روي ماه خداوند را ببوس!
خلاصه داستان
در پايان داستان علي به يونس پيشنهاد مي دهد که وجود خدا را در ميان دست هاي بچه ها، نگاه ها و رفتار آنها جست و جو کند. يونس به کودکي کمک مي کند تا بادبادکش را هوا کند و کودک خوشحال مي شود که « بادبادکش به آسمان رسيده است، به خدا.»
داستان روي ماه خداوند را ببوس احتمالاً در نگاه اول مناسب براي يک اقتباس سينمايي به نظر نمي آيد. مهم ترين دليل آن وجود شخصيت هاي درون گرايي است که در نسل جوان امروز کمتر يافت مي شود. گويا شخصيت هاي اين داستان بلند مربوط به نيم نسل قبل هستند و البته آن هم از طبقه نيمه روشنفکر جامعه. انگار همه در گوشه و کنار تهران بزرگ مي پلکند. اثري از بيکاري، اعتياد، فقر، فحشا، مشکلات اقتصادي طبقه متوسط و... در زندگي آنها مشاهده نمي شود. اساساً ناملايمات بيروني زندگي در بستر کلي رمان جريان ندارد. رويدادها در درون آدم ها مي گذرد نه در وقايع و رخدادهاي زندگي بيرونيشان. اين درون گرايي باعث شده آدم هاي داستان بيشتر به واگويه هاي طولاني يا ديالوگ هاي مفصل براي ارائه نظراتشان پناه ببرند که البه خصيصه اي منفي براي يک اثر مکتوب نيست اما در سينما که امروزه کاملاً بر پايه تصوير استوار است، ديالوگ هاي طولاني که بيشتر شکل و شمايل بحث هاي فلسفي دارند تا برقراري ارتباط دروني ميان دو کاراکتر، حوصله تماشاچي را سر مي برد.
اما در روي ماه خداوند... وجود شخصيت هاي جذاب و دوست داشتني اين اجازه را مي دهد که فيلمنامه نويس عناصر دراماتيک را از ميان ديالوگ ها بيرون کشيده و فيلمنامه اي صرفاً بر اساس منطق آنها بنويسد.
روي ماه خداوند...از عناصر دراماتيک مورد نياز يک فيلمنامه سينمايي بي بهره نيست. مهم ترين نکته براي اقتباس از آن پيدا کردن خط اصلي قصه از لابه لاي خطوط داستاني و غيرداستاني مهم و البته هزار و يک مسئله کم اهميت رو به روست. مسائل مهم او عبارتند از: 1.پيدا کردن کليدي براي قفل درهاي بسته علل خودکشي دکتر پارسا 2.به پايان بردن پايان نامه و ازدواج با سايه 3.شک در وجود خدا. مسئله شک در وجود خدا اول از همه در داستان مطرح مي شود. با ورود مهرداد-دوست پونس-به ايران که همسرش-جوليا-سرطان دارد اين شک با ديالوگي از زبان جوليا در خاطرات مهرداد معرفي مي شود. « بهترين فرض اينه که خدايي در کار نباشه چون فقط در اين صورته که مجبور نيستيم گناه وجود بيماري هاي لاعلاج رو به گردن او بندازيم.» البته جولياي مهرداد در جاي ديگر نيز بازگوي شک يونس مي شود آنجا که يونس زندگي با فرض وجود خدا را با فرض نبودن خدا مقايسه مي کند و مهرداد مي گويد: « جوليا به خيلي از اين سؤال ها مي گه سؤال وحشتناک» (ص26 و ص 27) اين ديالوگ ها خواننده را به فکر وا مي دارد و باعث مي شود که وقتي چند فصل جلوتر با شک يونس آشنا مي شود او را بهتر همراهي مي کند . شايد اين که آيا خدا وجود دارد يا نه؟ نتواند عامل محرکي براي پيشبرد شخصيت در طول يک داستان سينمايي باشد اما به هر حال مهم ترين مسئله کنوني زندگي يونس، همين است. «اين سؤال حتي از اين تز لعنتي و دليل خودکشي پارسا و خيلي چيزهاي ديگه هم براي من مهم تره» يا «حتي يک معجزه هم رخ نمي ده.» و به دنبال اين گفت و گو، صحبت طولاني بين يونس و مهرداد در اين باره در مي گيرد که تمام درونيات يونس را در اين لحظه بيرون مي ريزد. درونياتي که مربوط به ذهن هوشيار اوست. صحنه اي که دختر مهرداد پس از چند سؤال کودکانه دوست داشتني به اين نتيجه مي رسد که خدا حتماً مي تواند حال مادرش را خوب کند يکي از تأثير گذارترين و تصويري ترين بخش هايي است که بيننده را همراه با يونس به تفکر وا مي دارد و اتفاقاً با پيام پايان داستان که بايد خدا را در جملات و حرکات کودکان ديد در عين هم خواني، تعارض دارد. به نظر مي رسد مسئله شک، تنها تم فيلمنامه بر گرفته از اين داستان باشد چرا که همه وقايع در نهايت با اين تم گرد هم مي آيند. ازدواج يونس و سايه، مسئله مهرداد که همان بيماري همسرش است، خودکشي دکتر پارسا که به دليل نگاه پوچ گراي او به زندگي بوده است. اما به عنوان هدف اصلي شخصيت که بايد فيلمنامه را جذاب و دراماتيک پيش برد، انتخاب مناسبي به نظر نمي آيد. فيلمنامه با محوريت علل خودکشي دکتر پارسا بهترين شکل خود را پيدا مي کند. در اين صورت مدل فيلمنامه بيشتر شبيه به فيلم هاي کارآگاهي مي شود که يک پليس، کارآگاه يا وکيل براي کشف راز يک قتل ( يا خودکشي) با موانعي روبه روست که در طول داستان، يکي يکي مرتفع مي گردند. در اين گونه فيلمنامه ها شخصيت اصلي همان کارآگاه است اما ماجراي پيش برنده مربوط به مقتولي است که در طول فيلمنامه وجود خارجي ندارد. روي ماه خداوند... نيز در شکل سينمايي خود مي تواند شخصيت اصلي يونس را وسيله اي براي شناخت شخصيت غير موجود پارسا و کشف راز خودکشي او قرار دهد. و البته در راستاي اين کشف و شناخت، يونس نيز به ديدگاهي متفاوت از شروع قصه برسد. بنابراين، خودکشي، موتور پيش برنده داستان است که با شرط پدر سايه، کشف اسرار آن شخصيت اصلي را به دو هدف مي رساند: موفقيت در پايان نامه و ازدواج. ضمن اين که اساساً طراحي شخصيت يونس در داستان به گونه اي است که هر اتفاق کوچکي براي او يک تحليل جامعه شناسانه، روان شناختي و ايدئولوژيک به دنبال دارد. بنابراين آن چه بايد در اين داستان بيش از هر چيز، سينمايي و بصري شود، شخصيت پارسا و ماجراهاي مربوط به اوست که اتفاقاً سير قطره چکاني اطلاعات در داستان مي تواند پيشنهاد خوبي براي روند پيشبرد فيلمنامه نيز باشد. دو بخش داستان زندگي يونس و کشف زندگي پارسا ودليل خودکشي او هم زمان با هم از وضعيت پايدار A به وضعيت ناپايدار B تغيير مي کنند و بعد هر دو دوباره به وضعيت نسبتاً پايدار C مي رسند.
وضعيت پايدار A: يونس و سايه، پايان نامه هايشان را مي نويسند و تنها مشکلشان شرط پدر سايه است. دانسته هاي يونس و خواننده درباره پارسا نيز در همين وضعيت پايدار قرار دارد (اطلاعات مربوط به زندگي او در صفحه 12)
وضعيت ناپايدار B: شک يونس به خدا، روابط شخصي او و سايه را دستخوش ناملايمات مي کند. هم زمان از زندگي دکتر پارسا رازهايي بر ملا مي شود که از وضعيت پايدار A فاصله مي گيرد.
وضعيت پايدار C: سايه، يونس را براي هميشه ترک مي کند. راز خودکشي پارسا کاملاً گشوده مي شود. يونس، در شک باقي مي ماند، اما به يقين نزديک مي شود.
عشق
عشق مهرداد به جوليا در لابه لاي نامه نگاري او با دوست مکاتبه اي اش-به هدف يادگيري زبان انگليسي -شکل مي گيرد. خيلي زميني و خيلي ساده. مهرداد مي تواند آن وجه از شخصيت يونس باشد که از اين همه فلسفه بافي و به در و ديوار زدن خسته است. يونسي که بيش از هر چيز به يک زندگي ساده مثل آدم هاي ساده نياز دارد. گوشي را روي نامزدش قطع کند، در ميان دستان او گريه کند، براي مادرش از ناصر خسرو دارو بخرد، با کودکان بازي کند و... عشق سايه به يونس در نقطه اي با عشق دکتر پارسا به مهتاب اشتراک دارد و آن عدم درک عشق زميني توسط هم سايه و هم پارساست. سايه در اختلاط عشق زميني (به يونس) و آسماني (به خداوند)، معشوق خود را رها مي کند ودکتر پارسا در عدم انطباق عشق با يافته ها و تجربيات کل عمرش تاب نمي آورد و معشوقه را باقي مي گذارد و علي رغم اوج احساساتش نسبت به او، خودکشي مي کند.
حلقه هاي ارتباطي اين دو بخش مهم ترين گزينه براي نسخه سينمايي اثر است. فضاهاي خالي که در هر دو ارتباط وجود دارد، فضا را براي گسترش آنها در فيلمنامه باز مي گذارد. به عنوان مثال روابط سايه و يونس در داستان تا حدودي مبهم است. در جاهايي آنها از بديهي ترين مسائل زندگي هم بي خبرند. ( فصل4، اولين ديدار يونس و مهتاب در کتاب) و در جايي ديگر به ايده آل ترين شکل، رابطه زناشويي را تجربه مي کنند، برخورد آنها با اختلافي که بينشان پيش آمده نشان از صميميتي ريشه اي و عميق دارد ( فصل 16). عشق پارسا و مهتاب نيز پر از جاهاي خالي براي نمايش عدم تطابق عشق روزمره با معاني علمي و فلسفي است. نمايش نکات معمولي زندگي در تقابل با عشقي که پارسا براي خود تعريف کرده فيلمنامه را بکر و سينمايي مي کند. همان طور که گفته شد داستان در اين بخش بسيار از کمبود رنج مي برد و فيلمنامه نويس تا مي تواند بايد به زندگي و روابط واقعي ميان آدم ها بپردازد.
شک و يقين
شک مهرداد و به دنبال آن جوليا و حتي فرزند کوچکشان به نوعي تکميل کننده شک يونس است. آنها دقيقاً با همان مسئله اي رو به رو هستند که مهم ترين عامل شک براي يونس است. وجود ناملايمات، رنج ها و زجرها روي اين کره خاکي و تقسيم آن به شکل ناعادلانه در ميان بندگان (که البته دوري جستن رمان از درگيري شخصيت هاي اصلي با اين ناملايمات به شکل ملموس و به حدي که زندگيشان را تحت تأثير قرار دهد از همان جاهاي خالي است که مي توانند در نسخه سينمايي بيشتر مورد توجه قرار بگيرد.)
شک دکتر پارسا به عشق و هر عنصر غير مادي و غير قابل تحليل توسط علوم منطقي، بي شباهت به شک يونس نيست و جالب آن که هردو دختر (مهتاب و سايه) در کمک به معشوقشان نا موفق عمل مي کنند و عنصر يقين فقط در سايه و به گفته يونس خانواده او مورد اعتقاد است. (فصل8)
سايه حتي در مقابل شک مريض مي شود. او مي تواند پايش را فقط جاي سفت بگذارد و در نهايت مانند همه آدم هاي اينچنيني يا همه يا هيچ را انتخاب مي کند و عنصر شک (يونس) را از زندگي اش خارج مي کند؛ مگر آن که او با يقين بازگردد. سايه حتي به دنبال جواب سؤال هاي مذهبي اش در بيرون از خود مي گردد. با يک سؤال و فقط منتظر يک جواب. مثل جايي که دليل بيرون آوردن کفش ها را از يونس مي پرسد و يونس نيز که يقين او را مي شناسد، يک جواب از علي دريافت کرده و تحويل او مي دهد (صفحه 19) جالب آن که در تمام بخش هاي رمان شک بر يقين غالب مي شود.
مستور و تأثيرپذيري از کارور
معناگرايي
منبع: ماهنامه فيلمنامه نويسي فيلم نگار 29