ارنست لمن درگذشت

در دوراني كه از ديد نويسنده هاي برجسته، هاليوود مناسب ترين مكان براي پول درآوردن به شمار مي رفت ، ارنست لمن ، نويسنده ي تبعيدي كه دوم ژوئيه امسال در 89 سالگي درگذشت ، نخستين صاحب نام بود كه آگاهانه ، نويسندگي را به عنوان حرفه اصلي خود دنبال كرد.
دوشنبه، 21 فروردين 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
ارنست لمن درگذشت

ارنست لمن درگذشت
ارنست لمن درگذشت


 





 
:ارني ، اين فقط يك فيلم است!
در دوراني كه از ديد نويسنده هاي برجسته، هاليوود مناسب ترين مكان براي پول درآوردن به شمار مي رفت ، ارنست لمن ، نويسنده ي تبعيدي كه دوم ژوئيه امسال در 89 سالگي درگذشت ، نخستين صاحب نام بود كه آگاهانه ، نويسندگي را به عنوان حرفه اصلي خود دنبال كرد.
چهار تا از شناخته شده ترين فيلم هاي او در چهار حوزه بسيار متفاوت دنبال مي شود : فيلمنامه اورژينال تريلر جاسوسي شمال از شمال غربي (آلفرد هيچكاك /1959) ؛ موزيكال شيرين و بسيار پرفروش آواي موسيقي (رابرت وايز/1965) ؛ كندو كاو بي امان شخصيت يك ستون نويس بي رحم نيويوركي در بوي خوش موفقيت (1957/ الكساندر مكندريك ) بر مبناي داستاني كوتاه نوشته خود او ؛ و جدال سخت زناشويي در چه كسي از ويرجينيا وولف مي ترسد؟ (مايك نيكولز/1966) بر مبناي نمايشنامه اي نوشته ادوارد آلبر با بازي اليزابت تيلور و ريچارد بر تن. لمن در تمام دوران كاري خود اصرار به نوشتن داستان هاي خوب داشت و اين مسئله در گذر زمان به مشخصه كاري او تبديل شد . اما او با وجود چهار بار نامزدي اسكار و ثبت ركورد دريافت جايزه از انجمن فيلمنامه نويسان آمريكا ، تنها يك بار و در سال 2001 در حالي كه 85 سال داشت ، جايزه يك عمر دستاورد هنري را دريافت كرد. جايزه اي كه آكادمي علوم و هنرهاي سينمايي معمولاً براي دلداري به اين و آن مي دهد. اما آنها با اين جايزه او را حيرت زده نكردند. لمن با وجود كارنامه پربار و بسيار غني خود اسير همان مرثيه هميشگي نويسنده ها بود؛ قدرنشناسي . او در عين حال فيلمنامه نويسي را كاري دشوار مي دانست ، به طوري كه چند پروژه را ناتمام گذاشت . خودش اعتراف مي كند كه هنگام نوشتن فيلمنامه شمال از شمال غربي به مدت 15 روز رو به روي ماشين تحرير خود نشست و به آن خيره شد، بي آنكه حتي يك كلمه بنويسد.
لمن هشتم دسامبر 1915 در لانگ آيلند به دنيا آمد. پدر و مادر او آدم هايي موفق بودند كه به طبقه متوسط تعلق داشتند. لمن در نيويورك بزرگ شد و در سيتي كالج همين شهر تحصيل كرد كه به نظر غير عاقلانه مي آمد. بعد از پنج سال در 1937 توانست مدرك خود را دريافت كند،‌اما اين مدرك هيچ گاه به كار او نيامد. در عوض به سراغ دنياي روزنامه نگاري و حرفه نمايش رفت و به كارهاي جنبي مشغول شد ، حتي مدتي براي يك مدير تبليغات ، آگهي مي نوشت . اين كار زمينه آشنايي او با پاورقي نويسي به نام والتر وينچل را فراهم كرد كه بعدها الگوي لمن شد براي خلق جي.جي .هانسكر ،شخصيت اصلي فيلم بوي خوش موفقيت (با بازي برت لنكستر). در همان دوران ، او به همراه ديويد براون ، دوت دوران مدرسه خود كه بعدها يكي از موفق ترين تهيه كننده هاي هاليوود شد ، در مجلات مطلب مي نوشت . لمن سپس به تنهايي پا به حوزه داستان كوتاه گذاشت و در فاصله 1944 تا 1946 ، 32 داستان كوتاه از او چاپ شد.
هنگامي كه لمن در 1952 به هاليوود دعوت شد ، هنوز با ژاكلين ، همسر اولش زندگي مي كرد و يك بچه از او داشت . ضمن آن كه دو داستان كوتاه و بسيار موفق كمدين و بوي خوش موفقيت نيز از وي منتشر شده بود. لمن به دعوت «پارامونت پيكچرز» به هاليوود رفت و خيلي سريع ، به طور قرضي در اختيار متروگلدوين مه ير قرار گرفت . او كار خود را در هاليوود با حوزه اجرايي ، يكي از توليدات بزرگ متروگلدوين مه ير آغاز كرد كه در 1954 به نمايش درآمد و در آن ستاره هايي مثل ويليام هولدن ، جون آليس ، بار بارا استنويك ، فردريك مارچ ، والترپيجن و شلي وينترز حضور داشتند. فيلم را رابرت وايز كارگرداني كرد و موفقيت آن زمينه اي شد كه لمن بلافاصله به پارامونت باز گردد تا فيلمنامه سابرينا را براي بيلي وايلدر بزرگ بنويسد . اين فيلم جايزه گلدن گلوب ، جايزه فيلمنامه كمدي از سوي انجمن فيلمنامه نويسان آمريكا و نخستين نامزدي اسكار را براي لمن به همراه داشت . او پس از نمايش سابرينا به فاكس قرن بيستم رفت تا فيلمنامه سلطان و من را بر مبناي نمايشنامه موزيكال ريچارد راجرز و هامرستاين بنويسد. فيلم در 1956 به كارگرداني والتر لانگ و با بازي دبوراكار و يول براينر به روي پرده رفت و نامزد هشت جايزه اسكار شد كه تواسنت چهار جايزه را به خود اخصاص دهد. لمن با اين فيلم براي دومين بار جايزه بهترين فيلمنامه موزيكال انجمن فيلمنامه نويسان آمريكا را دريافت كرد. فيلم بعدي او كسي آن بالا مرا دوست دارد نام داشت كه بر اساس خود سرگذشت نامه (اتوبيوگرافي) راكي گراتسيانو، قهرمان ميان وزن مشت زني نوشته شد. اين فيلم كه درآن پل نيومن در نقش راكي ظاهر شد ، دومين تجربه همكاري لمن با رابرت وايز بود. آنها در دو فيلم ديگر نيز در كنار هم بودند. كسي آن بالا مرا دوست دارد در 1956 اكران شد و براي لمن نامزدي جايزه بهترين فيلمنامه دراماتيك انجمن فيلمنامه نويسان را به همراه داشت . در پي نمايش اين دو فيلم ، يونايتد آرتيستز از لمن دعوت كرد فيلمنامه بوي خوش موفقيت را بر مبناي همان داستان كوتاهي كه قبلاً از وي منتشر شده بود ، بنويسد . او پس از چند بار بازنويسي فيلمنامه و تنها در فاصله كوتاهي پيش از آغاز فيلم برداري ، به دليل بيماري ناچار به ترك پروژه شد. يونايتد آرتيستز از كليفورد اودتس خواست تا فيلمنامه نهايي را بنويسد. در نهايت در عنوان بندي بوي خوش موفقيت كه امروز از آن به عنوان فيلمي كلاسيك ياد مي شود ، نام هر دو نويسنده آمد.
در 1957 ، لمن با آلن پاكولا ، يكي از تهيه كننده هاي متروگلدوين مه ير وارد مذاكره شد تا بر مبناي داستان مردي در برابر خود نوشته خودش ، فيلمنامه اي براي كمپاني بنويسد، اما پس از نوشتن اولين پيش نويس ، پروژه را رها كرد و به سراغ آلفرد هيچكاك رفت تا در پروژه «غرق كشتي مري دير» با او همكاري كند. پس از يك ماه تلاش بي حاصل ، لمن به هيچكاك خبر داد كه قصد كناره گيري از پروژه را دارد ، چرا كه نمي تواند دليلي براي تبديل رماني نوشته هموند اينز به يك فيلمنامه پيدا كند. هيچكاك نيز با او هم عقيده بود، بنابراين تصميم گرفتند به سراغ پروژه اي جديد بروند. حاصل كار شمال از شمال غربي بود كه لمن به خاطر آن براي دومين بار نامزد اسكار شد.
او در 1959 به فاكس قرن بيستم بازگشت و بر اساس رماني نوشته جان اوهارا ، فيلمنامه از روي تراس را نوشت . فيلم را مارك رابسن كارگرداني كرد و پل نيومن در آن نقش يك خلبان نيروي دريايي را بر عهده داشت . اين دومين هكمكاري نيومن و لمن بود. داستان وست سايد (رابرت وايز/1961) ، فيلم بعدي لمن بر مبناي يكي از نمايشنامه هاي برادوي اثر آرتور لارنتس نوشته شد. فيلم برنده هشت جايزه اسكار شد ، اما سهم لمن تنها نامزدي اسكار بهترين فيلمنامه اقتباسي بود.
لمن در 1960 دوباره به پارامونت بازگشت و براي همكاري مجدد با هيچكاك ابراز علاقه كرد. ايده اوليه داستان «مرد نابينا» نام داشت، اما پس از چند هفته بحث و در حالي كه خطوط اصلي داستان هنوز كامل مشخص نشده بود ، هر دو تصميم گرفتند پروژه را رها كنند. لمن به متروگلدوين مه ير و فيلمنامه جايزه را بر مبناي رماني نوشته اروينگ والاس نوشت كه در 1964 به كارگرداني مارك رابسن به روي پرده رفت و در آن پل نيومن نقش يك نويسنده آمريكايي را بازي كرد. پس از آن چهارمين همكاري لمن و رابرت وايز آغاز شد. نتيجه كار ، موزيكال آواي موسيقي بود كه نمايش آن در 1965 موفقيت زيادي به همراه داشت . لمن با اين فيلم چهارمين جايزه خود را از سوي انجمن فيلمنامه نويسان آمريكا دريافت كرد. او سپس به كمپاني برادران وارنر رفت تا نه تنها فيلمنامه چه كسي از ويرجينيا ولف مي ترسد؟ را بنويسد ، بلكه براي نخستين بار تهيه كنندگي را نيز تجربه كند. فيلم در 1966 به نمايش درآمد و نامزد 13 جايزه اسكار شد، از جمله بهترين فيلم براي لمن در قالب تهيه كننده و بهترين فيلمنامه اقتباسي . اما او اين بار هم ناكام ماند. در آن سال جايزه بهترين فيلم به مردي براي تمام فصول رسيد و جايزه بهترين فيلمنامه اقتباسي را نيز رابرت بولت براي همان فيلم گرفت . حاصل تلاش لمن دريافت پنجمين جايزه از طرف انجمن فيلمنامه نويسان بود.
فيلم بعدي سلام دالي!(جين كلي/ 1969) نام داشت كه لمن فيلمنامه آن را بر اساس نمايشنامه اي نوشته ترونتن و ايلدر نوشت و اين بار هم تهيه كننده فيلم بود. موزيكال سلام دالي! با بازي باربارا استرايسند نامزد دريافت هفت جايزه اسكار شد كه چهارجايزه را برد. لمن در فاصله 1970 تا 1972 درگير تهيه ، نوشتن فيلمنامه و كارگرداني (نخستين تجربه خود) فيلم شكايت پورتنوي بر مبناي رماني نوشته فيليپ راث بود كه در كمپاني برادران وارنر توليد شد و در 1972 به نمايش درآمد. سپس در 1973 در يونيور سال به آلفرد هيچكاك ملحق شد تا فيلمنامه توطئه خانوادگي را بر اساس ماني نوشته ويكتوركانينگ بنويسد . فيلم سه سال بعد پخش شد و از قضا آخرين فيلم هيچكاك بود.
لمن بعد از آن به فاكس قربن بيستم رفت تا فيلمنامه هشتمين عجايب جهان را بنويسد و كارگرداني كند ، اما پس از نوشته اولين پيش نويس ، كار را رها كرد تا يك رمان بنويسد. او نگارش Atlantic Affair The French نخستين رمان بلند خود را پيش از همكاري در توطئه خانوادگي و هشتمين عجايب جهان آغاز كرده بود. در 1975 مجدداً نگارش فيلمنامه را به طور موقت متوقف كرد تا در پارامونت ، فيلمنامه يكشنبه سياه را براي رابرت ايوانز (تهيه كننده) و جان فرانكن هايمر (كارگردان) بنويسد. در نهايت ، رمان The French Atlantic Affair به پايان رسيد و در 1977 منتشر شد . لمن در 1979 فيلمنامه ديگري را براي هيچكاك نوشت كه «شب كوتاه» نام داشت ، اما هيچكاك به لحاظ جسماني ديگر در موقعيتي نبود كه بتواند يك فيلم ديگر بسازد و با مرگ او در سال بعد از آن ، اين پروژه براي هميشه ناتمام ماند. لمن سپس نگارش دومين رمان خود را آغاز كرد كه نمايش خداحافظي نام داشت و در 1982 منتشر شد . در اواخر همان سال ، مؤسسه فيلم آمريكا مجموعه مقالات وي را در قالب يك كتاب منتشر كرد. لمن در فاصله 1983 تا 1985 رئيس انجمن فيلمنامه نويسان آمريكا بود. در 1986 در كانن فيلمز مجدداً به رابرت وايز پيوست تا فيلمنامه اي به نام «من زوربا هستم!» بنويسد كه روايتي موزيكال از رمان و فيلم زورباي يوناني بود. اما كمپاني كانن فيلمز پيش از ساخت فيلم ، منحل شد . لمن در سال هاي 1987 ، 1988 و 1990 به عنوان نويسنده با آكادمي علوم و هنرهاي سينمايي همكاري داشت . يكي از پروژه هايي كه در صورت به پايان رسيدن مي توانست كاري خوب از آب درآيد ، پروژه اي بود تحت عنوان «تب يونجه» كه لمن در اوايل دهه 1990 بر مبناي نمايشنامه اي نوشته نوئل كووارد نوشت و قرار بود ليندسي اندرسن آن را كارگرداني كند، اما اندرسن در 1994 در گذشت و فيلم هيچ گاه ساخته نشد .در اواخر همان دهه ، لمن به همراه ديويد براون ، دوست قديمي خود تصميم گرفت كه نمايشنامه بوي خوش موفقيت را در برادوي به روي صحنه ببرد ، اما اين اتفاق تا اوايل سال 2002 روي نداد. لمن در سال 2001 در حالي جايزه يك عمر دستاورد هنري را گرفت كه تا پيش از او هيچ فيلمنامه نويسي موفق به دريافت اين جايزه نشده بود . او پس از دريافت جايزه گفت : «من اين جايزه كمياب را به نمايندگي از تمام فيلمنامه نويسان دنيا مي پذيرم ، به خصوص آنهايي كه در انجمن فيلمنامه نويسان آمريكا كار مي كنند. ما بيشتر مواقع ، گمنام هستيم . من به تمام منتقدان سينمايي و نويسنده ها مي گويم كه لطفاً در ذهن داشته باشيد كه يك توليد سينمايي با فيلمنامه آغاز مي شود و با فيلمنامه به پايان مي رسد.»
ارنست لمن از تجربه همكاري خود با آلفرد هيچكاك مي گويد:
آلفرد هيچكاك حتماً در صداي من چيزي شنيد كه گفت : «همان جا كه هستي بمان ، الان خودم را مي رسانم.» گوشي را گذاشتم و پشت ميز اتاق كارم در متروگلدوين مه ير نشستم. سرم را بين دست هايم گرفته بودم. اين طوري مجبور نبودم آن كاغذ سفيد درون ماشين تحريرم را ببينم كه بالا و سمت چپ آن عنوان شمال از شمال غربي ديده مي شد و گوشه سمت راست صفحه آخر 126 تايپ شده بود. قضيه خيلي جدي تر از آن بود كه فكرش را مي كردم. هيچ [هيچكاك] از دفتر كارش در قسمت ديگر ساختمان بيرون زده بود و داشت به به دفتر من مي آمد. وقتي روي صندلي چرمي نشست ، رو به من كرد گفت : «خب ، چه مشكلي پيش آمده؟» كلمات از وجودم بيرون زدند(خيلي بيشتر از آن چه ماشين تحريرم تايپ مي كند.) «نمي دانم چه كار كنم . بايد زودتر بهت مي گفتم ، اما هر روز فكر مي كردم روزنه اي باز مي شود. دو هفته است كه حتي يك كلمه هم ننوشته ام . اين اولين پيش نويس است و هنوز پرده آخر را ننوشته ام ، چون گير افتاده ام . براي نوشتن باقي داستان كوچك ترين ايده اي ندارم . آن وقت باب بويل دارد دكورها را مي سازد، هلن زر لباس هاي هزار دلاري اوامري سينت را طراحي مي كند ، كري گرانت از هفته بعد دستمزد روي پنج هزار دلار خود را مي گيرد و تو هم تاريخ شروع فيلم برداري را مشخص كرده اي و هر پنج دقيقه يك بار با يك بازيگر قرار داد مي بندي . استوديو فكر مي كند من فيلمنامه را تمام كرده ام ، اما مي بيني كه پيش رويت نشستم بدون اين كه بدانم پرده آخر را چطور بايد تمام كنم ، بدون اين كه هيچ ايده اي براي ادامه داستان داشته باشم . او مي خواهد روزي پنج هزار دلار بگيرد، آن وقت من اينجا نشسته ام و نمي دانم اتفاق بعدي چيست . اين يك مصيبت است ، هيچ [هيچكاك] ، اين مصيبت كامل و محض است!»
هيچكاك دستانش را باز كرد و لبخند زد . بعد در حالي كه انگار دارد با يك بچه حرف مي زند، گفت : «ارني ، اين فقط يك فيلم است!»
منبع:فيلم نگار،ش 35




 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط