتا» بدون اينکه مدعي باشم طرح مسائل بنده تا آنجا که غرب زده مضاعف هستم تعنت زده [نباشد]. [حال اين کلمات را] ملاحظه مي فرماييد.
[سوبژکتيته subjectivite - ابژکتيته objectite]
[سوبژکتيويتيته - ابژکتيويتيته]
[سوبژکتيويته subjectivite - ابژکتيويته objectivite] [سوبژکتوم subjectum - ابژکتوم objectum که لاتيني است.]
[سوبژکتيو subjective - ابژکتيو objecteh]
[سوبژکتيويسم subjectivisme - ابژکتيويسم objectivisme] دو جهت داريم که يک جهت قبل از دوره جديد [که] عنوان گذاشتم سوبژکتوآليته subjectvalite [و اين] حوالت تاريخي قبل از دوره جديد بوده و از آنجا سوبژکتوآل subjectue سوبژ کتواِل subjectvel و در ذيل آن سوبژکتوآليسم، ابژکتوآليسم. اين معني در فلسفه و حکمت اسلامي چه بوده؟ در قرون وسطي چه بوده؟ هيچ گاه در دوره اسلام براي اينکه اسم ديگري بوده، هيچگاه سوبژ کتواليته قرون وسطي يا دوره اسلام به سوبژکتيويته و ابژکتيويته انقلاب پيدا نکرده بود و از آنجا سوبژکتيو و ابژ کتيو و در پايان هم [به] سوبژکتيويسم و ابژکتيويسم [که] امروز [به] ذهني و عيني ترجمه مي کنم. حتي ذهن [را] که قوه ادراک و معلومات حصولي نه حضوري است، اعم از حضور و حصول مي گيريم، در حکمت اسلامي حضور [به اين معني] نگفته اند [چون] علم حضوري که ذهني نيست، علم حضوري است. در باب بحث وجود ذهني و عيني چه دقت هايي که شده، حتي بعد از صدرالمتألهين در کتب قم در مبحث وجود ذهني و عيني، به معني دوره قبل از تماس با غرب و ترجمه آبژکتيو و سوبژکتيو به عيني و ذهني (مطالب بسياري] موجود است. ما امروز ذهني و عيني مي گوييم.
کتاب هايي که عموما ذهني مي گويند فورا در مقابل آن سوبژکتيو و در مقابل ابژکتيو فورا عيني مي گذارند. آيا معناي اعيان اشياء و عين، در هزار سال تاريخ اسلام عبارت از ابژکتيو بوده است؟ نه، نه، نه. پيداست از ميان متفقهان امروز کسي که ذهني و عيني مي گويد، به سوق فطرت جهت او جهت سوبژکتيو و ابژکتيو غربي نيست. اين کلمه از زبان لاتيني آمده [در] ترجمه هاي فلسفي زبان عربي [که] بيشتر کلمات [آن] با يوناني تناسب دارد. البته در زبان فارسي کلماتي هست که گاهي مستقيما مي شود به لاتيني برد. بنده در اينجا کلمات لاتيني [را] به يوناني نبرده ام [تا بيان کنم] که در يونان به جاي سوبژکتوم و ابژکتوم چيست؟ چون شايد براي کساني دشوار مي شد. حال بعد از طرح اين مقدمه عرض مي کنم که سوژه در اسلام موضوع گفته شده است. موضوع هم چند معني دارد، مي دانيم که موضوع علم به دو معناست. يکي موضوع علم مدون، يکي موضوع علم که انسان است مقابل آن مورد [و] متعلق است. نهايت آنکه به جهاني در فلسفه و حکمت اسلام موضوع حس حاس [و] مورد حس معمولا محسوس گفته شده است.
[به] موضوع خيال متخيل گفته شده و متعلق آن مورد خيال مي شود و همينطور مورد عاقل، معقول. اما آيا حضور هم مورد دارد؟ آيا در علم حضوري، عالم حضور و معلوم حضور مي آيد؟ حال نسبت بين عالم حضوري و معلوم حضوري چيست؟ باز بنده بايد اين مطلب بسيار دقيق را براي بعد محول بدارم که با همه دقت خيلي هم ساده است.
موضوع و محمول هم مي گوييم [در باب] موضوع در معارف اسلامي به کتاب ها و فرهنگ ها مراجعه کنيد تا معاني مختلف آن به آساني معلوم شود که چيست و عجب اين است که بعد از اينکه کتاب هاي غربي ترجمه مي شود [گاهي] پرسش از موضوعات علوم از راه پوزتيويسم positivisme [طرح] مي شود که اين بي معني است.
علم موضوع و مسائل دارد و مسائل از عوارض ذاتي آن است. حالا نسبت اين عوارض ذاتي به موضوع چيست؟ در کتاب هاي قديم شروح مثلا [شوارق] ببينيد چقدر باريک انديشي [هاي] به جا شده است که در آن لاهيجي با دقت خاصي وارد [مطلب] شده، در دوره گذشته موضوع، معاني مختلفي داشته يکي از معاني آن موضوع علم است که انسان است.
آيا اين [علم] که موضوع آن انسان است، جوهر است [يا] عرض؟ چيست؟ از صدرالمتألهين شيرازي يک تعالي پيدا مي شود و اساسا انسان [که] موضوع علم است از جوهر تعالي پيدا مي کند و به وجود مي رود.
در دوره جديد انقلاب پيدا مي شود و از خصوصيات دوره جديد [و حوالت آن] اين است که تعالي وجود از جوهر و عرض فراموش مي شود و آنچه هست معقولات، اعم از جوهر و عرض است. تازه در قرن نوزدهم و بيستم شروع [به] بحث [از] وجود و موجود به عنوان جوهر و عرض [و فرق آنها با هم مي شود] با تعبيراتي که دارند [هم چنين در باب] تعالي وجود [و اينکه] چه نسبتي ميان مقولات و وجود اعم از اينکه جوهر و اقسام آن و اعراض باشد. قبول بفرماييد کار بنده اين بوده است که تاريخ فلسفه [که قبلا] خوانده بودم را از نو شروع کنم به خواندن.
جواني من با طرح بحث غربزدگي مضاعف شروع شد و الآن مدعي نيستم که با حضور از غربزدگي گذشته ام، ولي با علم حصولي حکمي طرح مسائل مي کنم و غربزدگي را طرح مي کنم. در قديم جوهر، موضوع اعراضي است که عارض بر اين جوهر است، به اين عنوان عرض معروض مي شود. دوره جديد با دکارت يک انقلاب پيدا مي شود. حوالت تاريخ [اين] است [که] موضوع علم به عنوان انسان اصالت پيدا مي کند. اين انسان است که موضوع هر امري است، حتي موضوع براي اينکه اشاره اي به خدا [بشود]؛ اين را من به خود بنيادي جديد [و] به موضوعيت نفساني تعبير مي کنم. بسيار خوب [در گذشته هم] نفسانيت بوده است ولي در مقابل آن هم همواره گفته اند بايد از نفسانيت گذشت.
در ره نفس کزو سينه ما بتکده شد
تير آهي بگشاييم و غزائي بکنيم
جهاد غزاست؛ غزاي اصغر و اکبر که معلوم است در زمان حافظ وقت غزاي اصغر نرسيده بود [و] جهت بيشتر به غزاي اکبر بوده است. خودپرستي بوده اما ابياتي و کلماتي [هم بوده تا] انسان با خود جهاد کند.
به مي پرستي از آن نقش خود بر آب زدم
که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن
يا ابيات ديگري که در جلسه گذشته از حافظ کلام الله مجيد خواندم.
مادر بت ها بت نفس شماست
زانکه آن بت مار و اين بت اژدهاست
مار، بت دوره گذشته، به اژدهاي موضوعيت نفساني، انقلاب پيدا مي کند. اين حوالت تاريخي جديد است که فعلا در بحران است. حالا ممکن است گفته شود تو گفته اي بالاي چشم اسپينوزا ابروست. تمام اسم و فعل و حرف [اعم از اينکه] اسپينوزا باشد، هگل يا ديگران رجوع همه و همه به اژدهاي موضوعيت نفساني است. در جلسه گذشته عرض کردم شخصي کتابي نوشته است به عنوان «انسان در فتنه و فسون نقوش» (Menschim Bannder Bilder Der)
(Leist,Fritz) اين نقوش چهارصد پانصد سال تاريخ همان نقوش موضوعيت نفساني است که در بحران است. سوبژکتيويسم به معني اعم لفظ، موضوعيت و مقابل آن ابژکتيويسم، مورديت مي شود. هر موضوعي را موردي است. نمي شود موضوع باشد و مورد نباشد. هر موردي را موضوعي است. يک پلي است که يک طرف آن موضوع [و] يک طرف ديگر مورد است. يکي بيشتر به موضوع و يکي به مورد و متعلق تکيه مي کند. هر عاقلي را معقولي و هر حاسي را محسوسي است. اين دو تا متضايف است. مقام فناي از اين عالم و معلوم، مقام کمال انساني است [که] دوباره انسان به جاي خود و به اصطلاح در قرب نوافل فرو مي افتد. خب موضوع مي آيد و مورد، هر دو در علوم تعريف مي شوند.
علوم جديد حاصل آخرين مرحله تمام تاريخ چهارصد سال است که آن عبارت از موضوعيت و مورديت نفساني است. دل بنده قابليت اينکه پر از خون باشد، ندارد ولي چه کنم که بالاخره حوالت اين بوده که گاهي شب ها [که] بهترين اوقات بنده [نيز] هست، کتاب هاي غربي را مطالعه کنم و در عين [اينکه] مطالعه [آن کتاب ها] تضييع وقت اصيل هم هست، هنوز مشغول مطالعه، بررسي يا تتبع اين کتاب ها هستم که علامگي بورزم. در جايي علامگي دوره جديد غربزده را به علامگي که تتبع تاريخي کرده اند اصطلاح کرده ام، علامگان گفته ام. از تقي زاده [تا] ديگران و ديگران که نام نمي برم، علامگي دوره اسلام ربطي به علامگي دوره اخير ندارد. علامگي غربزده مضاعف فاقد ذکر و فکر مبتني بر موضوعيت نفساني، بدون آنکه بداند موضوعيت نفساني چيست. عرض کردم ابتدا در کتاب هايي که به عنوان
علم الاشياء براي بچه ها ترجمه کرده اند... اول اين کتاب ها معمولا مي گويند مثلا: ابژه علم اشياء است، ابژه به معني مورد [است] چون موضوع علم را تحت تأثير پوزيتيويسم - که ما کار به موضوع علوم نداريم - ابژه گفته اند. ابژه به موضوع ترجمه شده، حوالت است. ترجمه اين سوژه و ابژه همواره غلط يا صحيح، مصري ها همين طور هستند. ابژه را موضوع گفته اند. بعد در قافيه گير کرده سوژه [را] ذات گفته اند حال آنکه سوژه موضوع و ابژه متعلق علم [و] مورد علم مي شود. [اينجا] مسأله عبارت از اشتغال به الفاظ نيست. تعاطي کلمات غير از اشتغال به الفاظ است. حالا ما هم چنان موضوع مي گوييم و ترجمه ها با ابژه است فقط بنده اصرار داشتم که اين اصطلاحات را از هم جدا [کنم]. بعضي ها توجه دارند و موضوع را به جاي ابژه بکار نمي برند. تفکر موضوعي صحيح است ولي حوالت در بحران چنين است که تفکر مبتني بر موضوعيت نفساني است. دوره قديم موضوع هست، موضوعيت [و] مورديت [هم] هست. قول به اصالت مورد هم هست. انقلاب جديد اين است که اسم مي رود، اسم قرون وسطي که ممسوخ هم هست يک دفعه [و] بغتتا مي رود و با آزادي از گذشته موضوعيت نفساني اصالت پيدا مي کند. من که عبارت از انانيت نفساني نيست.
انانيت مبتني بر موضوعيت نفساني است. فکر مي کنم با چه فکري؟ با فکر مبتني بر موضوعيت نفساني، پس هم هستم [که اين] خود اثباتي مطلق مبتني بر موضوعيت نفساني [است] که با توجه به ريشه کلمه خود بنياد، مي گويم خود بنيادي، که [ما با ترجمه] سوبژکتيو و ابژکتيو [به] عيني و ذهني خود را راحت مي کنيم. حالا کار عيني و ذهني به جايي کشيده که [مي گوييم] عيني فکر نکن، سوبژکتيو فکر کن - ذهني - و ذهني هم گاهي به معنوي [تعبير] مي شود. مصري ها که ترجمه کرده اند ديگر همه چيز ذهن و عين شده. [در] مولانا يا حافظ هم مثلا ذهنيت مولانا شده. کجا اصلا در حافظ کلمه ذهن آمده. ذهن و عين در مقام علم حصولي درست است ولي [در] مقامي که انسان حد نهايت توحيد پيدا مي کند، در آن وقت، در آن دل شب و در آن قرب فرائض، اوقاتي است که ذهن و عين به معناي شريف دوره حکمت اسلامي، اعم از فلسفه و حکمت و اقسام آن و همچنين به منقول برمي گردد. حالا نمي دانم تا چه اندازه در علم اصول، ذهن و عين آمده [آن] مسأله ديگري است. در متون اسلامي حکمت را دو قسم کرده اند حکمت عقلي و نقلي. حال چه نسبتي ميان عقل و نقل است؟ [در] بحث عقل و نقل غربي ها هم سخن هاي فراوان دارند جاي آن است که همه ما متفقهانه و با سعي در تفقه به معني عام لفظ [ببينيم] چه نسبتي بين عقل و نقل است که همه و از جمله شهيد مطهري با تعمق و تفکر طرح کرده اند. در باب شهيد مطهري بعد در جايي با خشيت به سخنان ايشان استشهاد خواهم کرد. از اشخاص ديگر [فعلا] نام نمي برم ولي من با اين سن و سالم در شب ها که اوقات خوش و به اعتباري ناخوش است توجه به عربزدگي مضاعف در جهان امروز مي کنم و سال هاست که سعي مي کنم فهميده و نفهميده با مراجعه به تفاسير کلام الله مجيد از يک طرف و نهج البلاغه از سوي ديگر کسب فيض بکنم. باز در باب سوبژکتيو و ابژکتيو امروز در عصر حاضر خوشبختانه در غرب خبر است. اصلا اين تخت و تاج ظلم و جور و غربزدگي مضاعف آخرالزمان سخت در تزلزل است. در ميان خود آنها مرتب درباره سوبژکتيويسم و ابژکتيويسم کتاب مي نويسند. [قبلا] اسم از هيدگر بردم، بعد در باب خصوص نظر هيدگر و ديگرعنوان: جهاني در قالب زبانعنوان: جهاني در قالب زبانان [درباره] سوبژکتيويته [توضيح خواهم کرد]. [فعلا لازم مي دانم کتاب هايي را معرفي کنم. قبل از آنکه وارد [اين مطلب] شوم، قبل از همه [مسئله] خدا و [نظر] هيدگر است. تمام درد هيدگر از وقتي که وجود و زمان را نوشته يک چيز است [و آن اين است که] خدا در پانصد سال تاريخي غرب غايب است. در آثار اخير او همه دريافتند که درد هيدگر درد دين بوده است. الآن کتاب هايي در باب خدا و هيدگر نوشته مي شود و کنگره هايي درباره تئولوژي، خداشناسي طبيعي از يک طرف [و] خداشناسي ملتزم به وحي [از سوي ديگر] در تفکر هيدگر تشکيل مي شود. آخرين مصاحبه اي که از هيدگر در اشپيگل شد جمله اي معروف دارد:
nur noch ein Gottkann uns retten:«تنها باز خداي واحد است که ما را از اين روزگار عسرت خلاصي خواهد بخشيد» که ما را از اين نيست انگاري و ظلمات آخرالزمان رستگار خواهد کرد. عرض کردم در باب هيدگر زياد کتاب نوشته شده است. [با توجه به] شعار لاتکن عبد غيرک لقد جعلک الله حرا تا آنجا که توجه دارم بنده غير معني ندارد.
خدا نکند هيدگر بنده شود - معبود هيدگر، معبود فلان، معبود فلان - اين با حوالت تاريخي غرب جور مي آيد، براي اينکه انسان ها در اين سوبژکتيويته و ابژکتيويته [و] در اين موضوعيت نفساني و مورديت نفساني عابد و معبود يکديگرند. بعد نسبت ميان خواجگي و بندگي [را توضيح خواهم کرد] در غرب آن مي خواهد معبود باشد بعد با ديگري مي جنگد، نوبت آن يکي [هم] عوض مي شود.
بارها گفته ام در اين فيلم هاي آمريکايي ديده ايد دو نفر با هم مي جنگند، يکي ديگري را با مشت مي زند و مي کوبد و او ابژکتيويته مي شود آن يکي بلند مي شود. سوبژکتيويته مي شود - عابد و معبود - رجوع اين معبوديت و عابديت هر دو به خود انسان است اعم از اينکه اين عابديت و معبوديت اناني يا نحناني باشد. اين بشر غرب افتاده در منجلاب مائي و مني است آن هم مائي و مني خود مضاعف [و] نه تنها نفسانيت.
در بحر ماني و مني افتاده ام بيار
مي تا خلاص بخشدم از مائي و مني
در بحر نفسانيت اناني و نحناني افتاده ام بيار تا خلاصي بخشم از مائي و مني. در منجلاب مائي و مني مبتني بر موضوعيت نفساني افتاده ام بيار مي تا از اين موضوعيت نفساني خلاصي بخشم. کتب متعدد بعد از مرگ هيدگر نوشته شده يکي عبارت از يادنامه هيدگرا است. [در] يادنامه هيدگر عده متعدد و اشخاص معروفي شرکت کرده اند [که] 36 نفر هستند، از اين [تعداد] دو نفر چيني، دو نفر ژاپني و يک نفر هم هندي است.
بقيه اروپائي و غربي هستند يکي از [آنها فردي است] که اصلا شاگرد هيدگر نبوده ولي مرد بسيار فاضلي به نام ريموند و پانيکار Raimundo Panikkar» است [او] يکي از متبحرين اشخاص در تفکر هند است و کتاب هاي متعددي دارد. برخورد و گفت و گوها [ي خود] با هيدگر [را در کتابي] نقل مي کند از جمله مي گويد که در سال 1954 به فرايبورگ رفتم و يک سخنراني کردم که عنوان آن «sunde des Abendlandes die kulturelle» است؛ «معصيت فرهنگي غرب». هيدگر پسنديد و خوشش آمد از اين گفته هايي که نبوده بود بعد مفاد آن را لازم بود بشناسيم و بعد مي گويد توسط ماکس مولر با هيدگر نزديک شديم و بارها نشستيم و گفت و گو کرديم و من توضيح کردم آنچه که تو به نام Sein مي گويي خيلي آسانتر مي شود با sat هندي مقايسه کرد تا دوره جديد. از همين جا بگويم, being,sein etre غير از اگزيستانس است. امروز ما اگريستانس را به وجود ترجمه مي کنيم از فرط معلومات مبتني بر ذکر و فکر يا موضوعيت نفساني! چه عرض کنم؟ در اينجا نکته اي را يادآور مي شوم و آن يک جمله اي است که عرض کردم بعد از مرگ هيدگر نشر پيدا کرد [زيرا] وصيت کرده بود که قبل از مرگ من مصاحبه با اشپيگل را نشر ندهيد. شايد بعد مصاحبه با اشپيگل را بياورم و موخره اي که برادرش نوشته توضيح دهم در باب نسبت هايي که به هيدگر داده شده و درباره ارتباط او با نازي ها در چند ماهي که رئيس دانشگاه بود الآن پرونده اين مسأله مختوم است.
معلوم است تبليغات و صهيونيت در اين مسأله وجود دارد. [پانيکار] در آخر مي گويد وقتي مدتي نشستيم و صحبت کرديم تا دم در براي بدرقه آمد و در را که باز کرد و مقداري دور شدم دست خود را بلند کرد و گفت: retten nur noch ein Gottkann uns يادم نيست که گفت فقط خداست [يا] فقط خداي معهود. يا يک خدا است بدون آنکه تفسير کند. سال 1954 بود حالا مقايسه کنيد با اين بي آزرمي، بي آزرمي کم است که من به ژان پل سارتر کاريته لاتني نسبت دهم همينطور برداشته در تقسيم افراد هيدگر را مثل خود [قلمداد] کرده است - اين بيچاره بدبخت افتاده در منجلاب موضوعيت نفساني فاقد ذکر و فکر - [به اينکه] هيدگر آته ايست است و خدا را قبول ندارد من هم خدا را قبول ندارم [و] عده اي ديگر را تقسيم کرده مثلا گابريل مارسل خدا را قبول دارد. اين اگزيستانسياليسم ژان پل سارتر در اين مملکت تأثير بدي کرده است.
[براي روشن شدن] بايد بنده بيايم اين کتاب [را که] قردي گرانه! به فارسي ترجمه شده [و هر کجاي آن مي بيند نوشته شده] که هيدگر آته است [توضيح بدهم]. ژان پل سارتر شاهد اين ترجمه اي است که تا قم هم رفته - پرتاب شده - اگر فرصت شد [بايد] براي شما بگويم [تا] روشن [شود] که اگزيستانسياليسم ژان پل سارتر چيست.
هيدگر کتابي دارد که بعد از نوشتن آن ژان بوفره مي رود از او سوال مي کند و بعد در «نامه اي در باب اومانيسم و هيدگر» روشن مي کند که هيدگر مي گويد: «اسم و فعل و حرف ژان پل سارتر به من ربطي ندارد و تمام وجود من گذشت از پانصد سال اومانيسم غربي است و ديگر اومانيسم را نمي شود برگرداند» بعد مي گويد: «سارتر [پيرو] اومانيسم (اصالت ناس) مي شود» نه خير، «اصالت نسناس» و اصالت «قرده خاسئين» است. دانستن اينها آسان نيست و درس خواندن مي خواهد حداقل کتاب هيدگر [به نام] «نامه اي در باب اومانيسم» را نخوانده بودند. در متن آلماني آن جمله فرانسوي سارتر را نقل مي کند. در آن کتاب اگزيستانسياليسم إتان اومانيسم - موضوعيت نفساني انساني - يک اومانيسم ميان اومانيسم هاي ديگر است. معلوم است که [حقيقت] مسيحيت اومانيستي نيست. مسيحيت جديد اومانيستي است، نه مسيحيت قرون وسطي که انسان مظهر اسم ديگري بوده است. اسلام که هيچ [جاي خود دارد] قبل از اينکه اين جمله را نقل کنم کلمه اومانيسم را مي گويم يک ردپايي از بنده باقي بماند ان شاءالله و توجه پيدا شود که ديگر کسي اومانيسم را به انسان دوستي ترجمه نکند.
اومانيسم يعني مذهب اصالت بشر و [آيين و] تأدبي که در دوره قرون وسطي بيان مي شود همه نسخ مي شود و انسان جايش را مي گيرد و اصالت موضوعيت نفساني و مورديت نفساني مي شود. در باب اومانيسم، هيدگر دو جمله نقل مي کند و مي گويد: " اگر اين آقا به اسم و فعل و حرف من - هيدگر - توجه مي کرد اولا نمي آمد مرا بي خدا [قلمداد] کند " البته اشاره اي مي کند و رد مي شود. " ژان پل سارترمي گويد: «ما در مقامي و سطحي هستيم که آنچه اصالت دارد بشرها هستند» اصلا کتب مطالعه نمي شود آقا - سارتر - اگر اسم و فعل و حرف مرا دريافت کرده بود، بايد مي گفت: ما در مقامي هستيم که آنچه اصالت دارد وجود است، إتر etre است، به آلماني Sein و به انگليسي Being نه اگزيستانس، " بعد هم توضيحاتي مي دهد ببينيد که فرق از کجا تا به کجاست.
حالا اصالت وجود هيدگر با فلاسفه، با صدرالمتألهين با ديگران چه جهات اختلافي و چه جهات اشتراکي دارد اين را براي آينده محول مي کنم.
مرادم اين بود وقتم دارد تمام مي شود. از دو کتاب اينجا ياد مي کنم. يکي به اسم «گذشت از تفکر مبتني بر موضوعيت و مورديت نفساني به عنوان مسأله فلسفي و خداشناسي ديني *». در اين کتاب اسم بيست نفر را برده که ذکر مي کنم هيدگر ياسپرس، مارسل، مارتين بوبر يهودي، ارنست بلوخ يهودي، آدرنو يهودي، گادامر، ويتگنشتاين، فورل، اميل برونر و بولتمن و... الآن همواره دارند در باب گذشت از خودبنيادي کتاب مي نويسند. کتاب ديگر به اسم «سوبژ کتيويته يا موضوعيت نفساني و وجود **» است و عنوان فرعي آن «هيئت تأليفي هگل به عنوان يک مرحله تاريخي نظر در وجود» است. اگر هيدگر نبود چنين کتاب هايي نوشته نمي شد. بنده در باب هگل و تماميت خودبنيادي هگل در سوبژ کتيويته و ابژکتيويته بارها گفته ام هگل خانم الفلاسفه خودبنياد جديد است. عرايض بنده [در اين جلسه] تمام شد. همه را به انقلاب جمهوري اسلامي به جهاد اصغر و اکبر با موضوعيت نفساني مي سپارم. در ره نفس کزو سينه ما بتکده شد / تير آهي بگشائيم و غزائي بکنيم. با ابتداي به جمهوري اسلامي جهاد اصغر و اکبر [کنيم] در ره موضوعيت نفساني کزو سينه کره ارض بتکده شد که [هم اکنون] در بحران است. و السلام عليکم و رحمه الله و برکاته.
* Die uberwindung des subjekt - objekt - denkens als philoso phisches und the ologisches problem - Heidegger - jaspers - Marcel - Martin Buber - Ernst Bloch - Adorno - Gadamer - Wittgenstein - Forell - ...
** Subjektivitat und sein. Das Hegelsche System als ein geschichtliches Stadium der Durchsichtauf Sein.
منبع: خردنامه همشهري ش 64