انقلاب علمی

پروفسور باترفیلد Butterfield استاد دانشگاه کمبریج در کتابش، سرچشمه های علم نوین، می نویسد « انقلاب علمی» قرن شانزدهم و هفدهم « تمام آنچه را که از زمان پیدایش مسیحیت به وقوع پیوسته بود تحت الشعاع قرار داده و
يکشنبه، 24 دی 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
انقلاب علمی
 انقلاب علمی

نویسنده: فرانکلین لوفان باومر
مترجم: کامبیز گوتن



 

اشاره:

پروفسور باترفیلد Butterfield استاد دانشگاه کمبریج در کتابش، سرچشمه های علم نوین، می نویسد « انقلاب علمی» قرن شانزدهم و هفدهم « تمام آنچه را که از زمان پیدایش مسیحیت به وقوع پیوسته بود تحت الشعاع قرار داده و رنسانس و رفرماسیون را به حد وقایع فرعی صرف، یک جابجایی درونی صرف، در محدوده نظام حاکم قلمرو مسیحیت تقلیل می دهد». « به عنوان سرچشمه دنیای نوین و طرز اندیشه نوین با چنان ابهتی خود را می نمایاند که دوره بندی متداول و معمول ما در خصوص تاریخ به امری بی مورد و کهنه و دست و پاگیر بدل می گردد.» (1) این نظریه را دیگر نمی توان بی اعتبار شمرد پیشرفت های علمی پس از گذشت یک قرن و نیم از زمان انتشار اثر کپرنیک De Revolutionibus Orbium Celestium (درباره ی چرخش های اجرام فلکی ( 1543) و انتشار کتاب نیوتن Principia پرینسیپیا (اصول) به سال 1687 نشانگر دوران جدیدی در زندگی فکری و فرهنگی در غرب بود که آن را عصر علم می خوانم. وجه تمایز این عصر نسبت به اعصار قبلی این بود که در آن علم - به مفهوم مجموعه ای از دانش، یک روش، نوعی طرز دید فکری، یک متافیزیک (که توضیح خواهم داد) - نیروی هدایت کننده تمدن غرب شد، و الهیات و معرفت های نوع قدیم را از جای تکان داد. تلاش علمی، عالم معنا و همچنین دنیای مثل افلاطونی را غیر قابل اطمینان و بی فروغ جلوه گر ساخت. در قرن هفدهم مسیحیت وحی شده را از جهان مادی بیرون کرده و آن را روانه ی خطه تاریخ و اخلاقیات شخصی ساخت؛ در خلال دو سده بعدی، دین را در آن خطه حتی از مد انداخت و منسوخ جلوه گر ساخت. علم به مدارس هجوم آورد، قوانین آموزشی و درسی تنظیم و تحمیل نمود، تصویر جهانی فیلسوفان تغییر یافت، فنون تازه ای به نظر پردازان اجتماعی پیشنهاد شد. علم عمیقاً نظر انسان را نسبت به عادات و سنن تغییر داده، او را قادر ساخت استقلال خود را از گذشته اعلام کند و با دید اغماض و والا منشانه به «مردم باستان» بنگرد و آینده را شکوفا ببیند. عصر علم به این کشف هستی آور نایل شده که ترقی، وابسته ی «تغییر یافتن از درون» نیست (تولد انسان جدید سن پال)، بلکه به «تغییر از برون» مربوط است (مکانیک های علمی و اجتماعی).

I

برخی ممکن است اعتراض کنند در قرن شانزدهم و هفدهم چیزی به عنوان «انقلاب علمی» رخ نداده. اینان خواهند گفت که تاریخ بدان نحو عمل نمی کند، و این که علم جدید، « انقلابی» نبود بلکه ماحصل قرنها تجربه و اشتباه دانشمندان بود. ولی اگر منظور ما با «انقلاب علمی» این باشد، که فرصتی پیش آمد تا علم به صورت یک نیروی واقعی و قابل توجه فکری و فرهنگی در غرب عمل کند، این اعتراض دیگر جایی نخواهد داشت. شواهد موجود این موضوع را تأکید می کند که بین 1543 و 1687، به ویژه اواخر قرن هفدهم، علم مورد توجه شدید روشنفکران و طبقات بالا واقع می شود. زنگی که فرانسیس بیکن جهت فراخوانی درایت و تدبیر اروپا، جهت پیشبرد آموزش علمی، به صدا درآورده بود ناشنیده نمانده بود. انجمن های روشنفکرانه فراوانی تشکیل شده بودند که تا برای علم خانه و کاشانه بسازند مثل آکادمیا دل چیمنتو Academia del Cimento در فلورانس ( 1661)، رویال سوسایتی ات لاندُن Royal Society at London ( 1662)، آکادمی دِسیانس Academie des Sciences در پاریس (1666)، آکادمی های علمی نمایانگر ظهور علم به صورت یک حرفه نظام یافته بود. نوشته های علمی عامی پسند، زیاد به چاپ می رسید؛ تعدد جهان ها اثر فونتنل Fontenelle یکی از آن کتاب هایی بود که مورد اقبال همگان واقع شده بود، کتابی که موضوعات علمی را به زبان ساده شرح می داد.(2) به جنبش برای اصلاحات آموزشی توجه کنید که مسئولیت آن را بیکن و دانشمند چک جان آموس کمنیوس John Amos Comenius عهده دار بودند، کسانی که آموزش سنتی را به سبب تأکیدش بر «واژه ها به جای چیزها»، (ادبیات به جای خود طبیعت) را محکوم می شمردند. آشکارا، در اواخر قرن هفدهم تعصب بیجا علیه دروس «مکانیکی» به عنوان اموری که به زندگی عملی مربوط می شود، و نه به زندگی عالیِ فکورانه، تماماً بر افتاده بود طوری نگریسته می شود که گویی کسب علم کردن در خصوصشان نوعی کثرشان است و پرداختن به آنها مایه خجلت». ولی انجمن رویال سوسایتی در فهرست اعضای خود نامِ شماری از روحانیون و مردان نوگرا و متجدّد را ثبت نموده بود. دومین مارکی ورچستر Worcester آزمایشگاهی را ساخته و کتابی در مورد اختراعات سال 1663 انتشار داده بود. کم نبودند کسانی که شغل کلیسایی و مذهبی را رها کرده و به کارهای علمی روی آورده بودند؛ به قول باترفیلد، اینان انجیل را مثل میسیونرها و مبلغین مسیحی دوران اولیه با شوق تمام به راه های انشعابی و دور از مسیر اصلی بردند.
انقلاب علمی را از دیدگاه تاریخی توجیه نمودن کار چندان ساده ای نیست. مشکل تا حدی آسان تر می شود اگر در بحث، موضوع کشفیات ویژه دانشمندان را پیش نکشیم. تنها تاریخ درونی و ذاتی علم می تواند توضیح دهد که چگونه، مثلاً، هاروی Harvey به کشف گردش خون نائل آمد، یا نیوتن به قانون جهانی جاذبه دست یافت. ولی عوامل غیر علمی چندی نیز مؤثر بود که مردم را بر آن دارد و در آنِ واحد به «طبیعت» گرایش پیدا کنند، و از این گذشته، به طبیعت آن گونه بیندیشند که پیش تر از آن سابقه کم داشت.
پروفسور وایت هد Whitehead خاطر نشان می سازد که یکی از این عوامل خود مذهب مسیحی وسطایی و مکتب گرایی وسطایی بود. مسیحیت وسطایی به جای اندیشه بدوی، طرف اندیشه یونانی را گرفته بود و به نظم عقلانی جهان اعتقاد داشت. چیزی که بررسی طبیعت را به صورت منظم ممکن می ساخت. مکتب گرایی وسطایی به اندیشمندان غربی اجازه می داد به تفکر دقیق و عینی توجه کرده و تجربه بیندوزند. رنسانس و رفرماسیون پروتستان نیز زمینه را برای انقلاب علمی آماده می کرد - البته نه از روی تعبّد و آگاهی کامل، بلکه به صورت نتیجه غیر مستقیم طرز تفکرشان - همان طور که قبلاً اشاره کردم اومانیسم و گرایش