آرش در قلمرو ترديد
نويسنده: نادر ابراهيمي
زندگي دامي از هراس در پيش ديدگانش گسترده است. و ايشان به چشم خويش مي ديدند که ديوارهاي سرزمينشان به روي چرخهاي سنگين شکست براي آنها و کامجويي براي ديگران به درون مي غلتد.
مردان مي گفتند که ديوارها به هم خواهد رسيد و سرزمين ما به هيچ بدل خواهد شد؛ليکن در دل اين شَجام سستي آفرين که زنان را در کنار آتش نشين و مردان را تسليم و دلچرکين کرده بود. روزي پيرمردي از ميان کتاب هاي در خاک خفته اش دفتري را جست. در اين دفتر داستاني بود . در اين داستان مردي،بر کف اين مرد کماني.
*
اين زمان همهمه در شهرخلوت و خاموشي پيچيده بود که بسي شهرها و دشتها و دره ها لبريز از فرياد بود. گروه بي شماره ي مردم از چارسوي شهرهاي کهنه ي مغلوب،از ميان دره هاي دور افتاده ي خاموش،و از قلب بيشه هاي انبوه گرد مي آمدند. يک نام،رويايي و آرزو پرور،که به انگارهاي بي شمارشان جلاي اميد مي بخشيد، فراهمشان مي آورد: آرش تير انداز.
-آرش تيرانداز کجاست؟
-آرش تيرانداز کيست؟
-اي مرد!به راستي تو هنوز نام او را شنيده يي؟او پيامبر گمشده ي زمانه ي ماست!
-افسوس برادر که نشنيده ام. به من بگو که آرش کيست. من مردي از شهر خاموشانم. و سکوت،فراموشي مي آورد.
-آرش تير انداز کجاست؟
-آرش تيرانداز کيست؟
-اي زن پير!تو هنوز نام مردي را که پرشورترين داستان جهان را آفريده است نشنيده يي و چه بسيار کودکان را که با افسانه هاي خويش به خواب کرده يي.
-اي برادر!من سالهاست که همه قصه ها را فراموش کرده ام. کودکان به دست خستگي به خواب مي روند نه با قصه هاي من . اينجا ديار خاموشان است ونام آرش،ناآشناتر از اميد. لحظه يي بر سکوي خانه ام بنشين و از ماجراي اين مرد با من سخن بگو!
*
آرش که خداي تحرک و خداي بادها با اوست روح خويش را در تيري خواهد نهاد و چشمه هاي جوشان آب زندگي ،جنگلهاي سبز در تسخير،دشت هاي زنده روياندن گياه و رودهاي پيچان پرآب به ما باز خواهد گشت. آرش،يکه و تنها،با روح پليد مردگان،ديوها و تسلط اجبار خواهد جنگيد؛نه با سپاهي گران و نه همدوش ديگران،تنهاي تنها.
آرش پيامبر بزرگ زمانه ماست. غبار قرون را مي شکافد. و اينجا،بار ديگر داستان خويش را تکرار خواهد کرد.
«آرش تيرانداز کجاست؟»
*
-آرش تيرانداز کجاست؟
کودکي دندان هايش را به هم ساييد و گفت:پدرم آن را پنهان کرده است؛زيرا که من هرچه به دستم برسد هنگامي که او در سفر است مي دزدم!
زني گفت:«آه. . . . آرش؟به دنبال چه چيزهاي بيهوده مي گرديد:زماني که من اينجا تنها مانده ام واز نيم سکه نيز نمي گذرم» و بر لبانش رنگ سرخ کشيد.
جواني-با شيشه هاي ضخيم شفاف بر چشم-در ميان کتابهايش جنبيد:«آرش؟ بي شک نام او را شنيده ام. واي بر من که چه فراموش کار شده ام!» برخاست و به گروه فرياد زن پيوست.
«آرش تيرانداز کجاست؟»
پيرمردي ،چون زمزمه يي شنيد، روزنامه اش را زمين گذاشت،سمعک نهاد و گوش فرا داد.
-اينها چه مي گويند؟اينها چه مي خواهند؟
-پدر!به دنبال آرش تيرانداز مي گردند. اگر مي داني بگو تا به بهاي چند سکه يي ايشان را خبر کنيم.
پيرمرد خنديد ،سمعک را برداشت و ديگر جززمزمه يي دور چيزي نشنيد.
مرد خدايي گفت:کفراست، کفر سياه! و ديري نخواهد گذشت که مرد آخرين ظهورکند(و بر سر پا ايستاد).
کفش دوز خسته و فرسوده يي پرسيد :«آرش تيرانداز چه خواهد کرد؟اي مرد خوب به من بگوييد که آيا از دردهاي بسيار من چيزي به دوش خواهد کشيد؟» و صداي او در ميان غريو بي پايان ديگران غرق شد و تنها کسي که شنيد گفت:«خود پرستي!همه جا خودپرستي» و فرياد زد:آرش تير انداز جاست؟
مادري پيش دويد و بانگ زد:«سه پسر من سه روز است که گم شده اند و سه روز است که من فرياد شما را مي شنوم. اگر ايشان را به من بازنمي دهيد. به آرش،آن زماني که يافته شد بگوييد که من نيز در اين راه کاري کرده ام» و گريه را سر داد.
سه پسر او ،ميان در ميان چنان سيلي فرياد زدند:آرش تيرانداز کجاست؟
*
در يک بامداد سرد و غمناک زمستاني،مردي نان صبح خود را به پيشگامان گروه فرياد زن تقديم کرد. نان،سه تن را نيم سير کرد و سه تن در خانه گرسنه ماندند.
مرد گفت:آيا به جستجوي آرش آمده ييد؟مگر گناهي کرده است؟مگر زخمي زده است؟او که کتابدار بينواي کتابخانه ي متروکي است. مردي ست کامل و پايدار. صبر بي نهايت دارد،زيرا که اين زندگي را با چهره گشاده تحمل کرده است.
دهان به دهان،در ميان سيل جوشان مرد،اين جمله سفر کرد که آرش يافته شد. مردي سست کامل و پايدار!
-آرش تيرانداز کجاست؟به ما نشانش بده، اي مرد!
-او همسايه من است؛ولي باور کنيد که هرگز به سوي هيچکس تيري نينداخته است.
-آرش،پيامبر گمشده ي زمانه ماست. بگو که خانه اش کجاست تا از اين رسالت بزرگ آگاهش کنيم. مرد،خانه يي را در انتهاي خيابان نشان داد و با خود گفت:هاه!آنک رسولي که از رسالت خويش بي خبر است!
پيشگامان مردم، تا کنار پنجره بسته رفتند و بانک زدند: آرش! آرش!
پنجره باز شد و مردي خواب آلود سر از آن بيرون کشيد.
-آرش را مي خواهيم.
-«منم»و انديشيد که اين همه انسان سرگردان از او چه مي خواهند.
گفتند:اي آرش!فرود آ که سرزمين ما نيازمند توست. آرش با خود گفت:«هرگز به چنين صبحي نينديشيده بودم که سرزمين من مرا اينگونه طلب کند. »
غريو مردم بر خاست:اي آرش مقدس!تير بينداز!تيري بينداز که از قلب ديوارهاي سنگين شکست بگذرد و چشمه هاي آب زندگي را به ما بازگرداند. تيري که هفته ها و ماه ها در ميان زمين و آسمان باشد وزماني که فرود آيد پير شده باشد وپَر سياه دم آن سپيد!آرش،تو با تنها تيرخود،تيري که روح تو در آن باشد،اين همه انسان را نجات خواهي داد. . .
آرش،دلش گرفت.
به روياي پرشکوه آن گروه انديشيد و به کم تواني خويش. فرياد زد:اي مردم!بدانيد که من تاکنون بيهوده زيسته ام. همه تلاش من به خاطر نان بود. و نان. همه ي دردهاي کهنه ي مرا درمان نبوده است. اينک فرمان شما،فرمان خداي من است؛ليکن به فرمانهايتان بينديشيد. آيا شور شما بدرقه ي راه من است يا عقلهايتان؟آيا ياري شما با من است يا تصورات بي حصارتان؟به من بگوييد که اين آرش تنها براي شما چه مي تواند بکند؟ديگر عصر شوکت يک تير که يک روح در آن باشد گذشته است. من تنها،خسته خواهم شد و زمين خواهم خورد.
