عروسک

خیال می کنند آمده اند ماشین بخرند، مثل این که این جا ویترین مغازه های بالاشهر است که دنبال برق نگاه ها هستند. چنان قیافه می گیرند، انگار قاتل پدرشان را از
يکشنبه، 12 شهريور 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
عروسک
عروسک
 

نویسنده: محمدعلی رکنی



 
خیال می کنند آمده اند ماشین بخرند، مثل این که این جا ویترین مغازه های بالاشهر است که دنبال برق نگاه ها هستند. چنان قیافه می گیرند، انگار قاتل پدرشان را از پای چوبه دار بخشیده اند. یکی نیست بهشان بگوید: «منت گذاشتنتان به کیست؟ اگر خودتان بچه داشتید صد سال این جا پیدایتان نمی شد.»
سید لباس ها را وارونه می کنم. تپه ای از لباس درست می شود. آن قدرها هم نو نیستند. خیرِ سرشان، اینها را بالاشهری ها آورده اند. لباس ها را توی تن بچه ها تصور می کنم. لباس های دخترانه را جدا می کنم و می گذارم گوشه ای دم دست. سایه خانم رحیمی با سرعت از جلوی درِ انبار رد می شود. برمی گردد. می گوید کار لباس ها که تمام شد، چای ببرم به دفترش برای آقایی که می خواهد به این جا کمک کند، بعد اگر کارهایم تمام شده می توانم بروم خانه.
با اتوبوس تا خانه یک ساعت راه است. اگر سوار مترو شوم، می شود چهل و پنج دقیقه. اتوبوس را بیشتر دوست دارم، چون زل می زنم به مغازه ها، ولی امروز نمی خواهم بروم. با این که می دانم رضا و مرتضی از مدرسه یک راست می روند سر یخچال پیِ ماکارونی های دیشب، دعوایشان می شود و احمد خودش را به زحمت می اندازد، از پای منقل بلند می شود، کمربندش را با حوصله از شلوارِ سر جالباسی درمی آورد و کپل هر دویشان را سیاه می کند بعد می شاشد به گور پدر من.
یک پیراهن نخی قرمز پیدا می کنم. می دانم به مهتاب می آید. قایمش می کنم توی کمد گوشه انبار. بیشتر زن و شوهرهایی که می آیند دنبال بچه، دلشان نوزاد می خواهد اما نمی دانم این زن با شوهر کچلش چه مرگشان شده که مهتاب را پسند کرده اند و ول کن نیستند. از پنجره نگاه می کنم به مهتاب. به زحمت از سرسره بالا می رود. موهای طلایی اش که صبح دم اسبی بسته بودم، باز می شوند و می ریزند روی شانه های کوچکش. چند بار خواستم موهایش را کوتاه کنم. فکر می کنم به خاطر موهایش است که پسندش می کنند. شاید هم به خاطر حرف زدنش باشد؛ با آن گیرهایش سرِ «ر». برای همین فکر کرده ام موهایش را کوتاه کنم؛ زبان شیرینش را که نمی شود کوتاه کرد. از همه بچه ها بانمک تر است. با اینکه من به او یاد نداده ام چه بگوید، از بقیه بچه ها یاد گرفته. گوشه چادر یا مانتوی زن را می گیرد و می گوید: «مامان تولو خدا منو ببل خونه، بلات دُختل گلی می شم.» وقتی پسندش می کنند، دور از چشم خانم رحیمی به کناری می کشمشان و می گویم بچه باید از نطفه ی آدم خوبی باشد. سرشان را بالا می آورند و ابرو کج می کنند که یعنی چه، فکر می کنند دبنال عیدی و مژدگانی هستم. وقتی بهشان می گویم این دختر همه چیزش مشکوک است، می فهمند و بی خیال مهتاب می شوند.
لباس ها را برمی گردانم توی سبد و با پا هلش می دهم گوشه انبار. سبد می افتد و لباس ها مثلی کسی که بالا آورده باشد از دهانش می ریزند روی زمین. از آبدارخانه چای می برم دفتر. یک مردکِ کت و شلواری نشسته و گذشته اش را ریخته روی دایره. انگار کلید بهشت دست خانم رحیمی است. خانم رحیمی از بالای عینکِ غبار گرفته اش نگاهم می کند و می گوید: «قند» طوری می گوید قند، که دلم می خواهد به مرد بگویم این خانم که خیال می کنی ملکه آفاق است و به خاطر جیبِ پرپولت به به و چه چه می کند، هر ماه کلی از سهم بچه ها را بالا می کشد. مرد از بنری می گوید که عکسش باید روی آن چاپ شود.
مهتاب جلوی آبدارخانه ایستاده. با آن دستی که سینی ندارد بغلش می کنم. با چانه ام موهایش را کنار میزنم و گردنش را می بوسم. سرش را خم می کند و شانه اش را می چسباند به گوشش. می نشانمش روی صندلی. از یخچال پاکت ساندیس برمی دارم، باز می کنم و می دهم دستش. جعبه کمک های اولیه را برمی دارم. قیچی کوچکی از جعبه برمی دارم و موهایش را می گیرم. می گوید: «خاله می خوای موآمو دم موشی ببندی؟» و به نی آب میوه مک می زند. با باز و بسته شدن قیچی، دسته های طلایی مو از روی سرش پایین می ریزند. می گوید: «خاله من می خام بلم سل سله بازی» قطره ای از کنار بینی ام سُر می خورد و گوشه لب، رمقش تمام می شود. بغلش می کنم. سرش را می گذارم روی شانه ام و دست می برم در موهایش، آب میوه از دستش می افتد. می گذارم روی زمین؛ مثل ماشین کوکی آب میوه را برمی دارد و می رود سمت حیاط.
خانم رحیمی توی دفتر تنهاست. می گویم: «امروز نمی روم خانه، تا شب هستم» می گوید: «پس وسائل مهتاب را جمع و جور کن. کارهایش را کرده اند، امروز می آیند دنبالش. بعد هم به عقیلی کمک کن غذای بچه ها را بدهد.»
باز می گوید: «حالا خودم بهشان می گویم، وضعشان خوبست، می توانی عیدی خوبی ازشان بگیری. می گویند مَرده خرش می رود. شاید بتواند برای شوهرت کار پیدا کند.»
سرم را می چرخانم سمت حیاط، این بار قطره انگار قدرتش بیشتر باشد از لبم رد می شود. روی یقه سرمه ای مانتویم می افتد و ناپدید می شود. فکر می کنم کار پیدا کند! مگر این مُفنگی می تواند تنبانش را بالا بکشد؟ و قطره دیگری روی صورتم سر می خورد.
می روم سالن غذاخوری. بچه ها می آیند و می نشینند سر میز. می نشینم دورترین جا نسبت به صندلی مهتاب، کنار پسربچه پنج، شش ساله ای که تازه آورده اند. لیوان را نشانم می دهد، لیوان را آب می کنم، می دهم دستش. مهتاب سومین قاشق را تا کنار دهانش می آورد. مثل دفعات قبل برنج از گوشه قاشقش می ریزد روی زمین. غذای بچه ها تمام نشده که به آشپزخانه می روم. خانم عقیلی می گوید: «امروز نمی روی؟» سرم را بالا می دهم. قابلمه ای از بالای ظرفشویی برمی دارد، تا نیمه، برنج سفید می ریزد توی آن. می گوید: «ببر برای شوهر و بچه هایت، فقط فردا قابلمه را بیاور.» قابلمه را برمی دارم.
همان دو سال پیش نباید قبول می کردم. چی کار می توانست بکند؟ مگر برایش مهم بود بچه دست کی باشد؛ فکر خرج بچه بود. بچه چندروزه را گذاشته بود پشت در این جا و زده بود به چاک. گفت: «اگر به همه نگویی بچه مرده، سرت را با کارد می بُرم.» خودش هم همه جا گفت مُرده و خودش رفته خاکش کرده. طوری می گفت بچه تشییع ندارد و کجا خاکش کرده که من هم گاهی باور می کردم.
زن و مرد وارد حیاط می شوند. دست مرد یک پوشه قرمز است. زن هم یک عروسک بزرگ بغل کرده. نمی دانم عروسکِ خر است یا سگ، صورتش افتاده روی شانه زن، انگار دارد رد پاهای زن را از پشت، روی زمین دنبال می کند. عقیلی دست مهتاب را می گیرد و می بَرد کنار سرسره. مرد می رود دفتر. زن هم می رود کنار سرسره و عروسک را می گذارد توی بغل مهتاب. مهتاب پشت عروسک گم می شود و با هم سر می خورند پایین. زن باز عروسک را می اندازد روی شانه اش، دست مهتاب را می گیرد و می آید سمت دفتر.
می خواهم وارد حیاط شوم، پایم به چارچوب در گیر می کند، نزدیک است زمین بخورم، قابلمه از دستم ول می شود. درِ قابلمه قِل می خورد، نیم دایره ای طی می کند و درست کنار کفش های پاشنه بلند زن ضرب می گیرد و بعد آرام می شود.
منبع: همشهری داستان شماره 8

 

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
از روایتِ ضعف تا اقدامِ قدرت؛ دکترین قرآنی-علویِ مدیریتِ روایت در جنگِ ترکیبی
از روایتِ ضعف تا اقدامِ قدرت؛ دکترین قرآنی-علویِ مدیریتِ روایت در جنگِ ترکیبی
روایت قدرت و انسجام ملی؛ تحلیل راهبردی پیام رهبر انقلاب در مسیر ایران قوی
روایت قدرت و انسجام ملی؛ تحلیل راهبردی پیام رهبر انقلاب در مسیر ایران قوی
پزشکیان نرخ سوم بنزین را اعلام کرد
play_arrow
پزشکیان نرخ سوم بنزین را اعلام کرد
شادی زنان والیبال ایران پس از تاریخ‌سازی و صعود به جمع چهار تیم برتر آسیا
play_arrow
شادی زنان والیبال ایران پس از تاریخ‌سازی و صعود به جمع چهار تیم برتر آسیا
کپسول گاز چطور کار می‌کند؟
play_arrow
کپسول گاز چطور کار می‌کند؟
نماینده مجلس: سپاه از سال ۶۶ برای بسته شدن تنگهٔ هرمز برنامه داشت
play_arrow
نماینده مجلس: سپاه از سال ۶۶ برای بسته شدن تنگهٔ هرمز برنامه داشت
افشاگر پنتاگون: نتانیاهو در خطر است؛ اسرائیل سابقه ترور رهبران خود را دارد
play_arrow
افشاگر پنتاگون: نتانیاهو در خطر است؛ اسرائیل سابقه ترور رهبران خود را دارد
گفتگوی الجزیره انگلیسی با مهدی طارمی
play_arrow
گفتگوی الجزیره انگلیسی با مهدی طارمی
روایت رهبر شهید انقلاب از شجاعت حاج قاسم در قلب محاصره دشمن
play_arrow
روایت رهبر شهید انقلاب از شجاعت حاج قاسم در قلب محاصره دشمن
گزارش فاکس‌نیوز درباره پرونده ایران که ترامپ را خشمگین کرد
play_arrow
گزارش فاکس‌نیوز درباره پرونده ایران که ترامپ را خشمگین کرد
شیعه جعفری ام / استوری ولادت امام صادق علیه السلام
play_arrow
شیعه جعفری ام / استوری ولادت امام صادق علیه السلام
شکست در تست اولیه پهپادهای ۳۵ میلیون دلاری کره جنوبی!
play_arrow
شکست در تست اولیه پهپادهای ۳۵ میلیون دلاری کره جنوبی!
حمله تند مجری آمریکایی به ترامپ
play_arrow
حمله تند مجری آمریکایی به ترامپ
ورود آقای قاضی به ماجرای دکل‌های مخابراتی و نگرانی‌های مردم
play_arrow
ورود آقای قاضی به ماجرای دکل‌های مخابراتی و نگرانی‌های مردم
دو کودک فلسطینی در محاصره آتش؛ تلاش برای زنده ماندن
play_arrow
دو کودک فلسطینی در محاصره آتش؛ تلاش برای زنده ماندن