شب پر ستاره

ــ آخ نه براي بچه بده. سيگار رو خاموش كرد. دوباره روي كاناپه افتاد. توي ذهنش بچه اي رو بغل كرد او رو به هوا انداخت و گرفت و زير چونه اش رو بوسيد، بچه مي خنديد. لبخند به لب هاي فريد اومد و شادي توي وجودش موج زد. فريد در حال تكه كردن نون سنگک بود. ويدا به آشپزخونه اومد. صندلي رو كنار زد و نشست و گفت:
يکشنبه، 24 ارديبهشت 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
شب پر ستاره

شب پر ستاره
شب پر ستاره


 

نويسنده: كيانوش مصباح




 
ويدا برگه رو گرفت. خودش رو روي نيمكت رها كرد. به رو به رو خيره شد. برگه در دست هايش مچاله شده بود و اشك روي گونه هايش مي دويد. 2 ساعت بعد، صداي فريادش مي اومد.
من اين بچه را نمي خوام، بايد برم سقط اش كنم.
فريد او رو روي صندلي راحتي نشوند، ليوان آب رو دستش داد و گفت:
ــ حالا بخور ــ آروم بگيري بعد.
ويدا يك قلپ آب خورد. سر رو توي دستهاش گرفت و گريست.
در لابه لاي گريه گفت:
ــ تو خودت مي دوني من براي گرفتن پذيرش از اون دانشگاه چقدر زحمت كشيدم. با اين بارداري ناخواسته و تولد اين بچه تموم برنامه هام به هم مي خوره.
فريد در كنار ويدا نشست. سر ويدا رو در بغل گرفت. اشك هاي او رو با انگشتهايش پاك كرد و گفت:
بعداً راجع بهش صحبت مي كنيم. حالا خسته اي برو بخواب.
ويدا از جاش بلند شد و به طرف اتاق خواب رفت. فريد روي كاناپه دراز كشيد و به سقف خيره شد. لبخند زد. از جاش بلند شد. به سر وقت جارختي رفت. توي جيب كاپشن دنبال سيگار گشت، آهان پيداش كردم.
فندك زد.
ــ آخ نه براي بچه بده. سيگار رو خاموش كرد. دوباره روي كاناپه افتاد. توي ذهنش بچه اي رو بغل كرد او رو به هوا انداخت و گرفت و زير چونه اش رو بوسيد، بچه مي خنديد. لبخند به لب هاي فريد اومد و شادي توي وجودش موج زد.
فريد در حال تكه كردن نون سنگک بود. ويدا به آشپزخونه اومد. صندلي رو كنار زد و نشست و گفت:
ــ امروز ساعت 3 با ويولت مي رم دكتر تا بچه رو بندازم.
ــ سقط؟ سقط براي چي؟
من گفتم كه بچه رو نمي خوام.
فريد در كنار ويدا نشست. دست هاي او رو توي دست هاش گرفت.
ــ ويدا جون تو الان فوق ليسانس هستي. كار خوب داري، خونه، زندگي شايد همين جا دكترا قبول بشي و بتوني ادامه تحصيل بدي. چرا رنج غربت را بايد تحمل كني؟ مدرك دكترا اين همه ارزش نداره.
ــ چي گفتي؟ داري مي زني زير همه چيز. ما با هم حرف هامون رو زديم.
ــ من ديشب فكرهام رو كردم. تحمل 3 سال دوري از تو رو ندارم. مخصوصاً با وضعيت پيش اومده.
ــ بهتر نيست فكر رفتن رو نكني؟ اين بچه خوشبختي ما رو كامل مي كنه.
ويدا از جا بلند شد. به اتاق خواب رفت و در رو بست. فريد توي دفتر تلفن رو گشت. شماره گرفت.
ــ ويولت خانم فريد هستم. نظر ويدا عوض شده.
متشكرم. خداحافظ.
ويدا بيرون اومد: داد مي كشيد.
با كي حرف مي زدي؟ نظر من عوض نشده من اين بچه رو نمي خوام. مي رم مي ندازمش.
صداي فريد هم بالا رفت.
ــ اگه اين كار رو بكني، اجازه تمديد پاسپورت رو بهت نمي دم. بنابراين نمي توني بري. ويدا وارفت. مي دونست بازنده اين بازي اوست.
وقتي صداي بسته شدن در رو شنيد، از بالاي كمد چمدون سبزش رو بيرون آورد اشك هاش رو پاك كرد. لباس هاش، پاسپورت، شناسنامه، گواهي نامه رو توي چمدون گذاشت. درو بست و رفت.
فريد روي مبل استيل، در سالن نشسته بود و به نقش هاي زيباي، فرش ابريشمي ظريفي كه زير پاش بود خيره شده بود.
پدر دستي به موهاي سفيدش كشيد. گره كراوات رو شل كرد و گفت:
ــ وقتي خواستگاري اومدي،‌ تنها شرطمون ادامه تحصيل ويدا بود. يادتون نيست؟
ــ چرا ولي الان شرايطمون فرق مي كنه.
ــ از نظر ما شرايط فرقي نكرده. ويدا قصد داشت،‌ مهريه اش رو اجرا بگذاره من و مادرش نگذاشتيم.
مادر ويدا بادبزن اسپانيايي رو از روي ميز برداشت و شروع به باد زدن خودش كرد و گفت:
ــ امروز با ويدا صحبت كردم به من يادآور شد كه اگر قرار باشه بين ادامه تحصيل در خارج، و فريد يكي رو انتخاب كنم اولي رو ترجيح مي دم.
فريد از توي سيني كه بلقيس خانوم جلوش گرفته بود، فنجان چاي رو برداشت.
ــ حالا مي گيد چكار كنيم؟ من بچه ام رو مي خوام. زندگي ام رو دوست دارم.
ــ اگه زندگي تون رو دوست داريد، به نظرش احترام بگذاريد.
صداي ويدا اومد.
ــ سلام
فريد به طرف صدا برگشت و از جا بلند شد.
ويدا موهاي بلوطي اش رو دورش ريخته بود. بلوز و دامن سرخابي به تنداشت. از ذهن فريد گذشت چقدر اين رنگ به پوست مهتابي اش مي آد.
ويدا به جمع نزديك شد و در كنار مادرش روي كاناپه استيل نشست.
رو به فريد گفت: من فكرهام رو كردم، بچه مال تو، آزادي مال من.
الان صيغه طلاق جاري نمي شه. چون من باردارم. بعد از زايمان، طي يك طلاق توافقي از هم جدا مي شيم. به اين ترتيب هر دو به آرزوهامون مي رسيم.
تو پدر مي شي، مي توني بچه ات رو بزرگ كني، من هم مي تونم با خيال راحت ادامه تحصيل بدم.
فريد زير دستي پر از ميوه را كنار زد و موبايلش رو روي ميز گذاشت.
ـ اگه قبول نكنم چي؟
ــ بچه رو مي اندازم و مهريه ام را به اجرا مي گذارم. چه جوري مي خواي 2 هزار سكه رو بدي.
ــ اگه زير قولت زدي و بچه رو نابود كردي چي؟
ــ پاسپورتم رو تمديد نكن. اين جوري نمي تونم خارج برم. طلاقم هم نده.
فريد نگاهي به پدر زن و مادر زنش كرد. هر دو به او خيره نگاه مي كردند منتظر بودند تا او حرفي بزند.
فريد عاشقانه ويدا رو نگاه كرد و گفت:
ــ ويدا بيا بريم سر زندگيت. هنوز 3 سال نيست كه ازدواج كرديم. اصلاً نبايد طلاق به ذهنمون بياد. من تو رو خيلي دوست دارم.
ــ ولي بچه ات رو بيشتر از من. منم تو رو دوست دارم ولي ادامه تحصيل رو بيشتر. صداي مردانه پدر ويدا اومد.
ــ من فكر مي كنم اون چه كه ويدا گفت بهترين راه حله.
فريد مستأصل دستي به موهاي مشكي اش كشيد رو به مادر ويدا نظر كرد پرسيد:
ــ نظر شما چيه؟
ــ هر چي ويدا بگه.
ويدا درد مي كشيد. مهره هاي پايين ستون فقرات در هم فشره مي شد، طوري كه كمرش مي خواست دهان باز كنه. بعد آرام مي شد و چند دقيقه بعد دوباره درد.
دردي كه تموم تيره پشتش رو در بر مي گرفت. دست در دست مادر داشت مادر پرسيد:
ــ به فريد خبر ندم.
ــ نه مامان.
مادر با خودش گفت: چه خوب كه دختر برادرم هد نرس اين بخشه. والا نمي گذاشتند توي اتاق درد بيام.
ويدا دست مادر رو فشار داد. خواب تا پشت چشم هاي خسته اش اومد ولي درد اون رو پس زد. صورت درهم كشيد. مرگ رو در پيش چشم ديد. درد كه رفت، رو به مادر كرد. آهسته و بريده گفت:
ــ مامان به دكتر گفتم. شما هم يادآوري كن. آمپول بزنه تا شيرم خشك بشه. بچه رو هم نشون ندين. زود بدهيد فريد. و دوباره درد.
ويدا خوشحال بليت هواپيما رو از دست پدر قاپيد. مادر حوله اي به سر پيچيده بود و صورتش با ماسك سفيدي پوشيده شده بود. به هال اومد. صداي پدر مي اومد.
ــ با فريد صحبت كردم. قرار پس فردا توي محضر گذاشتم.
ويدا رو به پدر كرد و گفت: پدر جون نمي خوام فريد رو ببينم. به شما براي طلاق وكالت مي دم.
ويدا مي ترسيد كه فريد بچه رو بياره و او با ديدن دخترش نتونه مقاومت كنه. براي همين توپ رو در زمين پدر انداخت. پس فرداش ويدا مطلقه بود. يا به قول مادرش آزاد و هفته بعد راهي ديار غربت. فريد، دنبال دخترش ماهور مي دويد. او را گرفت و بغل كرد.
گونه هاي او رو بوسيد. روي نيمكت پارك نشست و او را روي پاهاش نشوند. دستي از محبت روي موهاي بورش كشيد و روي فر موهاش بوسه زد.
ــ قربونت برم. بستني مي خوري؟
ــ نه بريم قايق سواري.
ــ باشه پس دستت رو بده، با هم تا اونجا بدويم.
فريد ترمز كرد. ريموت در رو فشار داد به صندلي عقب ماشين نظر كرد و لبخند زد.
زير لب گفت: مثل فرشته ها خوابيده. لبهاي قرمز ماهور، به تبسم باز شد.
ــ قربونت بره بابا! چي خواب مي بيني كه اين جور لبخند مي زني؟!
ماشين رو پارك كرد. ماهور رو در آغوش گرفت. سوار آسانسور شد. از آسانسور بيرون اومد. يك نفر روي پله ها رو به رو نشسته بود. روسري اش افتاده بود. با صداي آسانسور سر بلند كرد. موهاي فرفري اش، روي شونه هاش ريخته بود. از جا بلند شد. صدا زد فريد.
ــ ويدا تويي؟ اينجا...
ويدا ماهور رو از بغل فريد بيرون كشيد.
ــ بدش به من.
لپ هاي قرمز او رو بوسيد. صورت خودش رو، روي صورت او گذاشت. اشك هاش چهره ماهور رو خيس كرده بود. ماهور چشم باز كرد.
بغض كرد.
ـ بابام كجاست؟ بابا...بابا...
ــ من اينجام.
ماهور رو بغل كرد و در باز رو نشون داد و گفت:
ــ ويدا جون!‌بفرماييد.
ــ مزاحم نيستم.
ــ نه عزيزم و خونه خودته.
فريد پا به درون گذاشت و ماهور رو كه خوابيده بود روي كاناپه قرار داد.
ويدا نگاهي به اطراف انداخت. همون تابلوها، همون مبل ها، و حتي چيدمان هم تغيير نكرده بود. عكس هاي عروسي اش در قاب هايي كه اينجا و آنجا قرار داشتند به او لبخند مي زدند. در كنار هر قاب عكس يك عكس ماهور كه در چارچوب هاي فلزي و چوبي مي خنديد يا راه مي رفت و يا شمع ها رو فوت مي كرد.
چشمش به آباژور افتاد. يادش اومد با چه وسواسي اون رو خريده بود. اشك هاش رو پاك كرد.
ــ هيچي تغيير نكرده.
ــ همه چيز توي اين آپارتمان بوي تو رو مي داد. هنوز هم مي ده. براي همين دلم نيومد تغييري ايجاد كنم. يادت هميشه با من بود. راستي چرا ايستادي؟ بشين.
ــ ويدا ماهور رو كه خواب بود در آغوش گرفت روي چشم هاي بسته او رو بوسيد. بچه اينجا ناراحته. اتاقش كجاست؟
اون رو به رو.
ويدا بعد از چند دقيقه برگشت. رو به روي فريد روي راحتي نشست. سكوت مهمان ناخوانده اي بود كه قصد رفتن نداشت. بالاخره فريد لب به سخن گشود.
ــ هيچي نتونست جاي تو رو پر كنه. لبخند زد و ادامه داد:
ــ من هميشه تو رو مي ديدم در خنديدن و راه رفتن ماهور.
فريد آه كشيد.
ــ به تنهايي شاهد رشد ماهور بودم. زماني كه اولين قدم ها رو برداشت من خنديدم و گريه كردم چون جاي تو خالي بود. وقتي اولين دندونش نيش زد، مامانم آش دندوني پخت، مهموني داد همه بودند ولي تو نبودي.
ويدا از جاش بلند شد. چند قدم برداشت. رو كرد به تابلويي كه خودش كشيده بود با صداي آرام گفت:
ــ حالا برگشته ام. پذيراي من هستي؟
فريد لبخند زد.
ــ چرا كه نه؟
ــ ماهور چي؟
او هم هميشه منتظر تو بود.
يك روز مادرم به دنبالش به مهد كودك رفته بود. به مادر يكي از بچه هاي مهد كودك كه با مامان سلام و عليك داشت گفته بود.
اين خانم مادر بزرگمه. مامان من مسافرته. مي آد.
حالا حتماً خوشحال مي شه.
هفته بعد هر سه از رستوران خارج شدند. ماهور دست ويدا را گرفته بود رو به او گفت:
ــ مامان! من و مي بري اسكيت.
ــ آره عزيزم، بعدش هم مي ريم شهربازي.
ــ آخ جون.
منبع: فضيلت خانواده، شماره 213.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط