آينه اي در برابر جامعه

فيلمنامه ماجراي نيمروز (صلات ظهر) جايزه اسكار 1952 را به خود اختصاص داده است. اين فيلم همواره در شمار ارزشمندترين فيلم هاي كلاسيك جهان به حساب آمده است. در فيلم نقش ويل كين را گري كوپر و نقش ايمي را گريس كلي بازي كرده اند. ماجراي نيمروز افزون بر فيلمنامه اش سه جايزه اسكار ديگر نيز مي ربايد اسكار بهترين هنرپيشه مرد، بهترين موسيقي (ديميتري تيومكين) و بهترين تدوين.
سه‌شنبه، 15 فروردين 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
آينه اي در برابر جامعه

 آينه اي در برابر جامعه
آينه اي در برابر جامعه


 

نويسنده: حسن مهدوي فر
مترجم: اميرجلال الدين اعلم



 

ماجراي نيم روز
 

فيلم نامه نويس: كارل فورمن
برگرفته از قصه «ستاره حلبي»
نوشته جان م. كانينگم
فيلمنامه ماجراي نيمروز (صلات ظهر) جايزه اسكار 1952 را به خود اختصاص داده است. اين فيلم همواره در شمار ارزشمندترين فيلم هاي كلاسيك جهان به حساب آمده است. در فيلم نقش ويل كين را گري كوپر و نقش ايمي را گريس كلي بازي كرده اند. ماجراي نيمروز افزون بر فيلمنامه اش سه جايزه اسكار ديگر نيز مي ربايد اسكار بهترين هنرپيشه مرد، بهترين موسيقي (ديميتري تيومكين) و بهترين تدوين.

كارل فورمن، فيلمنامه نويس
 

كارل فورمن متولد 1914 در شيكاگو است. در 1910 والدينش از روسيه به آمريكا مي روند. در آنجا در رشته هاي حقوق، نمايشنامه نويسي و كارگرداني تئاتر تحصيل مي كند. پس از آن به هاليوود مي رود و به عنوان فيلمنامه نويس مشغول كار مي شود. با اتمام استانلي كرامر در «ليست سياه» مك كارتي قرار مي گيرد و به انگلستان مهاجرت مي كند. مدتي بعد به وسيله كلمبيا به آمريكا برمي گردد و به نگارش فيلمنامه، كارگرداني و تهيه كنندگي مشغول مي شود. از فيلم هاي مهم او مي توان از: مردان(9150)، سيرانو دوبرژراك(1950)، ماجراي نيمروز(1951)، پل رودخانه كواي(1957)، كليد(1958)، توپ هاي ناوران(1961)، طلاي مك كنا(1969) و روزي كه دنيا به پايان رسيد(1979) نام برد.

فرد زينه مان، كارگردان
 

زينه مان متولد وين اتريش در سال 1907 است. او در دانشگاه وين به تحصيل حقوق مي پردازد، يك دوره عكاسي و فيلم برداري (28-1972) را مي گذراند و هم زمان به دستياري كارگرداني و فيلمنامه نويسي مشغول مي شود. در1929 به هاليوود مي رود و دستياري كارگرداني و ساخت فيلم كوتاه و مستند را ادامه مي دهد. از 1949 به صورت كارگردان مستقل براي شركت هاي مختلف كار مي كند. در 1956 كارگرداني پيرمرد و دريا(1958) را شروع مي كند كه نيمه تمام مي ماند و جان استرجس آن را به پايان مي رساند. زينه مان برنده اسكار براي فيلم كوتاه مستند بنجي (1951)، از اينجا تا ابديت(1953) و مردي براي تمام فصول(1968) است.
آثار مهم او عبارتند از: مردان(1951)، ماجراي نيمروز(1952)، اكلاهما(1955)، كلاهي پر از باران(1957)، داستان راهبه(1959)، غروبي ها(1960)، اسب كهر را بنگر(گروگان، 1963)، روز شغال(1972)، جوليا(1977) و ...