گروه قليلي صداي آتش را شنيدند و براي ديگران گفتند که او مي گويد:«مرا ياري کنيد تا تيرم را بيندازم!فرمان شما فرمان خداي من است» و همه فرياد زدند:او راتا پاي البرز کوه به دوش خواهيم کشيد.
آرش دانست که کلامش طعم دهان ديگران گرفت و دگرگون شد. دانست که او هرگز نخواهد توانست با همه ايشان سخن بگويد. چشمه اندوه در ميان ديدگانش جوشيد؛ولي زمان،زمان انتخاب نبود. از او مي خواستند که تير بيندازد. و نفرين هزار نسل را به دنبال داشت،اگر عصيان مي کرد.
گفت:اي مردم !به من بگوييد تيرو کمان از کجا بياورم؟چه،روزگار درازي ست که ديگر هيچ کس را با تير و کمان کاري نيست.
کودکي از فراز بامي اين سخن را شنيد و فرياد زد:من تيرو کماني دارم که آن را،اي آرش،به تو تقديم مي کنم!
آرش باز گفت:اي برادران،از فراز کدام بلندي بايد اين کمان را کشيد؟
گفتند:درآن دفتر آمده است که از فراز البرزکوه . . . .
گفت:پس بگذاريد تن پوشي بردارم؛زيرا که قله بلند سرد است و من بيمارم.
آنها که شنيدند گفتند:آرش براي نيايش،زمان مي خواهد.
*
آرش را تا دامن البرز به دوش کشيدند. آنجا بار ديگر فريادها برخاست:اي آرش!بلندترين قله ي اين کوه در انتظار توست. ما مي دانيم که تو ديگر باز نخواهي گشت. و چوپانها به هنگام تابستان،تنها کمان تو را بر فراز قله يي خواهند يافت. ما از دليري آرش درون تو آگاهيم و نام تو را بر تارک تاريخ مي نشانيم. از تو هزار پيکرو بت خواهيم ساخت و خواهيم پرستيد. . . اي آرش!تير تو چشمه هاي آب زندگي رابه ما باز خواهد داد. . .
مردِتنها،تيرو کمان در دست به راه افتاد. مريدانش کف زنان و فرياد کنان در دشت و دامن کوه ايستاده بودند و به او مي نگريستند.
مي رفت و دلش را به هزاران اميد مي آراست:«اي آرش،پايدار باش!زمانه تو را طلب کرده است. و تو پاسخي به نياز زمانه ي خويشي. پاي خود را ببين که چگونه به سوي بالاتر مي رود. آيا گمان نمي بري که تواني خدايي درتو آفريده شده است؟اي آرش!بنگرکه قله هاي بلند درميان انبوه برف چگونه نگران تو هستند. . . تو پيامبر بازيافته ي سرزمين خويشتني».
همچنان که مي رفت،گاه گاه مي گرديد و به پايين کوه نظري مي انداخت. هنوز صداي فرياد بسياران را مي شنيد و مي ديدشان که آهسته آهسته در غبار مسافت فرو مي روند وکمرنگ مي شوند. . . .
آنگاه،زمان اميد سوز و دردناک خستگي فرا رسيد.
*
خورشيد مي نشست و اندوه بر دل آرش.
مرد تنها،بر افق،برسنگ،وبر يال هاي تيره رنگ کوه هاي سخت،نظري انداخت و بر توده ي بيشماره ي مردم که از فروتر مکان خويش،بانگشان چون صورت باد بود. فرياد زد:غمگينم:غمگين چون غروب،چون آواز غريب رهروي تنها،و چون ديوارهاي کاهگلي مخروب؛غمگين از زمانه ي خويشم.
اي شادي هاي از ميان رفته،اي خنده هاي از اعماق،اي توان تحمل،به سوي اين برگزيده مغموم،اين پيامبر تنهاي مريدانش در قفاي دور وا مانده بازگرديد!راه من سخت است. هيچکس يک لحظه با من نيست.
آرش با خود چنين مي گفت و باز مي رفت. گاه به بالا مي نگريست و گاه به جانب مردم. مي ديدشان و مي لرزيد:افسوس بر شما!
باد،تصوير ساز انديشه هاي سرد،به گرد آرش تنها مي چرخيد و فرياد مي کشيد؛و آرش،خود را چنان غريقي از اميد بازمانده،مجذوب به اعماق پرغوغاي خويش احساس مي کرد:
اي آرش!آنان که بر سر دستت مي آوردند کجا هستند/
به گوشهاي ناشنوا،به فرادهاي بادگون،و به روياهاي پست دربسرشان بينديش،و اينک به غبار وجودشان بنگرو به سيلان بيهوده ايشان-به قصد يافتن مردي که سخت ترين تيرها را رها مي کند و جان خويش بيهوده بر سر اين کار گذاشت بينديش.
لحظه يي تن پوش خود را سپري، در برابر بادهاي سرد مي کرد و لرزان و خميده به پيش مي رفت و لحظه يي بعد،مي خواست تا در درون خويش سپاهي بي نيازسپرهاي سخت-که در پناهش مي توان جنگ را با اميد به زندگي آراست-بيافريند. تن پوش خود را به دور انداخت و خورشيد:هان اي سربازان درون من!سپر،بيم از مرگ را خبر مي دهد. اکنون برهنه جنگيدن را بيازماييد!
به آخرين ستونهاي بر پاي ايستاده ضمير خويش مي آويخت و فراخوان ايستادگي خود بود:«من از دليري آرش درون آگاهم و به راستي کماني جاودييم؛اما آرش وجود من تنهاست. هراس يالهاي سنگي سرسخت،غم پرشکوه غروب، و بيکران دشتي که تير من بايستي مسافرآن باشد. . . وآن توده ي خوب فرياد زن بيزار از صعود،مرا حصار گونه در ميان گرفته اند. »
مرد تنها،از کمترين دره هاي ناپيدا ي روان،حاميان تزلزل ناپذيري مي طلبيد:«هان اي آرش،پايدار باش!تنهايي،شکوه،دردناک فتح تو را بيشترمي کند»ليکن زمان،سنگ،و تنهايي،به دام دل بريدگي اش مي کشيد.
در اينجا فرياد مي زد:«تقدي با من است،طبيعت با من است و خدا با من»و آنجا،چند گامي فراتر به خود مي گفت:«کدام تقدير،کدام طبيعت،کدام خدا؟»به کمان کودکانه ي خود مي نگريست و تيرِ فراخوار آن کمان،تلخ ترين خنده هاي روزگار بر لبش مي نشست. دمي دلش را به اين خيال خوش مي کردکه:«تيرمنم،کمان منم،قدرت روزگار،من!»و لحظه اي کوتاهي بعد:«نه. . . . فريبکارمن!»
آرش!اينگونه پيش مي رفت تا آنکه فريادها به هيچ بدل شد. بانگي جز بانگ باد باقي نمانده بود. برفراز کوه کوچکي،دور از قله ي معهود،ايستاد. به دامن کوه،به غبار مواجه مردم منتظر نگريست و با خود گفت:«آنها ديگر مرا نمي بينند. انگار مي کنند که من بر بلندترين قله ها ايستاده ام. دل خوش مي کنند که اين تير ،در نهايت سفر خود،پايان رنجها را خبر خواهد داد».
آنگاه تير را در کمان نهاد و لحظه يي به اطراف خود نگريست:«آيا بايد به جانب جيحون تير انداخت يا به سوي سمرقند؟»
«آيا بايد به جانب ايروان گرديد يا به سوي بخارا؟»
«جيحون کدام سوي ايران است؟»
«بخارا کجاست؟»
«به درون يا بيرون؟»
«من از کدامين سوي بايد تيرم را بيندازم؟»
«دشمنان از کدام جانب حمله کرده اند؟»
و باز-آن خنده ي تلخ دردناک.
انديشيد:«اين تير چند گامي بيش نخواهد رفت. و اين زمان هيچ آرش تنهايي،تيري که بسيار پيشتر رود نخواهد انداخت. »
«هان اي آرش!زمان،زمان تنها گريستن است. »
براي واپسين بار،به دشت زير پاي خود نظري انداخت.
جز غبار و سياهي هيچ نديد. به بالا نگريست و ديد که ابرها با پله هاي زرين خويش،ندايش مي دهند. کمان را زمين انداخت. تير را به روي زانو شکست. تير شکسته را در مشت خويش فشردو به سوي بالا و بالاتر به راه افتاد-همچنان که زار مي گريست. . .
منبع: نقش آفرينان ش 65
مردان مي گفتند که ديوارها به هم خواهد رسيد و سرزمين ما به هيچ بدل خواهد شد؛ليکن در دل اين شَجام سستي آفرين که زنان را در کنار آتش نشين و مردان را تسليم و دلچرکين کرده بود. روزي پيرمردي از ميان کتاب هاي در خاک خفته اش دفتري را جست. در اين دفتر داستاني بود . در اين داستان مردي،بر کف اين مرد کماني.
*
اين زمان همهمه در شهرخلوت و خاموشي پيچيده بود که بسي شهرها و دشتها و دره ها لبريز از فرياد بود. گروه بي شماره ي مردم از چارسوي شهرهاي کهنه ي مغلوب،از ميان دره هاي دور افتاده ي خاموش،و از قلب بيشه هاي انبوه گرد مي آمدند. يک نام،رويايي و آرزو پرور،که به انگارهاي بي شمارشان جلاي اميد مي بخشيد، فراهمشان مي آورد: آرش تير انداز.
-آرش تيرانداز کجاست؟
-آرش تيرانداز کيست؟
-اي مرد!به راستي تو هنوز نام او را شنيده يي؟او پيامبر گمشده ي زمانه ي ماست!
-افسوس برادر که نشنيده ام. به من بگو که آرش کيست. من مردي از شهر خاموشانم. و سکوت،فراموشي مي آورد.
-آرش تير انداز کجاست؟
-آرش تيرانداز کيست؟
-اي زن پير!تو هنوز نام مردي را که پرشورترين داستان جهان را آفريده است نشنيده يي و چه بسيار کودکان را که با افسانه هاي خويش به خواب کرده يي.
-اي برادر!من سالهاست که همه قصه ها را فراموش کرده ام. کودکان به دست خستگي به خواب مي روند نه با قصه هاي من . اينجا ديار خاموشان است ونام آرش،ناآشناتر از اميد. لحظه يي بر سکوي خانه ام بنشين و از ماجراي اين مرد با من سخن بگو!
*
آرش که خداي تحرک و خداي بادها با اوست روح خويش را در تيري خواهد نهاد و چشمه هاي جوشان آب زندگي ،جنگلهاي سبز در تسخير،دشت هاي زنده روياندن گياه و رودهاي پيچان پرآب به ما باز خواهد گشت. آرش،يکه و تنها،با روح پليد مردگان،ديوها و تسلط اجبار خواهد جنگيد؛نه با سپاهي گران و نه همدوش ديگران،تنهاي تنها.
آرش پيامبر بزرگ زمانه ماست. غبار قرون را مي شکافد. و اينجا،بار ديگر داستان خويش را تکرار خواهد کرد.
«آرش تيرانداز کجاست؟»
*
-آرش تيرانداز کجاست؟
کودکي دندان هايش را به هم ساييد و گفت:پدرم آن را پنهان کرده است؛زيرا که من هرچه به دستم برسد هنگامي که او در سفر است مي دزدم!
زني گفت:«آه. . . . آرش؟به دنبال چه چيزهاي بيهوده مي گرديد:زماني که من اينجا تنها مانده ام واز نيم سکه نيز نمي گذرم» و بر لبانش رنگ سرخ کشيد.
جواني-با شيشه هاي ضخيم شفاف بر چشم-در ميان کتابهايش جنبيد:«آرش؟ بي شک نام او را شنيده ام. واي بر من که چه فراموش کار شده ام!» برخاست و به گروه فرياد زن پيوست.
«آرش تيرانداز کجاست؟»
پيرمردي ،چون زمزمه يي شنيد، روزنامه اش را زمين گذاشت،سمعک نهاد و گوش فرا داد.
-اينها چه مي گويند؟اينها چه مي خواهند؟
-پدر!به دنبال آرش تيرانداز مي گردند. اگر مي داني بگو تا به بهاي چند سکه يي ايشان را خبر کنيم.
پيرمرد خنديد ،سمعک را برداشت و ديگر جززمزمه يي دور چيزي نشنيد.
مرد خدايي گفت:کفراست، کفر سياه! و ديري نخواهد گذشت که مرد آخرين ظهورکند(و بر سر پا ايستاد).
کفش دوز خسته و فرسوده يي پرسيد :«آرش تيرانداز چه خواهد کرد؟اي مرد خوب به من بگوييد که آيا از دردهاي بسيار من چيزي به دوش خواهد کشيد؟» و صداي او در ميان غريو بي پايان ديگران غرق شد و تنها کسي که شنيد گفت:«خود پرستي!همه جا خودپرستي» و فرياد زد:آرش تير انداز جاست؟
مادري پيش دويد و بانگ زد:«سه پسر من سه روز است که گم شده اند و سه روز است که من فرياد شما را مي شنوم. اگر ايشان را به من بازنمي دهيد. به آرش،آن زماني که يافته شد بگوييد که من نيز در اين راه کاري کرده ام» و گريه را سر داد.
سه پسر او ،ميان در ميان چنان سيلي فرياد زدند:آرش تيرانداز کجاست؟
*
در يک بامداد سرد و غمناک زمستاني،مردي نان صبح خود را به پيشگامان گروه فرياد زن تقديم کرد. نان،سه تن را نيم سير کرد و سه تن در خانه گرسنه ماندند.
مرد گفت:آيا به جستجوي آرش آمده ييد؟مگر گناهي کرده است؟مگر زخمي زده است؟او که کتابدار بينواي کتابخانه ي متروکي است. مردي ست کامل و پايدار. صبر بي نهايت دارد،زيرا که اين زندگي را با چهره گشاده تحمل کرده است.
دهان به دهان،در ميان سيل جوشان مرد،اين جمله سفر کرد که آرش يافته شد. مردي سست کامل و پايدار!
-آرش تيرانداز کجاست؟به ما نشانش بده، اي مرد!
-او همسايه من است؛ولي باور کنيد که هرگز به سوي هيچکس تيري نينداخته است.
-آرش،پيامبر گمشده ي زمانه ماست. بگو که خانه اش کجاست تا از اين رسالت بزرگ آگاهش کنيم. مرد،خانه يي را در انتهاي خيابان نشان داد و با خود گفت:هاه!آنک رسولي که از رسالت خويش بي خبر است!
پيشگامان مردم، تا کنار پنجره بسته رفتند و بانک زدند: آرش! آرش!
پنجره باز شد و مردي خواب آلود سر از آن بيرون کشيد.
-آرش را مي خواهيم.
-«منم»و انديشيد که اين همه انسان سرگردان از او چه مي خواهند.
گفتند:اي آرش!فرود آ که سرزمين ما نيازمند توست. آرش با خود گفت:«هرگز به چنين صبحي نينديشيده بودم که سرزمين من مرا اينگونه طلب کند. »
غريو مردم بر خاست:اي آرش مقدس!تير بينداز!تيري بينداز که از قلب ديوارهاي سنگين شکست بگذرد و چشمه هاي آب زندگي را به ما بازگرداند. تيري که هفته ها و ماه ها در ميان زمين و آسمان باشد وزماني که فرود آيد پير شده باشد وپَر سياه دم آن سپيد!آرش،تو با تنها تيرخود،تيري که روح تو در آن باشد،اين همه انسان را نجات خواهي داد. . .
آرش،دلش گرفت.
به روياي پرشکوه آن گروه انديشيد و به کم تواني خويش. فرياد زد:اي مردم!بدانيد که من تاکنون بيهوده زيسته ام. همه تلاش من به خاطر نان بود. و نان. همه ي دردهاي کهنه ي مرا درمان نبوده است. اينک فرمان شما،فرمان خداي من است؛ليکن به فرمانهايتان بينديشيد. آيا شور شما بدرقه ي راه من است يا عقلهايتان؟آيا ياري شما با من است يا تصورات بي حصارتان؟به من بگوييد که اين آرش تنها براي شما چه مي تواند بکند؟ديگر عصر شوکت يک تير که يک روح در آن باشد گذشته است. من تنها،خسته خواهم شد و زمين خواهم خورد.
گروه قليلي صداي آتش را شنيدند و براي ديگران گفتند که او مي گويد:«مرا ياري کنيد تا تيرم را بيندازم!فرمان شما فرمان خداي من است» و همه فرياد زدند:او راتا پاي البرز کوه به دوش خواهيم کشيد.
آرش دانست که کلامش طعم دهان ديگران گرفت و دگرگون شد. دانست که او هرگز نخواهد توانست با همه ايشان سخن بگويد. چشمه اندوه در ميان ديدگانش جوشيد؛ولي زمان،زمان انتخاب نبود. از او مي خواستند که تير بيندازد. و نفرين هزار نسل را به دنبال داشت،اگر عصيان مي کرد.
گفت:اي مردم !به من بگوييد تيرو کمان از کجا بياورم؟چه،روزگار درازي ست که ديگر هيچ کس را با تير و کمان کاري نيست.
کودکي از فراز بامي اين سخن را شنيد و فرياد زد:من تيرو کماني دارم که آن را،اي آرش،به تو تقديم مي کنم!
آرش باز گفت:اي برادران،از فراز کدام بلندي بايد اين کمان را کشيد؟
گفتند:درآن دفتر آمده است که از فراز البرزکوه . . . .
گفت:پس بگذاريد تن پوشي بردارم؛زيرا که قله بلند سرد است و من بيمارم.
آنها که شنيدند گفتند:آرش براي نيايش،زمان مي خواهد.
*
آرش را تا دامن البرز به دوش کشيدند. آنجا بار ديگر فريادها برخاست:اي آرش!بلندترين قله ي اين کوه در انتظار توست. ما مي دانيم که تو ديگر باز نخواهي گشت. و چوپانها به هنگام تابستان،تنها کمان تو را بر فراز قله يي خواهند يافت. ما از دليري آرش درون تو آگاهيم و نام تو را بر تارک تاريخ مي نشانيم. از تو هزار پيکرو بت خواهيم ساخت و خواهيم پرستيد. . . اي آرش!تير تو چشمه هاي آب زندگي رابه ما باز خواهد داد. . .
مردِتنها،تيرو کمان در دست به راه افتاد. مريدانش کف زنان و فرياد کنان در دشت و دامن کوه ايستاده بودند و به او مي نگريستند.
مي رفت و دلش را به هزاران اميد مي آراست:«اي آرش،پايدار باش!زمانه تو را طلب کرده است. و تو پاسخي به نياز زمانه ي خويشي. پاي خود را ببين که چگونه به سوي بالاتر مي رود. آيا گمان نمي بري که تواني خدايي درتو آفريده شده است؟اي آرش!بنگرکه قله هاي بلند درميان انبوه برف چگونه نگران تو هستند. . . تو پيامبر بازيافته ي سرزمين خويشتني».
همچنان که مي رفت،گاه گاه مي گرديد و به پايين کوه نظري مي انداخت. هنوز صداي فرياد بسياران را مي شنيد و مي ديدشان که آهسته آهسته در غبار مسافت فرو مي روند وکمرنگ مي شوند. . . .
آنگاه،زمان اميد سوز و دردناک خستگي فرا رسيد.
*
خورشيد مي نشست و اندوه بر دل آرش.
مرد تنها،بر افق،برسنگ،وبر يال هاي تيره رنگ کوه هاي سخت،نظري انداخت و بر توده ي بيشماره ي مردم که از فروتر مکان خويش،بانگشان چون صورت باد بود. فرياد زد:غمگينم:غمگين چون غروب،چون آواز غريب رهروي تنها،و چون ديوارهاي کاهگلي مخروب؛غمگين از زمانه ي خويشم.
اي شادي هاي از ميان رفته،اي خنده هاي از اعماق،اي توان تحمل،به سوي اين برگزيده مغموم،اين پيامبر تنهاي مريدانش در قفاي دور وا مانده بازگرديد!راه من سخت است. هيچکس يک لحظه با من نيست.
آرش با خود چنين مي گفت و باز مي رفت. گاه به بالا مي نگريست و گاه به جانب مردم. مي ديدشان و مي لرزيد:افسوس بر شما!
باد،تصوير ساز انديشه هاي سرد،به گرد آرش تنها مي چرخيد و فرياد مي کشيد؛و آرش،خود را چنان غريقي از اميد بازمانده،مجذوب به اعماق پرغوغاي خويش احساس مي کرد:
اي آرش!آنان که بر سر دستت مي آوردند کجا هستند/
به گوشهاي ناشنوا،به فرادهاي بادگون،و به روياهاي پست دربسرشان بينديش،و اينک به غبار وجودشان بنگرو به سيلان بيهوده ايشان-به قصد يافتن مردي که سخت ترين تيرها را رها مي کند و جان خويش بيهوده بر سر اين کار گذاشت بينديش.
لحظه يي تن پوش خود را سپري، در برابر بادهاي سرد مي کرد و لرزان و خميده به پيش مي رفت و لحظه يي بعد،مي خواست تا در درون خويش سپاهي بي نيازسپرهاي سخت-که در پناهش مي توان جنگ را با اميد به زندگي آراست-بيافريند. تن پوش خود را به دور انداخت و خورشيد:هان اي سربازان درون من!سپر،بيم از مرگ را خبر مي دهد. اکنون برهنه جنگيدن را بيازماييد!
به آخرين ستونهاي بر پاي ايستاده ضمير خويش مي آويخت و فراخوان ايستادگي خود بود:«من از دليري آرش درون آگاهم و به راستي کماني جاودييم؛اما آرش وجود من تنهاست. هراس يالهاي سنگي سرسخت،غم پرشکوه غروب، و بيکران دشتي که تير من بايستي مسافرآن باشد. . . وآن توده ي خوب فرياد زن بيزار از صعود،مرا حصار گونه در ميان گرفته اند. »
مرد تنها،از کمترين دره هاي ناپيدا ي روان،حاميان تزلزل ناپذيري مي طلبيد:«هان اي آرش،پايدار باش!تنهايي،شکوه،دردناک فتح تو را بيشترمي کند»ليکن زمان،سنگ،و تنهايي،به دام دل بريدگي اش مي کشيد.
در اينجا فرياد مي زد:«تقدي با من است،طبيعت با من است و خدا با من»و آنجا،چند گامي فراتر به خود مي گفت:«کدام تقدير،کدام طبيعت،کدام خدا؟»به کمان کودکانه ي خود مي نگريست و تيرِ فراخوار آن کمان،تلخ ترين خنده هاي روزگار بر لبش مي نشست. دمي دلش را به اين خيال خوش مي کردکه:«تيرمنم،کمان منم،قدرت روزگار،من!»و لحظه اي کوتاهي بعد:«نه. . . . فريبکارمن!»
آرش!اينگونه پيش مي رفت تا آنکه فريادها به هيچ بدل شد. بانگي جز بانگ باد باقي نمانده بود. برفراز کوه کوچکي،دور از قله ي معهود،ايستاد. به دامن کوه،به غبار مواجه مردم منتظر نگريست و با خود گفت:«آنها ديگر مرا نمي بينند. انگار مي کنند که من بر بلندترين قله ها ايستاده ام. دل خوش مي کنند که اين تير ،در نهايت سفر خود،پايان رنجها را خبر خواهد داد».
آنگاه تير را در کمان نهاد و لحظه يي به اطراف خود نگريست:«آيا بايد به جانب جيحون تير انداخت يا به سوي سمرقند؟»
«آيا بايد به جانب ايروان گرديد يا به سوي بخارا؟»
«جيحون کدام سوي ايران است؟»
«بخارا کجاست؟»
«به درون يا بيرون؟»
«من از کدامين سوي بايد تيرم را بيندازم؟»
«دشمنان از کدام جانب حمله کرده اند؟»
و باز-آن خنده ي تلخ دردناک.
انديشيد:«اين تير چند گامي بيش نخواهد رفت. و اين زمان هيچ آرش تنهايي،تيري که بسيار پيشتر رود نخواهد انداخت. »
«هان اي آرش!زمان،زمان تنها گريستن است. »
براي واپسين بار،به دشت زير پاي خود نظري انداخت.
جز غبار و سياهي هيچ نديد. به بالا نگريست و ديد که ابرها با پله هاي زرين خويش،ندايش مي دهند. کمان را زمين انداخت. تير را به روي زانو شکست. تير شکسته را در مشت خويش فشردو به سوي بالا و بالاتر به راه افتاد-همچنان که زار مي گريست. . .
منبع: نقش آفرينان ش 65