مترجم: فرهنگ ارشاد
نگاهی به زندگی و آموزه های ژیل دلوز و فلیکس گتاری
زندگی نامه و زمینه نظری
دلوز و گتاری به نسلی از روشنفکران فرانسوی تعلق دارند که به گفته گتاری، شعور سیاسی شان «در فضای بی پیرایگی و دلبستگی به "آزادی خواهی" شکل گرفت» (Deleuze and Guattari, 1972:15). دلوز در سال 1925 زاده شد. در سال های جنگ جهانی دوم، در مدرسه کارنو و سوربن در پاریس فلسفه خواند. پس از آن زیر نظر استادانی همچون فردینان آلکیه(1)، ژرژ کانگیِیم(2)، و ژان هیپولیت(3) تاریخ فلسفه آموخت و در امتحان صلاحیت تدریس در آموزش عالی [اگرگاسیون] در سال 1949 پذیرفته شد. سپس در دانشگاه لیون مشغول تدریس گردید. در سال 1969 به دعوت فوکو، مقامی در دانشگاه تجربی پاریس 8 در وَنسان(که بعداً سن دنیس نامیده شد) به دست آورد، و در آن جا تدریس می نمود تا در سال 1987 که بازنشسته شد. پس از یک دوره طولانی تحمل بیماری تنفسی در سال 1995 خودکشی کرد.دلوز علاوه بر مطالعات مختصری که در آثار پروست، هیوم، برگسن، و کانت داشت، کتاب های اثرگذاری درباره نیچه و اسپینوزا نوشت. فوکو اذعان می کند که بازسازی دلوز از نظریه خواست قدرت نیچه برحسب نیروهای کنشی و واکنشی، تأثیر فراوانی بر اندیشه خود او درباره قدرت داشته است. کتاب تفاوت و تکرا (1994 [1969])، که اثر اصلی دلوز است، متافیزیک تفاوت را شرح می دهد و در آن کار خود را از شیوه ای آغاز می کند که فلسفه تاکنون تکرار را به آن شیوه دریافته بود. دلوز استدلال می کند که مفهوم تفاوت، در ذات خود باید مستلزم مفهومی از تکرار باشد، تکراری که دربردارنده گوناگونی هم هست و تنها تکرار یک چیز یگانه نیست. عناصر این فلسفه تفاوت که مایه سرشارتر شدن فلسفه اجتماعی و سیاسی گردید بعداً به همراهی گتاری پرورده شد.
دلوز از سال 1968 و پس از آن با جنبش ها و فعالیت های سیاسی ارتباط برقرار کرد، در حالی که گتاری دوران فعالیت طولانی ای در همکاری با روان درمانی رادیکال و سازمان های کمونیستی داشت. گتاری در سال 1930 زاده شد، در دانشگاه، داروسازی و فلسفه خواند و در طول دهه 1950 در حزب کمونیست فرانسه فعال بود. سپس حزب را ترک کرد و از سال 1958 تا 1965 با روزنامه چپ گرای دگراندیش صدای کمونیست(4)، و تعدادی از گروه های چپ گرای بیرون از مجلس همکاری کرد. او از سال 1953، در یک بیمارستان روان پزشکی تجربی- درمانگاه بُرد(5)- کار کرد. و پس از آن به عنوان تحلیل گر، به دانشکده فرویدی پاریس پیوست، و از سال 1962 تا 1969 به تحصیل در روان کاوی لاکانی پرداخت. او در توسعه روان درمانی نهادگرا، و سپس در جنبش های «ضد روان پزشکی» بسیار اثرگذار بود. وی در سال 1992 در اثر حمله قلبی درگذشت.
کتاب ضد ادیپی، شهرت زیادی برای دلوز و گتاری، در مقام بنیان گذاران ترکیب جدیدی از اندیشه فروید و مارکس، به بار آورد و به «فلسفه میل»(6) شناخته شد. آن ها بر اندیشه تولید اجتماعیِ واقعیت که مستقل از رابطه تمایل- تولید باشد خط بطلان کشیدند، و به جای آن بر این باورمند شدند که:
قلمرو اجتماعی، به طور بی واسطه به وسیله میل بارور می شود، یعنی امر اجتماعی، فرآورده از نظر تاریخی تعین یافته میل است، و نیز زیست مایه(7)، برای این که بر نیروهای تولیدی و مناسبات تولید چیره شده و آن ها را بارور کند، نیاز به هیچ میانجی، والایش، کارکرد روانی و یا دگردیسی ندارد. به جز میل و امر اجتماعی، چیز دیگری وجود ندارد(Delueze and Guattari, 1977:28-9).
از کتاب ضد ادیپی در سال های پس از رویدادهای ماه مه 1968 در سطح گسترده ای استقبال شد، زیرا این باور را مطرح می کند که دوره های شورش انقلابی با ظهور یک میل ناب و بی پیرایه و خواستِ تغییر همراه بود که به وسیله سازمان های قدرتمند سیاسی مخالف(مثل حزب کمونیست یا اتحادیه های کارگری) و یا با فشارهای نظم موجود [حکومتی]، به سرعت سرکوب شد. از این زمان به بعد، دلوز و گتاری با بسیاری از گروه هایِ با آرمان های متفاوت همراه شدند، چنان که گروه اطلاعات درباره زندان ها(8) که به وسیله فوکو و دیگران در سال 1972 بنیانگذاری شد و گروه های اعتراض علیه بدرفتاری با کارگران درون کوچنده و حمایت از حقوق همجنس بازان از این قبیل است. سپس آن ها درباره موضوع هایی مانند زندانی شدن آنتونیو نگری(9) و دیگر روشنفکران ایتالیایی، به اتهام همکاری با تروریسم، مواضع علنی گرفتند. گتاری همراه با نگری کتاب فضای جدید آزادی را در سال 1985 انتشار دادند(Guattari and Negri, 1990).
دلوز و گتاری درباره جنبش های آزادی خواهی چپ گرای پس از سال 1968، جهت گیری های سیاسی و نظری مشترک بسیاری داشتند، که سیاست زبان و دلالت گری و توجه به سیاست های خُرد درباره زندگی اجتماعی از این جمله اند. با وجود این، در گفت و گویی بین دلوز و فوکو در سال 1972، فوکو داستانی از یک مائوئیست را برای دلوز تعریف کرد که گفته بود: «من می توانم منظور سارتر را در جانبداری از ما [مائوئیست ها] به خوبی درک کنم، من می توانم هدف ها و دلبستگی های او را در سیاست بفهمم، من می توانم موضع شما را که همواره به مسئله تعیین محدوده توجه دارید، تا اندازه ای بفهمم؛ ولی دلوز برایم یک معما است» (Deleuze and Foucault, 1977:205). دلوز در پاسخ، به ظهور اندیشه جدیدی درباره ارتباط بین نظریه و عمل که در اثر مشترک خود با گتاری پرورانده شده اشاره می کند، اندیشه ای که در تباین شدید با این اندیشه قرار دارد که روشنفکر را پیشتاز جنبش پرولتاریایی و شکل دهنده نیروی اجتماعی می داند. بر این اساس، نظریه و عمل، به جای این که حائز ارتباطی معین و مراتبی باشند، «دربردارنده نظامی از جایگزین ها در... کثرتی از اجزا است که هم نظری اند و هم عملی» (Deleuze and Foucault, 1977:206). به این ترتیب، کتاب ضد ادیپی، می تواند همچون جایگزین نظری برای مقاومت عملی در برابر نقش روان کاوی در فرونشاندن ابراز میل بالقوه انقلابی به حساب آید. تحلیل «شیزوفرنی کاوی»(10) آن ها از میل ناآگاه و شکل های مایه سیاسی آن به منزله ابزاری برای رسیدن به «آزادی» فرایندهای خلاق یا شیزوفرنیایی در یک وضعیت اجتماعی معین، به شمار می آید.
