خاکِ نوچ

شبیه دعوتی است به مهمانی. آگهی فوت سیاه و سفید را گوشه‌ای از روزنامه پیدا می‌کنم. نوشته که به درخواست خدابیامرز، برای مراسم دَفنش همه سفید بپوشند و
دوشنبه، 27 شهريور 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
خاکِ نوچ
 خاکِ نوچ

نویسنده: سوگل مهاجری



 
شبیه دعوتی است به مهمانی. آگهی فوت سیاه و سفید را گوشه‌ای از روزنامه پیدا می‌کنم. نوشته که به درخواست خدابیامرز، برای مراسم دَفنش همه سفید بپوشند و چیزی شیرین هم با خودشان بیاورند.
مراسم جایی است در شهر. این جا قبرستان‌ها را وسط کار و زندگی زنده‌ها می‌سازند. مثل یک پارک. چمن و درخت می‌کارند و مجسمه‌های سنگی قد و نیم قد بین شان سبز می‌کنند. زمین را نگاه نکنی، فکر می‌کنی آمده‌ای گردش و هواخوری. فقط آن صلیب‌ها و فرشته‌های غمگینِ سنگی کار را خراب می‌کنند.
صبح شنبه با عذاب وجدان، برای مراسم پدر هم‌کلاسی‌ام سفید می‌پوشم. یک تخته شکلات هم می‌اندازم تو کیفم. درش را زود چفت می‌کنم، انگار جنس قاچاق همراه دارم. فکر می‌کنم کفش پاشنه دار در قبرستان باعث دردسر است؛ پاشنه‌اش لای درز و دورز قبرها گیر می‌کند، می‌افتم ملاجم می‌خورد به فرشته‌ای چیزی. از تاریکی ته کمد، جفتی گیوه سفید بیرون می‌آورم و به پا می‌کشم.
زودتر از وقت به قبرستان می‌رسم. بولدوزری نُقلی میان چمن‌ها می‌خرامد و زمین را می‌کَنَد. یک ساعت مانده به مراسم. چرا این قدر زود، پیشواز آمده‌ام؟ کندن زمین تمام می‌شود، بولدوزر خرامان خرامان می‌رود و در گوشه دیگر دست به کار می‌شود.
سر ساعت یازده مراسم شروع می‌شود. جنازه را در تابوتی از چوب کاج گذاشته‌اند و درش را چهار میخ کرده‌اند. من که ندیدمش ولی می‌گویند آن تو با کت و شلواری سفید و گل سرخی به گوشه یقه‌اش خوابیده. باز هم به وصیت خودش. چرا کسی گریه نمی‌کند؟ خاک به سرش نمی‌ریزد و غش نمی‌کند؟ هم کلاسی‌ام مثل یک عروس دوره می‌چرخد و با همه گپی می‌زند. سری تکان می‌دهد، لبخند ملیحی به لب دارد.
بسته دستمال کاغذی های تا ‌شده گوشه جیبم بیکار افتاده. همه عزادارها حالشان خوب است و لب‌ها حتی گاهی به خنده‌ای باز. فقط آسمان است که نم نم دارد کارهایی می‌کند شبیه پراندن آب دهان به سر و صورتمان. گویی ابرها آگهی را نخوانده‌اند و خاکستری و بنفش کبود پوشیده‌اند. بیلچه‌ای نو کنار گودال در کپه ای خاک نرم فرو رفته. به دسته‌اش روبان سفیدی بسته‌اند. مثل کارد کیک عروسی. حدس می‌زنم ابزار کار گورکن است. کندن مکانیزه شده، پُر کردن هنوز دستی است. کشیش از روی کتاب می‌خواند:
«فرشتگان از خدا می‌پرسند چرا مجازاتِ مرگ را برای آدم معین کرده است؟ او در جواب می‌گوید: اگر آدم ابوالبشر خطا نمی‌کرد و از میوه درخت ممنوع نمی‌خورد تا ابد زنده و جاوید می‌ماند.»
تابوت را یواش یواش با تسمه ای در دل خاک می‌سُرانند. باز هم سکوت است و کسی قشرق نمی‌کند.
تا به خودم بیایم صفی تشکیل شده کنار چاله. نفر اول بیلچه را با یک حرکت پر از خاک می‌کند و در گودال خالی می‌کند. از جیب کنار جلیقه اش یک مشت آب نبات رنگی بیرون می‌کشد و مثل بذر در چاله می‌پاشد. صدای ریختن آب نبات‌ها روی تابوت چوبی وحشت زده‌ام می‌کند. تق تق تق تق. انگاری کسی از توی جعبه در می‌زند. خوف بَرم می‌دارد. نفر دوم هم یک بیل خاک می‌ریزد و در شیشه‌ای را باز می‌کند و عسل را نرم نرم می‌ریزد در چاله. انگار دارد بذرهای آب نبات رنگی را آبیاری می‌کند. لبخندی به لب‌های همه نشسته به جز من. تصور خاک نوچ دلم را به هم می‌زند. می‌گویند خدا بیامرز عاشق شیرینی جات بوده. دکتر که گفته نخور، گفته خودت نخور. مرض قند کورش کرده، بعد هم کلیه‌هایش از کار افتاده و خلاص. میوه ممنوعه، شیرینی جات ممنوعه... تاوان هر دو یکی.
پاشنه‌های میخی زن جلویی چمن را سوراخ می‌کند و با حرکت صف پیش می‌رود. یک قلنبه گِل به اندازه یک توپ پینگ‌پنگ به پاشنه‌اش چسبیده. رژ لب صورتی دخترانه ‌ای زده و موهای طلایی‌اش را روی سرش کپه کرده. چند تار مو لای قَزَن گردنبندش گیر کرده و هر از گاهی کشیده می‌شود و اذیتش می‌کند. با کوتاه شدن صف نفس‌هایم کوتاه می‌شوند.
این جا خودکفا هستند. بیل می‌دهند دستِ دوست و آشنا که اگر خیلی دوستش داشتی خودت چالش کن. یا نه، شاید باز هم پای وصیت در میان بوده؟ این تنها صفی است که دوست دارم تا صبح قیامت ادامه داشته باشد و من نفر آخرش باشم. تا نوبت به من برسد یک سوم چاله پر شده. از چاله دیگر صدایی نمی آید. دست و پایم می‌لرزد، نمی‌خواهم خاک روی کسی بریزم. نگاهی به همکلاسی‌ام در کنار چاله می‌کنم، لبخندی با رضایت می‌زند. دوشنبه صبح در دانشکده چه جوری به صورتش نگاه کنم؟ نفسم را حبس می‌کنم و تخته شکلات را می‌اندازم توی چاله و به اندازه نصف قاشق چای خوری خاک نرم می‌ریزم سمت پایش. خلاص. نفس عمیق و بستن فِلِنگ و بارانی که از تُف تُف به شُرشُر تبدیل شده. کفش‌هایم از گِل سنگین شده‌اند. به اولین آسفالت که می‌رسم، مثل مرغ زمین را با پاهایم چنگ می‌زنم. ردِ چند خطِ گِلی آبکی روی آسفالتِ خیس می‌ماند.
برخلاف خواسته‌ام که کاری می‌کنم، می‌شود تیله سنگی کوچکی و می‌ماند در گلویم. در طول راه یک نوک بیلچه خاک مانده در گلویم، انگار دارد خفه‌ام می‌کند. آن بولدوزرِ یک وجبی هم در سینه‌ام گذاشته دنده یک و همین جور می‌کنَد. بعد دنده عقب می‌گیرد و از نو نقب می‌زند، آن قدر که ته دلم را مثل چاهی خالی می‌کند. دَم ورودی خانه، تمام دستمال‌های مرتب ته جیبم به گلو له های خیس و چروک تبدیل شده. نمی‌دانم گریه‌ام برای مُرده است یا روزی که آن بولدوزر کوچک لای چمن‌ها برای من بخرامد. من از تنهایی می‌ترسم. از مردن در شهر غریب می‌ترسم.
منبع: داستان همشهری، شماره ی 3

 

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
بهترین غذاهای فست‌فودی که با پنیر پیتزا خوشمزه‌تر می‌شوند
بهترین غذاهای فست‌فودی که با پنیر پیتزا خوشمزه‌تر می‌شوند
نگاهی به الگوپذیری از پیامبر (ص) در قرآن و تفاسیر
نگاهی به الگوپذیری از پیامبر (ص) در قرآن و تفاسیر
جنایت‌هایی که فراموش نمی‌شوند
play_arrow
جنایت‌هایی که فراموش نمی‌شوند
چرا رهبر شهید به پناهگاه نرفتند؟
play_arrow
چرا رهبر شهید به پناهگاه نرفتند؟
جهانگیر: آقای خرازی به دادگاه ویژه روحانیت احضار شد
play_arrow
جهانگیر: آقای خرازی به دادگاه ویژه روحانیت احضار شد
پرونده یونیک فایننس به کجا رسید؟
play_arrow
پرونده یونیک فایننس به کجا رسید؟
ترامپ برای فرار از پاسخ‌گویی به خبرنگاران، جنگ را بهانه کرد
play_arrow
ترامپ برای فرار از پاسخ‌گویی به خبرنگاران، جنگ را بهانه کرد
رابرت دنیرو: کشور من دیگر دوست داشتنی نیست
play_arrow
رابرت دنیرو: کشور من دیگر دوست داشتنی نیست
مک‌گریگور: ترامپ با شکست در کنگره روبرو است؛ عملیات پرچم دروغین دیگر کار نمی‌کند
play_arrow
مک‌گریگور: ترامپ با شکست در کنگره روبرو است؛ عملیات پرچم دروغین دیگر کار نمی‌کند
وزیر خزانه داری آمریکا: به زودی شاهد توافق با ایران خواهیم بود
play_arrow
وزیر خزانه داری آمریکا: به زودی شاهد توافق با ایران خواهیم بود
برای حفظ زندگی مشترک چه دعاهایی بخوانیم؟
برای حفظ زندگی مشترک چه دعاهایی بخوانیم؟
برای آسان شدن ازدواج فرزند چه دعاهایی سفارش شده است؟
برای آسان شدن ازدواج فرزند چه دعاهایی سفارش شده است؟
آمریکا تصاویر جدیدی از اشیاء ناشناس پرنده در خاورمیانه منتشر کرد
play_arrow
آمریکا تصاویر جدیدی از اشیاء ناشناس پرنده در خاورمیانه منتشر کرد
آنچه از پهپادها و جنگنده‌های آمریکایی پس از انهدام باقی ماند
play_arrow
آنچه از پهپادها و جنگنده‌های آمریکایی پس از انهدام باقی ماند
مهران غفوریان: دوست دارم نقش شهید بازی کنم
play_arrow
مهران غفوریان: دوست دارم نقش شهید بازی کنم