دوران صلات ظهر
 

دهه شصت با شرايط ويژه اي آغاز مي شود. از 1951 تا 1953 كميته رديابي فعاليت هاي ضد آمريكايي وابسته به مجلس نمايندگان با ظهور جوزف مك كارتي (1957-1908) سناتور ايالت ويسكانسين، تحرك بيشتري پيدا مي كند و فضاي ترس آلودي در جامعه ايجاد مي شود. در اين سال ها كساني كه عقايد دموكراتيكي ابراز كرده و يا در يك فعاليت آزاديخواهانه شركت كرده بودند، براي بازجويي احضار مي شوند و از گواهان خواسته مي شود تا كساني را كه با آنها همكاري مي كردند به عنوان كمونيست معرفي كنند و در چنين شرايطي، به صلاح گواه نيست كه بگويد با كمونيستي آشنايي و همكاري ندارد، زيرا در صورت دروغ گفتن مجازاتي سنگين را بايد به جان بخرد.
در اين دوره، رؤساي بانك ها، مسئولان استوديوها را تحت فشار قرار دادند تا كساني را كه در بازجويي هاي واشنگتن حاضر به معرفي دوستان و آشنايانشان نشدند در ليست سياه قرار دهند. ليست سياه محروميت از حقوق اجتماعي، بيكاري، تبعيد، از هم پاشيدن خانواده ها و خودكشي را به همراه داشت. بعد از ساخته شدن ماجراي نيمروز(1951) برگه احضاريه كميته رديابي فعاليت هاي ضد آمريكايي به دست فورمن مي رسد و چون در كميته حاضر به شهادت نمي شود، در ليست سياه قرار مي گيرد و مجبور به مهاجرت مي شود. بدون اين كه بتواند روي حمايت دوستانش حساب كند؛ كساني مثل استانلي كرامر و جرج گلس كه از شركاي او بودند و فورمن را به كميته معرفي كردند.
كارل فورمن در سال 1952 مجبور به مسافرت مي شود و تا سال 1957 در اروپا زندگي مي كند. در اين مدت فقط در نگارش يك فيلمنامه (ببر خفته) با جوزف لوزي همكاري مي كند. در سال 1957 با كاهش تبليغات جنگ سرد به آمريكا بازمي گردد و به كار ادامه مي دهد، اما ديگر موفقيت دوران قبل از تبعيد را به دست نمي آورد.

آينه اي در برابر جامعه

داستان ستاره حلبي
 

سال 1870، كلانتري كين، كه سال ها با تبهكاران جنگيده و شهري آشفته و بي قانون را به سامان و آرامش رسانده، اكنون در حال ازدواج با ايمي است، تا همراه با او به مكاني ديگر سفر كند و زندگي آرام و بي دغدغه اي را در پيش گيرد. هنوز دقيقه اي از ازدواج آن دو نگذشته كه تلگرامي براي ويل كين مي رسد و به او خبر مي دهد كه فرانك ميلر بخشوده شده و همان روز با قطار به شهر مي آيد.
ميلر تبهكاري است كه كين پنج سال پيش او را به جرم قتل دستگير و به مقامات تحويل داده بود. دادگاه حكم اعدام را به حبس ابد تخفيف داده و ناگهان او را آزاد كرده اند. ناگهان او را آزاد كرده اند. حالا او مي آيد تا از كين انتقام بگيرد.
گروه سابقش، برادرش بن و دو تن از دوستانش،‌راهي ايستگاه راه آهن مي شوند و در انتظار آمدن ميلر مي مانند.
دوستان كين كه بزرگان شهر هستند، او را تشويق مي كنند تا هرچه زودتر، همراه زنش سوار درشكه شده و شهر را ترك كنند. كين و ايمي از شهر بيرون مي روند. اما هنوز راه چنداني نپيموده اند كه كين به خود مي آيد كه در حال فرار از دست تبهكاران است. منصرف مي شود و علي رغم مخالفت زنش دوباره به شهر برمي گردد تا با گروه ميلر مقابله كند. ايمي او را ترك مي كند ولي كين به هيچ قيمتي نمي خواهد از اصول اخلاقي اش دست بردارد. كين براي كمك به سراغ دوستانش مي رود تا با تبهكاران مبارزه كند، اما اهالي شهر، كشيش، قاضي،‌ همسر، معاون و همه از ياري دادن به او سرباز مي زنند و به او مي گويند كه سوداي باطل پيكار با ميلر را از سر به در كند و از شهر برود، زيرا اين كار هم به مصلحت شهر و هم به صلاح كين است. در نتيجه كين تنها مي ماند. التهاب ويل كين با نزديك شدن ساعت 12 ظهر رو به فزوني مي گذارد. سرخوردگي و نامردي، احساس تلخكامي شديدي در او پديد مي آورد، ولي در عزم او سستي راه نمي يابد. تنها كساني كه صادقانه مي خواهند ياري اش دهند، يكي نوجوان 14 ساله است و ديگري دائم الخمري واخورده و بيچاره. كين اما پيشنهاد هر دو را رد مي كند و يكه و تنها آماده مبارزه مي شود. قطار ظهر مي رسد، فرانك ميلر از آن پياده شده و به يارانش ملحق مي شود و براي انتقام از كين راه مي افتند. در حالي كه بي اعتنايي و عافيت جويي اهالي شهر هم پشتيبان آنهاست. مردم در خانه هايشان پنهان مي شوند و در كوچه و خيابان پرنده پر نمي زند. همه كين را با سرنوشتش تنها مي گذارند.
مبارزه كين با تبهكاران آغاز مي شود. با صداي شليك نخستين گلوله ايمي نزد كين مي رود. در اين مبارزه مرگبار و نامساوي سرانجام كين پيروز مي شود. ساكنان شهر ناباور، ترسان و لرزان، از پناهگاه هايشان بيرون مي آيند و وقتي كين را زنده مي بينند، شرمسار و ظاهراً مهربان، به او نزديك مي شوند. اما كين خشمناك از بي وفايي و عافيت جويي آنها، ستاره حلبي اش را از سينه كنده و روي زمين مي اندازد و بي اعتنا به آنها، با ايمي سوار درشكه مي شود و براي هميشه شهر را ترك مي كند.

ماجراي نيمروز، فيلمنامه دوران
 

ماجراي نيمروز فيلمنامه دوران است. منعكس كننده ويژگي ها و خصوصيات دوران وحشت مك كارتيسم است. شخصيت ها در اين گونه فيلمنامه ها بازتاب دهنده ويژگي هاي آن دوره بخصوص هستند، لذا با فيلمنامه اي متكي بر شخصيت پردازي و روابط پيچيده بين آنها مواجه نيستيم. بلكه جنبش آدم ها طوري است تا بتواند پيام و حرف سياسي فيلمنامه را به بيننده منتقل كند. پيام و حرفي كه بازتاب شرايط سياسي، اقتصادي و اجتماعي يك دوران است. به همين دليل كارل فورمن در نگارش فيلمنامه بيش از آن كه به عناصر سازنده يك فيلمنامه وسترني وفادار باشد، از شرايط تأثير گرفته است و شرايط سياسي يك دوران در فيلم منعكس است.
ويل كين كسي است كه ارزش هاي شخصيتي اش با ارزش هاي جامعه تعارض پيدا مي كند. او انساني است كه احساسي مطلق از ارزش هاي شخصيتي اش دارد، نسبت به آن چه خوب و ضروري مي داند،‌ هرگز شك نمي كند و در اين راه نه ترس از مرگ و نه از دست دادن همسرش، هيچ كدام او را از عملي كه مي بايد انجامش بدهد بازنمي دارد. وقتي تصميم به مبارزه با تبهكاران مي گيرد، تصميمش قطعي است. حتي او يقين دارد كه دوستانش مانند او و در كنارش به ميدان مبارزه خواهند آمد. اما هنگامي كه پي مي برد اهالي شهر سلامت و ايمنيشان را بيشتر از عدالت خواهيشان ارج مي گذارند سخت يكه مي خورد.
ويل كين يك شخصيت دراماتيك و مطابق روش فيلمنامه هاي وسترن است. از آنجايي كه در آيين وسترن قهرمان دچار عجز و ترس نمي شود و مردانه پاي به ميدان وسترن مي گذارد، او نيز از فرار منصرف مي شود و از ميانه راه به ميدان برمي گردد تا بدون هراس از مرگ با فرانك ميلر و دار و دسته اش مقابله كند و بر اصول ارزشي خود پاي بفشارد. اما نگرش حاكم بر تفكر فيلمنامه نويس و فيلمنامه ايجاب مي كند كه او بايد بازتاب دهنده نگاه اجتماعي فيلمنامه نويس و منتقل كننده پيام سياسي او باشد، همين امر سبب مي شود تا از رسيدن به يك شخصيت اسطوره اي و كلاسيك وسترن باز بماند. ويل كين در اينجا قهرماني است آسيب پذير، زيرا وجه واقع گرايانه فيلمنامه غالب است. هيچ چيز نمي تواند او را از خطري كه در حال ظهور است حفظ كند. بدون ستاره حلبي هم جانش در امان نخواهد بود. اگر از شهر فرار كند باز هم گرفتار ميلر خواهد شد، هيچ كجا مأمن امني نخواهد بود.
از اين رو او قهرماني است كه در دهه هول آور پنجاه زندگي مي كند تا شخصيتي در عصر قهرماني وسترن. تنهايي و مهاجرت پايان تلخ سرنوشت چنين قهرماناني در اين دوره اندوهبار است. وجه ديگري از اين ناهم خواني با قهرمان وسترن، ترس و اضطراب ويل كين از خطر پيش رو است. به همين دليل و با اين منطق به شهر بر مي گردد تا دوستانش را براي مقابله بسيج كند، به طرف همه دست ياري دراز مي كند و درخواست كمك دارد. ولي همه او را تنها مي گذارند.

تنهايي ويل كين
 

تنهايي ويل كين چه در فيلمنامه و چه خارج از آن - كه در اصل از آن دنيا به فيلمنامه وارد مي شود - درخور توجه است. يادآور همان ماجرايي است كه در عالم واقع براي كارل فورمن اتفاق افتاده است. تنهايي او و خالي شدن ميدان از اطرافيان، به جو وحشت و هراس دامن مي زند و انعكاسي است از آن دوران. شخصيت جذابي هم مانند «هلن رامرز» كه بخوبي ويل را مي شناسد و به او علاقه دارد و مي تواند در كنار او با ميلر مقابله كند، از شهر مي رود تا تأكيد بيشتري باشد بر تنهايي ويل كين. ثمره شرارت لجام گسيخته به شهر، اتحاد يا زيربناي آن را از هم مي پاشد و هيچ كس در امان نيست و همه پس مي زنند (كليسا، ميخانه و ...). ويل تنها مي ماند؛ نه از سر قهرماني،‌ كه ناچار است بماند و اين تلخ است. در اين تلخي توهم او نسبت به اهالي شهر مي شكند. هنگامي كه قاضي،‌ عدالت را در بقچه اي مي پيچد -چند كتاب و يك پرچم آمريكا و يك ترازو - تا فرار كند و در مكاني امن دكان عدالت را بگشايد، پندار ويل در هم مي ريزد. و وقتي كه چند ستاره براي داوطلبان احتمالي برمي دارد و در جست و جوي آنها از دفتر بيرون مي آيد و ياري دهنده اي نمي يابد، خوش بيني او جايش را به واقع بيني مي دهد. اين تلخي زماني به اوج مي رسد كه به طرف كليسا كه آخرين ملجأ او است، مي رود و در آنجا ترس و عافيت طلبي را در قالب كلماتي زيبا تحويل او مي دهند. در حالي كه مرگ لحظه به لحظه با حركت عقربه هاي ساعت نزديك مي شود و بر تنها ماندن ويل تأكيد مي كند. او براي زنده ماندن ناچار بايد مقابله كند. اينجاست كه كارل فورمن به خود مي آيد و ازحيطه واقع گرايي به الگوي قهرمان پردازي برمي گردد. ويل به عنوان نماد خوبي، در برابر جبهه شرارت و بدي مي ايستد و دار و دسته ميلر را نابود مي كند.
در پايان ماجرا مردم ترسيده و بهت زده شهر از پناه گاه هايشان بيرون مي آيند و بر گرد كشته ها و ويل كه زنده مانده مي چرخند. به نظر آن چه را كه روي داده است باور ندارند و در اين ميان تنها كسي كه به باور رسيده و توهمش در هم ريخته همان ويل كين است. او ستاره اي را كه مظهر نظم، قانون و عدالت به شمار مي رود، بر خاك مي اندازد و با همسرش ايمي -عشقي كه در حال شكل گرفتن است - شهر را ترك مي كند.

نشانه ها
 

ماجراي نيمروز با چنين نگاهي به اسطوره هاي ژانر، يكي از بدعت گزاران شيوه اي مي شود كه به وسترن روشنفكرانه معروف مي شود. شيوه اي كه بازتاب دهنده شرايط زمانه است. شخصيت ها و مكان ها بيشتر نشانه هايي هستند كه كاركرد زماني دارند. از اين رو شخصيت ها در ارتباط تنگاتنگ با يكديگر نيستند كه خط ماجرا را جلو مي برند. آنها نشان دهنده تيپ هاي مشخص يك جامعه اند و چيدمان آنها به گونه اي است كه مفهوم سياسي فيلمنامه را شكل مي دهند. همين طور مكان هايي مثل ميخانه، كليسا، بانك، دفتر قاضي و ... نقشي نشانه اي دارند تا تصويري كلي و كامل از جامع را ارائه كنند. كارل فورمن آينه اي را در برابر جامعه گرفته است تا از اين طريق بتواند روايتي از يك دوران را به نمايش بگذارد.
منبع: فيلم نگار شماره 36



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط