باجه تلفن (قسمت دوم) PHONE BooTH

صدا: بيا ببينيم کي اون ور خطه. استو: اين کارو نکن. صدا: ديگه دير شده.(صداي بوق) صداي زنگش هم مياد.گوشي رو طوري قرار مي دم که تو هم بتوني صداي مکالمه مارو بشنوي. استو صداي بوق هاي آن طرف خط را مي شنود. آن گاه صداي ماويس به گوش مي رسد که تلفن را برداشته و جواب مي دهد. استو بي قرار گوش مي دهد.
سه‌شنبه، 15 فروردين 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
باجه تلفن (قسمت دوم)  PHONE  BooTH

باجه تلباجه تلفن (قسمت دوم) PHONE  BooTH
باجه تلفن (قسمت دوم)  PHONE  BooTH


 






 
دوربين در رديف صدها پنجره پن مي کند. به نظر مي رسد اين صدا مي تواند پشت هر کدام از اين پنجره ها باشد.

بازگشت به استو در کابين تلفن
 

صدا: بيا ببينيم کي اون ور خطه.
استو: اين کارو نکن.
صدا: ديگه دير شده.(صداي بوق) صداي زنگش هم مياد.گوشي رو طوري قرار مي دم که تو هم بتوني صداي مکالمه مارو بشنوي.
استو صداي بوق هاي آن طرف خط را مي شنود.
آن گاه صداي ماويس به گوش مي رسد که تلفن را برداشته و جواب مي دهد. استو بي قرار گوش مي دهد.
صداي ماويس: الو؟
صدا: خب، سلام.
صداي ماويس: کي صحبت مي کنه؟
صدا: کسي که خيلي به دوست پسرت نزديکه؛ هموني که تازه بهت زنگ زده؛ از تلفن عمومي مورد علاقه ش.
صداي ماويس: تو استو رو مي شناسي؟
صدا: استو؟ بله، من اونو از همه بهتر مي شناسم. اين که چي کار مي کنه، چه جوري فکر مي کنه، چطوري دروغ مي گه.
صداي ماويس: لعنتي تو ديگه کي هستي؟!
صدا: استو هم داره گوش مي ده. اون مي دونه ما داريم راجع به چي صحبت مي کنيم.
صداي ماويس: استو؟ اون راست مي گه؟ تو اونجايي؟
صدا: مثل اين که حالشو نداره جوابتو بده.
استو: (با فرياد)ماويس! اون تلفن لعنتي رو قطع کن.
صدا: اون صداتو نمي شنوه. استو.(با تحکم) ماويس، متاسفم که استو باهات روراست نبوده. اما راستشو بخواي او تا حالا نتونسته با هيچ کس رو راست باشه، آيا بعد از اين مي تونه؟
صداي ماويس: اسم شما چيه؟ من با کي حرف مي زنم؟
صدا: تا حالا چيزي راجع به من نشنيدي، ماويس. اون اصلاً دلش نمي خواد تو حتي از وجود من آگاه باشي. اون دوست نداره سر به تن من باشه! ولي ديگه کاريش نمي تونه بکنه.(با لحن تند) استو، هنوز داري گوش مي دي؟ تنها کاري که از دستت برمياد همينه.
استو: ماويس، اين مرد يه روانيه، گوشي لعنتي رو قطع کن.
صدا: اون نمي خواد حرفتو گوش کنه. دوست داره همه چي رو راجع به ما بدونه. مگه نه، ماويس؟
صداي ماويس: اون زن بي همه چيزش تو رو مامور کرده؟ همون کلي؟
صدا: اوه بله، همون زني بي همه چيزش کلي، بعدش فوراً بايد بهش زنگ بزنم.
استو(نعره مي زند): اون زن منو نمي شناسه، ديگه چيزي بهش نگو.
بيرون کابين تلفن، زني سياه پوست و هيکل دار، با آرايشي غليظ ظاهر مي شود که معلوم است قصد تلفن کردن دارد. نام او فليشيا است. با انگشت به شيشه اتاقک مي زند.
فليشيا: مي شه زودتر تمومش کني؟
استو اصلاً به روي خود نمي آورد و فليشيا از پشت شيشه نگاهي خشمگين به او مي کند.
استو در شرايطي نيست که بتواند به کس ديگري توجه کند.او به شدت درگير اتفاقاتي شده که در اين کابين برايش پيش آمده؟
استو: صدامو مي شنوي، ماويس؟ اون دهن گنده تو ببند!
صدا: اين ديگه چه جور حرف زدن با زن مورد علاقته؟!(مکث) ماويس، اون هميشه اين قدر بي ادبه؟!
صداي ماويس: ديگه داري حسابي نگرانم مي کني.من نمي دونم شما کي هستين و از کجا اين اطلاعاتو به دست آوردين، ولي...
صدا: من خودم اين چيزا رو کشف مي کنم، با تماشا کردن حرکات مردم وگوش کردن به حرفاشون.
صداي ماويس: فقط بگو با استو چه رابطه اي داري؟ فقط همينو مي خوام بدونم.
صدا: خب، تو خودت چي فکر مي کني؟
صداي ماويس: لعنتي، جوابمو بده ديگه!
صدا: باشه باشه، بسيار خب. من واستو شريکاي قديمي هستيم. يه جفت کامل، دو نفر عين هم. از نزديک نزديک تر.
صداي ماويس: اي آشغال!
صدا: خب اينم درسته.
استو: يک کلمه شو هم باور نکن. همه ش دروغه.
صدا: اون اصلاً براش مهم نيست، هنوز پشت خطه.
استو: اين حقيقت نداره، براي من مهمه.
از خارج کابين، صداي داد و بيداد و تق تق کوبيدن روي شيشه مي آيد. فليشيا واقعاً مصمم است.
فليشيا: کارتو تموم کن حضرت آقا. منم يه تلفن مهم دارم.
استو: گورتو گم کن!
فيلشيا: کاري نکن کار دستت بدم! تمومش کن!
او دوباره به کوبيدن شيشه مشغول مي شود و استو هم سعي مي کند در اين وضعيت بتواند روي دو مکالمه تمرکز داشته باشد!
صدا: چرا نمي خواي بگي نظرت راجع به ما دو تا چيه؟
صداي ماويس: هر دوتون نفرت انگيزين!
صدا: خب اونم همينو راجع به تو گفت. مي دوني وقتي استو با پاي خودش جرئت نداشت بياد و اين حرفا رو بزنه، من وظيفه خودم دونستم که اوضاعو روشن کنم.خب ديگه خداحافظ ماويس، ببخشين که وقتتو گرفتم! (صداي قطع شدن تلفن مي آيد) خب استوباز برگشتم با تو صحبت کنم.
استو: خيلي آدم آشغالي هستي! چطور تونستي همچين کاري بکني؟
صدا: باز بايد راجع به زن ها حرف بزنيم، اون زنيکه، بيرون، حسابي گير داده، شايد بايد بهش حالي کني ديگه اون تو موندني هستي!
استو: درست درمون هم حاليش مي کنم.
صدا: خب حالا من آماده ام که گوشي موبايلتو دربياري و به خونه زنگ بزني، اين بار نوبت منه که گوش بدم.
استو: همچين چيزي امکان نداره.
صدا: خب مثل اين که من بايد به کلي زنگ بزنم و يه کار بي رحمانه انجام بدم؟ تا حالا ديگه بايد فهميده باشي که من چه ابتکار عمل روشني دارم.
استو: تو شماره تلفن ما رو نمي دوني!
صدا: کاملاً اطمينان داري؟ مثل اين که مدتيه همه ش تورو زير نظر دارم ها؛ تمام شماره هايي رو که گرفتي من ديدم.
استو: و انتظار داري اين حرفا رو باور کنم؟
صدا: من قبل از اين که باهات تماس بگيرم فکر همه چيزو کردم، حالا دوست داري خودت شماره 7165832 رو بگيري يا من زحمتشو بکشم؟!
صداي گرفته شدن شماره هاي تلفن، استو را بيش از آن زمان که نام خودماني اش را شنيده بود، به لرزه مي افکند.
استو: چي مي خواي بهش بگي؟
صدا: تو باهاش صحبت مي کني.
استو: چي قراره بهش بگم؟
صدا: سعي خودتو بکن که حقيقتو بهش بگي.
استو: ببين،من نمي خوام کلي رو ناراحت کنم، او هميشه همسر خوبي برام بوده. اين ذات منه که باعث مي شه کاراي عجيبي ازم سر بزنه، وگرنه قصدم کثافت کاري نبوده.
صدا: اما همچنان دست به اين کارا مي زني؟
استو: ببين شبيه داشتن يک خونه زيبا و عاليه. با هر چيزي که آرزوشو کرده باشي. اما باز هم گاهي احتياج به تعطيلات پيدا مي کني، نياز به يک اتاق دنج و قشنگ تو يه هتل با چشم انداز فوق العاده، شايدم رو به استخر.ولي بازم بيشتر از چند روز دلت نمي خواند اونجا بگذروني؛ دوست داري بالاخره برگردي خونه خودت، کنار همه اون چيزايي که داري و متعلق به خودته. و اون وقت از اون مسافرت، احساس رضايت مي کني.
صدا: به اين ترتيب کلي حکم خونه رو داره و ماويس هتل رو؟! من مطمئنم اونا هردوشون از اين توجيه خوششون مياد.
استو: تو مي خواي زندگي منو خراب کني حرومزاده!
صدا: بهت اخطار نکردم رو من اسم نذار؟ اين کارت وادارم مي کنه که تلافي کنم.
استو: ديگه چي کار مي خواي بکني؟
صدا: کار ما هنوز شروع نشده!
استو: اون خونه نيست، رفته بيرون.
صدا: شرط مي بندم برگشته باشه. حالا گوشيتو بگير بالا که بتونم ببينمش، اون وقت مي تونم مطمئن شم که شماره عوضي نمي گيري.(مکث)يه کمي بالاتر طرف چپ. حالا ديد کامل دارم، آروم آروم شماره گيري کن.
در همين حين، سر و صداي مشت کوبيدن زن سياه پوست بيروني شديدتر مي شود.
فليشيا: تو که خودت گوشي موبايل داري واسه چي تموم مدت اين تلفن لعنتيو اشغال کردي؟! بيا بيرون من تلفن واجب دارم!
استو: يه کابين ديگه اون سمت خيابون هست.
فليشيا: اون خرابه، همه تلفناي خيابون هشتم از کار افتادن غير از اين!
استو: خب، من کارم تموم نشده! برو به رستوراني جايي! فقط از اينجا برو!
فليشيا: من تو رو مي کشمت بيرون و او مغز خرتو داغون مي کنم!
