يک گلوله به خاطر يک ميليون

بدو، بدو، بدو! اين چيزي است که من مرتب به خودم مي گويم. با برداشتن هر قدم، قلبم تندتر و تندتر مي زند. پشت سرم را که نگاه مي کنم، استيو را مي بينم که در حال سکندري خوردن است؛ چون پايش به ريشه ي يک درخت گير کرده که از زمين بيرون آمده است. صورتش خونين و خيس عرق است؛ دقيقاً مثل اين که يک مسابقه ي فوتبال را با شکست به پايان برده است. داد مي زنم: «بجنب استيو! اونا درست پشت سر مونن!»
چهارشنبه، 24 خرداد 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
يک گلوله به خاطر يک ميليون

يک گلوله به خاطر يک ميليون
يک گلوله به خاطر يک ميليون


 

نويسنده: لکتورز
مترجم: 1. خواجه زاده



 
بدو، بدو، بدو! اين چيزي است که من مرتب به خودم مي گويم. با برداشتن هر قدم، قلبم تندتر و تندتر مي زند. پشت سرم را که نگاه مي کنم، استيو را مي بينم که در حال سکندري خوردن است؛ چون پايش به ريشه ي يک درخت گير کرده که از زمين بيرون آمده است. صورتش خونين و خيس عرق است؛ دقيقاً مثل اين که يک مسابقه ي فوتبال را با شکست به پايان برده است. داد مي زنم: «بجنب استيو! اونا درست پشت سر مونن!»
استيو جواب مي دهد: «من تا مي تونم دارم تند ميام. اين کيف لعنتي ديگه برام سنگينه.»
او به کيفي اشاره مي کند که نيم ميليون دلار پول در آن است. تارا که پيش روي من است، کيف ديگري در دست دارد که حاوي نيم ميليون دلار ديگر است. اما من چه در دست دارم؟ يک تپانچه ي 9 ميلي متري و پيش از اين که بپرسيد آيا من با آن تيراندازي کرده ام يا نه، بايد بگويم که راستش تا سي دقيقه ي قبل که اين کار را نکرده بودم. دارم درباره ي اين احساس حرف مي زنم که از لوله ي اسلحه گلوله اي شليک شده و يک راست در حال پرواز به طرف مردي است که مي خواسته تو را بکشد.
اما چرا اين مرد مي خواسته مرا بکشد؟ خب؛ چون ما دقيقاً يک ميليون دلار از رئيسش دزديده ايم و داريم از مکزيک به سمت مرز ايالات متحده مي دويم. ماشين لعنتي ما در يک مايلي مرز خراب شد. حدس مي زنم بر اثر گلوله هايي که از عقب شليک شده اند چرخ هاي ماشين سوارخ شده اند...
تارا فرياد کشيد: «به دويدن ادامه بديد؛ ما تقريباً آن جا هستيم! يالا عوضي هاي بي عرضه!»
من همان طور که مي دويدم ديدم که مرز نزديک است؛ آن قدر نزديک که مي توانم بوي همبرگر و کباب منقلي مادرم را استشمام کنم. پشت سرم را دوباره نگاه کردم تا مطمئن شوم استيو دارد بالا مي آيد. خنده ي گشادي پهناي صورتش را پر کرده بود و به من نگاه مي کرد؛ چون مي دانست که نزديکيم. نگاهش جوري بود که انگار ما او را به جاي مطمئن و امني مي بريم. اما درست همان لحظه من مردي را ديدم که تقريباً در ده ياردي پشت سر استيو در کنار يک درخت ايستاده و با تفنگش آماده ي شليک به من و استيو است. داد زدم: «مراقب باش!»
استيو تندتر و تندتر مي دود و به سرعت از گوشه ها حرکت مي کند تا از شر مرد تفنگدار خلاص شود.
بنگ! بنگ! گلوله هاي شبيه يک آژير آتش نشاني طنين انداز مي شوند. هم زمان با شنيدن صداي گلوله ها، وحشت را روي صورت استيو مي بينم. او با اين که تقريباً کنار من قرار دارد، ترسيده است. آن وقت ناگهان ديدم تکه اي از گوش راست استيو بر اثر گلوله ي تفنگ شکافته شده است. او از درد روي زمين غلتيد. گلوله بعدي هم سريع، تنها به طور سطحي بالاي سر او برخورد کرد و حسابي او را مورد لطف قرار داد؛ اما او آن را احساس کرده بود و از وحشت فرياد مي زند.
بعد من برگشتم و به تارا نگاه کردم که فوري سر جايش ايستاده بود و سرش را با سرعت به اطراف مي گرداند. با فرياد به او گفتم: «برو! من استيو رو ميارم. تو بايد از مرز رد شي! فقط برو و به عقب نگاه نکن، برو، برو!»
او مثل فشنگ از جايش پريد. همان طور که به عقب بر مي گشتم تپانچه ام را بالا آوردم. آن را به سمت مرد نشانه گرفتم. او داشت تفنگش را دوباره پُر مي کرد. استيو ديگر پيش پاي من رسيده بود و مثل پسر بچه اي کوچک که از دوچرخه اش افتاده، زار زار گريه مي کرد. با وجودي که تمرکز کردن برايم سخت بود، با سعي و تلاش تيرانداز را نشانه گرفتم. دستم خيس عرق بود و انگشتم مي لرزيد. من تا امروز هرگز کسي را نکشته بودم؛ براي همين وضعيتي بسيار سخت و سنگين بود. خودم را جمع کردم و درست همان لحظه ماشه را کشيدم. بنگ! همه چيز جلو چشمانم تاريک شد. کارهايي که من بايد براي يک ميليون دلار انجام بدهم، به اندازه ي کشيدن يک ماشه آسان است. آيا ماجرا تمام شده؟ نمي دانم...

نگاهي به داستان «يک گلوله به خاطر يک ميليون»
 

آيا ماجرا تمام شده!
 

انسان در مسير زندگي پرفراز و نشيب خود، حوادث بسياري را پشت سر مي گذارد که گاهي اين حوادث نقش تعيين کننده اي در آينده ي او دارد، و ممکن است دست به کارهايي بزند که آسان و راحت به نظر برسد؛ اما پس از آن متوجه مي شود هر گامي که در آن راه بر مي دارد به گام هاي بعدي نيز نياز دارد و تا زماني که زنده است بايد آن مسير را ادامه دهد. حوادث و اتفاق هاي زندگي بشر چه خوب و چه بد، بستگي به تشخيص و انتخاب او دارند، و اين خود شخص است که تصميم مي گيرد، عمل مي کند و به نتيجه مي رسد.
داستان «يک گلوله به خاطر يک ميليون دلار»، داستاني است که در يک لحظه اتفاق مي افتد؛ اما در پايان با سؤالي که مطرح مي شود ناتمام مي ماند و يا وارد مرحله ي ديگري از انتخاب و تصميم مي شود:
«کارهايي که من بايد براي يک ميليون دلار انجام بدهم، به اندازه کشيدن يک ماشه آسان است. آيا ماجرا تمام شده؟ نمي دانم...»
در اين جمله ي به ظاهر جدي، نوعي طنز کلامي نهفته است که خواننده ي داستان را به فکر فرو مي برد. در واقع حرف راوي داستان دو معنا دارد؛ اول اين که تأکيد مي کند رسيدن به يک ميليون دلار به اندازه ي کشيدن يک ماشه آسان است، و دوم اين که با ترديد ادامه مي دهد: «آيا ماجرا تمام شده؟» و سپس دوباره تأکيد مي کند: «نمي دانم.»
تأکيد و ترديد به هم آميخته در لحن و کلام راوي داستان، سؤال برانگيز است و ما را وا مي دارد که تا به هدف داستان فکر کنيم و به منظور نويسنده پي ببريم. اين که شخصيت راوي داستان در هنگام دزدي و فرار ماشه را کشيده و به يک ميليون دلار رسيده يک طرف ماجراست؛ اما در طرف ديگر اين ماجرا، مسأله ي زمان قرار دارد؛ يعني آينده ي داستان يا همان سؤال «بعد چه خواهد شد؟»، که با مرور داستان به پاسخ مي رسد.
سؤال: «شخصيت يا شخصيت هاي اين داستان تا کي مي توانند هر کاري را به سادگي کشيدن يک ماشه انجام دهند! آيا هميشه شرايط با آن هاست؟» داستان به طور مستقيم در اين باره چيزي به ما نمي گويد و سر بزنگاه تمام مي شود؛ اما خواننده مي تواند با مراجعه به داستان و همين طور با استفاده از تجربه و تخيل خود، پازل داستان را کامل کند و به جواب منطقي برسد.
داستان با اين کلمه شروع مي شود:
«بدو، بدو، بدو! اين چيزي است که من مرتب به خودم مي گويم. با برداشتن هر قدم، قلبم تندتر و تندتر مي زند...»
دويدن، دويدن، دويدن، و بالا رفتن تپش قلب با برداشتن هر گام.
 
دويدن و ترسيدن و کشتن. او بايد بدود تازنده بماند، بايد ماشه را بکشد تا دوباره به دويدن ادامه بدهد و بايد ماشه را بکشد تا دوباره به دويدن ادامه بدهد و بايد بترسد تا مراقب خود باشد. با مقايسه ي کلمات آغازين داستان با جمله ي پاياني که هر دو از زبان راوي نقل مي شود، به چه نتيجه اي مي رسيم؟ آن همه ترس و اضطراب و تقلّا براي فرار، در برابر رسيدن به هدف، به آساني کشيدن يک ماشه، و در نهايت بي اطلاعي و ناآگاهي شخصيت هاي داستان از آينده ي کار خود، نکته و پيام اصلي داستان را آشکار مي کند.
در داستان سه شخصيت حضور دارند که هر سه در حال ترس و فرار هستند. اگر بخواهيم مسير و موقعيت آن ها را در داستان ترسيم کنيم، مي بينيم که «تارا» جلوتر از همه به مرز نزديک مي شود، «راوي» در فاصله اي دورتر از او قرار دارد و «استيو» پشت سر راوي است. هر سه با فاصله از هم يک مسير را به سوي سرنوشت و هدف خود دنبال مي کنند، که مي توان موقعيت قرار گرفتن هر کدام از آن ها را، مرحله اي از موقعيت هاي بعدي هر سه شخصيت بدانيم. يکي به مرز نزديک مي شود، يکي تير مي خورد، و يکي با کشيدن ماسه مي خواهد نجات پيدا کند؛ اما مي توان حدس زد که در آينده شرايطي در مسير آن ها پيش خواهد آمد که جاي هر کدام با ديگري عوض شود؛ و ممکن است «تارا» که جلوتر از همه قرار دارد پشت سر بماند يا «راوي» داستان به سرنوشت دوستش «استيو» دچار شود و تير بخورد، و همين طور ممکن است که حادثه ي بعدي، «استيو»، به جاي اين که گلوله به گوشش اصابت کند، به اين ترتيب نتيجه مي گيريم که، رسيدن به «يک ميليون دلار» در اين جا نماد هدف آدم هاي داستان است، اصلاً ساده و راحت نيست. در واقع جمله ي پايان داستان نوعي کنايه است که تضاد شديدي با واقعيت دارد، و همين تضاد به داستان معنا و هدفي فراتر از يک ماجراي دزدي و هفت تيرکشي مي دهد، و نويسنده چه ماهرانه با چنين چرخشي در پايان داستان، به داستان خود معنا بخشيده است.
منبع: ماهنامه سلام بچه ها شماره 7.



 

تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
تاکر کارلسون: عصر ترامپ با شکست جمهوری‌خواهان به پایان رسید
play_arrow
تاکر کارلسون: عصر ترامپ با شکست جمهوری‌خواهان به پایان رسید
‏ اعتراف معنادار سناتور جنگ‌طلب به باتلاق جنگ ایران + فیلم
play_arrow
‏ اعتراف معنادار سناتور جنگ‌طلب به باتلاق جنگ ایران + فیلم
واکنش رستمیان به کسب سهمیه المپیک
play_arrow
واکنش رستمیان به کسب سهمیه المپیک
سیریک؛ عروسی زیر بمباران آمریکا
play_arrow
سیریک؛ عروسی زیر بمباران آمریکا
ترامپ در میدان تجریش تهران اعدام شد
play_arrow
ترامپ در میدان تجریش تهران اعدام شد
انیمیشن/ اثر جدید کمال شرف درباره شکست ترامپ در انتخابات
play_arrow
انیمیشن/ اثر جدید کمال شرف درباره شکست ترامپ در انتخابات
بازدید فرمانده نیروی زمینی سپاه از جزایر خلیج فارس و یگان‌های تحت کنترل عملیاتی قرارگاه مقدم مدینه منوره + فیلم
play_arrow
بازدید فرمانده نیروی زمینی سپاه از جزایر خلیج فارس و یگان‌های تحت کنترل عملیاتی قرارگاه مقدم مدینه منوره + فیلم
بیش از ۵۰ کارت قرمز در یک مسابقه فوتبال جوانان در برزیل + فیلم
play_arrow
بیش از ۵۰ کارت قرمز در یک مسابقه فوتبال جوانان در برزیل + فیلم
مقایسه طنزآمیز مقاومت گوشی‌های موبایل در گذر زمان + فیلم
play_arrow
مقایسه طنزآمیز مقاومت گوشی‌های موبایل در گذر زمان + فیلم
کنایه عبدال‌سید به ترامپ: دیگر به جای نام‌من به سادگی می‌توانید «سناتور» بگویید + فیلم
play_arrow
کنایه عبدال‌سید به ترامپ: دیگر به جای نام‌من به سادگی می‌توانید «سناتور» بگویید + فیلم
ادعای ترامپ: ما با ایران در حال گفت‌وگو هستیم + فیلم
play_arrow
ادعای ترامپ: ما با ایران در حال گفت‌وگو هستیم + فیلم
تمرینِ سرباز بیرانوند در کمپ تیم ملی + فیلم
play_arrow
تمرینِ سرباز بیرانوند در کمپ تیم ملی + فیلم
رحیم‌پور ازغدی: فهرست ۲۰۰ نفره ترور برای جنگ بعدی آماده شده است + فیلم
play_arrow
رحیم‌پور ازغدی: فهرست ۲۰۰ نفره ترور برای جنگ بعدی آماده شده است + فیلم
ماجرای شعرخوانی پژمان درستکار برای حسن یزدانی + فیلم
play_arrow
ماجرای شعرخوانی پژمان درستکار برای حسن یزدانی + فیلم
تصاویر آتش‌سوزی و غرق شدن دو نفتکش در تنگه هرمز + فیلم
play_arrow
تصاویر آتش‌سوزی و غرق شدن دو نفتکش در تنگه هرمز + فیلم