همچنین، دلوز در توصیف کتاب ضد ادیپی تردیدی به خود راه نمی دهد که بگوید آن «از آغاز تا انجام، یک کتاب فلسفه سیاسی» است(Deleuze, 1995:170). دلوز و گتاری، در عین حالی که کتاب تجربی و چالش برانگیز هزار عرصه(11) [1987و ترجمه انگلیسی] را انتشار دادند، کتاب کافکا در سال 1985 (Deleuze and Guattari, 1986) و فلسفه چیست؟ را در 1991 منتشر نمودند(Deleuze and Guattari, 1994). این آخرین اثر مشترک آن ها برداشتی از فلسفه را تشریح می کند که هدف ها و روش های کار آن ها را در ابتکار نظری شان نمایش می دهد. برداشت آن ها این است که فلسفه، اصولاً یک اندیشه ورزی انتقادی است که برخلاف علم و هنر، مفاهیمی را به وجود می آورد که بیانگر رویدادهای ناب است و برحسب این رویدادهای ناب می توانیم رویدادها و فرایندهای روزمره را درک کنیم.
نظریه اجتماعی ورهاوردها
یورش مجادله آمیز دلوز و گتاری در کتاب ضد ادیپی، به صورت نقد بیرونی و همچنین نقد درونی نظریه روان کاوی میل به شمار می آید(Holland, 1999:24). نقد بیرونی آن ها بیانگر آن است که بازنمایی ادیپی میل، مبین به حاشیه راندن روابط خویشاوندی در مقایسه با بازتولید اقتصادی و نمود مربوط به آن، یعنی خصوصی شدن بازتولید در خانواده هسته ای در نظام سرمایه داری است. آن ها می گویند که خانواده کانون [شکل گیری] ذهنیت و کارگزار اصلی مهارکننده میل در جامعه سرمایه داری است. روان کاوی نیز با پذیرش این که روابط خانوادگی، شالوده نظریه روان کاوی میل و جزءِ اساسی نظریه شکل گیری ذهنیت انسان است، همین شیوه عملکرد را دنبال می کند:از این رو، روان کاوی به جای این که در کاری مشارکت کند که آزادسازی حقیقی را برمی آورد، می کوشد تا در سرکوبگری بورژوایی آن هم در سطحی بسیار ژرف عمل کند، یعنی یوغ مهارکننده ددی- مامی [باباجون- مامان جون] را برگردن انسان اروپایی محکم می کند و هیچ تلاشی هم برای از میان برداشتن این مسئله نمی کند.(Deleuze and Guattari, 1977:50).
نقد درونی آن ها بر روان کاوی این است که روان کاوی، ماهیت و کارکرد اساساً بارآورِ ضمیر ناآگاه را کژنمایی می کند. منظور آن ها انکار این نکته نیست که میل ارضاء نشده، ممکن است به ارضاء های تخیلی بینجامد، بلکه نمی پذیرند که این پدیده واکنشی [یا انفعالی]، همان گوهر میل باشد. از دید آن ها، میل، قدرت بازتولید ناهمسان را یکپارچه می کند و این همان شرط تحقق هرگونه خلاقیت و تحول است. انکار آن ها از مفهوم روان کاوی میل، فراتر از یک مخالفت نظری محض است، چرا که به نظر آن ها این [انکار] پیش شرط لازم برای از میان برداشتن قانون مندی خانوادگی میل است، که تعادل بی ثبات ماشین اجتماعی سرمایه داری را حفظ می کند.
نظریه دلوز و گتاری درباره میل، ترکیبی از مفهوم تولید از نظر مارکس و مفهوم زیست مایه [نیروی شهوی] فروید است. میل، فرایند پیچیده ای از استحاله نیروی زیستی [شهوانی] است که دلوز و گتاری به صورت میل- ماشین از آن نام می برند. این فرایند سه مرحله دارد، که آن ها را به صورت ترکیب های متمایزی تعریف می کنند، یکی ترکیب پیوندی جریان ها و پاره- اُبژه(12) است، سپس ترکیب انفصالی معناهایی است که به ماشین ها وابسته است، و سوم ترکیب اتصالی تفاوت های منتج است که به تراکم می رسد و بدون، آن ها را به کار می گیرد. از آن جا که این فرایند شامل گوناگونی نامحدودی است، هرگونه بازنمایاندن میل در چارچوب ثابت، مانند عقده ادیپی، منجر به تحریف می شود. دلوز و گتاری از این جهت، از لاکان پیروی می کنند که تأکید داشت، ضمیر ناآگاه مانند یک نظام نشانه ساختار می یابد. با این وجود، دلوز و گتاری برخلاف لاکان، استدلال می کنند که می توانیم بین انواع مختلف فراهمش(13)های ماشینی، که شیوه ادراک، نگرش، انتظار، و روش صحبت کردن فرد را معین می کند، تفاوت قائل شویم. بخش پایانی کتاب ضد ادیپی نوعی شیزوفرنی کاوی پراگماتیک را تشریح می کند که وظیفه دارد «ضمیر ناآگاه ادیپی بیانگر را که همواره ساختی، سرکوب کننده و سرکوفته است و راه رسیدن به آن با میانجی گری خانواده است فرو بشکافد تا به ناخودآگاه بی میانجی و آفریننده دست یابد(Deleuz and Guattari, 1997:98). هسته مرکزی این طرح، بحث درباره تمایز بین فراهمش های پارانویایی یا واکنشی [انفعالی] میل، و فراهمش های اسکیزویی انقلابی است.
هرچند که شیزوفرنی کاوی «مؤکداً برنامه ای سیاسی را در نظر ندارد» (Deleuze and Guattari, 1977:380)، اما دسته ای از تفاوت های مفهومی را ارائه می دهد که به کمک آن می توان فراهمش هایی را که در یک فضای اجتماعی معین وجود دارد، ارزیابی نمود. ساختار ارزیابی کننده ای که در کتاب ضد ادیپی تشریح شده در هزار عرصه هم مطرح می شود و در آن جا نظریه ماشینی میل، به صورت نظریه ای درباره فراهمش های اجتماعی، زبان شناختی، اندیشگانی، و دیگر فراهمش های ماشینی بسط داده می شود. طبق تمایزی که در ضدادیپی بین دو قطب میل طراحی شده است، مسیرهای جِرمی(14) و ذره ای(15) با مسیرهای گذار مقایسه و مقابله می شوند، برای نمونه: فرایندهای قلمرو گریزی با بازقلمرویابی(16)، لایه بندی با لایه زدایی، کوچ رَوی با آرمندگی مقایسه می شوند و غیره. در کتاب هزار عرصه، خوانشی تکراری از نظریه فراهمش ها شرح داده شده و در آن توضیح داده شده که مفهوم فراهمش، تداوم صوری را براساس تحلیل محتواهای متفاوت در هر عرصه فراهم می کند. خود کتاب هم فراهمشی مفهومی است که در آن، عرصه های پیاپی، بیانگر فراهمش های متفاوت برحسب میدان های محتوایی متفاوت است: فراهمش های ماشینی میل؛ فراهمش های جمعی بیان، فراهمش های کوچ روی و ابزارهای آرمندگی و فراهمش های تصوری، تصویری، و موسیقایی. دو نوع فراهمش وجود دارد: یکی بس شمارهای(17) جُرمی پهناور که تقسیم پذیر، یگانگی پذیر، جمع پذیر، و سازمان یافتی هستند؛ و دیگری بس شمارهای ذره ای ژرفارو، که یگانگی ناپذیر، یا جمع ناپذیر هستند و بدون تغییر در ماهیت شان، تقسیم پذیر نمی باشند.
دلوز و گتاری در مقدمه هزار عرصه، در ابتکاری واژه شناختی از درختان و ریشه وارها، که به تناسب طنین وسیع فرهنگی آن برگزیده شده، فراهمش ها یا بس شماری های درخت گونه و ریشه وار را از یکدیگر متمایز نموده اند. نظام های درخت گونه، سلسله مراتبی و یگانگی پذیر هستند و مرزهای آن ها به روشنی تعریف می شوند و اجزاءِ آن طبق اصل ثابت یگانگی به هم پیوند میخورند. آن ها تجسّم اصول سازمان یابی ای هستند که در دیوان سالاری ها، کارخانه ها، پادگان ها و مدرسه های نوین، یا به عبارت دیگر، در همه سازوکارهای اجتماعی مرکزی قدرت، به چشم می خورند. ولی ریشه وارها از اصول وحدت و پیوستگی از قبیل محورها یا عناصر ثابت بی بهره اند. آن ها اُبژه های فازی یا نامتعین هستند، که «از بیرون، و به وسیله خط انتزاع، خط پرواز [گذار] یا سرزمین گریزی که طبق آن در ماهیت تغییر می نمایند(به صورت چیزی دیگر دگردیسی می یابند) و با بس شمارهای دیگر پیوند می خورند»، تعریف [و تحدید] می شوند(Deleuze and Guattari, 1978:9). خطوط گذار یا سرزمین زدای، عناصری تعیین کننده در هر فراهمش هستند، به این معنا که شکلِ خلاقیتی را که خاص آن فراهمش است تعریف و تعیین می کنند و راه های ویژه ای را برای آن مشخص می کنند که طی آن ها می تواند تحول و تغییری را در فراهمش های دیگر یا در خودش ایجاد نماید.
فراهمش ها را می توان برحسب ساختاری چهارگانه و در طول دو محور تعریف کرد. بر روی محور نخست، فراهمش ها از اجزاءِ گفتمانی و ناگفتمانی تشکیل می یابند: آن ها هم فراهمش های پیکردها و مواد و هم فراهمش های بیان و اظهار هستند. دلوز و گتاری بین شکل های محتوادار که شامل پیکرها و واکنش ها و انفعال های آن ها می شود و شکل های بیانی که شامل اظهار، کنش های کلامی، یا گفتارها می شود، تمایز قایل هستند. از این جهت، فراهمش های [دلوز و گتاری] به آن چه فوکو شبکه های معنایی(18) قدرت و دانش می نامد نزدیک است، مانند نظام نوین زندانی کردن، یا آرایش های پیچیده گفتمان و اعمالی که رفتار جنسی مدرن را تعریف می کند. بر محور دوم، فراهمش ها برحسب ماهیت جنبش هایی تعریف می شوند که بر عملکرد آن ها حاکمند. از یک سو شکل گیریِ قلمروها و میدانگاه های داخلی آن ها در کار است. و از سوی دیگر، نشانه هایی از قلمروزدایی و خط های پرواز است که فراهمش ها را در هم می شکنند به چیزی دیگر تبدیل می کنند. هر فراهمش، هم دارای حرکت هایی از بازقلمرویابی است که در جهت حفظ و ثبات عناصر آن است و هم دارای «لبه های بُرنده قلمروزدایی است که آن را تضعیف می کند»(Deleuze and Guattari, 1987:88). از نظر دلوز و گتاری این حرکت های ناظر بر سرزمین زدایی، قوام دهنده هر فراهمشی هستند: فصل بندی عناصر جسمانی و گفتمانی یک فراهمش معین «تحت تأثیر حرکت های سرزمین زدای است که شکل های آن ها را مشخص می کند. به این دلیل است که میدانگاه های اجتماعی بیشتر به کمک خطوط پرواز که در سراسر آن ها جاری است تعیین می شود و کم تر تحت تأثیر ستیزه ها و اختلافات است»(Deleuze and Guattari, 1987:90).
هرچند فراهمش ها، آرایش های کمابیش مشهود اشیاء و امور هستند، ولی شیوه کارکردداری آن ها بدون توجه به ماشین مَجاز و انتزاعی، که شیوه عملکرد آن ها را معین می کند، قابل فهم نیست. دلوز و گتاری چنین فرض می کنند که کارکرد قوام بخشنده حرکت های سرزمین زدایی، از سوی ماشین انتزاعی راهبری می شود که مانند جفت مجازی اش در فراهمش مستقر است. ماشین های انتزاعی از لحاظ هستی شناسی، مقدم بر تمایز بین محتوا و نمود درون فراهمش معینی هستند و «در جنبه یا لحظه ای وجود دارند که چیزی جزکارکردها و ماده ها باقی نمی ماند» (Deleuze and Guattari, 1987:141). ماشین انتزاعی موجود در یک فراهمش معین، بر تمایز بین شکل های محتوادار و نمود «احاطه دارد» و این تمایز را بر همه لایه ها، حوزه ها و سرزمین ها می گستراند. این [ماشین انتزاعی] همچنین حرکت های قلمروزدای را که بر آن شکل ها تأثیر دارد، «جفت می کند» (Deleuze and Guattari, 1987:141). ماشین های انتزاعی، بس شمارهای مجازی ای هستند که نه جسمانی و نه نشانه ای، بلکه هستی هایی هندسی هستند و نمی توانند مستقل از فراهمش هایی وجود داشته باشند که در آن ها واقعیت یافته یا اظهار می شوند. آن ها به همان معنای ماشین های مجازی هستند که برنامه های نرم افزاری کامپیوتری؛ زیرا نرم افزارها یک معنای داده شده سخت افزار کامپیوتری را به صورت ماشین فنی معینی(مثل ماشین حساب، ماشین نقشه کشی و غیره) درمی آورند.