پروتستانی نمایانگر نهضتی به سوی عینیات بود. اراسموس اخلاقیات را به مناظره و بحث های فیلسوفان و الهیات شناسان ترجیح می داد. پروتستان ها عنصر معجزه را، در مسیحیّتِ سازمانی و تشکیلات، تقلیل داده و بر کار و کوشش تأکید می کردند. به علاوه با حمله به الهیات اسکولاستیک که با ارسطو قفل شده بود برای دانشمندان سهولتی فراهم آوردند تا به فیزیک و علم ستاره شناسی از دیدگاهی غیر - ارسطویی بیندیشند. اینان در جو و شرایط فکری تازه ای زندگی می کردند، که در آن مردم عموماًَ در پی مراکز جدید می گشتند که بتوان بدان تمسک جست، واقعیتی که یی. آ. برت E. A. Burtt نیز در اشاره به کپرنیک بدان توجه کرده. کپرنیک Copernicus آرشیتکت نظریه ی هلیو سانتریک Heliocentric یا خورشید مرکزی جهان معاصر لوتر و اسقف اعظم کِرَنمر Archbishop Cranmer بود که مرکز دینی را از رم به ویتنبرگ Wittenberg و کنتربری Canterbury انتقال داده بودند. همچنین در قرن شانزدهم مرکز جاذبه اقتصادی از مدیترانه به دریای مانش و اقیانوس اطلس تغییر جا می داد. احیاء فیلسوفان دوران پارینه و نوشته های کهن در رنسانس شوق و اشتهای علمی را نیز افزایش داد. احیای نظریات افلاطونی و فیثاغورثی در قرن پانزدهم ایتالیا بی تردید کمک مؤثری نمود که دانشمندان را عادت دهد تا جهان را از دیدگاه ریاضی و کمی ارزیابی کنند. ترجمه ی آثار گالن Galen و ارشمیدسArchimedes آخرین معدن غنی علم باستان را در دسترس گذارده و کاملاً محرز نمود که اندیشمندان کهن به کرّات در خصوص مبانی اصلی اختلاف نظر داشته اند، و بنابراین لزوم تحقیقات مستقل ضروری است. با شور و شوقشان به زیبایی طبیعی، اومانیست ها کمک کردند تا انگ وسطاییِ معصیت و گناه زدوده شود، و بدین سان بر این حکم مطمئن جنبش علمی صحه نهاد که کلام خداوند را نه تنها می توان در کتاب مقدس خواند بلکه در کتاب عظیم طبیعت.
ولی هیچ یک از این عوامل، و حتی همه ی آنها با هم، نمی توانست انقلاب علمی را به وجود آورد. آدمی فوری به یاد حرف بیکن می افتد که «با سفرهای دوردست و سیاحت های متعدد که در روزگار ما انجام می پذیرد، بسیاری از چیزهای طبیعت کشف و آشکار شده که چه بسا امکان دهد نور تازه ای بر فلسفه تابیده شود». توسعه اروپا، و افزایش مسافرت در خود آن، نه تنها علاقه به طبیعت را در انسان ها برانگیخت، بلکه در غرب به این آرزو قوت بخشید که «ملکوت انسان» را می توان در روی زمین یافت. اکثر تصورات خوش بیکن از کشفیات جغرافیایی الهام گرفته بودند. او آرزو داشت که در جهان اندیشه پردازی نو یک کریستف کلمب باشد، تا بادبان برافراشته از میان ستون های هرکول ( نماد معرفت و علم کهن) گذشته و در جستجوی دانشی مفیدتر در اقیانوس اطلس راه خود را بگشاید. ولی بیکن متوجه این نبود که انقلاب علمی با رونق اقتصادی و تقویت طبقه ی متوسط همراه است. بی شک، پروفسور هِسِن Hessen طرفدار اندیشه مارکس بسیار ساده اندیشی کرده وقتی می نویسد« نیوتن نماینده ی بورژوازی قوام گرفته و صعود کننده بود و در فلسفه اش جنبه های ذاتی این طبقه را نشان می دهد.(3). دانشمندان علوم نظری انگیزه های مختلط داشتند. علاوه بر توجه به تکنولوژی، حقیقت را به خاطر خودش دنبال می نمودند، و خدا را در آفرینش بزرگش می جستند. به هر حال، احتیاجی نیست بر بال خیال سوار شویم و اوج بگیریم تا ببینیم ارتباط نسبی بین جهان مکانیکی فیلسوفان قرن هفدهم و میل بورژوازی به نظم قابل پیش بینی عقلانی چیست. علم و تجارت خیابانی دو طرفه بود. اگر علم برای تجارت مؤثر بود تجارت نیز بر علم تأثیر می نهاد - به علت خوی تجاری اش و به کمیت توجه داشتنش، به علت نظر به «ماده» دوختنش و ماده را تحت کنترل عقلانی در آوردنش.

ll

انقلاب علمی سبب پدید آمدن یک نظریه ی جدید درباره ی معرفت، یک روش شناسی جدید، و یک جهان بینی جدید شد که کاملاً با جهان بینی ارسطویی- مسیحی تفاوت می کرد. حاصل غایی آن نگرشی تازه به تاریخ بود که در قرن هجدهم به صورت حلّال ساختار اجتماعی سنّتی اروپایی عمل کرد.
تاریخ واژه ی «علم» بر مفهوم تازه ای که قرن هفدهم به «معرفت» داده بود روشنایی قابل توجهی می افکند. در طی قرون وسطی علوم «Sciences» سبعه اغلب معنی مترادف با هنرهای «arts» هفتگانه آزاد را القا می کرد. الهیات ملکه یا شهبانوی علوم به حساب می آمد. ولی در مقاله ای که دابلیو. جی. وارد W.G.Ward به سال 1867 در دابلین ریویو Dublin Review به چاپ می رساند می گوید که او علم را «به آن مفهومی به کار می برد که استنباط عادی انگلیسی هاست؛ چیزی که القاگر علم ملموس و تجربی است، و نه آنچه به الهیات و امور ماورا طبیعی ارتباط می یابد.» (4) از قرن هفدهم به بعد «علم » یا «دانش» مسلماً مفهوم محدودتری پیدا کرده بود. علم از آن پس مفهوم دانش دقیق را می داد: آنچه را که بتوان به طور حتم از آن آگاهی داشت، و نه چیزی که ممکن باشد و یا محتمل. دانش چیزی است که ذهن، آن را به طور روشن درک نماید و یا با ریاضیات بشود اندازه گیری کرد، یا با آزمایش آن را نشان داد. گالیله تقریباً استنباطی این چنین داشت وقتی اعلام داشت بدون ریاضیات «امکان ندارد یک کلمه از [کتاب عظیم طبیعت] را درک کنیم»؛ همچنین دکارت وقتی نوشت که «ما هرگز نباید به خود اجازه بدهیم حقیقت چیزی را قبول کنیم مگر آن که دلیل آن برای عقلمان مسلم باشد». تفاوت بین «کیفیت های اولیه » و «کیفیات ثانوی» در متافیزیک قرن هفدهم مفهوم بالا را در برداشت. برای گالیله، دکارت، و رابرت بویل Robert Boyle آن کیفیت های ریاضی که جزءذات اشیاء است ( اندازه، وزن، وضع، غیره) جزء صفات یا کیفیات «اولیه» محسوب می شدند یعنی چیزهایی که درباره شان واقعاً می توان کسب دانش کرد؛ در صورتی که همه ی کیفیات دیگر که حواس می گویند در اشیاء نهفته است (رنگ، بو، مزه، و غیره) جزء خاصیت های نوع دوم هستند. استنباطی که می توان از همه ی اینها کرد واضح و روشن است، دانش به «فلسفه طبیعی» یا احتمالاً به نظریه ی اجتماعی مربوط است ولی نه به الهیات یا فلسفه قدیم یا شعر که به نظر، اعتقاد، یا ایمان، بستگی دارد و نه آگاهی و علم. در واقع رویال سوسایتی بر آن شده بود که به زبان انگلیسی جان تازه داده و اصلاحاتی در آن کند، آن هم با حذف استعارات و بلاغت نوع منبری که معنای دقیقی را تفهیم نمی کرد. «شور و شوق» یک انسان مذهبی مثل «حس ششم» شاعر که القاء کننده لذت و خرسندی بود و نه دانش، مورد تردید قرار گرفته و مظنون به نظر می آمد.
«دانش» چه بسا در قرن هفدهم مفهوم مفید بودن را القاء می کرد. تامس هابز Thomas Hobbes می گوید «هدف از دانش قدرت است ؛ و... کارآیی هر نوع نظری که عاری از شناخت کامل باشد، انجام دادن نوعی عمل و یا صورت دادن کاری است که باید انجام شود». لاک Locke می نویسد: « مقصود اصلی از این که ما چرا باید دانش کسب کنیم این است که از آن به نفع خودمان و دیگران در این دنیا استفاده بریم.» برای فرانسیس بیکن این نوع فکر اشکالی پیش می آورد که در نوشته هایش منعکس است، برای مثال، در کتاب آتلانتیس جدید New Atlantis دانشمندانِ افسانه ای سرای سلیمان تلاش می کنند که «مرزهای امپراتوری انسانی را با به کار گرفتن تمام مقدرات گسترش دهند». اما رویال سوسایتی و آکادمی دسیانس شدیداً در پی این بودند که به «اوضاع کنونی انسانی بهبود ببخشند». هیأت هایی انتخاب شده بودند تا مسائل علم صنایع، کشتی رانی، توپ های جنگی را بررسی کنند، و دانشجویان علم مکانیک به پیشرفت هایی در صنایع ساعت سازی نایل آمدند و اختراع نخستین ماشین بخار را امکان پذیر نمودند.
از زمان بیکن به این طرف بر این امر تأکید می شد که دانش اندوختنی است و تجربی. بیکن به جنبه ی اندوختنی و جمع شدنی آن توجه داشت، وقتی به «پیشرفت » در امر آموزش اصرار می کرد؛ او از تقبیحِ وازدگی معاصرانش که اعتقاد داشتند مردم باستان آنچه را که به دنیای طبیعی مربوط می شود کشف کرده و چیزی نیست که بتوان بر آن اضافه کرد، دست بر نمی داشت. رابرت هوک Robert Hooke بر گرایش تجربی رویال سوسایتی تأکید می کرد وقتی به سال 1663 اعلام داشت گرچه هدف غایی آن انجمن جمع آوری یک نظام کامل فلسفه طبیعی است « با این حال فعلاً» هیچ فرضیه ای را قبول ندارد، «و خود نیز به طور قاطع اصلی را ارائه نداده و قاعده های کلی برای امور علمی تعیین نمی کند»، مگر این که «با استدلال های روشن و بحث پخته همراه بوده و اساساً آزمایش های درست بر آن صحه گذارند».
این نوع به کارگیری احتیاط آمیز فرضیه ها دقیقاً مبین روش تازه ای است که با برداشت تازه از دانش در قرن هفدهم همراه بود. آنها چه طرفدار روش تجربی (بیکن) یا مکانیکی (دکارت)، یا آمیخته ای از هر دو (گالیله، نیوتن) بوده باشند قدر مسلم این است که اکثر کتاب های مربوط به روش علمی بی اعتمادی سالمی را نسبت به هر نوع کلی گویی شتاب آلود درباره ی طبیعت نشان می داد. در این خصوص به نومینالیست های اواخر قرون وسطی شبیه بودند که به نظریات انتزاعی جهانی «واقعیت گرایان» مردسی می تاختند. بیکن در کتابش نووم ارگانوم Novum Organum چکیده ی بسیاری از جنبه های قیام علیه اسکولاستیسیزم یا مکتب گرایی وسطایی را آورده است. او فیلسوفان اسکولاستیک را« راسیونالیست هایی» می خواند که چونان عنکبوتان، تار به گرد خود می تنند بی این که هرگز نظری به خود طبیعت داشته باشند. او می گوید منطق متعارف (قیاس ارسطویی) فقط قادر است اشتباهات را تثبیت کرده و برقرار کند، زیرا هرگز در خصوص اصول اولیه علوم صدق نمی کند. او از اختلاط آشفته الهیات و فلسفه با علم بیزار و متأسف بود: علم را بر نوشته های مقدس بنیان نهان به جستجوی مرده رفتن است در میان زندگان، در علم به دنبال علل غایی گشتن همان قدر سترون است که راهبه ای خود را وقف خدا کرده باشد.
بیکن منتقد بهتری بود که تا یک سازنده ی خوب. «روش استقرایی» او که آن را به جای منطق اسکولاستیک ارائه کرده بود آن چنان قوی نبود که هرگز بتواند علم نجوم جدید و فیزیک ریاضی نوین را به وجود بیاورد. در این علوم که با علوم زیست شناسی تفاوت داشته و متمایز می شدند ملاحظه و آزمایش در درجه اولیه اهمیت قرار نداشت، بلکه لازمه آن نوع تازه ای از تفکر (تفکر کمی، ریاضی، غیر ارسطویی) درباره جهان مادی بود. قوانین نوین حرکت که آن را گالیله، دکارت و نیوتن ارائه داده بودند درجه ای از انتزاع از طبیعت را در برداشت که بیکن اگر با آنها آشنا می شد چه بسا با فرضیه های اسکولاستیک مقایسه شان می کرد. ولی بیکن در تردیدش نسبت به روش ها و اندیشه های قدیم یک نوع احساس همگانی را بیان می کرد. او و دکارت قبول داشتند که این فکرها همچون «بت های » متعدد اذهان آدمیان را به خود مشغول داشته و مانع از آن می شوند به دانشی که آن ها در طلبش بودند نائل آیند. زمان ایجاب می کرد که بنای عظیم تازه ای از دانش از پایه به بالا ساخته شود- با استدلال ریاضی یا آزمایش (در تقابل با عقل همگانی یا گرایش به ظواهر معمولی)، با استدلال ریاضی یا آزمایش ( در تقابل با عقل همگانی یا گرایش به ظواهر معمولی)، و یا هر دوی آنها چنانچه مقتضی باشد، ولی نه با به سجده افتادن و ستایش ارسطو کردن، یا به کتاب سِفر پیدایش و ایوب مراجعه نمودن.