زور مي زند در کابين را باز کند و استو هم پشت در را محکم گرفته.
فليشيا: تو به شخصيت من توهين کردي!
استو: منتظرم که وکليت بياد سراغم!
فليشيا: حالا مياد مي بيني! من مي رم، ولي برمي گردم به خاطر خودتم که شده بهتره گورتو گم کرده باشي!
سپس به دنبال کسي که همراهي اش کند به راه مي افتد و دور مي شود.
صدا: کارت عالي بود، استو. حالا بذار ببينمت که داري شماره مي گيري.گوشي تلفنو زير چونه ت بذار و با موبايلت شماره رو بگير.
استو: دارم همين کارو مي کنم.
دگمه ها رو فشار مي دهد.صداي بوق تلفن آن سوي خط مي آيد.
استو: گفته بودم که خونه نيست.
صدا: تو بذار زنگشو بزنه!
سپس صداي دخترانه اي به گوش مي رسد.
صداي کلي: منزل شپرد، بفرمايين.
صدا: نزديک گوشي بذارش که من بتونم حرفاتونو بشنوم.
صداي کلي: الو؟
استو: عزيزم، منم.
صداي کلي: چرا اين قدر دير کردي؟ فکر کنم قرار بود با هم تو رستوران ماريو ناهار بخوريم.
استو: تصميم عوض شد. ديگه تو همچين جاي کثيفي غذا نمي خوريم.
صداي کلي: مگه چيزي شده؟
استو: از طرف سازمان بهداشت بهشون درجه «ج» دادن، به اين دليل. داشتم سعي ام رو مي کردم کارشو رديف کنم که سروکله سوسکا پيدا شد و به همه چي گند زد!
صداي کلي: واقعاً که افتضاحه! باشه، پس منم براي ناهارمون ساندويچ درست مي کنم، الان کجايي؟
استو: توي تلفن عمومي.
صداي کلي: چطور؟ الان که اي دي کالر نشون مي ده با موبايلت داري زنگ مي زني؟!
استو: خب آره، درسته!
صداي کلي: و اون وقت رفتي تو کابين تلفن؟!
صدا: خب اين يکي رو هم توضيح بده.
استو: مي دوني، چون خيابون ترافيکه و سرو صداش زياده، اومدم اين تو.
صداي کي: خب زودتر برگرد خونه.
استو: يه کمي طول مي کشه.
صداي کلي: مطمئني اونجا کس ديگه اي نيست؟ من صداي يه نفر ديگه رو هم مي شنوم.
استو: صداي اين يارو باجه بغليه! شماره شو نمي اندازه اون احمق داره خودشو جر مي ده!
صدا: واقعاً که واسه هر چيزي يه جوابي داري!
استو: عزيزم، دوست دارم.
صداي کلي: واقعاً؟
استو: خودت بهتر مي دوني!
صداي کلي: استو اون مرد کيه؟
استو: کدوم مرد؟
صداي کلي: يه نفر همين يه ساعت پيش زنگ زد درست بعد از رفتن تو.
استو: نمي فهمم...
صداي کلي: يه غريبه بود، زنگ زد و گفت پاي تلفن منتظر بشينم چون قرار به زودي تو زنگ بزني، اونم از يه تلفن عمومي. و من گفتم اون تو تلفن عمومي چي کار مي کنه؟
استو: و اون ديگه چي گفت؟
صداي کلي: اون فقط گفت تو همه اش داري اين طرف و اون طرف زنگ مي زني.
استو: خب تلفن زدن بخشي از کار منه.
صداي کلي: به چه کسايي؟
استو: به مشتريا، مردم، همکارا...
صداي کلي: خانوما!
استو: حالا روزي روزگاري يکيشون هم ممکنه يه خانوم باشه!من فقط به الين زنگ زدم و ازش پرسيدم ديشب چه موقعي اونجا بوده.
صداي کلي: خودت مي دوني از چي صحبت مي کنم!
استو: دوباره که نمي خوان اون مزخرفاتو تکرار کني؟!
صداي کلي: من فقط احساس مي کنم يه اتفاقي افتاده.
استو: مثلاَ چه اتفاقي ممکنه افتاده باشه؟
صداي کلي: صدات يه طوريه! يه طوري صحبت مي کني، انگار خودت نيستي!
استو: آهان!خب شبيه کي دارم حرف مي زنم؟
صداي کلي: مثل کسي که ترسيده باشه، يه وحشتي تو صدات هست که تا حالا نشنيده بودم!
صدا: مي بيني استو؟ کلي هم نظر منو داره.
صداي کلي: مي خوام که زودتر بياي خونه، همين الان!
استو: گفتم که ميام، يه کم طول مي کشه!
صداي کلي: نه، مي گم همين الان مي خوام اينجا باشي، اگه اون يارو دوباره زنگ بزنه نمي خوام جواب بدم.
استو: براي چي بايد دوباره زنگ بزنه؟
صداي کلي: احساس مي کنم دوباره مي خواد اين کارو بکنه!
استو: عزيزم اين تويي که به نظرم مي رسه وحشت کردي! اونم از کسي که معلوم نيست کي هست!
صداي کلي: اون ناشناس نيست! اون همه چي رو راجع به ما مي دونه!
استو: چرا بهم نمي گي چي بهت گفته! چرا ساکت شدي؟
صداي کلي: نمي تونم تو تلفن راجع بهش صحبت کنم. فقط بلند شو بيا!
کليک! قطع مي کند.
استو (رو به گوشي تلفن): چرا يه همچين کاري در حقش کردي؟ اون که هيچ وقت به تو آزاري نرسونده.
صدا: تو از کجا مي دوني؟ هر کسي بالاخره به ديگران يه آزاري مي رسونه! و اون وقت تمام سعي شونو مي کنن تا همه چي رو فراموش کنن!
استو: شايد حرف تو در مورد من صدق کنه، ولي تقاص کاراي منو که اون نبايد پس بده!
صدا: فکر کن اين تنها راهيه که منو به تو مي رسونه، خودت اقرار کردي که دوسش داري.
استو: بله درسته.
صدا: ولي تو حتي خودتو هم دوست نداري!
استو: ولي کلي رو چرا. من هيچ وقت دست به کاري نزدم که ناراحتش کنم.
صدا: مثل اين که هنوزم که هنوزه نمي خواي قبول کني که آدم آشغالي هستي!
استو: گوش کن، من هميشه با زن هايي که ارتباط داشتم درست رفتار کردم؛ به هيچ کدوم هم کاري نداشت. هميشه هم راحت ترکشون کردم؛ (با تحکم) ولي در مورد کلي نمي خوام از دستش بدم؛ شايد هيچ وقت هم نخوم!
صدا: ولي اگه اون خودش بخواد تو رو ول کنه چي؟ از کجا معلوم تا حالا با کسي رو هم نريخته باشه؟ يه روز برمي گردي خونه و مي بيني اون گذاشته رفته، دستگاه گرون قيمت سي دي و ويديوت هم نيست!
استو: ديگه بهت اجازه نمي دم بيش از اين اعصابمو داغون کني، ديگه تموم شد، مکالمه تمومه!
صدا: نه تا وقتي که من نگفتم!
استو: و اگه من قطع کنم چه اتفاقي مي افته؟
صدا: فکر نمي کنم واقعاً بخواي بدوني؟
استو: اتفاقاً دارم از کنجکاوي مي ميرم! که مثلاً چه غلطي مي خواي بکني؟ هنوزم داري از اون ارتفاع با اون دوربين شکاري دو چشمي منو نگاه مي کني؟
صدا: من نگفتم از اين دوربيناي دو چشمي! گفتم يه تلسکوپ قوي ريزنما دارم که تصويرتو رو اون قدر واضح و نزديک کرده که جاي زخم روي چونه ت رو که مال تيغ ريش تراشيه، دارم مي بينم.
استو: پس تا وقتي همچي وسيله اي داري يه نگاهي هم به...بنداز!
صدا: اگه بخوام واسم کاري نداره! فقط تو توي اين مدت کمي فکر کني که چه وسيله اي امکان داره روش يه همچين تلسکوپ قوي اي نصب شده باشه؟
استو: که چي؟ لابد منظورت يه تفنگه...
صدا: اونم از نوع فجيع! يه کاليبر 30 که گلوله هاش از نوع کربنيه و مگسک هدف گيري دقيق از راه دور داره که الان تو، تو وسط چهارخونه ش هستي!
استو: و توقع داري اين چيزا رو باور کنم؟
صدا: ثابت کردنش يه راه بيشتر نداره. تلفنو قطع کن تا خودت شاهد باشي. تو اين حالت، شکاف ايجاد شده به اندازه يه نارنگي مي شه.
استو: و به همين راحتي بدون هيچ دليلي مي خواي منو بکشي؟
صدا: کلي هم دليل دارم! يکيش اين که قطع کردي! سال هاي ساله که از اونايي که تلفن منو قطع مي کنن متنفرم!
استو: واسه منم زياد پيش اومده که مردم تلفنمو قطع کردن، بهش عادت مي کني!
صدا: يا اين که ديگه عادت نمي کني. من ماه ها کارم اين بود که مردمو تشويق کنم به MCI وصل بشن؛ بارها بهم فحش دادن، صد بار در روز هم از اون ور قطع مي کردن. اونايي که فحش مي دادن براي اين که مزاحمشون شده بودم، هيچ وقت به اندازه اونايي که بي هيچ جوابي تلفنو قطع مي کردن، ناراحتم نمي کردن.
استو: خوب چرا هيچ وقت دنبال يکيشون نرفتي؟
صدا: شايد خودت يکي از اونا باشي!
استو: هي، من خودم تو يه جا عين ديگ بخار کار مي کردم، اونم کار فروشندگي؛ به خودم مي گفتم: «زندگيه ديگه». من تا حالا هيچ وقت به يه فروشنده بد دهني نکردم.
صدا: حالا مي توني احساسش کني؟ گرماشو؟ دارم منطقه نشونه گيري رو به سمت معده ت جابه جا مي کنم. نه، دوباره مي خوام بيارمش بالا. درست بالاي قفسه سينه ت، متمايل به سمت پيشونيت بالاي گوش چپ.
استو: لعنتي! دارم حسش مي کنم.
صدا: بهم بگو حالا کجا رو نشونه بگيرم؟
استو: روي پيشونيمه، حالا برش گردون جايي که بود.
صدا: واقعاً در تعجبم چطوري اين کارو مي کني، به طور حيرت آوري دقيق هستي! (با تحکم) الان مي دونم داري به چي فکر مي کني، اگه يه لحظه اشعه رو بندازم رو کف اتاق و روحيه مو تغيير بدم...
استو: نه، همچي فکري نمي کنم...
صدا: اوه البته که مي کني! مي تونم رو کف باجه بخزم و بزنم بيرون؟ مي تونم اين تو پناه بگيرم؟ شايدم بتونم تا اون کرايسلر که غيرقانوني هم پارک کرده بخزم؟ فقط سه چهار متر اون ورتره... شيشه که بترکه شايد تنمو ببره، اما جراحتم بيشتر از يه جراحت سطحي نمي شه، در غير اين صورت اين رواني نمي ذاره زنده از اينجا بيرون بيام.
استو: نه.تو مي ذاري، مي دونم که اجازه مي دي. فقط اگه باهات همکاري کنم.
صدا: الان کجاست؟! فکر کن و از روي حرارتش پيداش کن.
استو: پايين شونه م؟
صدا:کدوم يکي؟!
استو: شونه راستم.
صدا: جالب توجهه، چقدر ما با هم در توافق هستيم! تو از ديگران خيلي بهتري!
استو: کدوم ديگران؟ منظورت چيه؟ (پاسخي نمي شنود) تو گفتي ديگران!
صدا(با تاخير): مطمئنم در مورد اون ايتالياييه که ده روز پيش با شليک تير کشته شده بود يه چيزايي خوندي، تقاطع خيابوناي چهل و پنجم و چهل و هشتم.
استو: تو اخبار ديدم.
صدا: و حالا ما کجا هستيم؟
استو: اوه خداي من. چهل و پنجم و چهل و هشتم؟
صدا: ديگه چي از اون قتل يادت مياد؟
استو: نمي دونم.
صدا: سعي ات رو بکن.
استو: با خوردن گلوله رو زمين افتاد. و کسي دستگير نشد. حتي کيف و ساعتشم به سرقت نرفته بود... يا هيچ چيز ديگه.
صدا: و حالا تو علتشو مي دوني. اون سرقت نبود.
استو: اون چي کار کرده بود؟
صدا: اون تلفنو قطع کرد. منم رشته حياتشون قطع کردم!
استو: خواهش مي کنم... با من اين کارو نکن. تو هيچ بهانه اي نداري با من اين کارو بکني.
صدا: پس بهانه دستم نده.
استو: نمي خوام هم بدم. به من بگو چي مي خواي!
صدا: راجع به کارت برام بگو.
استو: چي مي شه گفت؟ من تو روابط تبليغاتي ام. قبلنا به ماها مي گفتن «تبليغات چي»، ولي اين روزا ما «مشاور رسانه ها» هستيم!
صدا: دقيقاً چي کار مي کني؟
استو: عنوان تبليغاتي رو روي کاغذ چاپ مي کنيم، يا رو تيوپ. بعضي وقتا هم اطلاعات محرمانه رو حفظ مي کنم.
صدا: تا حالا چه چيزايي رو حفظ کردي؟
استو: يکي از آدمام سر يه موضوع ناموسي خجالت آور دستگير شده بود. من موفق شدم کاري کنم که پليس از اسم حقيقي اون، که کسي ازش خبر نداشت، به جاي اسم مستعارش رو صحنه که همه اونو با اين اسم مي شناختن، استفاده کنه. اين طوري کسي از موضوع بويي نبرد.
صدا: پس تو آبروشو حفظ کردي، مگه نه؟
استو: اون الان داره دوره نقاهت از يه بيماري رو مي گذرونه، قسم مي خورم.
صدا: پس تو بايد با آدماي مشهوري دم خور باشي. خبرنگارا، خبرچينا، اين جور آدما.
استو: مثلاً با لري کينگ کاملاً صميمي ام و آدمايي که نظيرشون کم گيرمياد.
صدا: مي توني کاري کني الان بياد اينجا؟! لري کينگ رو مي گم.
استو: براي چي بايد بياد اينجا؟
صدا: براي اين که تو ازش مي خواي.
استو: اون بايد از آتلانتا بياد تا اينجا.
صدا: خب، چه کسي رو مي توني بگي بياد؟
استو: درست نمي دونم.
صدا: ولف بليتزر؟
استو: احتمالاً نه.
صدا: رجيس رو چطور؟
استو: اصلاً ممکن نيست.
صدا: تو مي توني بهشون بگي که يه خبر استثنايي براشون داري، ببين من دارم از پيش از يک جنايت حرف مي زنم.
استو: مگه چند نفرو تا حالا کشتي؟
صدا: من هيچ سؤالي رو جواب نمي دم.اين منم که سؤال مي کنم.
استو: ببين من دارم واقع بينانه صحبت مي کنم. اونا حرفمو باور نمي کنن.من سابقه م براي دادن خبرهاي دست اول خوب نيست!
صدا: پس تو يه منبع مطمئن نيستي؟
استو: سر موضوعايي مثل طلاق و جدايي و اينا چرا!
صدا: سيندي آدامز رو مي شناسي؟
استو: شايد بتونم يه امتحاني بکنم، با ليز اسميت آشنا هستي؟
صدا: شماره شو داري؟
استو: مي خواي بهش زنگ بزنم، چي بايد بگم؟
صدا: بهش بگو مستقيماً با آدمکشي در تماسي که دوست داره صادقانه حرف بزنه، اگه اون تنها و بدون تماس با کسي اينجا بياد.
استو: اون معمولاً دوست داره با افراد مشهور ارتباط برقرار کنه. اگه به جاي من يه هنرپيشه بود يا يه ورزشکار که مثلاً زندان هم رفته بود شانس بيشتري داشتي که اونو به اينجا بکشوني.
صدا: پس يه دروغي سرهم کن؛ يا يه آدم مشهور رو بلند کن بيار توي کابين!
استو: ببين، بيا با هم موضوعو بررسي کنيم؛ اون از کي خوشش مياد؟ چه کسي رو حاضره رد نکنه؟
صدا: خيلي مشتاقم تو رو در حال انجام چنين کاري ببينم، ديگه بيشتر از اين معطلم نکن.(استو دوباره سراغ گوشي همراهش مي رود.)
استو(در حال شماره گيري): بعضي وقتا فقط ازش سرويس مي گيرم؛ (در حال صحبت با گوشي) سلام، من استو شپرد هستم، لطفاً وصل کنيم. خبراي داغي براش دارم. بايد فقط مستقيماً با خودشون حرف بزنم اما... ليزا.
صدا: ليزا؟ خيلي روياييه.
استو (در حال صحبت با گوشي موبايل): نه، نمي تونم دوباره تماس بگيرم. در اون صورت مجبورم اين خبرو در اختيار کس ديگه اي قرار بدم... بسيار خب، ولي نمي تونم مدت زيادي معطل بمونم. (رو به گوشي تلفن باجه) داره ميادش.(رو به موبايل) سلام ليز. مطمئن باش خلاصه ش مي کنم! کشتار دو هفته قبل در تقاطع منطقه سينمايي يادت هست؟ کار يه تيرانداز با تفنگ دوربين دار بود.آره، حالا اون شکار ديگه اي تو دام انداخته. نه معشوق عزيز نيويورکيت نيست، اما ليزا نبايد در اين مورد با کسي تماس بگيري، در غير اين صورت خانم مينلي و من ديگه مرده محسوب مي شيم! اون خانم الان در يه کابن تلفن درست در تيررس همون تيرانداز، گروگان گرفته شده؛ ولي اون مرد مي گه اگه با تو صحبت کنه مي ذاره که زنه بره. خودم مي دونم اين کار دلو جيگر حسابي مي خواد، اما تو هم يه زن روزنامه نگار پردل و جرئت و مهربوني...
صداي تق مي آيد. سکوت.
استو: الو؟ الو؟ (رو به گوشي تلفن باجه) يا اون الان تو راه يا اين که اصلاً حرفامو باور نکرده!
صدا: تو هم حرفاتو طوري که کاملاً باورکردني به نظر بياد نزدي!
استو: آخه راستش منم به حرفايي که مي زدم اعتقاد نداشتم.
صدا: براي اين که هنوز باور نکردي تفنگ رمينگتون من تو رو نشونه گرفته؟
استو: چرا، باور مي کنم.
صدا: تو نود درصد باور داري.
استو: حداقل 95 درصد، سرراست!
صدا: بذار من به تمام شک و ترديدت خاتمه بدم!
استو: نه شليک نکن!
صدا: خودتو کنترل کن استو. نگاهي به پايين سينه ت بنداز، خب پي مي بيني؟
استو: اوه، خداي من، نقطه هدف گيري، با اون رنگ قرمز لعنتيش!
دايره ظريف قرمز رنگي که مخصوص تفنگ هاي دوربرد و دوربين دار است، روي سينه استو چپ و راست مي رود.
صدا: درست همون طوري که تا حالا تو فيلما ديدي؟
استو: نقطه هدف گيري ليزري. درست قبل از اين که بدن اون فلک زده هاي مادرمرده سوراخ سوراخ بشه!
صدا: اونم قشنگه! اما حالا مد شده که يه تير صاف وسط پيشوني رو مي شکافه! نقطه ليزري کوچک قرمز رنگ مدتي روي سينه و شکم استو مي چرخد، سپس به يکباره بالا مي رود و بين دو چشم استو جا خوش مي کند و همان جا مي ماند.
صدا: اين ديگه مشکل حدس زدن رو حل کرد! حالا ديگه دقيقاً مي دوني کجا بايد انتظار گلوله رو داشته باشي، حتي قبل از اين که من انگشتمو رو ماشه سفت کنم!
استو: سفتش نکن! حتي با اون ماشه لعنتي هم بازي نکن!
صدا: راستي جرالدو چي؟ اون حاضره سرشو هم بده تا تو همچي جرياني داخل بشه!
استو: تو داري از جرالدوي پير حرف مي زني! ببين، من مي تونم سعي مو بکنم تا به يک شبه NBC وصل شم؛ اونا اين چيزا رو، رو هوا مي زنن!
صدا: من ديگه دلسرد شدم، دوست داشتم بهترينا رو خبر کنم.
استو: اونا کارشونو عالي انجام مي دن. اونا کلي آدم مي فرستن تا صحنه هاي «تسليم شدنت» رو زنده رو آنتن بفرستن!
صدا: من که علاقه اي به تسليم کردن خودم ندارم. يه عالمه باجه تلفن ديگه تو شهر هست. من تازه دارم خودمو گرم مي کنم!
استو: البته تو کاملاً مختاري! انتخابش باشه با خودت. من فقط دارم سعي مو مي کن يه رابطه مناسب برات جور کنم. (با تحکم) گمون نکم ليزا به اندازه کافي قدرتشو داشته باشه. من بايد به مدونا خبر مي دادم!