هستی شناسی ماشینی دلوز و گتاری، نظمی اخلاقی به معنای اسپینوزایی است و فرایندهای جهشی و دگردیسی را برجسته می نمایند که به آن «قلمروزدایی» می گویند. مفهوم قلمروزدایی، از واژه «قلمرویابی» لاکان برگرفته می شود که آن را برای اشاره به تأثیر مراقبت و پرورش مادری بر زیست مایه [نیروی شهوی] کودک و صورت بندی پاره- اُبژه ها و مناطق شهوی به کار می برد. در ضد ادپی هم این مفهوم به اقتضای موجبات تاریخی آن ها در شرایط ظهور سرمایه داری و به عنوان نتیجه جفت کردن جریان های سرزمین گریز نیروی کار [مهاجرت] و پول به کار رفته است. در نتیجه گیری کتاب هزار عرصه، قلمروزدایی، با ساده اندیشی فریبنده ای، به صورت حرکت یا فرایند پیچیده ای تعریف می شود که گویای فرار یا خروج چیزی از یک سرزمین یا قلمرو معین است(Deleuze and Guattari, 1987:508) . این فرایند معمولاً شامل حداقل دو عنصر است، یکی سرزمینی که پشت سرگذاشته می شود یا شکل دوباره ای می گیرد و دیگری عنصر قلمروگریز است. [نخست،] هر سرزمینی از هر نوع که باشد شامل «بُردارهایی از قلمروزدایی» است، یا به دلیل این که خودِ قلمرو جریان ها یا فرایندهای پویایی را در خود جای داده، یا فراهمشی که نگاه دارنده آن سرزمین یا قلمرو است با دیگر فراهمش ها پیوند دارد. در انطباق با مباحث مارکس درباره انباشت های اولیه، توسعه بازارهای کالا یکی از این بردارهای قلمروزدا در ارتباط با فضای اجتماعی و اقتصادی نظام کشاورزی ارباب- رعیتی است که انتقال به تولید بازرگانی انبوه را تشویق می کند. تلفیق جریان نیروی کار جابه جا شده با جریان سرمایه پولی قلمرو گریخته، شرایطی را فراهم می آورد که صنعت سرمایه داری بتواند توسعه یابد. دوم، قلمروزدایی همواره «از جریان باز قلمرویابی همبسته با آن، جدایی ناپذیر» است (Deleuze and Guattari, 1987:509). باز قلمرویابی، به معنای بازگشت به سرزمین اصلی نیست، بلکه گویای آن است که عنصرهای از سرزمین گریخته، به هم باز می آمیزند و با مناسبات نوینی، فراهمش جدیدی را شکل می دهند یا فراهمش پیشین را اصلاح می کنند. در این زمینه، دلوز و گتاری بین دو جریان تمایز قایل می شوند: یکی پیوند جریان های سرزمین گریخته است که به روال هایی نظر دارد که طی آن جریان های متمایز سرزمین گریزی وارد کنش متقابلی می شوند که حرکت یکدیگر ر ا شتاب می دهند؛ و دیگری جفت کردن [یا تلفیق] جریان های متمایز است که گویای شیوه هایی است که طی آن ممکن است یک جریان با دیگری درآمیخته شده یا آن را «زیر پوشش قانون» خود آورد، به طوری که حرکت آن را تا حدودی متوقف کرده و تحت تأثیر خود درآورد (Deleuze and Guattari, 1987:220).
در پایان هزار عرصه، سنخ شناسی هنجاریِ فرایندهای سرزمین زدایی [یا قلمروگریزی] ذکر شده چهار سنخ در این زمینه مشخص می شود. یکی این که سرزمین زدایی یا نسبی است یا مطلق. اگر فقط حرکت ها در چارچوب نظم واقعی- در مقابل مجازی- امور مورد توجه باشد، نوع سرزمین زدایی نسبی مشخص می شود. وگرنه سرزمین زدایی مطلق را به منزله «حرکتی عمیق تر... که با حرکت خود زمین این- همان است» تعریف می کنند (Deleuze and Guattari, 1987:143). دوم، سرزمین زدایی نسبی می تواند شکل منفی یا مثبت داشته باشد. شکل منفی آن موقعی محقق می شود که عنصر سرزمین گریخته، میانجی در معرض شکل هایی از باز قلمرویابی قرار گیرد که مسیر پرواز او را بند می آورد و شکل مثبت هنگامی است که مسیر پرواز بر فراز بازسرزمین یابی های دومی حرکت کرده، هرچند ممکن است پس از آن نتواند با عنصر سرزمین گریخته دیگری پیوند بخورد یا وارد فراهمش جدید با نیروی جدیدی شود. اما، سرزمین زدایی مطلق به نوعی حرکتِ کیفیتاً متفاوت اشاره دارد که معطوف به نظم مجازی- در مقابل نظم واقعی- امور است. این حالتی است که فقط بس شمارهای کیفی در آن کار می کنند، حالتی از «ماده بی شکل بر بال های سازگاری» (Deleuze and Guattari, 1987:55-6). سرزمین زدایی نسبی در بعد جرمیِ زندگی فردی یا جمعی صورت می پذیرد، و سرزمین زدایی مطلق، بر بال های ذره ای وجود اجتماعی محقق می شود. با وجود این، سرزمین زدایی مطلق، مرحله ای اضافی یا فرایندی که پس از سرزمین زدایی نسبی محقق گردد، نیست. بلکه سرزمین زدایی مطلق فقط در درون و ضمن سرزمین زدایی نسبی وجود پیدا می کند: «درون ماندگاریِ تکرار شونده و همیشگیِ سرزمین زدایی مطلق در درون سرزمین زدایی نسبی وجود دارد» (Deleuze and Guattari, 1987:56). دگردیسی واقعی در زمینه ای معین، مستلزم بازآمیزی عناصر سرزمین گریخته به شیوه هایی تقویتی و مولد است. از این زاویه، فراهمش های سیاسی یا اجتماعی، فقط زمانی به راستی انقلابی هستند که شامل فراهمش های پیوندی باشند و نه فراهمش های اتصالی [یا تلفیقی]. در چنین شرایطی، سرزمین گریزی مطلق، «خطوط پرواز را به هم پیوند می دهد و به حالت قدرت یک خط حیاتی انتزاعی ارتقاء داده یا بر بال های سازگاری ترسیم می کند [می نشاند]» (Deleuze and Guattari, 1987:510).
ارزیابی پیشرفت ها و مجادله های عمده
دلوز و گتاری به معنای آموزه های سنتی، مارکسیست نبودند. با وجود این، یک جنبه ضد سرمایه داری در تمامی نوشته های آن ها، حتی در آخرین آن ها با عنوان فلسفه چیست؟ پراکنده شده است. دلوز در مصاحبه ای با آنتونیو نگری، همدلی خود با مارکس را از نو تأیید می کند و سرمایه داری را نظامی قابل توجه برای تولید ثروت عظیم و رنج عظیم توصیف می نماید. او تأکید می کند که هر فلسفه ای که می خواهد سزاوار صفت سیاسی باشد باید ماهیت و تکامل نظام سرمایه داری را مد نظر داشته باشد(Deleuze and Guattari, 1995:171).دلوز و گتاری، در کتاب های ضد ادیپی(1977) و هزار عرصه(1987)، بحث خود درباره سرمایه داری را به مثابه شیوه منحصربه فرد غلبه اقتصادی و سیاسی در عرصه اجتماعی، باز کرده اند. اگر مارکس شیوه تولید را عامل اصلی تبیین ماهیت جامعه در هر دوره می داند، از دیدگاه دلوز و گتاری، این ماشین های انتزاعی میل و قدرت اند که ماهیت یک جامعه معین را تعریف می کنند. «ما صورت بندی های اجتماعی را به کمک فرایندهای ماشینی تعریف می کنیم، نه به وسیله شیوه های تولید(که این ها [شیوه های تولید] تابع آن فرایندها هستند)» (Deleuze and Guattari, 1987:435). ماشین های اجتماعی قبلی هم به وسیله رمزگان سازی بیرونی فرایندهای اجتماعی عمل می کنند. رمزگان های اجتماعی، تعیین کننده کیفیت هر جریان ویژه ای هستند، برای مثال، حیثیت و شأن در رویارویی با کالاهای مصرفی، و به این ترتیب روابطی غیرمستقیم بین انواع جریان های مختلف برقرار می کند. این رمزگان ها همچنین آدابی را معین می کنند، که در محدوده های معین، [ارزشی] اضافی از جریان های اولیه بیرون می کشد: در جامعه های تابع رمزگان، ارزش اضافی ناگزیر شکل رمزگان اضافی را به خود می گیرد. در نهایت، چون رمزگان ها نسبت به فرایندهای تولید و گردش کالا، نیرویی بیرونی هستند، نظام های رمزگان سازی، دلالت بر وجود شکل هایی از باورها، داوری ها، و ارزیابی های جمعی دارند که ناشی از نقش کارگزاران این فرایندها می باشند. ولی سرمایه داری نیاز ندارد برای کارگزاران خودش، بدن یا پیکره هایی نشانه گذار و مرزبندی کند یا ذهنیت هایی تشکیل دهد. چون سرمایه داری خود به وسیله اصول ذاتی بدیهی که نسبت به فرایندهای اجتماعی تولید، گردش، و مصرف کالا درونی هستند عمل می کند، پس خود عمیقاً یک ماشین بدگمان است: «آن هنگام که طرفدار سرمایه داری از این واقعیت افسوس می خورد که امروزه دیگر هیچ کس به هیچ چیز باور ندارد او فقط دارد تظاهر می کند» (Deleuze and Guattari, 1977:250).
مفهوم سرمایه داری، به منزله یک نظام اگزیروماتیک(19)، رهاوردی بارز است که نقطه ممتازی را برای ورود به اندیشه سیاسی دلوز و گتاری پیش روی ما می گذارد. چون در برداشت آن ها از فلسفه جایی برای استعاره وجود ندارد، استفاده آن ها از واژه «اگزیوماتیک» باید همچون نوآوری یک مفهوم جدید به وسیله وام گرفتن از یک نظام اگزیوماتیک در منطق ریاضی فهم شود. آن ها تأکید دارند که «خصلت واقعی اصول بدیهی [اگزیوماتیک ها] این است که ما را وادار می کند که سرمایه داری و سیاست امروزی را اصلی بدیهی در معنای لفظی آن بدانیم»(Deleuze and Guattari, 1987:461). عمده ترین این خصلت ها، تفاوت بین یک نظام اگزیوماتیک و رمزگان است. اگر یک رمزگان یک تناظر و همپاسخیِ نظام مند را بین عناصر نظام های مختلف دلالتی برقرار می کند، یک نظام اگزیوماتیک، برحسب قواعد صرفاً نحوی برای ایجاد رشته هایی از نمادهای غیردلالتی یا غیرتفسیری، تعریف می شود. سلسله نمادهای ایجاد شده، ممکن است به کمک الگویی ویژه و با نسبت دادن دلالت هایی به عناصر زبان صوری، به نوعی تفسیر شوند. از این دیدگاه، ممکن است سرمایه، از لحاظ کارکردی، به صورت «جنبه ای بدیهی از کمیت های انتزاعی باشند» (Deleuze and Guattari, 1977:228). پول به مثابه یک هم ارز همگانی، سنجه ای صرفاً کمّی است و نسبت به خصیصه کیفی انواع مختلف جریان های جاری، خنثی است. تولید کالا در شرایط سرمایه داری، این هم ارزی را به سراسر حوزه کالاها و مناسبات اجتماعی تعمیم می دهد. در ترازنامه یک شرکت، عوامل تولید به سادگی به صورت واحدهای ارزش پولی نمایان می شوند. ابژه هایی که طبق رمزگان غیرسرمایه داری تولید شده اند ممکن است به بازار جهانی کشیده شوند که در آن جا به مثابه اقلامی از ارزش، همراه با دیگر کالاهای تولید شده در نظام سرمایه داری، داد و ستد می شوند. اشیاء و چیزهایی که در چارچوب رمزگانی متفاوت تولید می شوند مانند کارهای دستیِ پیشه وران یا فرآورده های کاملاً صنعتی، تا آن جا که مشمول مناسبات داد و ستد می شوند می توانند در نظام اگزیوماتیک سرمایه داری از نظر صوری درآمیخته و یگانه شوند.
دلوز و گتاری، با برداشتی محدود و اصولاً اقتصادی، از اصول بدیهی سرمایه داری سخن می گویند، ولی هنگامی که به بحثی به عنوان ماشین اجتماعی می پردازند که شامل جنبه های قضایی، سیاسی و همچنین دستگاه های فناوری نیز می شود، مفهومی گسترده تر می گیرد. به این ترتیب، گویی سرمایه داری دو جنبه دارد، یا به عبارت دیگر باید بین شناخت سرمایه به منزله یک اصل اگزیوماتیک همگانیِ جریان های رمزگشایی شده، و سرمایه داری به منزله یک یا مجموعه ای از ساز و کارها برای حفظ فراهمشی نسبتاً ثابت شامل عوامل اجتماعی لازم برای تداوم استخراج اضافه [ارزش]، تمایز قایل شد. سرمایه داری به منزله یک نظام اقتصادی، جامعه ای اگزیوماتیک و همچنین سرمایه دار را به وجود می آورد: «اگزیوماتیک حقیقی، همان [اگزیوماتیک] ماشین اجتماعی است که جانشین رمزگان های قدیمی شده و تمام جریان های رمزگشایی شده، و از جمله جریان رمزگان های علمی و فنی را در جهت حفظ منافع نظام سرمایه داری و رسیدن به اهداف آن، سازمان دهی می کند» (Deleuze and Guattari, 1977:233). این امر به جنبه متمایز دیگری از نظام های اگزیوماتیک اشاره دارد، که این وام گیری مفهومی را توجیه می کند. با توجه به بعضی موانع عمده مانند سازگاری یا ایجاد ارزش اضافی، زمینه گسترده تری برای تنوع در اگزیوم ها [اصول مسلّم] پدید می آید که هر کدام مناسب الگوی معینی می باشند. تاریخ سرمایه داری با توجه به اگزیوم ها، آزمایش ها و دگرگونی هایی داشته است؛ بحران های دوره ای این نظام، هر کدام بازتابی را در پی داشته که ممکن است منجر به اضافه شدن اگزیوم های جدیدی شود(مانند پیوستن اتحادیه های شغلی به یکدیگر، تثبیت قیمت ها به طور مرکزی، رفاه اجتماعی و غیره) یا به حذف بعضی اگزیوم ها انجامد(حذف اتحادیه های شغلی [دوره کنونی] و شرایط کنترل قیمت ارز که منجر به مقررات زدایی در امور بانکی، مالی، و بازار کار شده است). هیچ کدام از این اگزیوم ها برای تداوم کارکردداری سرمایه ضرورت ندارد، چنان که اگزیوم های زندگی اجتماعی بورژوایی هم چیزی بیش از این ها نیست. هنگامی که اعضاءِ خانواده به طور انفرادی برای غذاخوردن به [رستوران] مک دونالد می روند، فعالیت اقتصادی گسترش می یابد.
همان طور که مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست اشاره کرده اند، سرمایه داری همه ارزش های هستیِ اجتماعیِ متمدن را تهدید به نابودی می کند و رابطه پولی را به جای آن می نشاند. گردش سرمایه در محدوده روابط ناهمسان بین جریان های مالی و جریان های درآمد شخصی، در کنار گردش اطلاعات به وسیله شبکه های الکترونیکی ارتباطات توده گیر، کل جهان را به سوی جامعه ای می راند که در آن همه نشانه های گذشته از اصل خود کَنده شده و با نشانه های جدیدی نوشته می شوند، و باز- نماینده های رنگارنگ امروزی، «به صورت نقاشی هایی از همه آن هایی که تاکنون باور شده اند» ظاهر می شوند (Deleuze and Guattari, 1977:34). نظام سرمایه داری همواره و فقط به این خاطر به این محدوده نزدیک می شود تا با سامان دهی مجدد محدوده های نسبی درون ماندگار خودش، آن را سرمایه داری، جریان جنون آسایی [اسکیزویی] را ایجاد می کند که پایه های نیروی وقفه ناپذیر و جهان شمول آن است، و در همان حال هم محدوده هایی برای جامعه تعیین می کنند. به این ترتیب، اگزیوماتیک سرمایه داری، ماشینی است که خودِ نیروهای اجتماعی و جریان های ماده و انرژی را که خود ایجاد کرده است، سرکوب می کند. دلوز در مصاحبه ای که با نگری دارد، این نکته را گوشزد می کند که آن چه او و گتاری از آثار مارکس مفید یافته اند «تحلیل او [مارکس] دربارل سرمایه داری به منزله نظام درون ماندگاری است که همواره بر محدودیت های خودش چیره می شود و سپس زمانی می رسد که باز هم بر ضد آن ها در شکلی کلی تر برمی خیزد، زیرا محدوده بنیادی آن خودِ سرمایه است»(Deleuze, 1995:171). درسی که او و گتاری از این امر می گیرند این است که در سطح کلان اجتماعیِ نهادهای اقتصادی و سیاسی، همواره امکان تحول اجتماعی تدریجی وجود دارد . اگر اقتصاد سرمایه داری می تواند نظام اگزیوماتیکی جدایی ناپذیر از بافت زندگی اجتماعی امروزی ایجاد کند، معنایش این نیست که اگزیوم های ویژه ای نمی توانند زدوده شوند یا جای خود را به دیگری بدهند.
دلوز و گتاری هم مانند فوکو و دیگر اندیشمندان سیاسی پسا ساختارگرا، تحول انقلابی جهانی را پیش بینی نمی کنند، بلکه فرایند آزمایش های پیوسته ای را به تصور می آورند که بین نهادهای سیاسی و اقتصادی و جنبش های مهم میل و علاقه جاری است. دلوز و گتاری، زبانی مفهومی را فراهم می کنند تا به توصیف آن اثرهای جنبش های اجتماعی بپردازند که خواسته های سیاسی نوینی را به ابعاد کیفی یا فرهنگی زندگی اجتماعی بار می کنند. آن ها به طور کلی، پویایی این گونه تحول های اجتماعی را با خصوصیت انگلی و واکنشی شکل های تصرف [یا غلبه] مقایسه می کنند. چگونگی کنترل قدرت دولتی موضوع مورد توجه آن ها نیست، بلکه شکل های تحول اجتماعی که همراه یا در پناه یک حکومت معین صورت می گیرد، و واکنشی که این تحولات در مقابل همان نهادهای سیاسی قبلی نشان می دهند، مورد توجه آن هاست. به این دلیل، آن ها به تمایز بین تحلیل اجتماعی در سطح کلان و در سطح خرد سیاسی تأکید دارند و جامعه شناسی سطح خرد گابریل تارد جانشینی برای تحلیل طبقه ای می دانند که به سطح ذره ای زندگی اجتماعی می پردازد. برای مثال، با توجه به انقلاب 1789 [فرانسه]، آن ها می گویند «چیزی که باید دانست این است که کدام دهقانان در کدام یک از نواحی جنوب فرانسه، [برای اول بار] از کرنش کردن به ارباب ها سر باز زدند» (Deleuze and Guattari, 1987:216). در این جا، موضوع، تفاوت ساده در کمیت و دامنه مطرح نیست، بلکه تفاوت در شیوه و کیفیت مهم است. از یک سو، در پیکارهای بین هستی های اجتماعی جِرمی از قبیل طبقه، جنس و ملت، سیاست جایگاه خود را از دست می دهد و از سوی دیگر و در سطح ذره ای هم، در وابستگی های اجتماعی و جهت گیری های جنسی، و تنوع تعلق به اجتماعی خاص [سیاست] وامانده شده است.
دلوز و گتاری از سیاستی اقلیت گرا که متکی بر مفهوم کیفی اقلیت است طرفدارای می کنند. این همان قرائت آن ها از سیاست هویتی است که مبتنی بر فهمی ارتباطی از تفاوت قرار دارد، در حالی که گرایش فراگیر این است که تفاوت را فقط از دیدگاه یک معیار ضمنی و درونی، بازشناسی و ارزشیابی می کنند. دلوز و گتاری، اقلیت را در مقابل اکثریت تعریف می کنند، اما تأکید دارند که تفاوت بین آن ها کمّی نیست، زیرا اقلیت های اجتماعی می توانند از آن چه موسوم به اکثریت است، پرجمعیت تر باشند. هر دو مفهوم، رابطه گروه [اقلیت یا اکثریت] با جامعه گسترده تری را که جزءِ آن است دربر می گیرند. با فرض این که تفاوتی معنی دار بین دو گروه وجود داشته باشد، اکثریت گروهی است که بیشتر با سطح معیاری [استاندارد] جامعه قرین است و اقلیت، برحسب فاصله ای تعریف می شود که بین اعضاءِ گروه و آن سطح معیاری وجود دارد. اکثریت می تواند صورت های گوناگون فراوانی در جامعه داشته باشد:
فرض کنیم الگوی ثابت یا معیار، فردی است بالغ- سفیدپوست- غیرهمجنس گرا- اروپایی- مذکر- که با زبانی متداول تکلم می کند... بدیهی است که «مرد» در اکثریت قرار دارد، هر چند که از شمار کودکان، زنان، سیاهان، دهقانان، همجنس بازان و غیره کم جمیعت تر باشد. به این دلیل که او دوبار ظاهر می شود، یکی به صورت ثابت و دیگری به شکل متغیر که ثابت از آن استخراج می شود. اکثریت، بیانگر حالتی از قدرت و سلطه است، و نه وارونِ آن (Deleuze and Guattari, 1987:105, 219).
سیاست تفاوت از نوع لیبرالی، ممکن است از حقوق اقلیت برای به حساب آمدن در اکثریت دفاع کند. به عبارت دیگر، می خواهد سطح معیار را این گونه گسترش دهد تا به حالت مذکر یا مؤنث، اروپایی یا غیراروپایی، غیرهمجنس گرا یا همجنس باز، و مانند آن درآید. دلوز و گتاری اهمیت چنین تحول هایی را در ماهیت اکثریت انکار نمی کنند. آن ها در پایان عرصه 13 با عنوان «7000 سال پیش از میلاد: ابزار تصرف [غلبه].» با تأکید می نویسند:
منظور این نیست که مبارزه در سطح اگزیوم ها، بدون اهمیت است: بلکه برعکس، عامل تعیین کننده است(در گوناگونی ترین سطح ها: مبارزه زنان برای حق رأی؛ سقط جنین؛ کار؛ مبارزه مناطق برای خودمختاری؛ مبارزه کشورهای جهان سوم؛ مبارزه توده های سرکوب شده و اقلیت ها در شرق یا غرب(20)... (Deleuze and Guattari, 1987:470-1).
آن ها از این فراتر رفته و واژه سومی را بر دوگانه اکثریت- اقلیت اضافه و معرفی می کنند، و آن «اقلیت شدگی»(21) است، و منظور آن ها فرایندی زاینده است که طی آن با اکثریت متفاوت یا ناهمگون می شویم. اقلیت شدگی، یعنی دنباله رویِ معیار از فرایند تغییر یا قلمروگریزی مداوم (Deleuze and Guattari, 1987:106).