جنبه ی عجیب و غریب انقلاب علمی این است که با وجود تمامی شک و تردیدش نسبت به فرضیات و سیستم ها، سیستمی از خود را برای طبیعت خلق کرد، یک جهان بینی تازه را. در اثر مشهور فونتنل Fontenell چاپ 1686 که محاوره ای بین دو نفر است «کنتس» می گوید: « به نظرم می رسد فلسفه امروزه از دیدگاه فنی یا مکانیکی به مسائل می نگرد». « از روزی که پی برده ام [ این جهان] به یک ساعت شبیه است برایش ارزش بیشتری قائل هستم، و این که هر چه تمامی نظم طبیعت روشن تر و ساده تر باشد به همان نسبت تحسین انگیزتر برایم جلوه می کند.» دکارت و دیگر فیلسوفان علم در قرن هفدهم جهانی مکانیکی بنا کردند که به ماشین ها شبیه بود- ساعتهای مچی و یا جیبی، ساعت های بزرگ پاندولی، ماشین های بخار - چیزهایی که دانشمندان و صنعتکاران در آن زمان می ساختند. ولی ملاحظه ی ماشین های آن زمان نه، بلکه نجوم و فیزیک جدید بود که امکان می داد به جهان بدین گونه نگریست. «چرخش کپرنیکی» سبب شد که «عالم ملکوتی» سیارگان و ستارگان ارسطو ویران گردد، زیرا آنها از عنصر ظریفی ساخته شده بودند که هیچ وزنی نداشته و از اجسامی که بر روی زمین بودند یا در «جهانِ مادونِ قمری» متفاوت عمل می کردند. قوانین جدید حرکت که فرمول آن را فیزیک دانان در پی یکدیگر از کپلر گرفته تا نیوتن ارائه داده بودند حرکت اجسام را، چه آسمانی باشند چه زمینی، توضیح می داد، آن هم کاملاً بر مبنای اصول مکانیکی و ریاضی. به موجب قانون ماند ( اینرسی) inertia حرکت «طبیعی» اجسام در یک خط راست درون فضای اقلیدسی است. سیارگان به علت نیروی جاذبه ای که از فاصله های دور عمل می کنند به مدارهای خمیده خود کشیده می شوند، مدارهایی که با مجذور فاصله نسبت معکوس داشته و تغییر می کنند.
بدین سان، جهانی که کنتس فونتنل تصور می کرد بسیار متفاوت با آن چیزی بود که دانته در قرن سیزدهم می پنداشت، و یا آنچه ریچارد هوکر در قرن شانزدهم فکر می کرد. بساط جهان ارسطویی - مسیحی هدف ها، صور، و علل غایی دیگر بر چیده شده بود. بساط ارواح و موجودات غیر مادی فکری و معنوی که وظیفه داشتند آسمان ها را هر روز به گرد زمین بچرخانند خاتمه پیدا کرده بود. خصوصیات اساسی کیهان یا دنیای جدید را ارقام (کمیت های ریاضی) و قوانین تغییرناپذیر می ساخت. این یک جهان مقتصدانه ای بود که در آن طبیعت هیچ کاری را بیهوده نمی کرد و کارهای روزانه اش را بی هیچ ریخت و پاش انجام می داد. در دنیایی این چنین، دانشمندان می توانستند لذت برند و بورژوازی برای همیشه شادمان زندگی کند- یا لااقل تا روزگار داروین. این حقیقت که طبیعت چنان به نظر می رسید هیچ هدف معنوی نداشته باشد - دکارت گفته بود که دنیا می تواند به بقای خود ادامه دهد بی این که آدمیزادی وجود داشته باشد که به فکرش باشد - جبران وابسته بودنش را به نحو احسن می کرد. فلسفه به حد اعلی مکانیکی شده بود. دکارت خد را نگه داشته بود تا ماشینش آغاز به کار کند، و نیوتن تا جایی که از دستش بر می آمد کوشیده بود که نظریه ی مشیّت خدایی را از مخمصه برهاند.
ولی به هر حال صلاح و مصلحت ایجاب می کرد که خدا علت نخستین همچنان باقی بماند، موجودی که «در امور مکانیک و هندسه ورزیدگی بسیار زیاد داشت.» و جنون توجیه مکانیکی از محدوده ی فیزیک نیز تجاوز کرده و علوم زیست شناسی و اجتماعی را نیز در برگرفت. بدین ترتیب دکارت حیوانات را به صورت یک قطعه ساعت می دید و رابرت بویل Robert Boyle بدن انسان را به صورت «یک ماشین بی نظیر.»
با توجه به شرایط آن زمان، آدمی قاعدتاً انتظار دارد در قرن هفدهم جنگ سختی می باید بین علم و دین برپا شده باشد ولی چنین اتفاقی پیش نیامد. درست است که برخی متأله ها از سقوط و شکست نظریات ارسطویی متأسف بودند، و کلیسای رم اقداماتی هم کرد که اندیشه ی نوع کپرنیکی را محکوم سازد. چون، جیوردانو برونو Giordano Bruno آن را این طور تعبیر کرده بود که جهان بیکران است و عوالم متعدّد. ولی اکثر دانشمندان و مبلغین دانش و علم مردانی واقعاً دیندار بودند - حتی چندتایی در لباس روحانیّت - که یا تعارضی اصلاً نمی دیدند یا می کوشیدند که راه حلّی برای آن پیدا کنند. خود علم معمولاً تعهد و مسئولیتی دینی تلقی می شد و عقیده بر این بود که علم، یعنی کتاب طبیعت، قدرت خداوند را در کارهایش نشان می داد، همان طور که کتاب آسمانی اراده او را - در مراسم تدفین بویل Boyle اسقف بِرنِت Burnet گفته است: «دیدن کارهای پروردگار و مطالعه ی آنها به روح عظمت می بخشد.» بیکن و دکارت «به محدودیت های علم» کاملاً واقف بودند. اگر بیکن الهیّات شناسان را از دخالت در حیطه ی علم سرزنش کرده و هشدار به آنها می داد، خودش نیز مواظب بود که به قلمرو الهیات تجاوز نکرده و آن را به حال خود بگذارد. او در تحقیقاتش در خصوص دانش غیر مذهبی با قاطعیت در «De Augmentis Scientiarum» ( درباره ی تعمیم علوم) اعلام داشته که «ایمان برتر از علم است». او می گوید اگر بنا باشد به الهیّات مقدّس توجه کرده و در آن غور کنیم، «می باید قایق کوچک عقل انسانی را ترک گفته و خود را بر عرشه ی کشتی کلیسا رسانیم؛ تنها آن است که عقربه ی آسمانیِ لازم را دارد که مسیر درست ما را تعیین کند». تصور می کنم دکارت نیز با «دوگانگی »مشهورش می خواسته اندیشه ی مشابهی را ابراز کند. همان طور که می دانیم، دکارت دنیا را به دو قسمت تقسیم کرده بود: دنیای بیرونی چیزهای ریاضی که فقط قوانین مکانیکی بر آنها حکومت می کردند، و دنیای درونی «خویشتن انسانی»، یا آن عنصر و جوهری که اندیشه گر است. با این کار، او آشکارا از جریان مکانیزه شدن، نه تنها خدا را مستثنی نمود، بلکه روح انسانی و تمامی خطه ی معنویات را نیز. نحوه ی تفکری که این مردان نماینده اش بودند زندگی کردن در دو سطح تجربی مختلف را نشان می داد: در سطح تجربه عقلانی و علمی، و در سطح ایمان مذهبی.
