تحولات سیاسی و اداری در عهد عباسیان (1)

در عصر حکومت امویان، ایرانیان به خوبی دریافتند که این غاصبان خلافت، جز به تضعیف اسلام، و سیطره بر مردم مسلمان و ظلم و بیداد بر مردمان بلاد تحت امر کمر نبسته اند.
دوشنبه، 3 مهر 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
تحولات سیاسی و اداری در عهد عباسیان (1)
 تحولات سیاسی و اداری در عهد عباسیان (1)

نویسنده: دکتر سید علی علوی



 

چگونگی تشکیل دولت عباسیان و نقش ایرانیان در آن

در عصر حکومت امویان، ایرانیان به خوبی دریافتند که این غاصبان خلافت، جز به تضعیف اسلام، و سیطره بر مردم مسلمان و ظلم و بیداد بر مردمان بلاد تحت امر کمر نبسته اند. رفتار ظالمانه بنی امیه و بنی مروان با ایرانیان، و آگاهی از مظالمی که بر خاندان رسول خدا روا داشتند، و مشاهده رفارهای جاهلانه و مغایر با اسلام خلفای اموی، موجب شد که این مردم متمدن و هوشمند با فطانت خاص خویش حساب امویان و عمل کردهای غیر اسلامی آنان را از اسلام جدا کرده، هر جا علمی در مخالف با امویان بر پا می شد گرد آن فراز آیند، ودر راه نابودی دشمنان دین، جان فشانی کنند. چنان که نوشته اند: عنصر غالب سپاه مختار که به خون خواهی حسین بن علی علیه السلام در کوفه قیام کرده بود ایرانیان بودند، به نحوی که گفته اند در لشکرگاه مختار که موالی هسته عمده لشکر وی بودند جز زبان فارسی به گوش نمی خورد.(ابوحنیفه دینوری 1371 :333)
همین نفرت از امویان موجب شده بود که ایران همواره کانون مخالفت با دولت غاصب اموی باشد. به ویژه بلاد مرکزی و شمال شرقی ایران امروز، یعنی ری و خراسان که به علل مختلف از جمله دوری آن از مرکز خلافت اموی، یعنی شام، مستعد گرد آمدن ناراضیان و ستم دیدگان گردد. به همین جهت از آغاز، عباسیان این مناطق را برای نشر دعوت خویش برگزیده، دعات خویش را بدین مناطق اعزام می نمودند. توجه ایرانیان به خاندان رسول الله و نارضایتی آنان از امویان، ‌دو عامل مهمی بود که عباسیان کوشیدند از آن به نفع خویش بهره گیرند. هر چند آنان می کوشیدند از سایر فرق نیز سود جویند چنان که از جلب توجه وحمایت اهل ذمه، خوارج و شعوبیه نیز غافل نبودند و برای نیل به مراد خویش دست هر فرقه ای را که به سوی آن دراز می شد می فشردند، ‌نه ازغلات و اهل تناسخ صرف نظر می کردند و نه حتی از فرقه های اباحی و مزدکی که در آن زمان ها، ‌هنوز بقایایی از آن ها در خراسان وجود داشت. از جمله راوندیه و هاشمیه دو فرقه مشهور هوادار آن ها، ‌از عقاید و تمایلات تناسخیه و اباحیه خالی نبودند.(زرین کوب 1363 :388- 389). اما به دلیل وقوف بر کثرت علاقه مندان به خاندان رسول خدا در ایران، ‌نخست برای مشروعیت بخشیدن به مدعای خویش و جلب قلوب ایرانیان و دیگر مسلمین متمایل به آل علی علیه السلام خود را وصی آل علی معرفی کردند. بدین نحو که محمد بن علی بن عبدالله و پسرش ابراهیم امام، خود را وصی و وارث حق «ابوهاشم» پسر محمد حنیفه فرزند حضرت علی ابیطالب علیه السلام خواندند و گفتند: ابوهاشم چون به دربار سلیمان بن عبدالملک رفت. خلیفه او را مسموم کرد و وی در بازگشت از شام در «حمیمه» درگذشت. اما پیش از آن که از این جهان درگذرد حق امامت را به محمد بن علی که در حمیمه بود واگذاشت و اتباعش که هاشمیه خوانده می شدند، محمد بن علی را امام خویش شمردند.(زرین کوب 1363:590)
هم چنین نوشته اند: کیسانیه [1] در سال 98 هجری، پس از فوت ابوهاشم، ‌پسر محمد حنیفه، با یکی از فرزندان عباس بن عبدالمطلب یعنی محمد بن علی بن عبدالله بن عباس بیعت کردند و به نام شیعه آل عباس مشهور شدند و در سال 101 که به عقیده آن ها باید دولت بنی امیه در این تاریخ انقراض یابد، محمد بن علی را لقب امام دادند و او را خلیفه گفتند. وی دعاتی به خراسان و ماوراء النهر فرستاد و جمع کثیری از دهقانان و نجیب زادگان ایرانی خراسان به بیعت او در آمدند. (اقبال آشتیانی، بی تا:84) این دعوت مخصوصاً در بین پیشه وران و برزگران که آسایش دهقانان و نجبا را نداشتند و دائم عرصه جور و استخفاف بودند، ‌توسعه یافت. دعاه شیعه که از عراق می آمدند، غالباً با جامه بازرگانان و سوادگران در شهرها و دیه های خراسان می گشتند و مردم را پنهانی دعوت به پیروی از آل محمد(ص) میکردند که پیشوائی و رهبری حق واقعی آن هاست. شعار آنان «الرضا من آل محمد(ص)» بود، ‌نام هیچ کس را به عنوان خلافت مطرح نمی کردند و چنین عنوان می کردند که غرض آنان سرنگونی امویان و سپردن خلافت به دست یکی از فرزندان رسول خدا است که مردم، خود او را برگزینند و راضی به خلافت او باشند. بسیاری از داعیان از طبقه پیشه وران وصنعت گران کم مایه بودند، و زین سازان، ‌کوزه گران، ‌آهن گران، انارفروشان، ‌موزه دوزان، بقالان، سرکه فروشان، باقلافروشان، ‌برزگران و روستائیان و این گونه طبقات از این نهضت مخفی استقبال تمام کردند.(زرین کوب 1363: 387)
در این راستا سلیمان بن کثیر خزاعی و همراهانش در سال 111.ق در خراسان برای دعوت به سوی بنی هاشم، ‌قیام کردند، ‌دعوت ایشان آشکار شد و پیروانشان بسیار گشت و بکیر بن ماهان رسید و مردمی بسیار در خلع بنی امیه و بیعت با بنی هاشم با او هم داستان شدند و پیروان و همراهانش بسیار گشتند، ‌سپس پسر ماهان را مرگ فرا رسید و ابوسلمه حفص بن سلیمان خلال را جانشین خویش ساخت و آن را به محمد بن علی بن عبدالله گزارش داد و به وی اعلام کرد که او شایسته می داند سپس محمد هم او را پذیرفت و فرمانی به یاران خود نوشت تا از وی بشنوند و فرمان برند و همگی به فرمان وی درآمدند (یعقوبی 1371، ‌ج2:288)
ابوسلمه مردی بود از محترمین همدان که سمت دامادی بکیربن ماهان، مخدوم ابومسلم خرسانی را داشت و در کوفه مقیم بود. گویند چون عَلَم پیغمبر سیاه بود، ‌اینان رایت سیاه را به نشان آن که قصدشان بازگشت به دین پیغمبرست- که بنی امیه آن را کنار نهاده اند- یا به نشان آن که قصدشان خون خواهی و سوگواری در عزای خاندان پیغمبرست شعار خویش کردند.(زرین کوب 1363 :391)مقارن ایام دعوت دعات عباسی، ‌اخبار ملاحم [2]، ظهور مهدی موعود و بیرون آمدن علم سیاه از جانب شرق، که نشانه زوال دولت جابران می شمردند، در افواه جاری بود و در آن آشوب و ظلم و فساد مروانیان، ‌خراسان همه جا مطلع نور امید به شمار می آمد (زرین کوب 1363:389) شاید به سبب همین اخبار بود که چندی پیش از این «حارث بن سریج تمیمی نیز علم سیاه برداشته بود». حارث در سال 116.ق بر هشام بن عبدالملک خلیفه اموی عاصی شد، و یک چند، ‌حکام اموی خراسان، اسدبن عبدالله و بعد از او نصربن سیار را فرو پیچید، ‌عاقبت کارش از پیش نرفت و در سال 128 ه.ق کشته شد ولی راه را برای قیام شیعه خراسان که توسط دعات عباسی آماده شده بود، ‌گشود (زرین کوب 1363:389)
عباسیان از مظلومیت علویان ومحبوبیت آنان بهره ها جستند. نوشته اند که بعد از شهادت دل خراش زید بن علی بن الحسین علیه السلام یاران و طرفداران صدیق وی مورد تعقیب عمال خلفای اموی قرار گرفتند. آنان ایران، به ویژه خراسان ومناطق کوهستانی شمال شرق و مرکزی ایران را برای پنهان شدن خود محل مناسبی تشخیص دادند و بنا به توصیه برخی از یاران زید که به فرزندش یحیی گفته بودند: اگر میخواهد قیام پدرش را پی گیرد، ‌متوجه خراسان شود که مردم آن دوست دار خاندان اویند، گروهی از شیعیان وعلویین که در رأس آن ها چهار تن به نام های یحیی، حسین، عیسی و محمد قرار داشتند، مخفیانه رهسپار ایران شدند و پس از ورود به ایران به سوی ری و شمال شرقی خراسان عزیمت کردند و در نقاط مختلف نواحی مذکور به ویژه اماکن صعب العبور مسکن گزیدند. به همین جهت در این زمان و سال های بعد به طوری که عبدالجلیل رازی نوشته است ری به ویژه دهکده های کوهستانی ونک، ‌کن، ‌برزاد (فرحزاد) و اوین از کانون های ایرانی فرقه زیدیه شد. در این میان یحیی فرزند ارشد زید شهید به خراسان رفت. (حقیقت 1359:4) و در بلخ دعوت خود را آشکار ساخت. در نیشابور بر «عمربن زراره قسری» عامل نیشابور ظفر یافت، تا بالاخره در «جوزجانان با سپاهیان «نصربن سیار لیثی» والی خراسان مصاف داد و در این جنگ تیری به پیشانی یحیی فرود آمد و به شهادت رسید. دشمنان سر از بدن او جدا کرده و به دمشق فرستادند و پیکرش را بر دروازه جوزجانان آویختند (رمضان سال 125). مرگ یحیی که در هنگام شهادت ظاهراً‌ هیجده سال بیش نداشت و رفتار اهانت آمیزی که با جسد او کردند، ‌شیعیان خراسان را سخت برانگیخت. از این رو، ‌ابومسلم در آغاز کار خود در خراسان، از این تأثر همگانی مردم آن جا استفاده کرد و به کسانی که نهفته با او بیعت می کردند، ‌وعده می داد که انتقام خون یحیی را از کشندگانش باز خواهد گرفت.پیکر یحیی تا روزی که یاران ابومسلم بر خراسان دست یافتند (132 هق) هم چنان بر بکشت و پیکر یحیی را از دار فرود آورد و با آب و گلاب شسبت و با مراسم شکوه مندی به خاک سپرد. گویند مردم خراسان هفت روز بر یحیی نوحه سرایی کردند و در این سال در خراسان هر فرزند پسری که از مادر بزاد، ‌او را «یحیی» یا «زید» نام نهادند (حقیقت 1359:7) به هر تقدیر ایرانیان که هر یک به نوعی فریب وعده های عباسیان را خورده بودند، ‌با رشادت و جانبازی، حکومت امویان را ساقط کرده، ‌عباسیان را بر اریکه قدرت نشاندند. اما عده ای از انان در اثنای قیام و گروهی بعد از توفیق عباسیان، به ماهیت ایشان وقوف حاصل کرده پی به غدر آنان بردند و بعضی درصدد جبران مافات برآمده سر بر سر این کار نهادند که از آن جمله بود «ابوسلمه خلال»، بزرگ ترین شخصیت سیاسی این نهضت، ‌که با عنوان «وزیر آل محمد» نخستین وزیر دولت های عربی شد- چه پیش از آن در حکومت خلفای راشدین و امویان، پستی تحت عنوان وزارت وجود نداشت- وی که به علت زیستن در کوفه، مقر حکومت حضرت علیه السلام، بیش از ایرانیان مقیم خراسان و دیگر بلاد ایران، با کرامت و بزرگواری علویین و رحمت و رأفت ایشان نسبت به موالی آشنا بود و می دانست که فرزندان امیرمومنان شایسته ترین افراد برای جانشینی رسول خدا هستند. پیش از پیروزی نهایی عباسیان، ‌کوشید که خلافت را به علوبین بازگرداند. چنان که نوشته اند: پیروان خلیفه اموی پس از مقید و محبوس کردن ابراهیم امام در طلب برادر وی ابوالعباس برامدند و ناگزیر ابوالعباس و برادران و خاندان در محرم سال 132 وارد کوفه شدند و ابوسلمه آنان را در خانه ولید بن سعد در میان «بنی اود» فرود آورد و امر ایشان را نهفته داشت و هیچ کس از ورود ایشان اطلاع نیافت پس از دوماه در این خانه ماندند.(یعقوبی 1371، ج2: 323)
در این اثنا ابوسلمه در نظر گرفت تا امر خلافت را به فرزندان علی بن ابیطالب علیه السلام بازگرداند و با فرستاده خویش نامه ای به جعفربن محمد الصادق علیه السلام نوشت، ‌امام علیه السلام پاسخ داد که من منظور شما نیستم. پس نزد عبدالله بن حسن فرستاد و او را بدان دعوت نمود، اوهم گفت من پیری فرتوتم و پسرم محمد برای این کار شایسته تر است. وی برای برکشیدن فرزندش محمد جماعت علویان را گفت: با پسرم محمد بیعت کنید، ‌چه این نامه ابوسلمه حفص بن سلیمان است که به من می نویسد، حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بفرمود: خون فرزندت را مریز که می ترسم کشته «احجار الزیت» همو باشد. و همو بود، (محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن بن علی ابی طالب علیه السلام ملقب به محمد نفس زکیه)، که در غره رجب سال 145 در مدینه خروج کرد و در همان سال در احجاز الزیت، ‌جایی در مدینه نزدیک «زوراء» به شهادت رسید. ظاهراً عبدالله بن حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام [3] مشهور به عبدالله محض پیش از این نیز در اندیشه خلافت فرزندش بوده است.
چنان که نوشته اند، درا یام زوال امویان، ‌جماعتی از بنی عباس و بنی هاشم که از جمله ایشان بود، ابوجعفر منصور دوانقی و برادران اوسفاح و ابراهیم بن محمد و عموی او صالح بن علی و عبدالله محض و دو پسران او محمد ملقب به نفس زکیه و ابرهیم (قتیل باخمری) و برادرش محمد دیباج و غیر ایشان، در ابواء جمع گشتند و اتفاق کردند که با پسران عبدالله محض بیعت کنند و یک تن از ایشان را به خلافت بردارند.از این میان، محمد بن عبدالله را اختیار کردند چه او را مهدی می گفتند واز خانواده رسالت گوشزد ایشان گشته بود که مهدی آل محمد، که هم نام پیغمبر است مالک ارض شود و شرق وغرب عالم را پر از عدل و داد کند، ‌بعد از آن که از ظلم و جور مملو شده باشد. لاجرم ایشان دست بیعت با محمد دادند و با او بیعت کردند. پس کس فرستادند و عبدالله بن محمد بن عمر بن علی زین العابدین علیه السلام و حضرت امام جعفر صادق علیه السلام را طلبیدند و صورت حال را مکشوف داشتند. حضرت فرمود این کار نکنید چه آن که اگر بیعت شما با محمد به گمان ان است که او همان مهدی موعود است این گمان خطاست و این مهدی موعود نیست، و این زمان زمان خروج او نیست. تا انجا که دستی بر پشت سفاح گذاشت و فرمود: خلافت از برای این مرد و برادران او و اولاد ایشان است، نه از برای شماها (محدث قمی 1379، ‌ج1: 327)
دکتر حسن ابراهیم حسن، ‌ضمن بیان مطلب فوق می نویسد: امام جعفر علیه السلام به عبدالله گفت پسر تو به خلافت نخواهد رسید. آن که قبای زرد دارد به خلافت می رسد. در آن جلسه منصور قبای زرد به تن داشت و بعدها به کسان خود گفت: من از آن وقت خویشتن را برای خلافت مهیا کردم (ابراهیم حسن 1360، ‌ج2ک 127). و سومین نفر از بزرگان خاندان علوی که پس از عدم قبول خلافت و رد پیشنهاد ابوسلمه توسط دو نفر قبل، ‌به خلافت دعوت شد عمر بن زین العابدین علیه السلام بود که وی نیز نپذیرفت. (صفا 1365، ‌ج1:16) که وی نیز از پذیرش دعوت ابوسلمه خودداری ورزید.
در گیر و دار دعوت ابوسلمه و استنکاف علویین از پذیرش خلافت، ‌چند تن از پیروان و غلامان آل عباس به مقر ابوالعباس و همرهانش پی برده، به آن جا رفته با ابوالعباس به خلافت بیعت کرده و بدون اطلاع ابوسلمه او را به مسجد جامع بردند، ‌و مردم با او بیعت کردند. چون خبر به ابوسلمه رسید با شتاب نزد ایشان آمد و گفت: شتاب کردید و امیدوارم به خوبی برگزار شود. که این مقارن ورود سیاه جامگان به فرماندهی حسن بن قحطبه به کوفه بود و چون ابراهیم امام را به حکم مروان خلیفه اموی در شام کشته بودند، ‌بعد از اندکی تزلزل و تردید برادرش عبدالله را که ملقب به سفاح شد و با خون ریزی های خویش حق این لقب را ادا کرد، ‌در ربیع الاول سال 132 ه ق به خلافت برداشتند.(زرین کوب 1363:395)
از آغاز روی کار امدن عباسیان به واسطه خشونت ها و بیدادگری هایشان نسبت به مخالفین خویش، ‌مردم دریافتند که اسیر نیرنگی بزرگ شده و به نام خاندان رسول خدا کسانی را براریکه قدرت نشانده ای که در بیدادگری کم تر از امویان نیستند. لذا مردم فریب خورده، ‌گرداگرد علم مخالفین فراز آمدند و قیام هایی علیه بیدادگری های آل عباس شکل گرفت که از آن جمله بود، ‌قیام مردم ماوراءالنهر، با صبغه ظاهراً شیعی- که توسط ابومسلم سردار سیاه جامگان که چشم و گوش بسته، ‌مجری فرامین عباسیان بود فرو نشست [4] بی وفایی و پیمان شکنی عباسیان و از میان برداشتن کسانی چون ابوسلمه خلال «وزیر آل محمد» و ابومسلم خراسانی «امیر آل محمد» [5]، موجب شد که ایرانیان بیش از پیش پی به ماهیت آنان برده، پای علم مخالفین آنان به ویژه سادات علوی گردآیند، ‌و از هر فرصتی برای منکوب کردن عباسیان سود جویند.از جمله همراهی آنان با محمد و برادرش ابراهیم بود. چنان که نوشته اند محمد نفس زکیه بعضی کسان خویش را به ولایت های اسلام فرستاده بود که به امامت وی دعوت کنند، ‌از جمله برادرش ادریس را به بلاد مغرب و برادر دیگرش یحیی همو بود که در زمان هارون الرشید به دیار دیلم رفت و مردم آن جا به امامت وی گرویدند و به بیعتش در آمدند و کارش بالا گرفت و امنیت دولت عباسی را به خطر انداخت و هارون فضل ابن یحیی برمکی را به سوی او روانه کرد تا این علوی به قدرت رسیده را از میان بردارد.(ابراهیم حسن 1360، ‌ج2:140) و داستان آزاد شدن یحیی بن عبدالله محض در بغداد توسط جعفر برمکی که نوشته اند سبب خشم هارون و برافتادن خاندان برامکه شد مشهور است. هم چنین در باب جانب داری مردم خراسان از محمد نفس زکیه آورده اند که: عامل منصور در خراسان بدو خبر داد که مردم آن جا محمد بن عبدالله را دعوت کرده اند تا به دیار ایشان رو تا به پیشوایی وی بر ضد عباسیان بشورند. منصور که از جانب خراسانیان بیم ناک بود حیله ای کرد و سر یکی از علویان را که او نیز محمد نام داشت بدان جا فرستاد و شایع کرد که سر محمد نفس زکیه است و عزیمت مردم را در تأیید علویان سست کرد. (ابراهیم حسن 1360، ج2:137) و هم چنین گفته اند که برادرش ابراهیم «قتیل باخمری» برای انتشار دعوت محمد به بصره رفت، ‌و مردم واسط و اهواز و فارس را به حوزه دعوت خویش آورد، ‌و با سپاه فراوان از مردمان این مناطق و زیدیه و جمعی از معتزلیان بغداد و غیره حرکت کرد. وی در نبرد با عباسیان در محلی معروف به «باخمری» در شانزده فرسخی کوفه در سرزمین طف شهید شد. قیام این علویین در مقابل بنی العباس، ‌از حمایت فرزندان حضرت علی علیه السلام جعفر، عقیل، اعقاب عمر بن خطاب و زبیر، ‌مهاجرین و انصار، ‌مالک بن انس امام مالکیان، ابوحنیفه پیشوای مذهب حنفی‌، و مردم مدینه که به خاندان حضرت علی علیه السلام علاقه بسیار داشتند، برخوردار بود.(ابراهیم حسن 1360، ‌ج2: 127 تا 132)
بنابر آن چه گفته شد دیدیم که چگونه ایرانیان، به نام اسلام و با انگیزه بازگردانیدن خلافت از خاندان اموی به خاندان رسول الله هم داستان شده، این مهم را به زعم خود، ‌به انجام رسانیدند. هر چند آنان به دلایل مختلف از جمله دوری از کانون سیاست گذاری و بی اطلاعی از روابط قومی و احیاناً بی اطلاعی از رابطه آل علی علیه السلام و آل عباس و بازنشناختن آل محمد(ص) از دیگر منسوبین رسول الله، فریب نیرنگ عباسیان و شعار الرضا من آل محمد را خوردند و در عمل، به جای بازگردانیدن خلافت به آل علی علیه السلام، ‌دشمنان آنان را براریکه قدرت مستقر ساختند. و بدین ترتیب عباسیان به کمک ایرانیان به جای مروانیان بر اریکه قدرت نشستند.
دوره حکومت بنی العباس از نظر قوت و ضعف خلفا و چگونگی اداره کشور را به دو دوره متمایز می توان تقسیم کرد [6].
دوره اول از خلافت سفاح تا پایان خلافت مأمون (از سال 132 تا سال 218 هجری) که این دوره، ‌دوره ی قدرت خلفای بنی العباس و نفوذ و سیطره ایرانیان در امر حکومت بود.
دوره دوم از آغاز خلافت معتصم تا انقراض حکومت عباسی (از سال 218 تا سال 656 هجری) که دوره ضعف و فتور خلفای عباسی و زمان نفوذ ترکان در امور کشور است. در این دوره است که حکومت های مستقل ونیمه مستقل ایرانی پا به عرصه وجود می گذارند و بعضاً بر خلیفه و درگاه خلفای بغداد تسلط یافته و در واقع خلفا را دست نشانده خود می سازند.

تحولات سیاسی و اداری در دوره اول حکومت خلفای عباسی

دوره اول حکومت خلفای عباسی دوره اقتدار خلفا و نفوذ وزرای ایرانی در امر حکومت است. در این دوره یکی از جلوه های موفقیت ایرانیان توفیق آنان در عرصه ی سیاسی بود [7]. پیش از این گفته شد که در طول دوره حکومت امویان، ایرانیان سخت در معرض تحقیر و تخفیف اعراب بودند، ‌که این امر زمینه ساز بروز عناد نسبت به امویان گردید و اندک اندک نهضت شعوبیه [8] شکل گرفت و در نهایت موجب تلاش در جهت استخفاف اعراب و اثبات برتری عنصر ایرانی نسبت به عنصر عرب گردید.
ارادت ایرانیان به علویان و همگامی با انان در قیام های شیعی بر علیه امویان، فرصتی برای اثبات وجود عنصر پارسی بود، فرصتی که مسیر مبارزات ایرانیان از طریق جنگ لفظی و برشمردن مفاخرات خویش در اشعار شاعران ایرانی عربی سرا را تغییر داد و ظلم و ستم و بدرفتاری امویان با علویان و هوادارانشان راهی جز همراهی با علویان در قیام های مسلحانه باقی نگذاشت. همین ارادت ایرانیان به علویان و دشمنی و عناد آنان نسبت به امویان، موجب سوء استفاده بنی العباس از ایرانیان گردید. لذا عباسیان مطرح ساختن شعار «الرضا من آل محمد» از سر مکر و خدعه، موجب شد که عباسیان به مدد ایرانیان بر اریکه قدرت نشسته و زمام امور را به دست گیرند. هر چند در بدو امر، ‌پس از وقوف بر دسیسه آل عباس، کسانی چون ابوسلمه خلال- به شرحی که گذشت- کوشیدند اراده اصلی خویش، ‌یعنی بازگرادنیدن خلافت از امویان به علویان را، ‌تحقق بخشند و در این راه جان باختند. ولی مردان سیاست، ‌ظاهراً‌ با قدرتمندان زیستن را ترجیح دادند و کوشیدند با دستیابی به بالاترین مقامات کشوری و لشکری، ‌و در دست گرفتن زمام امور، ‌به اثبات برتری خویش بپردازند. و با این هدف، ایرانیان موفق شدند در طول دوره اول خلافت عباسیان، که از عصر سفاح نخستین خلیفه عباسی شروع و به عصر مأمون خاتمه یافت، مهم ترین مقامات کشوری و لشکری را به خود اختصاص دهند. این دوره که در واقع دوره اوج قدرت و عظمت بنی العباس است، دوره حاکمیت وزرا و ندماء ایرانی در دربار خلافت عباسی است. در این دوره بسیاری از مشاورین خلفا و معلمین فرزندانشان ایرانی بودند. وزرائی غالباً دانش دوست و دانشمند پرور. لذا اگر دوره دوم خلافت بنی العباس را، ‌دوره تعصب و تصلب و دوره ترک تازی امیر الامراء های ترک تبار و دوره حاکمیت شمشیر بنامیم، ‌دوره اول را باید دوره تساهل و تسامح نسبی و دوره حاکمیت وزراء ایرانی و روزگار حاکمیت صاحبان قلم بخوانیم. لذا برای بررسی تحولات سیاسی و اداری در دوره نفوذ آنان در دربار خلفای عباسی، به منظور پرهیز از اطاله ی کلام، صرفاً‌ به مقام وزارت، در نظام خلافت عباسیان، که توسط ایرانیان اشغال شده بود اکتفا کرده، متعرض دیگر مقامات کشوری و لشکری، نمی شویم.

وزراء ایرانی در دوره اول خلافت بنی العباس

لازم به ذکر است که از صدر اسلام تا پایان دوره اموی پستی رسمی تحت عنوان وزارت وجود نداشت و خلفا در انجام امور از مشورت امنای خود یا به قولی از رهنمودهای اهل حل و عقد سود میجستند. اما در عهد عباسیان و در زمان سفاح الوین خلیفه عباسی، ‌پست وزارت در سلسله مراتب تشکیلات کشوری به وجود آمد و اولین وزیر بنی العباس حفض بن سلیمان ابوسلمه خلال وبد که وی اصلاً‌ایرانی و از محترمین همدان و داماد بکیر بن ماهان بود و بکیر دبیر ابراهیم امام و از خواص وی محسوب می شد. ابوسلمه از داعیان بنی العباس در کوفه بود و به وزیر آل محمد شهرت یافت.(1365، ج1:15- 14) پس از کشته شدن ابوسلمه به دستور سفاح، ‌در طول دوره اول خلافت بنی العباس وزراء ایرانی یکی پس از دیگری عهده دار پست وزارت شدند و اداره امور کشور و نظارت بر درگاه و دیوان را بر عهده گرفتند. به همین جهت است که اداب و رسوم درباره و دیوان ساسانیان در ساختار نظام حکومتی خلفای عباسی به شدت رواج یاتف. پس از کشته شدن ابوسلمه به جرم تمایل به آل علی علیه السلام، بنا به گفته صولی‌، سفاح، ‌«خالد بن برمک» [9] را به سمت وزارت برگزید (ابن طقطقی 1360: 210) . پس از سفاح برادرش ابوجعفر منصور «دوانقی» که در سال 136 به خلافت رسید خالد راهم چنان در وزارت خویش برقرار ساخت و همواره او را گرامی می داشت (ابن طقطقی 1360 :213) یکی دیگر از وزراء منصور دوانیقی، ‌ابوایوب موریانی بود.«موریان یکی از قراء اهواز بود.» ابوایوب توسط منصور مورد شکنجه و آزار قرار گرفت و سپس به قتل رسید.(ابن طقطقی 1360:237) پس از منصور با پسرش ابوعبدالله محمد المهدی بن ابی جعفر منصور، ‌در سال 158 در مکه بیعت به عمل آمد. وزیر مهدی، ابوعبیدالله معاویه بن یسار بود. ابوعبیدالله کتابی درباره خراج تصنیف کرد و او نخستین کسی است که در باب خراج دست به تصنیف زد و اولین کسی بود که خراج را به مقاسمه برگردانید (ابن طقطقی 1360:247).
یکی دیگر از وزراء مهدی عباسی، ابوعبدالله یعقوب بن داود بود. یعقوب از موالی بود، ‌صولی گوید: داود پدر یعقوب و هم چنین برادرانش جملگی دبیران نصربن سیار، ‌امیر خراسان بودند. یعقوب بن داود اظهار تشیع می کرد و در ابتدای امر به فرزندان عبدالله بن حسن بن حسن مایل بود (ابن طقطقی 1360:251) منظور از فرزندان عبدالله بن حسن بن حسن، ‌محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم معروف به «شهید باخمری» است که در زمان منصور قیام کردند.
گویند یعقوب بن داود، ‌همواره«مهدی» را نصیحت می کرد و او را از منکرات باز می داشت. سخن چینان قدر نسبت به وی سعایت کردند تا مهدی او را به سیاه چال انداخت. وی در تمام روزگار خلافت مهدی و هادی در زندان به سر برد تا آن که هارون الرشید وی را خلاص کرد. علت رفتار مهدی با یعقوب را بخشودن یکی از علویین می دانند، چنان که صاحب تاریخ الفخری به تفضیل آن را بیان کرده است (ابن طقطقی، 1360 ص 253). و جرجی زیدان در تاریخ تمدن اسلام به آن اشاره نموده است. (زیدان، ‌1336، ‌ج4: 182- 184)
از دیگر وزراء مهدی خلیفه عباسی، «فیض بن ابی صالح» [10]بود. فیض از مردم نیشابور و از خاندانی نصرانی بود، ایشان جملگی نزد بنی العباس آمده، مسلمان شدند (ابن طقطقی 1360:255)
در سال 169 با موسی الهادی به عنوان خلافت بیعت شد ولی در سال 170 درگذشت و یک سال بیش تر خلافت نکرد. پس از هادی با برادرش هارون الرشید در سال 170 بیعت شد. چون با رشید به خلافت بیعت شد، وی یحیی بن خالد بن برمک نویسنده قبل از خلافت خود را به وزارت برگزید و دولت برمکیان از آن روز آغاز شد. گویند هارون نیز چون هادی، در ابتدای امر، تحت نفوذ مادرش خیزران بود، ولی پس از سه سال که خیزران درگذشت هارون استقلال یافت و زمام امور خلافت را به دست یحیی پسر خالد برمکی و پسران یحیی سپرد، چه یحیی در حقیقت هارون را بزرگ و تربیت کرده بود و هارون او را پدر می خواند و فضل پسر یحیی برمیکی، برادر رضاعی هارون محسوب می شد. به این معنی که هم خیزران فضل را شیرداده بود وهم مادر فضل هارون را.
خاندان برامکه مدت منصب وزارت هارون را بر عهده داشتند تا این که به علت وقایعی که بر آنان گذشت هارون از ایشان روی برتافت [11]. هارون الرشید پس از برانداختن خاندان برمکی، ‌فضل بن ربیع را به وزارت برگزید و همو به هنگام مرگ هارون الرشید در طوس با وی بود و بر خلاف وصیت هارون که گفته بود آن چه در لشکرگاه است به مأمون دهد، او سپاهیان رشید را با آنچه در لشکرگاه بود برداشته به بغداد رهسپار شد.(ابن طقطقی 1360ک290)
از دیگر مشاهیر وزراء ایرانی فضل بن سهل سرخی است که در آغاز کار، تصدی دخل و خرج یحیی بن خالد برمکی را به عهده داشت، ‌پدرش سهل مجوسی (زرتشتی) بود و در زمان هارون الرشید مسلمان شد [12] فضل بن سهل وزیر مأمون بود و به دستور مأمون به قتلس رسید. ابن طقطقی در مورد وزرای مأمون می نویسد: اولین وزرای مأمون پسران سهل بودند که دولتشان بر پیشانی روزگار مانند نوری درخشان و بر تارک زمانه هم چون گوهری تابناک بود.دولت پسران سهل نمونه ای از دولت برمکیان به شمار می آمد و خود انان دست پروده برامکه بودند. اولین کس از این خاندان که به وزارت برگزیده شد، فضل بن سهل «ذوالریاستین» بود. فضل بن سهل از فرزندان پادشاهان مجوس ایران بود، وی در آغاز کار تصدی دخل و خرج و پیش کاری یحیی بن خالد برمکی را بر عهده داشت و پدرش سهل مجوسی بود که در زمان هارون الرشید مسلمان شد (ابن طقطقی 1360 :306)
فضل بن سهل را مأمون کشت [13] و سپس برادرش حسن بن سهل را به وزارت برگزید و چون فضل را کشته بود، ‌از این راه تلافی نمود و سپس با پوران دختر وی زناشویی کرد.(ابن طقطقی 1360: 308). چون حسن بن سهل به سبب اندوه مرگ برادر دچار سودایی که منشاء آن بی تابی و اندوه مرگ برادر بود، ‌به قصد علاج در خانه نشست و یک باره از مردم روی پنهان کرد، مأمون احمد بن ابی خالد را به وزارت منصوب کرد (ابن طقطقی 1360: 310) وی از ایرانیان بود و درباره زیرکی او داستان هایی نوشته اند [14] پس از احمد بن ابی خالد که در سال 210 به مرگ عادی درگذشت مأمون، احمد بن یوسف را که از موالی بود به وزارت برگزید.(ابن یسار رازی رسید، که گویند در حساب بسیار مهارت داشت.(ابن طقطقی 1360: 314)
پس از او ابوعبدالله محمد بن یزداد بن سوید به وزارت رسید. خاندان ابوعبدالله از خراسان و جملگی مجوس بودند. سپس اسلام اختیار کرده به خلفا پیوستند. سوید اولین کس از آنان بود که مسلمان شد(ابن طقطقی 1360:316)
گویند که این چهار تن که پس از حسن بن سهل توسط مأمون به وزارت منصوب شدند. همگی ایرانی و از بهترین و تواناترین دبیران و دست پروردگان پسران سهل بودند که به اشارت حسن بن سهل و پیشنهاد وی یکی بعد از دیگری توسط مأمون به وزارت برگزیده شدند.
با پایان دوره خلافت مأمون، دوره اول خلافت بنی العباسف که دوره اقتدار خلافت بغداد بود به پایان رسید. با عنایت به حضور ایرانیان در درگاه و دیوان عباسیان در این دوره، شاهد تجدید سنن حاکم بر دربار سلاطین ساسانی در مرکز حکومت عباسیان هستیم و می بینیم که چگونه خلفای عباسی در تقلید از آداب و رسوم اشرافی خسروان ایران، در زندگی خصوصی و نوع تجملات درباری و نظام اداری کشور از یکدیگر پیشی می گرفتند.

عوااملی که موجب افول اقتدار عباسیان شد

در این جا لازم است برای روشن شدن چگونگی و چرایی پایان دوره اول حکومت عباسیان که عصر غلبه عنصر ایرانی بود و آغاز افول نفوذ وزرای ایرانی و فراهم شدن غلبه عنصر ترک بر دربار خلافت بغداد که موجب تغییرات بنیادین در تاریخ خلفاء بغداد و اوضاع سیاسی ایران شد به دوران خلافت مأمون، ‌اشارتی داشته باشیم.
رشید برای ولایت عهدی امین ومأمون پس از خود بیعت گرفت و اسنادی دراین باره نوشته شد و گواهان بدان گواهی دادند. و نسخه هایی از آن به شهرها فرستاده شد و یکی از آن نسخه ها را به کعبه آویختند. هارون الرشید در استوار نمودن بیعت مذکور، آن چه می توانست کرد. چون رشید در طوس در گذشت، مأمون با گروهی از بزرگان امرای لشکر و هم چنین وزیرش فضل بن سهل در خراسان حضور داشت و امین در بغداد بود، ‌ولی فضل بن ربیع وزیر هارون الرشید با وی در طوس بود. چون رشید درگذشت طبق وصیت وی آن چه در لشکر گاهش بود به مأمون تعلق می گرفت، لیکن فضل بن ربیع آن ها را جمع کرده به بغداد برد و سپس امین وی را به وزارت برگزید و خود به خوش گذرانی و معاشرت با مسخرگان اشتغال ورزید. دراین وقت فضل بن سهل سرخسی وزیر مأمون، به مأمون اشارت کرد که به خوش رفتاری بپردازد و اظهار ورع کند. مأمون نیز سیره ای نیکو در پیش گرفت و امرای لشکر و مردم خراسان را به سوی خویش جلب کرد.
در بغداد فضل بن ربیع و دیگران امین را تشویق کردند که برادرش مأمون را خلع کند و برای پسرش موسی به ولایعهدی بیعت بگیرد. وی نیز مأمون را خلع و برای پسرش موسی بیعت گرفت و او را «الناطق بالحق» نامید. بدین سبب آتش فتنه میان امین و مأمون در بغداد افروخته شد و سرانجام با کشته شدن امین شعله آن فرو نشست.
(ابن طقطقی 1360:292) صاحب تاریخ الفخری می نویسد: پس از خلع مأمون، امین همواره درصدد فریب دادن مأمون و کشانیدن او به بغداد بود، تا جایی که پس از مدت ها امتناع، مأمون عاقبت رام شد و قصد داشت به بغداد رفته با موسی بن امین بیعت کند. ولی فضل بن سهل او را از این کار بازداشت و ضمانت کرد که او را به خلافت برساند. ولی مأمون هم چنان قصد خلع خود را داشت، تا آن که فضل بن سهل به پا خاست و کارهای مأمون را عهده دار گردید و مردم را به سوی او جلب کرده و با هوشیاری کامل سرحدات و امور را زیر نظر گرفت. بدین سبب دشمنی میان دو برادر شدت یافت و در هر گونه مراوده میان دو طرف از بغداد و خراسان بسته شد و نامه های بین خراسان و بغداد بازرسی می شد. بالأخره در جنگی که میان سپاه امین به سرکردگی علی بن عیسی بن ماهان با پنجاه هزار سپاهی و سپاه مأمون به سرکردگی طاهر بن حسین که حدود چهار هزار سوار باوی بود، در بیرون شهر ری درگرفت و سرانجام طاهر پیروز و علی بن عیسی که مردی محترم و با هیبت بود و از شیوخ دولت عباسی به شمار می آمد کشته شد (ابن طقطقی 1360:294)
یکی از طرفندهایی که مأمون، به منظور جلب توجه ایرانیان علاقمند به آل علی (علیه السلام) به منظور برخورداری از حمایت ایرانیان به کار بست، موافقت با پیشنهاد بازگردانیدن خلافت به علویین بود. وی بدین منظور حضرت علی بن موسی علیه السلام را به ولایتعهدی برگزید. صاحب تاریخ الفخری در این مورد می نویسد: کسی که پیشنهاد این امر را به مأمون کرده بود و همواره آن را نزد وی جلوه می داد همانا وزیرش فضل بن سهل بود. از آن پس مردم با علی بن موسی الرضا(علیه السلام) به عنوان ولیعهد مأمون بیعت کردند. و علی بن موسی علیه السلام پس از آن رضای آل محمد(ص) نامیده شد. (ابن طقطقی 1360:301)

دوره دوم حکومت خلفای عباسی

از زمان معتصم به دلایل مختلف از جمله توفیق ایرانیان در برکشیدن مأمون، دست پرورده ایرنیان که از طرف مادر ایرانی نژاد بود و بر اریکه قدرت نشاندن وی به جای امین عنصر عرب که مورد حمایت بنی العباس و دیگر طوایف عرب بود و بیزاری ایرانیان از دستگاه خلفای بنی العباس و جنبش های استقلال طلبانه ایرانیان و سرپیچی امراء ایرانی از فرمان خلفای بغداد هم چون طاهریان و صفاریان، ‌عباسیان را بر آن داشت تا دست به دامان ترکان شده و دست عناصر ترک را در کارها بازگذارند.
باسورث در باب سرآغاز ورود غلامان ترک در دربار خلفای عباسی می نویسد: توسعه تشکیلات بردگان در دستگاه خلافت عباسی از زمانی آغاز گردید که خلفای عباسی نخست مواجب اعراب آزاد یا مقاتله را که در خدمت ارتش خلافت بودند تقلیل دادند و پس از انقضای خدمت آنان پولی را که برای زمان تقاعدشان اندوخته شده بود صرف خرید غلامان ترک کردند معتصم به هنگام جلوسش به سال 218 ق/833م. اعراب را از دیوان مصر قلم کشید و به جای آن غلامان ترک خرید.(باسورث 1362:96)
سپاهیان ترک و روسای ایشان که از جانب خلیفه لقب امیرالامرائی یافته بودند چنان بر کارها تسلط یافتند که خلیفه جز اطاعت ایشان چاره ای نداشت. و گاه کار امیرالامراهای ترک بدان جا می کشید که خلیفه را محبوس یا معزول می کردند. از تاریخ فوت معتصم تا سال 656 که خلافت بنی العباس به دست هلاکو خان مغول منقرش گردید، از آل عباس بیست و نه نفر در مدت 429 سال در بغداد به اسم خلیفه باقی بودند که اغلب افرادی بی کفایت و ضعیف النفس و دست نشانده امراء ترک یا پادشاهان دیلمی و سلجوقی ایران محسوب می شدند.بی کفایتی و سوء رفتار خلفای عباسی و امیرالامرهای ترک موجب فروپاشی اقتدار خلافت بغداد و شکل گیری حکومت ها مستقل و نیمه مستقل در دیگر بلاد اسلامی شد.
بدرفتاری متوکل نسبت به آل علی علیه السلام موجب شد که جمع کثیری از ایشان از عراق به طرف ری و قزوین و گیلان و طبرستان و جرجان گریختند و در این نقاط به دعوت مردم بر ضد بنی العباس مشغول شدند. این سادات علوی که غالباً از شیعیان زیدی بودند به لقب داعیان یا اهل دعوت اشتهار یافته جماعتی از ایشان سه سال پس از قتل متوکل سلسله علویان طبرستان را تشکیل دادند و می توان گفت بزرگ ترین ضربتی که به قدرت و نفوذ خلفای عباسی وارد آمد از جانب همین علویان طبرستان و دست پرودرگان ایشان یعنی دیالمه بوده است. در فاصله بین خلافت متوکل و ختم ایام معتمد (279- 256) طبرستان در سال 250 به دست داعیان علوی و سیستان و خراسان و کرمان و فارس به دست صفاریان و ماوراء النهر به دست سامانیان از خلافت عباسی مجرا گردید.(اقبال آشتیانی، ‌بی تا:102)
منبع: دکتر سید علی علوی (1390) تاریخ تحولات سیاسی و اداری در ایران (از عصرهخامنشیان تا پایان دوره اول حکومت بنی العباس)ناشر: تهران دانشگاه امام صادق چاپ اول

 

 



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.