واژه سوم دلوز و گتاری گویای آن است که اقلیت های اجتماعی را می توان به دو شیوه بازشناخت: یکی این که آن ها که وازده هستند ولی بالقوه جزئی از اکثریت به شمار می آیند، یا به منزله تجمع هایی از نوع کاملاً متفاوت هستند که وجود اکثریت را تهدید می کنند. برخلاف قرائت های لیبرالی بی تفاوتی جنسی یا چندفرهنگی گرایی، چشم انداز سیاسی دلوز و گتاری در جهت استقرار ثابت های جدید، یا کسب پایگاه اکثریتی نیست، بلکه ناظر بر اقلیت شدگی تک تک افراد و از جمله آن هایی است که پایگاه اقلیتی دارند. آن ها طرفدار توان دگردیسی در جهت اقلیت شدن، یا انقلابی شدن در مقابل، قدرت هنجارساز اکثریت هستند. پس اهمیت اقلیت، در طردشدگیِ یا وازدگی آن از اکثریت نیست، بلکه در توان سیاسی او در فاصله گیری از هنجارهاست. چنان که آن ها تعریف می کنند، اقلیت، بیانگر توانایی قلمروزدایی از رمزگان اجتماعی مسلط است. به این معنی که از نظر آن ها، این فرایند قلمروزدایی است که جان مایه سیاست انقلابی را تشکیل می دهد: نه یکپارچه شدن تقاضاهای اقلیت از طریق سازگاری با اگزیوم های ماشین اجتماعی، و نه بازسازی یک رمزگان، انقلاب است، بلکه فرایند اقلیت شدگی و گسترش دادن شکاف بین اقل و هنجار است. آن چه در دیدگاه آن ها مهم است، نوعی «انقلابی شدن» است که اصولاً بر همه گشوده است(Deleuze and Parnet, 1987:147).
آثار اصلی دلوزوگتاری
دلوز
Deleuze, G. (1972) Proust and Signs. (Trans. Richard Howard.) New York; George Braziller.Deleuze, G. (1983) Nietzsche and Philosophy. (Trans. Hugh Tomlinson.) London: Athlone Press.
Deleuze, G. (1984) Kant's Critical Philosophy: The Doctrine of the Faculties. (Trans. Hugh Tomlinson and Barbara Habberjam.) London: Athlone and Minneapolis: University of Minnesota Press.
Deleuze, G. (1986) Cinema 1: The Movement-Imags. (Trans. Hugh Tomlinson and Barbara Habberjam.) London: Athlone and Minneapolis: University of Minnesota Press.
Deleuze, G. (1988a) Bergsonism. (Trans. Hugh Tomlinson and Barbara Habberjam.) New York: Zone Books.
Deleuze, G.(1988b)foucault (trans. Sean Hand; Foreword by Paul Bove.) Minneapolis: University of Minnesota Press.
Deleuze, G. (1988c) Spinoza: Practical Philosophy. (Trans. Robert Hurley.) San Francsisco: City Lights.
Deleuze, G. and Foucault,M.( 1977) 'Conversation between Michel Foucault and Gilles Deleuze', in Language, Counter-memory, Practice: Selected Essays and Interviews. (Ed. and trans. D.F. Bouchard and S. Simons.) Ithaca, NY: Cornell University Press.
Deleuze, G. (1989) Cinema 2: The Time-Image. (Trans. Hugh Tomlinson and Robert Galeta.) London: Athlone and Minneapolis: University of Minnesota Press.
Deleuze, G. (1990a) Expressionism in Philosophy: Spinoza. (Trans. Martin Joughin.) New York: Zone Books.
Deleuze, G. (1990b) The Logic of Sense. (Trans. Mark Lester with Charles Stivale; Ed. Constantin Boundas.) New York: Columbia University Press and London: Athlone.
Deleuze, G. (1991) Empiricism and Subjectivity: an Essay on Hume's Theory of Human
Nature. (Trans. Constantin V. Boundas.) New York: Columbia University Press.
Deleuze, G. (1993) The Fold: Leibniz and the Baroque. (Trans. Tom Conley.) Minneapolis and London: University of Minnesota Press.
Deleuze, G. (1994) Difference and Repetition. (Trans. Paul Patton.) London: Athlone Press and New York: Columbuia University Press.
Deleuze, G. (1995) Negotiations 1972-1990. (Trans. Martin Joughin.) New York: Columbia University Press.
Deleuze, G. (1998) 'How do we recognize structuralism'. (Trans. Melissa McMahon and Charles J. Stivale) in C.J. Stivale, The Two-fold Thought of Deleuze and Guattari. New York: Guilford Press.
Deleuze, G. and Parnet, C. (1987) Dialogues. (Trans. Hugh Tomlinson and Barbara Habberjam.) London: Athlone Press.
گتاری
Guattari, F. (1984) Molecular Revolution: Psychiatry and Politics. (Trans. Rosemary Sheed.) Harmonds-worth: Penguin.Guattari, F. (1995a) Chaosophy. (Ed. Sylvere Lotringer.) New York: Semiotext(e.)
Guattari, F. (1995b) Chaosmosis: an Ethico-aesthetic Paradigm. (Trans. Paul Bains and Julian Pefanis.) Sydney: Power Publications and Bloomington and Indianapolis: Indiana University Press.
Guattari, F. (1996a) The Guattari Reader. (Ed. by Gary Genosko.) Oxford and Cambridge, MA: Blackwell.
Guattari, F. (1996b) soft Subversions. (Ed. Sylvere Lotringer.) New York: Semiotext(e.)
Guattari, F. (2000) The Three Ecologies. (Trans. lan Pindar and Paul Sutton.) London and New Brunswick, NJ: The Athlone Press.
Guattari, F. and Negri, A. (1990) Communists Like Us. (Trans. Michael Ryne.) New York: Semiotext(e.)
آثار مشترک دلوز- گتاری
Deleuze, G. and Guattari, F. (1972) Deleuze et Guattari s'expliquent..., La Quinzaine Litteraire, 143:15-19.Deleuze, G. and Guattari, F. (1977) Anti-Oedipus: Capitalism and Schizophrenia. (Trans. Robert Hurley, Mark Seem and Helen R. Lane.) New York: Viking Press.
Deleuze, G. and Guattari, F. (1986) Kafka: Towards a Minor Literature. (Trans. Dana Polan.) Minneapolis: University of Minnesota Press.
Deleuze, G. and Guattari, F. (1987) A Thousand Plateaus: Capitalism and Schizophrenia. (Trans. Brian Massumi.) Minneapolis: University of Minnesota Press.
Deleuze, G. and Guattari, F. (1994) Waht is Philosphy?. (Trans. Hugh Tomlinson and Graham Burchell.) New York: Columbia University Press.
منابع تحقیق :
Ansell-Pearson, K. (ed.) (1997) Deleuze and Philosophy: the Difference Engineer. London and New York Routledge.
Ansell-Pearson, K. (1999) Germinal Life: The Difference and Repetition of Deleuze. London and New York: Routledge.
Bogue, R. (1989) Deleuze and Guattari. London and New York: Routledge.
Boundas, C. and Oikowski, D. (eds) (1994) Deleuze and the Theater of Philosophy. New York: Routledge.
Bradotti, R. (1994) Nomadic Subjects. New York: Columbia University Press.
Dean, K. and Massumi, B. (1992) First and Last Emperors: The Absolute State and the Body of the Despot. Brooklyn, NY: Autonomedia.
Goodchild, P. (1996) Deleuze and Cuattari: An Introduction to the Politics of Desire. London: Sage.
Goodchild, P. (1997) Deleuzian ethics'. Theory Culture and Society, 14(2):39-50.
Goulimari, P. (1999) 'A minoritarian feminism? Things to do with Deleuze and Guattari', Hypatia,14(2):97-120.
Grosz, E. (1994a) Volatile Bodies: Towards a Corporeal Feminism. Bloomington: Indiana University Press and SydneyL Allen and Unwin.
Grosz, E. (1994b) 'A thousand tiny sexes: feminism and rhizomatics", in C. Boundas and D.
Olkowski (eds) Gilles Deleuze and the Theater of Philosophy. New York: Routledge.
Hardt, M. (1993) Gilles Deleuze: An Apprenticeship in Philosophy. Menneapolis: University of Minnesota Press.
Hardt, M. (1998) 'The withering of civil society، in E. Kaufman and K. J. Heller (eds), Deleuze and Cuattari: New Mappings in Politics, Philosophy, and Culture. Minneapolis: University of Minnesota Press.
Holland, E. W. (1991) 'Deterritorialising "deterritorialisation" — from the Anti-Oedipus to A Thousand Plateaus', Substance, 66(3):55-65.
Holland, E. W. (1997) 'Marx and poststructuralist philosophies of difference', The South Atlantic Quarterly, 96(3) -.525-41.
Holland, E. W. (1988) 'From schizophrenia to social control', in E. Kaufman and K.J. Heller
(eds) Deleuze and Guattari: New Mapping in Politics, Philosophy, and Culture. Minneapolis: University of Minnesota Press.
Holland, E. W. (1999) Deleuze and Guattari's Anti-Oedipus: Introduction to Schizoanalysis. London and New York: Routledge.
Kaufman, E. and Heller, K.J. (eds) (1998) Deleuze and Guattari: New Mappings in Politics, Philosophy, and Culture. Minneapolis and London: University of Minnesota Press.
Lorraine, T. (1999) Irigaray and Deleuze: Experiments in Visceral Philosophy. Ithaca, NY and London: Cornell University Press.
Massumi, B. (1992) A User's Guide to Capitalism and Schizophrenia. Cambridge, MA: MIT Press.
Massumui, B. (1998) 'Requiem for our prospective dead (toward a participatory critique of capitalist power)' in E. Kaufman and K.J. Heller (eds) Deleuze and Guattari: New Mappings in Politics, Philosophy, and Culture. Minneapolis: University of Minnesota Press.
May, T. (1991) The politics of life in the thought of Gilles Deleuze', Substance, 66(3):24-35.
May. T. (1994) The Political Philosophy of Postructuralist Anarchism. University Park: Pennsylvania State University Press.
May. T. (1995) The Moral Theory of Postructuralism. University Park: Pennsylvania State University Press.
May. T. (1997) Reconsidering Differnce. University Park: Pennsylvania State University Press.
Miller, C.L. (1993) 'The postidentitarian predicament in the footnotes of A Thousand Plateaus: nomadology, anthtropology, and authority', Diacritics, 23(3):6-35.
Patton, P. (1996) (ed.) Deleuze: A Critical Reader. Oxford and Cambridge, MA: Blackwell.
Patton, P, (1997) 'Deleuze and political thought', in Andrew Vincent (ed.) Political Theory: Tradition and Diversity. Cambridge: Cambridge University Press.
Patton, P. (2000) Deleuze and the Political. London and New York: Routledge.
Schrift, A. D. (1995) 'Putting Nietzsche to work: the case of Gilles Deleuze', in P. Sedgewick (ed.) Nietzsche: A Critical Reader. Oxford: Blackwell.
Stivale, C.J. (1998) The Two-Fold Thought of Deleuze and Guattari. New York: The Guilford Press.
Surin, K. (1991) 'The undecidable and the fugitive; Milk Plateaux and the state-form', Substance, 66(3):102-113.
Surin, K. (1994) '"Reinventing a physiology of collective liberation": going "beyond Marx" in the marxism(s) of Negri, Guattari and Deleuze', Rethinking Marxism, 7:9-27.
Surin, K. (1997) 'The epochality of Deleuziaa tbought', Theory Culture and Society14(2):9-21.
Surin, K. (1998) 'The future states of polities'. Culture Machine: The Journal - Taking Risks With the Future. [http:/Culturemachine.tees.ac.uk/frm_f7.htm].
پی نوشت ها :
1- Ferdinand Alquie
2- Georges Conguilhem
3- Jean Hippolyte
4- La Voie Communiste
5- Clinique de la Borde
6- the philosophy of desire
7- libido که می توان حداقل از نظر فرویدگرایان، آن را قوی ترین یا عمده ترین میل به شمار آورد. و می دانیم که امیال سرکوفته از کودکی در ناخودآگاه فرد رسوب می کنند و بر رفتار و کنش فرد تأثیر می گذارند، از مبانی روان کاوی فروید می باشد. – م.
8- Group d’ Information sur les Prisons (GIP)
9- Antonio Negri
10- schizoanalysis، schizophrenia را به صورت روان گسیختگی، تقسیم خاطر، دوگانگی شخصیت، جنون جوانی، و همچنین اسکیزوفرنی در ترجمه های فارسی آورده اند. از آن جا که واژه مربوط به علم روان شناسی و روان کاوی است و از حیطه تخصص این مترجم بیرون است، ترجیح معادل های فارسی یکی بر دیگری میسر نبود و همچنین ساختن واژه های ترکیبی و مشتق از این معادل های دو یا سه کلمه ای مشکل بود، از این رو، همان واژه شیزوفرنی یا اسکیزوفرنی به کار برده شد. – م.
11- plateaue، سطح مستوی و مرتفع و در اقتصاد، سطح ثابت و وضع تغییرناپذیر است، ولی در توضیح بعدی معلوم می شود که عرصه ها، هم شامل عنصر قلمرویابی تغییرناپذیر و هم عنصر قلمروزدای متغیر هستند، به همین دلیل به عوض «سطح ثابت»، کلمه «عرصه» ترجیح داده شد، و منظور از آن صحنه ها یا سطوح مختلف سرمایه داری است. – م.
12- patt-objects
13-assemblage
14- molar lines
15- molecular lines
16- reterritorialization
17- multiplicities
18- dispositifs، این معادل از دکتر حسین بشریه اقتباس شده است. (دریفوس و رابینو، میشل فوکو فراسوی ساختارگرایی و هرمنیوتیک، ترجمه حسین بشیریه، نشر نی، تهران، 1376، ص 225). – م.
19- axiom، اصل موضوعه یا اصل بدیهی که درباره صحت آن تردیدی نیست. مسلماً قلمرو مفهومی اصل موضوعه، در منطق و فلسفه گسترده تر از این است، و به همین خاطر پذیرش نظام سرمایه داری به صورت یک نظام اگزیوماتیک قابل تأمل است که حداقل در رویکردهای جامعه شناسی انتقادی چندان هم پذیرفتنی نیست. البته، دلوزوگتاری هم می خواهند اصل بدیهی سرمایه داری را در معنای لفظی آن بپذیرند که می توانیم برداشت های متفاوتی از این بیان کنیم، فقط چنان که نویسنده مقاله تشخیص داده آن ها با برداشتی کنایی یا استعاره ای آن را به کار نبرده اند. – م.
20- در متن اصلی هم پایان مطلب پرانتزدار مشخص نشده است. – م.
21- becoming-minor/minoritarian