صدا: حالا داري خلاقيتتو به کار مي ندازي!
بيرون کابين، زن سياهپوست خشمگين بازگشته و همراه خودش مردي با سرو وضع جلف به نام لئون آورده که از همان لباسش مي شود شغلش را حدس زد! او مشتش را به شيشه کابين مي کوبد و تقريباً آن را ترک مي اندازد.
لئون: اون لشتو از تو کابين بکش بيرون! ما اون تو کارايي داريم که بايد انجام بديم!
فليشيا: اون تموم روز رو اون تو بوده!
استو: من هنوز کارم تموم نشده!
لئون: يا اون گوشي رو قطع کن يا مجبورت مي کنم به غلط کردن بيفتي!
استو: گورتو گم کن وگرنه پليسو خبر مي کنم.
لئون: حتي يکيشونو اين دور و ور مي بيني؟ فکر کردي من جلوي ماشين پليس حسابتو مي رسم که بتوني ازم شکايت کني؟ من ظرف يه ثانيه پاره پورت مي کنم اگه اونجا رو خالي نکني!
استو: من نمي تونم!
فليشيا: اون خودش موبايل داره، اصلاً برا چي بايد بره تو کابين ما؟
استو: نمي تونم الان توضيح بدم!
لئون: من اصلاً به توضيحات جنابعالي علاقه اي ندارم، حتي به فرض هم توضيحي براش داشته باشي!
سپس چاقوي ضامن داري از جيب درمي آورد اما فوراً بازش نمي کند.
لئون: اگه بازش کنم ازش استفاده مي کنما!
استو: منم مي خوام کاري کنم که ارزششو داشته باشه راهتو بگيري و بري! چقدر مي خواي؟
لئون: خودت پيشنهاد بده!
استو: سي دلار. اين تمام پول نقد منه. بگيرش و برو.
لئون: تو داري پول مي دي تا کابين منو اجاره کني، آره؟ خب تا کي؟
استو: درست نمي دونم. تا هر وقت که کارم طول بکشه.
لئون: چه چيز خاصي تو اون کابين وجود داره؟
استو(بالاخره): پولو مي خواي؟
لئون: ببينم اون ساعتت «رولکس» اصله؟
استو: پس چي، مرد؟ اين ساعت گرونمه.
لئون: اين چيزه که ارزششون داره.
استو: پس بيا اينجا. اين لعنتي رو هم بگير!
لئون: و سي تارو!
استو: همه ش مال تو!
مرد خلافکار، پول و ساعت را در جيب مي گذار، ولي جايي نمي رود.
لئون: خب ديگه راضي شدم! اما هنوز بايد با فليشيا کنار بياي! آخه خيلي باهاش بد حرف زدي!
استو: من معذرت مي خوام!
لئون: و تازه بهش صدمه هم زدي!
استو: اون اتفاقي بود، من بابت اون هم متاسفم!
لئون: من قبول مي کنم.(رو به استو) ولي چرا يه دقه قطعش نمي کني که بتونيم قشنگ راجع به اين موضوع با هم صحبت کنيم؟
استو: اين يه مکالمه راه دوره. نمي تونم قطعش کنم، شايد ديگه نشه گرفتش!
لئون: پس من بايد اون تلفن لعنتي رو از اونجا بکنم، آره؟
استو: گمون نکنم فکر خوبي باشه.(رو به گوشي) هست؟
صدا: اصلاً و ابداً!
استو: ببين، من هرچي که داشتم بهت دادم ديگه!
لئون: اون حلقه صورتيت هم قشنگه ها! فکر کنم فليشيا خوشش بياد!
فليشيا: احتمالاً اندازه م هم مي شه؟
استو: حلقه رو مي خواين، باشه مال شما! البته اگه بتونم درش بيارم!
لئون: نترس من واست درش ميارم!
لئون وارد باجه مي شود و همان دست استو را که حلقه را در انگشت دارد مي چسبد.
استو: بذار خودم اين کارو بکنم! (کف دستش مي لغزاند) بسيار خب، فليشيا، تقديم با عميق ترين عذرخواهي ها؛ حالا ديگه خداحافظ!
لئون: راستشو بگو اون تو چه خبره؟ قضه چيه؟
استو: هيچ چي! فقط حرف، همين!
لئون: تو طرف حسابي؟ يا داري معامله مي کني؟
استو: مربوط به مواد نيست!
لئون: حتماً چيزي داره که تو به خاطرش همه چيزاي با ارزشتو راحت بي خيال شدي! وگرنه برا چي يه تلفن عمومي بي ارزشو که هر شب يکي از ولگرداي آشغال محل توش، ول نمي کني؟!
استو: مي دونم به نظر مشکوک مياد!
لئون: قيافت طوريه که انگار چيزي نمونده خودتو خيس کني!
استو: واسه اين که واقعاً نزديکه اين کارو بکنم!
لئون: خب شايد اگه تو سطح شهر به اندازه کافي توالت باشه، ديگه شهري ها خودشونو تو ايستگاه هاي مترو و تلفناي عمومي راحت نکنن!
استو: من شهردارو مقصر مي دونم!
لئون: ديگه اين که خودت مي دوني که ممکنه ادعا کني ما تو رو لخت کرديم! همه پول نقد و ساعتتو برداشتيم!
استو: نه، معلومه که شما نکردين! اون يه معامله منصفانه و عادلانه بود. شما سر اين تلفن حق آب و گل داشتين! و من يه پولي بابت اجاره از شما، پرداختم! حساب حسابه! خب ديگه منو راحت بذارين!
لئون: مطمئني حالت خوبه؟ (رو به فليشيا) انگار حالش خوب نيس.
فليشيا: خيلي رنگش پريده، حتي با اين که سفيد پوسته بازم معلومه.
لئون: بهش مي گن زردي.احتمالاً کبدش بدجور مريضه! (رو به استو) اگه مرضت سيروز کبديه، بهتره هر چه زودتر برنامه درماني 12 مرحله ايت رو شروع کني!
استو: از توجه خاصي که به من داري ممنونم، ولي من تو سلامت کامل به سر مي برم.
فليشيا: پس برا چي دستات اين طوري مي لرزن؟
لئون: الانه که از حال بره!
فليشيا: ببين چه عرقي کرده، لعنتي! تو بي پدر و مادر هم گشتي و گشتي تا سر به سر چه آدمي بذاري لئون!
لئون: کي؟ من؟ اين خود تو بودي که منو آوري اينجا و درست سر راه اين همه ميکروب گذاشتي!
استو: من مردني ام، خوب شد؟! حالا ديگه در رو مي بندم و به صحبتم ادامه مي دم!
لئون: خب حالامن نگرانم، نکنه اون مسري باشه؟ اون همه پولي که از جيبت با دستاي عرق کرده بيرون کشيدي يه وقت امکان داره پر باشه از اون ميکروب ناشناخته و کشنده!
استو: بله، کاملاً درسته، برش گردون!
لئون: ديگه فايده ش چيه؟ ما که ديگه بهش دست زديم!
استو: پس برين دستاتونو بشورين!
لئون: بيا و راستشو بگو، مرضت مال اين کثافت کاريات نيست؟ اگه اين طور باشه، ما ديگه خيالمون راحت مي شه!
استو: ديگه داري حالمو به هم مي زني! يالّا ديگه از جلوي چشمم دور شو!
لئون: ما رو باش که نگران سلامتي حضرت آقا هستيم و اون وقت جنابعالي فحش بارمون مي کني!
فليشيا: حسابشو برس!
لئون وارد باجه مي شود و يقه استو را مي گيرد.
استو: دستت بهم بخوره، روت بالا مي آرم!
لئون فوراً رهايش مي کند.
ديگر به نظر مي رسد که در اين بازي مات شده است. استو قصد ندارد باجه را خالي کند، او و دخترک هم راغب نيستند ديگر حتي بهش دست بزنند؛ چون واقعاً استو قيافه مريض ها را پيداکرده.
استو(رو به گوشي): مي بيني که اينجا تو چه دردسري افتادم.
صدا: دوست داري شرشو از سرت کم کنم؟
استو: چه خيالي داري؟
صدا: يه چيزي به ذهنم رسيد.
ناگهان، دايره سرخ هدف گيري روي پيشاني مرد خلافکار ظاهر مي شود؛ در حالي که لئون از وجود آن بي خبر است. زن سياه پوست سرش امکان ديدن آن را ندارد، در عوض استو امکان ندارد متوجهش نشود. از جا مي پرد:
استو: اوه، خدايا نه! (رو به تلفن) اين کارو نکن. لازم نيست.
صدا: تو ازم کمک خواستي!
استو: من خودم حلش مي کنم.
صدا: زياد هم کارتو خوب انجام نمي دي. من مي تونم تو کسري از ثانيه رو به راهش کنم. مي خواي بهت ثابت کنم؟
استو: نه!(رو به لئون) براي خودت هم که شده آقاي عزيز، از اينجا دور شو.
لئون: حالا ديگه آقا داره دعوايي مي شه...برا من تهديد صادر مي کنه!
استو: تو باعثش هستي!
لئون: ببين اگه همين الان قطع نکني و بيرون نيايي، اين کابين و خودتو يه جا مي اندازم تو جوب آب!
لئون به باجه حمله مي برد و با خشونت شروع به تکان دادن آن مي کند. انگار مي خواهد کل باجه را از جا بکند. باجه هم قديمي و شل و ول است و با تکان هاي او، عقب و جلو مي رود.
استو(رو به گوشي): اين ديگه تقصير من نيست!(داد مي زند) بس کن!
اما لئون دست بر نمي دارد. شيشه باجه از يک سمت در رفته و روي او مي افتد.
استو (رو به گوشي): بابا يارو ديوانه اس!
صدا: براي ساکت کردن يه سگ هار يه راه بيشتر وجود نداره.فقط به من اجازه شو بده.
استو: نمي تونم!
صدا: اگه مجبورت کنه از او باجه بزني بيرون، بهت گفتم که چي در انتظارته استو، هم تو و هم اون!
لئون حالا دارد شيشه هاي سمت ديگر را خرد مي کند، يکي پس از ديگري، در همين حال استو در داخل پناه گرفته.
فليشيا: مواظب باش خودتو زخمي نکني عزيزم!
اکنون جمعيتي از افراد بيکار و مردم کوچه و خيابان، جمع شده اند و حرکات جنون آميز مردي را مي نگرند که دارد خشم و عصبانيتش را سر باجه و کسي که داخل آن است در مي آورد.
يکي از نظاره کننده گان: انگار که يارو قاطي کرده!
شخصي ديگر: قضيه اون قدر بالا گرفته که تا ترافيک هم رفته!
باجه ديگر حسابي لت و پار شده، اما استو همچنان داخل آن باقي مانده!
استو(رو به گوشي): الو؟ الو؟
صدا(با لحني قاطع): ديگه داره خراب مي شه! ما هم ديگه داريم از هم جدا مي شيم!
استو: دست من نيست!
صدا: از نظر من فرقي با قطع کردن گوشي نداره!
استو: نه اين طوري نيست، اين عادلانه نيست!
صدا: من هنوز هم مي تونم متوقفش کنم، تو فقط «بله» رو بگو، صدامو مي شنوي؟
استو: بله!
استو تنها دايره سرخي را مي بيند که روي سينه لئون دوباره ظاهر مي شود، در همان حالي که دارد به مشت و لگد زدن خودش ادامه مي دهد.
لئون در جايي مي ايستد، يک قدم به عقب بر مي دارد. او خودش هم نمي داند که تير خورده است. صداي تيري هم در کار نبوده. شايد اسلحه صدا خفه کن داشته، يا ممکن است ازدحام ترافيک منطقه تجاري، صداي تک تير را خفه کرده باشد.
لئون در ابتدا گيج مي شود. زن سياه پوست متوجه نيست که او زخمي شده، مردم دور و اطراف و افراد بيکار نظاره گر هم متوجه نشده اند..
حتي استو هم شک دارد، تا اين که خون از سينه مرد سرازير مي شود و جليقه زردش از لکه هاي خون آلوده مي شود.
او ديگر در فکر حمله به باجه نيست، سعي مي کند تعادلش را از دست ندهد.
به جلو خم شده و از اتاقک براي سرپا نگه داشتن خود استفاده مي کند. فقط چند اينچ دورتر از صورت استو. خون به کف اتاقک مي ريزد.
استو (رو به گوشي): کار خودتو کردي!
صدا: خودت «بله» را دادي!
استو: من گفتم «اره مي تونم صداتو بشنوم» نه اين که «آره اين مرتيکه رو بزن بکش!»
صدا: سعي نکن زيرش بزني، من فقط داشتم دستورو اجرا مي کردم.
استو: تو ديگه همه چي رو قاطي کردي، من اين کارو نکردم!
در اين مدت لئون که خود را به باجه تکيه داده بود، سرانجام پاهايش توان ايستادن را از دست مي دهند، روي زانو مي افتد و در همان حال باز سعي دارد وارد باجه شود.
فليشيا: من که بهت سفارش کردم مراقب باش خودتو زخمي نکني! (رو به جمعيت) نگه کنين چقدر خون اومده! بايد رگشو بريده باشه!
وقتي لئون از پشت روي پياده رو مي افتد، شروع به جيغ زدن مي کند. حالا ديگر زخم روي سينه اش واضح و پيداست.
فليشيا: يا عسيي مسيح! چي شده؟ با من حرف بزن! چه اتفاقي افتاده؟
جمعيت به دور بدن مرد که بر زمين افتاده حلقه مي زنند. مردم کوچه و خيابان حيرت زده شده اند، اما چندان شوکه نشده اند.
يک ولگرد: کار اسلحه اش!
شخصي ديگر: آره، زخم درست جلوي قلبه...
فليشيا: يکي آمبولانس خبر کنه!
يک نفر از داخل جمعيت: يه ماشين سردخونه خبر بدين! اون تمام کرده!
فليشيا: تو يکي خفه بمير!
سپس به طرف استو که داخل باجه درب داغان است برمي گردد.
فليشيا: تو چه بلايي سرش آوردي؟
استو: کار من نبود.
فليشيا(رو به جمعيت): همه تون شاهد بودين! اون بي هيچ دليلي به مرد من شليک کرد!
يک ولگرد: درسته، گلوله از فاصله نزديک شليک شده.
استو: آخه چطور مي تونسته کار من باشه؟ من که اصلاً هفت تيري ندارم! يه نگاه بکنين!
يک نفر از ميان جمعيت: همه فوراً بزنين به چاک! اونا يکي رو زدن، بعدش هم هرکي رو که اينجا باشي مي زنن تا شاهدي وجود نداشته باشه!
جمعيت بلافاصله به سوي خروجي ها و اطراف تقاطع هجوم مي برند.
استو: برگردين! شماها ديدين که من مسلح نيستم!
تنها فيليشيا باقي مي ماند، در حالي که روي جسد مردک خم شده و با نااميدي به صورت او خيره مانده.
فليشيا: قطع کن و شماره 911 رو بگير. يه دکتر خبر کن!
استو: بابا همه اين بدبختيا سر اينه که من نمي تونم قطع کنم!
فليشيا: پس مي خواي همين طوري سرجات وايستي و بذاري اين بميره؟
استو (موبايل را بيرون مي آورد): مي تونم حالا از اين استفاده کنم. (شماره گيري مي کند) اورژانس؟ بله، يه مورد تيراندازي تو تقاطع خيابون چهل و پنجم و چهل و هشتم؛ يه نفر رو زمين افتاده، چه فرقي مي کنه من کي باشم؟ من دوست ندارم خودمو درگير کنم.
فليشيا (با فرياد): داره چرند مي گه، اون خودش تيراندازي کرده، شماها دارين با خود قاتل حرف مي زنين!
استو سريع تلفن را قطع مي کند.
استو: کار درستي نکردي!
فليشيا: عجله کن، يالّا زن به چاک! اميدوارم اونا هم با تير کله پات کنن، همون کاري که تو با اين بيچاره کردي!
استو: من قصد ندارم جايي برم.من درست همين جا تو همين باجه مي مونم.
(رو به تلفن) مگه اين که شما اجازه شو بدي!
صدا: تو توجه خيليا رو جلب کردي! گمون کنم وقتي پليسا برسن، بخواي منو متهم کني!
استو: خب توقع داري چي بهشون بگم؟
صدا: اين ديگه به عهده خودته. اما هرگونه اشاره اي به من بشه، عواقبي در پي خواهد داشت.
استو: منظورت چيه؟
صدا: اون وقت حتي وقت نمي کني جمله تو تموم کني! اوه، نگاه کن، اون نقطه قرمز کوچولو دوباره رو تنت اين ور و اون ور مي ره. خودت ديدي که چقدر سريع اتفاق افتاد و کارم هم چقدر دقيقه!
استو: اونا نمي تونن منو مقصر بدونن! من مسلح نيستم.
صدا: کي حرفتو باور مي کنه؟ با اون همه شاهدي که عليه ات وجود دارن.
استو: اونا مي تونن با چشماي خودشون ببينن!
کمي بعد (بدون تاخير)، صداي آژير ماشين هاي پليس که نزديک و نزديک تر مي شود به گوشمان مي رسد.
صدا: يادت باشه منو وارد اين قضايا نمي کني!
استو: آخه چطور مي تونم؟!
صدا: از خودت يه چيزي درمياري و آب و تابش مي دي، مگه تخصصت همين نبود؟ سرکار گذاشتن خلايق با داستاني که هيچ رگه اي از واقعيت توش نيست و البته کاملاً «باورپذير» کردنش؟!
استو: اين که ديگه داستان نيست، اين حقيقت محضه، اين يه قتله!
صدا: اگر فقط با اون مردک منطقي و درست کنار اومده بودي، کمي براش احترام قائل مي شدي، ديگه اين چيزا نمي تونست اصلاً پيش نياد.
استو: من که پولامو بهش دادم، ساعتمو...
صدا: اما عزت و احترام رو نه، چيزي که در واقع بهش احتياج داشت.
استو: اون يه دزد کثيف بيشتر نبود!
صدا:و حالا اون يه دزد کثيف مرده اس! آيا احساس بهتري در موردش نداري؟
استو: حتي يه ذره هم خودمو مقصر نمي دونم، همه ش کار تو بود!
صدا: حالا هم داري به من بي احترامي مي کني! مثل اين که اصلاً ياد نمي گيري! شغل تو کنار اومدن با مردمه اما تو توش موفق نيستي!
استو: هي، من ديگه حاضر نيستم بيشتر از يه تيرانداز رواني ديوانه که تفريحش تيراندازي به غريبه هاست، نقد و انتقاد بشنوم!
صدا: همه ش داري تکرار مي کني من يه غريبه ام. شايد مال اين باشه که صدا رو درست تشخيص ندادي. خب ديگه اين روزا دستگاه هاي الکترونيکي ارزون قسمت که صدا رو عوض مي کنن زياده. شايد اصلاً من مرد نباشم. ممکنه من يکي از همون زن هايي باشم که تو کاملاً فراموشش کردي؛ اونه که نمي تونه به همين راحتي فراموشش کنه. کسي که دلش مي خواد ببينه لحظه اي رو که داري از درد به خودت مي پيچي!
استو: تو يه مردي، اينو مي دونم که مرد هستي.زن ها با تفنگ دوربين دار کسي رو نمي کشن! اونا زجرت مي دن!
صدا: به نظر مياد از اين بابت حسابي مطمئني. اما هيچ وقت تو زندگيت، هيچ مردي رو وادار به تلافي جويي نکردي. اون قدر که زن هاي تو زندگيتو وادار کردي؛ و اونا خيلي عده شون زياده، استو.(يک مکث) حتي اسماشون هم يادت نمونده؟
استو: من وقتشو ندارم دوباره راجع به زندگيم تکرار مکررات بکنم، اوه، خداي من! پليسا سر و کله شون پيدا شد.
ماشين هاي پليس از همه طرف به خيابان چهل و هشتم مي رسند. ترافيک يکدفعه قطع مي شود، چون ماشين هاي پليس خيابان را بسته اند.
فليشيا (با اشاره): خودشه! توي باجه اس، اون هفت تير داره!
در همان حال که داد و بيداد مي کند و ناسزا مي گويد، بدن بي جان لئون را روي زمين مي کشاند تا اواسط خيابان چهل و هشتم.
بعد از ظهر آفتابي روشني است. از فاصله اي دور، صداي بوق هاي مکرر عصبي کننده اي را مي شنويم که نشانگر آن است که حالا منطقه اي بالاتر دچار ترافيک شده و اين موجب عصبانيت موتورسواران و راننده هاي اتوبوس شده که با ساده ترين راه ابزار، يعني بوق زدن مکرر، اعتراض خود را آشکار مي سازند. کنسرت پر سر و صدا و گوش خراشي است که استو انعکاس، سردر گمي و مستاصل بودن را حس مي کند.
در همين لحظات، افراد پليس کابين را محاصره مي کنند.
گروهبان (با بلندگوي دستي): اسلحه ت رو بنداز زمين و در حالي که دستات رو بالا گرفتي، بيا بيرون.
استو (رو به تلفن): اونا دارن بهم دستور مي دن که برم بيرون.
صدا: خودم دارم مي بينم، بهشون توجه نکن.
استو: و اگه شروع به تيراندازي کنن؟
صدا: اونا احتمالاً همچي کاري نمي کنن. گوشه شرقي خيابونو نگاه بکن. اون توريستو که دوربين ويديويي خانگي داره مي بيني؟
نماي نقطه نظر استو
جمعيتي با فاصله، در سمت مقابل گوشه غربي خيابان، پشت ماشين هاي پليس ازدحام کرده اند. چند توريست نيز در حال ضبط واقعه با دوربين ويديويي هستند.
بازگشت به نماي استو
استو: خب که چي؟
صدا: اون باعث مي شه پليسا بهترين رفتارو پيش بگيرن! تا وقتي خودت دست به کاري نزني که حرکت خشونت آميز تلقي بشه، در اماني!
استو: تو به اين مي گي در امان بودن؟ شش تا پليس با هفت تير منو نشونه گرفتن؟
صدا: مي خواي من واست تعدادشونو کمتر کنم؟!سه تا يا دو تا بشن؟!
استو: مسلماً ديگه نمي خوام اصلاً تيراندازي بشه، روشن شد؟
صدا: تو اين امکان رو داري که هميشه نظرتو تغيير بدي!
گروهبان (با بلندگوي دستي): تو قاعده رو مي دوني، دستا رو پشت گردنت قفل مي کني و آهسته قدم مي ذاري بيرون. اگه اثري از اسلحه ببينيم، تيراندازي خواهيم کرد.
استو (با فرياد): شما همچين کاري نمي کنين، چون اسلحه اي درکار نيست.
گروهبان (در بلندگو): باز تکرار مي کنم، دستاتو بالا بگير.
استو: نمي تونم، چون دارم با تلفن حرف مي زنم!
اينک يک پليس ارشد سياه پوست که مسئوليت کنترل عمليات برعهده اوست وارد مي شود.
کاپيتان ريمي: شما سي ثانيه فرصت دارين تا خودتونو تسليم کنين.
استو: گفتم که، من گرفتارم، برين يه وقت ديگه بياين!
صدا: خيلي عاليه، استو.
افراد پليس پشت ماشين هاي پارک شده سنگر گرفته اند، استو کاملاً در تيررس آنهاست.
او جايي براي پناه گرفتن ندارد. او در يک کابين تلفن محصور شده، که از همه طرف در معرض ديده است.
ريمي: دستور به تو ابلاغ شد.
گروهبان کنار سروان ظاهر مي شود تا مشورت کند.
گروهبان: الان با يه مورد رواني سرو کار داريم. او خودش داره وادارمون مي کنه بکشيمش.
ريمي: خب، به مقصودش نمي رسه.
در مرکز خيابان، آمبولانسي نگه مي دارد و يک تيم پزشکي پياده مي شوند. آنها به سرعت به بالين جسد لئون مي شتابند. (مجدداً صداي آنها را به طور نزديک مي شنويم، حتي اگر از نظر فاصله در تصوير، از ما دور باشند.)
فليشيا: به من بگين اون خوب مي شه!
پزشک: کنار بايستين، اجازه بدين ما بهش برسيم.
افراد تيم او را به کنار هدايت مي کنند. سپس قرباني را معاينه مي کنند که ديگر تمام کرده است.
پزشک: از ما ديگه کاري ساخته نيست. به جسد دست نزنين. اونا بهش نياز خواهند داشت تا صحنه جنايت را علامت گذاري کنند.
کمي دورتر در عرض خيابان، سروان با افراد زيردستش در حال مشورت است.(در تصوير، آنها را در فاصله دور مي بينيم، اما صدايشان را به طور واضح مي شنويم.)
گروهبان: درست گوشه خيابون، عين دو هفته قبل.
ريمي: شايد قضيه پيچيده تر از يه شباهت تصادفي باشه، هوامو داشته باش، بايد باهاش حرف بزنم.
گروهبان: اسلحه کمريتونو بستين؟
ريمي: به چي داري فکر مي کني؟
سروان از سنگر بيرون مي آيد و آشکارا به سمت باجه به راه مي افتد. او پانزده قدم مانده، از روي احتياط مي ايستد.
ريمي: من مسلح نيستم.
استو: من هم همين طور!
ريمي: بله، مسلماً. من مي خوام بدونم چه اتفاقي افتاده.
استو: نمي تونم راجع بهش صحبت کنم.
ريمي: معلومه که مي توني. اسم من ريميه؛ سروان اد ريمي. اسم تو چيه؟
استو: ببين، من دلم نمي خواد با تو دوست بشم!
ريمي: ولي از اوضاع احوالت پيداست به يه دوست احتياج داري!
صدا: بهش بگو قبلاً يه دوست پيدا کردي!
استو(با فرياد): من يه دوست پيدا کردم. خوب شد؟
ريمي: آيا هموني نيست که داري باهاش تلفني حرف مي زني؟
استو: به تو مربوط نيست!
ريمي: وقتي کسي تير بخوره، به من مربوط مي شه. بيا ديگه نذاريم کسي کشته بشه، من مي خوام طرف تو هم اينو بشنوه!
استو: من طرفي ندارم!
صدا: نگران نباش، استو. من اونو صاف تو تيررس خودم گرفتم. نمي ذارم بهت صدمه اي بزنه.
استو: اگه حرفامو بزنم باورشون نمي کني.
ريمي: امتحانم کن.
استو: من نمي تونستم به کسي تيراندازي کنم، من اصلاً مسلح نيست.
ريمي: حق با توئه. من حرفاتو باور نمي کنم. اون برآمدگي جيب شلوارت مال چيه؟
استو: کدوم؟ اون؟ اون که موبايلمه!
ريمي: يه موبايل؟ پس براي چي رفتي از تو تلفن عمومي زنگاتو بزني؟
استو: مي خواي خودت ببينيش؟
ريمي: دستتو طرفش نبر، حضرت آقا.
استو: پس چه جوري مي تونم نشونت بدم؟
ريمي: نيازي نيست که ببينمش. مي دونم چي اونجاست. همه اينا شاهد بودن که تو ازش استفاده کردي.
از پشت يک ماشين پارک شده، شخصي با ظاهر بي خانمان ها فرياد مي زند.
بي خانمان (داد مي زند): همين جوري بود!
يک ولگرد ديگر، که در يک درگاهي خودش را جمع کرده بود، به ميان صحبت مي پرد.
ولگرد(نعره مي زند): آره، مثل سگ زد کشتش!
استو: اونا همشون دارن دروغ مي گن! کسي نمي تونسته چيزي ببينه، چون چيزي اتفاق نيفتاده!
ريمي: يک انسان کشته شده، اما چيزي اتفاق نيفتاده؟
استو: ولي کار من نبوده! اينها همه ش مثل يه خواب بد مي مونه!
ريمي: تو الان توي يه خواب بد قرار داري و نمي توني بيدار شي.آيا دلت مي خواد بيدار شي؟
استو: دارم سعي خودمو مي کنم!
ريمي: و توي اين خواب، تو اون مردو کشتي. اون داشت اذيتت مي کرد، تو هم بي حرکتش کردي!
استو: نه!
ريمي: پس کي اين کارو کرد؟
صدا: بهش چيزي نگو، استو. در غيراين صورت آخرين حرفي خواهد بود که اون در زندگيش شنيده! اون وقت خون اون هم گردنت مي افته!
استو(رو به ريمي): نمي دونم.
ريمي: اما تو ديدي که چه اتفاقي افتاد؟
استو: آره.
ريمي: تو فاصله ات از همه کمتر بود، پس بايد ديده باشي که کي اون کارو کرده؟
استو: نه!
ريمي: ما داريم سعي مي کنيم که با هم رو راست باشيم، مگه نه؟
استو: نه اجباراً.
صدا: اين پليس ديگه داره طاقتمو طاق مي کنه!
استو (رو به گوشي): من خودم حلش مي کنم.
ريمي: اون کيه که تو هنوز داري باهاش تو تلفن صحبت مي کني؟
استو: هيچ کس، روان شناس منه!
صدا: معرکه بود، استو. تو اين کار داري خوب پيش مي ري!
ريمي: اسم اين دکترت چيه؟ خيلي مهمه که ما اينو بدونيم.
استو: ازم خواسته بهتون نگم. اين جزو اطلاعات شخصيه!
صدا: عجب جواب بجايي! حالا خودتم داري کيف مي کني قبول کن!
استو: هرچي تو بگي!
صدا: بازي رو تا دم دروازه ادامه بده! حاضرم شرط ببندم تا حالا هيچ وقت اين قدر احساس زنده بودن نمي کردي! دقيقاً همون حسيه که من وقتي از تو دوربين تفنگم نگاه مي کنم و کسي رو انتخاب مي کنم، دارم!
سروان دوباره به راه مي افتد و چند قدم نزديک تر مي شود.
ريمي: من به حق تو در مورد «حفظ کردن اطلاعات خصوصي» احترام مي ذارم. من خودم هم دارم روانکاو مي شم، اداره ترتيب اين کارو داده. مي دونم که براي يه مامور پليس همچين خوشايند نيست که به اين موضوع اعتراف کنه، اما...
صدا: بهش بگو ديگه نزديک تر نشه...
استو: همون جا که هستي وايسا. چند قدم هم برو عقب. از همون جايي که هستي برگرد.
ريمي: باشه اگر که اين طوري احساس راحتي بيشتري مي کني ...
صدا: بهش بگو حقوق قانوني تو رو برات بخونه.
استو: ازت مي خوام که حقوق منو واسم بخوني و دست از سؤال کردن هم بکشي!
ريمي: نه هفت تير داري و نه اسم! تو واقعاً از حقوق اجتماعي محروم هستي!
صدا: تقاضاي وکيل کن!
استو: يه وکيل هم برام پيدا کن! من يه وکيل مي خوام که درست همين جا بياد تا بتونه با محاصره کننده هاي من وارد مذاکره بشه!
صدا: ماهرانه اس، استو. ادامه اش بده.
ريمي: پيدا کردن وکيلي که حاضر باشه زندگيشو به خطر بندازه کار سختيه. ولي اگه اسلحه ت رو تحويل مي دادي...
استو: چطوري مي تونم اين کارو بکنم وقتي به من اجازه نمي دي از جيبم درش بيارم؟
ريمي: ما برات درش مياريم! به محض اين که از باجه بياي بيرون و دستاتو بگيري بالا!
استو(از کوره درمي رود): دوباره برگشتيم سرجاي اول. همه ش «از باجه بيا بيرون»، «نمي توني اونجا بموني»، خب، من اصلاً اين باجه لعنتي رو دوست دارم، الان دنياي من اين توئه! اين باجه منه و من هم هرگز ازش خارج نمي شم!
ريمي: ما قصد نداريم تو رو به زور خارج کنيم، براي اين که امکان داره يه حادثه غيرقابل پيش بيني رخ بده و اون وقت ما هرگز از اين که چرا اصلاً اين اتفاقات افتاده آگاه نخواهيم شد.
استو: چرا اين قدر براتون مهمه که بدونين! اون يارو مرده، اين کافي نيست؟ کشف قضيه هم ديگه اونو زنده نمي کنه؛ پس ديگه کي اهميت مي ده؟!
ريمي: اين همون چيزيکه که شغل مارو جالب مي کنه. پيدا کردن چراها. يه چيزي تو رو به اينجا کشونده، تو امروز بيرون نيومدي جز براي اين که اين اتفاق انتظار تو رو مي کشيد تا رخ بده! روز خوبي بود. تو زدي بيرون که قدم بزني و يه دفه همه چيز عوض شد!
استو: همه چيزي که مي خواستم فقط يه تلفن بود؛ يه مکالمه معمولي به ازاي سي و پنج سنت!
صدا: مراقب باش، استو. زيادي جلو نرو.
ريمي: و لابد تو اون مکالمه خبراي بدي شنيدي!
استو: بدترين خبر ممکنه رو.
ريمي: يه چيزي که تو رو به سر حد ديوانگي رسوند؟
استو: و از او موقع تا الان، انگار دارم سقوط مي کنم.
ريمي: ديگه وقتشه فرود بياي!
استو: وقتي که دگمه رو بزني، مي ميري!
ريمي: من تور نجات دهنده توام.
استو: اگه چيزي رو که مي خواي بدوني بهت بگم، اون وقت تو هم مي ميري! اين تهديد شفاهي به گونه اي اظهار شد که بدن سروان هم به لرزه مي افتد.

نماي اينسرت
 

سر کاپيتان از درون تلسکوپ تفنگ دوربين دار ديده مي شود.
ريمي شايد در يک چشم به هم زدن کشته شود.
بازگشت استو درون باجه:
کارآگاه پانزده پا دورتر.
ريمي فوراً تصميم مي گيرد که بازگردد.
ريمي: مي رم ببينم راجع به وکيل چي کار مي تونم بکنم.
استو: حالا شد يه تصميم درست.
کاپيتان طول خيابان را باز مي گردد.
صدا: آدم خوش شانسي بود. تو مرکز دايره م قرارش داده بودم. واقعاً بايد جلوي خودمو بگيرم!
صداي نزديک شدن هلي کوپتر را مي شنويم.
استو به بالا نگاه مي کند، دو هليکوپتر بر فراز ساختمان هاي بلند ظاهر مي شوند.
صدا: مال پليس نيست. کار خبررساني هاست. حالا، تو خودت خبر هستي استو. هليکوپترها آن بالا چرخي مي زنند.
صدا: هيچ وقت واسه هيچ کدوم از مشتريات اين همه خبر جمع نکردي. من تو رو تبديل به يه آدم مشهور کردم.
استو: اونا فقط به اين اميد اومدن که مرگ منو پوشش خبري بدن!
صدا: حضور اونا همچنان پليسا رو تو بهترين حالت نگه مي داره!
استو: اون پليسا فقط منتظر کوچک ترين بهانه هستن!
صدا: خب پس هيچ بهانه اي دستشون نده!
سپس موبايل استو از داخل جيبش، شروع به زنگ زدن مي کند، اما او جرئت دست بردن به سمت آن را ندارد. انجام اين کار، شايد پليس را متقاعد سازد که او قصد دارد اسلحه اش را بيرون بکشد.
صداي زنگ هاي آرام ادامه دارد؛ ظاهراً از بيرون باجه هم قابل شنيدن نيست؛ زيرا با سر و صداي بوق هاي ترافيک، صداي گيرنده هاي بي سيم پليس و صداي ديگري هم که به بقيه اضافه شده- صداي هلي کوپترهاي تلويزيوني که براي پوشش تصويري به محل حادثه آمده اند- ديگر اثري از آن براي شنيدن باقي نمي ماند.
صدا: کي مي تونه باشه؟
استو: کلي.اون حتماً نگران من شده.
استو از دست بردن به درون جيبش واهمه داره، نکند که پليس ها تصور کنند او براي اسلحه دست برده.
صدا: شايد هم اون تو تلويزيون همه چي رو ديده باشه. الان بايد برنامه همه کانال ها همين باشه. اخبار ناگهاني.
استو: اون روزا تلويزيون نگاه نمي کنه.
صدا: شايد يکي از همسايه ها بهش خبر داده باشن.
موبايل همچنان زنگ مي زند، تقريباً صدايش در صداي گردش هلي کوپترها خفه شده است.
استو: براي چي داري اين حرفا رو مي زني؟ مي خواي دستمو ببرم طرف جيبم، اون وقت تماشا کني که چطور اونا منو با تير مي زنن؟
صدا: اين يه اتهام نسنجيده اس و به معني ناديده گرفتن اون همه نصيحتاي خوبيه که قبلاً بهت کردم.آيا تا حالا تو رو غلط راهنمايي کردم؟
استو: خدايا! الان چقدر دوست دارم که صداشو بشنوم!
صدا: شايد ارزششو داشته باشه اين کارو بکني! ببين چقدر اون مشتاقه! صداي زنگ موبايل هنوز قطع نشده.
استو: اگه اون بدونه که من تو دردسر افتادم، منو تنها نمي ذاره.
صدا: احتمالاً تا حالا چشمش به تلويزيون افتاده. من دارم رو دو تا کانال پخش خبرو مي بينم. الان رو امواجي! (مکث) خب، تورو مي شه تو کانالاي دو و چهار و پنج ديد؛ گرچه هيچ زاويه خوبي از تو گرفته نشده چون همه ش چپيدي اون تو!
تلفن موبايل همچنان زنگ مي زند، به طوري که ديگر صدايش اعصاب خردکن شده است. استو هم کماکان از دست بردن به جيبش هراس دارد. چون بهانه کافي براي آتش گشودن پليس خواهد بود.
صدا: اگه يکي دو قدم به سمت بيرون برداري و يه نگاهي بندازي، گمون کنم بتونن يه عکس درست حسابي ازت بگيرن!
استو: تو که گفته بودي من حق ندارم باجه رو ترک کنم!
صدا: ممکنه من مايل باشم به خاطر تو قوانينو بشکنم و بهت اين اجازه رو بدم که از لحظات مشهور شدنت لذت ببري. گوشي رو رها کن به طرف پايين بدون اين که قطع بشه، و يکي دو قدم به سمت بيرون بردار...فقط براي يه دقيقه. بعد دوباره سريع برگرد تو و الا من مجبور مي شم بنفع برنامه هاي زنده خبري کار کنم! اون وقت اونا مي تونن با تصاوير تاريخي اين جور خبرا رقابت کنن! (با تحکم) هيچ چيز به اندازه ترکيدن يک کله، نمي تونه براي بيننده ها جالب باشه!
استو: نه ممنونم، من سرجام مي مونم.
صدا: اون فقط يه پيشنهاد بود، اهميتش هم در اين بود که تو متقاعد بشي من قصد دارم هر جور شده مشهورت کنم! همين!
استو: اگه بهم شليک کني، اون وقت به خودت خيانت کردي!
صدا: با اين همه سر و صدا، حتي بدون صدا خفه کن هم کسي چيزي نمي شنوه! روي هم رفته، فقط ده دقيقه کافيه که به اونها بفهمونه کار يه عده نظامي حرفه اي وظيفه شناس نيست که بتونن تو رو هدف قرار بدن! اون وقته که، همه رسانه ها رو مقصر مي دونن که يه آدم رواني تيز رو تحريک مي کنه تا خودشو برسونه اينجا و کار تيم ضربتو براشون انجام بده!
استو: تو خودت انتظار اونا رو مي کشيدي! تو باعث و باني اين اتفاقات هستي!
صدا: من سناريو رو مي نويسم و شماها هم نقشاتونو بازي مي کنين، اون طوري که مطابق ميل باشه.
گوشي لعنتي دوباره شروع به زنگ زدن مي کند. استو با اين وسوسه که دست به سوي آن ببرد و براي آخرين بار هم که شده صداي کلي عزيزش را بشنود، مبارزه مي کند.
استو:کلي بيچاره! الان چي مي کشه!
صدا: چرا بهش نمي گي که چه احساسي درباره ش داري؟
استو: الان اآن جور حرفا از دهنم درنمياد! وقتي پونزده بيست نفر محاصره م کردن!
صدا: چرا آن قدر مطمئني که اونا حتماً شليک مي کنن؟ خودشون هم مي بينن که اون فقط يک تلفنه!
استو: اونا صبر نمي کنن که بينن!
صداي زنگ موبايل ادامه پيدا کرده و اعصاب استو را بيش از پيش خرد مي کند. سپس، استو متوجه چيزي ميان جمعيت ازدحام کرده مي شود؛ ميان جمعيتي که آن سوي خيابان و پشت حفاظ پليس، جمع شده اند. صورت هاي بي شمار مشتاقي که احتمالاً به اميد نظاره صحنه هايي خشن که منجر به کشته شدن او و واژگون شدن بدنش به ميان پياده رو خواهد شد، به تماشا ايستاده اند. و در ميان آنها، سيمايي برايش آشنا مي نمايد؛ صورت زني چنان زيبا که حتي پشت پرده اشک هم، زيبا مي نمايد. او کلي است. (ما فقط او را در پس زمينه مي بينيم، دورنماي چهره اش با ژاکت سبز روشن که او را ميان جمع، خاص مي نماياند.)
استو: اوناهاش! خودشه! پس اون نيست که داره زنگ مي زنه! اون اونجاست.
صدا: خودشه؟
استو: همون دختر بلوند با ژاکت سبز.
صدا: لازم نيست آدم دنبالش بگرده، هموني که خيلي جذابه؟ درسته؟
استو: اون حتماً سر و صدا و ازدحام رو شنيده و اومده پايين.
گوشي همچنان زنگ مي زند.
استو: پس کس ديگه اي که شماره همراه منو داره.(مکث) کار توئه!
صدا: باز هم زرنگي کردي!
استو: چرا اين قدر برات مهمه که من کشته بشم؟
صدا: چون در اين صورته که من برنده خواهم شد!
استو: اين بار ديگه برنده نمي شي! اگر مرده م رو مي خواي، خودت بايد اين کارو بکني!
صدا: در هر صورت من بازنده نمي شم.
استو: اينا همه ش براي تو يه بازيه، چون بويي از احساس نبردي، تو اصلاً آدم نيستي!
صدا: از اين بابت به خودم افتخار مي کنم! "انسان بودن" مگه چه لطفي داره؟ انسان بودن يعني حقيرترين شکل زندگي رو داشتن! و من اونو از وجودم کندم تا "عوام الناس" رو هرس کنم!
استو: من ديگه نيستم، ديگه جوابتو نمي دم. قطع نمي کنم ولي بازي هم نمي کنم! حالا بينشان سکوت حاکم مي شود.
صدا: استو؟ استو، اين طوري رفتار نکن. داري مزه شو از بين مي بري!
استو دست به تحريک نمي زند؛ همانطور ساکت مي ماند.
ديگر زمان "مات کردن" فرا رسيده است.
حالا نما را تغيير داده و در طول خيابان به طرف محل پليس ها مي رويم.
جماعتي پشت ماشين گروه ويژه اجتماع کرده اند. گروهبان در حال آوردن يک نفر با لباس شخصي به سوي کاپيتان ريمي، فرمانده نيروهاي ويژه است. تازه وارد روپوشي بر تن دارد که رويش آرم «AT & T» چاپ شده است.
(با وجود دوربودن آنها، همچنانکه در واضح سازي شان (Focus)، به آنها نزديک مي شويم، صدايشان را هم بتدريج از نزديک و نزديک تر مي شنويم.)
گروهبان: بفرمايين اين هم هلفورد، از مرکز تلفن نيويورک.
هلفورد: اگه کمکي از دستم بربياد خوشحال مي شم.
ريمي: شماره اون باجه رو دارين؟
هلفورد: البته که داريم.
ريمي: مي تونين مکالماتو رديابي کنين؟
هلفورد: امکان پذيره.
گروهبان: اما نه بدون مجوزه، ممکنه به حقوق شهروندي اين رواني تجاوز کنين! مخصوصاً اگه در حال صحبت کردن با روان پزشکشون باشن!
ريمي: لعنتي! نمي خوام از يه تکنسين سوء استفاده کنم، رديابي مکالمه تجاوز به حقوق افراد نيست؟ هست؟
گروهبان: تاوقتي که به خود مکالمه گوش داده نشه خير.
ما در نماي پس زمينه باقي مي مانيم، همچنانکه آنها بحثشان داغ تر مي شود.
ريمي(به هلفورد): خيلي خب، ما فقط مي خوايم بدونيم که اون داره با کي حرف مي زنه و مکان فعلي طرف کجاست.
هلفورد: درصورتي که دستمو باز بذارن، مي تونم اين کارو انجام بدم.
ريمي: من به اون شماره و آدرسش نياز دارم.
هلفورد با عجله دور مي شود. در گوشه تصوير، مي توانيم او را ببينيم که وارد يک کاميون داراي تجهيزات مخابراتي مي شود که در همان اطراف خيابان پارک کرده بود.
دوباره تصوير باجه تلفن را خواهيم داشت.
استو همچنان ساکت و صامت باقي مي ماند، از اين که شکنجه گرش مکالمه اي برقرار کند که او مايل به برقراري اش است خودداري مي کند.
صدا: استوارت، دوست من، مي خواي ببيني چقدر مي تونم بهت نزديک بشم بدون اينکه واقعا صدمه اي بزنم؟
استو جلوي خودش را مي گيرد تا ديگر التماس نکند، زيرا باور دارد سکوتش موثرتر است.
در سمت چپ باجه ديگر شيشه اي باقي نمانده، چون لئون دم آخر همه را خرد و خاکشير کرد.
شيشه اي در کار نيست که اگر تيرانداز شليک کند به سرو رويش بريزد.
صدا: ممکنه خواهش کنم يه نگاهي به کتاب راهنما بندازين؟
کتاب کهنه و زردرنگ و رورفته راهنماي تلفن زير دستگاه به زنجيري آويزان است و تاب مي خورد و کافي است با ضربه اي از جا کنده شود.
تيراندازي در کار نيست، اما خطري تازه در کمين است.
استو براي گرفتن راهنما دست دراز مي کند. استو در کف دستانش به ورق هاي پاره پاره شده کتاب مي نگرد.
صدا: ذره هاي ريز تو خالي کارگذاشته مي شن تا موقع اصابت بترکن. اگر هم وارد گوشت تن آدم بشن اونوقت ديگه کارشون فرق مي کنه. ذرات شروع مي کنه به ورجه وورجه کردن، انگار مي خوان يه راهي براي خروج پيدا کنن. اون موقع اس که درد اصلي تازه شروع مي شه، پيدا کردن يه منفذي براي دراومدن از تو استخونا...
استو دلش مي خواهد فرياد بزند "ديگه بس کن"، اما مقاومت مي کند. صحبت نکردن به او قدرت مي دهد.
صدا: هنوز هم سکوتو پيشه کردي؟ پدرم هر وقت مي خواست منو تنبيه کنه، همينطوري حسابمو مي رسيد. باهام حتي يه کلمه هم حرف نمي زد، يه بار بيشتر از يه ماه طول کشيد. من سعي مي کردم تحريکش کنم تا وجود منو حس کنه، اما اول صاف به جلوش خيره مي شد. استو، تو کودکي غمبار منو پيش چشمم زنده کردي، اين کارت عاقلانه نبود.
استو باز هم از جواب دادن طفره مي رود. انگار يگانه سلاح دفاعي اش همين سکوت اوست.
او (تک تيرانداز) تصميم مي گيرد بجاي اتاقک تلفن، بوي باروت را در پياده رو بپراکند.
صدا: حالا که تو منو ناديده مي گيري، چاره اي ندارم جز اين که يه نفر ديگه رو هدف بگيرم! (کمي مکث) اوناهاش خودشه! خوشگل و تميز! حتي مي تونم سوراخاي لاله گوششو بينم، ولي خداي من، دختري که بيني اش سوراخ بشه چي خواهد شد!
استو پي مي برد که تيرانداز حالا کلي را در ميدان ديد مگسک خود گرفته.
استو: نه!
صدا: چي شد؟ بلندتر، استو، حتماً ما با هم بد تا کرديم.
استو: اونو از اين بازي خارج کن!
صدا: منم انتظار نداشتم اونو اينجا ببينم، ولي حالا که هست، من هم في البداهه عمل مي کنم!
استو: اين کارو نکن، خواهش مي کنم نکن. من معذرت مي خوام، باشه بازم باهات حرف مي زنم، اصلاً هرچي دلت بخواد مي گم!
صدا: رنگ مويي که استفاده مي کنه هيچ خوب نيست، قيافه اش چيپ شده! شبيه افراد سطح پايين جامعه.
استو: من زندگيشو گند زدم کافيه، تو ديگه بهش صدمه نزن!
صدا: منکه قرار نيست حتماً بزنم بکشمش! ممکنه وسوسه بشم به دلاليل منطقي بزنم ناقصش کنم! کدوم عضو بدنش بيشتر از همه برات ناخوشاينده؟ کار من آنقدر دقيقه که اگه يه کم ديگه بچرخه تا نيمرخشو کامل داشته باشم، مي تونم نوک دماغشو بکنم که اتفاقاً زيادي جلو اومده و بدريخته! يه غضروف بيشتر که نيست! بعدش هر متخصص زيبايي که کارش ظريف باشه، مي تونه صورتشو ترميم کنه حتي بهتر از اولش!
منبع: ماهنامه فيلم نگار 28



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
تاریخچه، روند توسعه و وضعیت موجود وقف و امور خیریه در آلمان؛ از بنیادهای قرون وسطی تا نهادهای مدنی مدرن
تاریخچه، روند توسعه و وضعیت موجود وقف و امور خیریه در آلمان؛ از بنیادهای قرون وسطی تا نهادهای مدنی مدرن
حمله شدید هوایی اسرائیل به جنوب شرق دیرالبلح
play_arrow
حمله شدید هوایی اسرائیل به جنوب شرق دیرالبلح
محسن رضایی: آمریکا در آینده منطقه جایگاهی نخواهد داشت
play_arrow
محسن رضایی: آمریکا در آینده منطقه جایگاهی نخواهد داشت
ثبت یک شفق قطبی سفید نادر در نروژ
play_arrow
ثبت یک شفق قطبی سفید نادر در نروژ
شلیک ناگهانی محافظ نتانیاهو در خیابان‌های تل‌آویو؛ پای ترور نتانیاهو در میان بود؟ ماجرا چه بود؟ + فیلم
play_arrow
شلیک ناگهانی محافظ نتانیاهو در خیابان‌های تل‌آویو؛ پای ترور نتانیاهو در میان بود؟ ماجرا چه بود؟ + فیلم
ویژگی‌های رهبر انقلاب از زبان حجت‌الاسلام گلپایگانی: اراده الهی و دست قدرت خدا در انتخاب رهبر انقلاب حضور داشت + فیلم
play_arrow
ویژگی‌های رهبر انقلاب از زبان حجت‌الاسلام گلپایگانی: اراده الهی و دست قدرت خدا در انتخاب رهبر انقلاب حضور داشت + فیلم
برای کنترل خشم چه دعاهایی بخوانیم؟
برای کنترل خشم چه دعاهایی بخوانیم؟
برای رهایی از وسواس فکری چه دعاهایی در روایات آمده است؟
برای رهایی از وسواس فکری چه دعاهایی در روایات آمده است؟
قوانین و برنامه‌های توسعه وقف و امور خیریه در کشور آلمان
قوانین و برنامه‌های توسعه وقف و امور خیریه در کشور آلمان
توضیح جرمی به نام مداخله در امور پزشکی از زبان آقای قاضی
play_arrow
توضیح جرمی به نام مداخله در امور پزشکی از زبان آقای قاضی
ترامپ شطرنج‌باز ماهری نبود؛ کیش و مات!
play_arrow
ترامپ شطرنج‌باز ماهری نبود؛ کیش و مات!
خشم شدید شهرام همایون از رویابافی اپوزیسیون و پهلوی
play_arrow
خشم شدید شهرام همایون از رویابافی اپوزیسیون و پهلوی
تیراندازی مرگبار در ایالت مونتانا آمریکا
play_arrow
تیراندازی مرگبار در ایالت مونتانا آمریکا
افول به روایت ترامپ
play_arrow
افول به روایت ترامپ
‏تحلیل جالب یک کارشناس خارجی درباره شیوه پاسخ ایران به جنگ اقتصادی آمریکا
play_arrow
‏تحلیل جالب یک کارشناس خارجی درباره شیوه پاسخ ایران به جنگ اقتصادی آمریکا