در بررسی نهایی، ولی، چیز تازه در اندیشه قرن هفدهم مخلوع شدن الهیات از سلطنت بود و از دست دادن موقعیت غرور انگیزش به عنوان خورشیدِ جهانِ فرزانگی. بیکن و دکارت و نیوتن در دورانی می زیستند که آشتی دادن علم و مذهب دائماً مشکل تر می شد. برای این که بهترین جنبه های هر دو را حفظ کنند به مصالحه ای متزلزل تن در دادند. به دلایل عملی، آنها هدف دینی را از طبیعت حذف نمودند - بدین ترتیب اجازه دادند که علم به کار خود مشغول باشد، در حالی که دین را به اختیار اعتقاد و اخلاقیات شخصی وانهادند. با پافشاری روی این موضوع که خود حقیقت دینی می باید از آزمایش عقل و شواهد محرز، موفق از آب درآید، جان لاک و راسیونالیست ها صلاحیت و اختیارات الهایت را حتی بیشتر از همیشه کاهش دادند. بیکن حاضر بود به کلام خدا مؤمن باشد «هر چند عقل ما از آن یکّه خورَد». ولی برای لاک هیچ این طور نبود» در انسانِ نیک سرشتی که می گوید ( من اعتقاد دارم چون غیر از این برایم ممکن نیست) این می تواند یک ابزار شور و شوق ناگهانی باشد، ولی قاعده ی بسیار بدی خواهد بود برای مردانی که بخواهند عقاید و یا مذهب خود را بر اساس آن برگزینند». لاک هر چقدر مسیحی خوبی هم که بوده باشد، تعالیمش طوری بود که جنبه های مافوق طبیعی دین را تقلیل داده و مذهب را در حدّ اخلاقیّات ساده قرار می داد. از کتاب معقول بودن مسیحیت که او به سال 1695 نوشت و کتاب مسیحیت نه اسرار انگیز Christianity not Mysterious نوشته جان تالند John Toland(1696) تنها یک گام مانده بود به سوی آنچه فیلسوفان قرن هجدهم آن را «دین طبیعی» تلقی می کردند.
انقلاب علمی همچنین چشم انداز تاریخی انسان غربی را تغییر داد. تا قرن هفدهم باور رایج بر این بود که انسان و طبیعت از یک وضع بی نقص اولیّه سقوط نموده و روی به فساد نهاده اند. جان دان John Donne به سال 1611 می نالد که «ما به خانه خراب به دنیا آمده ایم.» و همانند بشر،
....تمامی چار چوب دنیا
زوارهایش کاملاً از هم در رفته، و تقریباً چلاق خلق شده
زیرا، قبل از آن که خدا بقیه ی کارها را روبراه کرده باشد، فساد وارد شد، و بهترین ها را از پای در انداخت.
ولی، در خلال آن قرن، پیشتازان اندیشه تصور فساد را مردود شناخته، به قدرت نیروهای طبیعت اشاره نموده، و برابری مغزهایمان را با نیاکان پارینه مان اعلام کردند. بی شک انقلاب بازرگانی و برقراری نظم سیاسی پس از یک سلسله جنگ های مذهبی و داخلی به افزایش خوشبینی کمک کرد. ولی در اصل انقلاب علمی بود - موفقیت های چشمگیر دانشمندان و ارائه قوانین لایتغیر طبیعت - که «متجددها» را جسور ساخت که ادعا کنند با مردمان باستان مساوی هستند و حتی بر آنها هم برتری دارند. همان طور که جوزف گلَن ویل Joseph Glanvill در کتاب پلوس اولترا Plus Ultra: یا پیشرفت و ترقی علم از روزگار ارسطو به بعد ( 1668) گفته است: مردم عهد باستان هوش سرشاری داشتند، ولی «روش» آنها درست نبود. «بی ثمر بودن آن روش های علمی، که در خلال چند قرن هرگز آن قدر علم عملی و مفید به بار نیاورد که حتی کمک کند انگشت بریده ای شفا پیدا کند، استدلال بجایی است که می توان باور کرد.» این «متجددهای» قرن هفدهم هرگز مفهوم کامل فکر پیشرفت اخلاقی و اجتماعی را درک نکردند. ولی با ادعاهای خود درباره ی پیشرفت فکری و همّی که نشان دادند روح کهن عصر طلایی را زنده نموده و به فیلسوفان عصر بعدی دل و جرأت بخشیدند که فکر پیشرفت بشر را در تمامی جبهه ها در سر بپرورانند.

پی نوشت ها :

1- London , 1950),p.Viii)
2- رجوع شود به فونتنل، کثرت جهان ها، در همین جلد.
3- B. Hessen , The Social and Economic Roots of Newton's Principia in Science at the Cross- Roads (London, 1931PP.182-3.
4- Quoted in New English Dictionary on Historical Principles, article "Science"

منبع: لوفان باومر، فرانکلین؛ (1913)، جریان های اصلی اندیشه غربی، کامبیز گوتن، تهران: حکمت، چاپ سوم.

 

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط