كربلاي پنج، پاركينگ، مصطفي
نويسنده:محمد صرفي
نمي دانم از كجا شروع كنم. اصلاً بايد شروع كرد يا نه؟ اما انگار چاره اي نيست.
اولش با خودم گفتم، خيلي مهم نيست. چند روز ديگر فراموشش مي كنم.
درست مثل چيزهايي كه يواشكي چشم هايت را مي بندي و مي خواهي بي سرو صدا از كنارشان بگذري، اما همان وقت هم مي داني بي فايده است. بعضي چيزها دست از سر دل آدم بر نمي دارند و همين طور دنبال آدم مي آيند.
بهتر است بگويم آدم را دنبال خود مي كشند. به كجا؟ نمي دانم.
مهدي بارها از مصطفي تعريف كرده بود. آنقدر كه بعضي وقت ها در دلم مي گفتم احتمالاً كمي هم اغراق مي كند. بعدها كه با صابر آشنا شدم او هم از مصطفي برايم گفت و عطش مرا بيشتر كرد.
بالاخره يك روز مهدي گفت: «امشب مصطفي سخنران هيئتمان است، تو هم بيا»
آن شب 19دي ماه و شب اول محرم بود، همان شبي كه كربلاي پنج آغاز شد. قرار بود مصطفي پيش از عزداري از كربلاي پنج بگويد.
فرصت خوبي بود. شب زودتر از تحريريه روزنامه زدم بيرون و راه افتادم.
پيداكردن هيئت امام صادق(ع) دركوچه پس كوچه هاي جنوب شهر خيلي هم سخت نبود. يكي از بچه هاي هيئت، پاركينگ خانه اش را براي مراسم آماده كرده بود. سرما، سوز زيادي داشت، اما وقتي رسيدم، پاركينگ، نه، هيئت امام صادق (ع) را گرم يافتم. علتش را نمي دانم.
شايد از كوچكي فضا، شايد از گرماي آدم ها و شايد هم از آغاز محرم ناشي مي شد. نمي دانم.
هنوز يك ربعي نگذشته بود كه مصطفي هم آمد. مهدي ما را به هم، نه، او را به من معرفي كرد. به چهره اش نگاه كردم. آرام و معمولي بود.
دلم مي خواست همانجا بگويم: «آقا مصطفي، دست بردار، من گول قيافه معمولي ات را نمي خورم. من كمي از تو شنيده ام.»
كم كم سر و كله هيئتي ها هم پيدا شد. اغلب جوان و نوجوان بودند.
فضا كوچك بود و گمان نمي كنم50-40 نفر بيشتر گنجايش داشت. نوجواني قرآن خواند. مهدي هم متن كوتاهي از شهيد آويني و از مصطفي دعوت كرد، براي سخنراني بيايد پشت ترييون. تريبون كه نه يك صندلي ساده و معمولي مثل ظاهر خود مصطفي.
مصطفي كه خود از پايه گذاران هيئت بود، سال ها پيش از محل - به قول مهدي -هجرت كرده بود و حالا همه از ديدنش يك جورهايي خوشحال بودند.
مصطفي حرف هايش را با نام خدا آغاز كرد و گفت سال 1365 در چنين شب وچنين ساعاتي عمليات كربلاي پنج با رمز يا زهرا (س) آغاز شد.فكر مي كنم چند جمله ديگر هم از آن شب گفت و ناگهان فرمان را چرخاند و ادامه داد «... ولي من امشب مي خواهم چيزهاي ديگري بگويم.»
و ناگهان مصطفي آغاز شد! همان مصطفايي كه مهدي و صابر گفته بودند.
از ادبيات جنگ جهاني دوم، از ادبيات جنگي آلمان، از مقاومت مردم ويتنام و از بچه هاي لهستان گفت كه هر سال به مناسبت جنگ جهاني دوم مراسمي مفصل برگزار مي كنند با كيكي بزرگ كه به شكل نقشه كشورشان است و قسمت هاي اشغال شده درجنگ را با فلفل درست مي كنند تا وقتي مي خورند تلخي اشغال و شيريني مقاومت را به ياد بياورند.
آري، از روستائيان ويتنامي كه با بدن هايشان تپه اي انساني تشكيل دادند تا مانع اشغال روستايشان توسط تانك هاي آمريكايي شوند و تانك هايي كه از روي آنها گذشتند.
صابر گفته بود نمي شود با مصطفي سرشاخ شد.هر وقت در هر موردي با او صحبت كني، برگي رو مي كند كه به راحتي خاك خواهي شد. حرفش را چندان نفهميدم.
پيش از سخنراني با خودم فكر مي كردم، مصطفي چه چيز عجيب و غريب و تازه اي مي خواهد بگويد؟ حتماً خاطراتي كه تا حالا هيچ جا چاپ و گفته نشده است. اما بالاخره هر چه باشد آنها هم خاطره اند ديگر، فقط ممكن است دست اول و كمي پرهيجان تر باشند. حرف صابر را فراموش كرده بودم.
مصطفي برگش را رو كرده بود و من همچنان كه تند و تند مي نوشتم، خاك شده بودم.
مصطفي مي گفت هر جنگي براي خودش سختي و مصيبت داشته است. و از اين منظر جنگ هايي از جنگ ما خونين تر هم بوده اند. پس به راستي آن چيست كه جنگ ما را از ساير جنگ ها متمايز مي كند؟ به عقيده او، نبايد اينقدر از گلوله و تانك و تركش گفت. ديگر وقت آن رسيده است دود و بوي باروت راكنار بزنيم و به سراغ لايه هاي ناب و عميق ترجنگ برويم و اين لايه ها، آدم هاي جنگند كه هنوز ناشناخته مانده اند. آدم هايي كه خيلي هايشان ديگر نيستند و آنهايي كه زنده و برسرپيمان مانده اند، درپيچ و خم روزمرگي و روزگار درحال فراموش شدن هستند. مصطفي يك ساعتي صحبت كرد. بارها از شهيد محمود پيربداغي و حسين يوسف اللهي گفت و از دوست جانبازش كه كارمندي معمولي در شهرداري است. همان كارمندي كه تنها يك شب، چندين و چند گلوله خورد اما زنده ماند تا سال ها بعد سندي باشد بر مظلوميت نسلي كه به قول مصطفي مأموريتي تاريخي داشته و دارند. بسيجي گمنامي كه حتي همكارانش هم چيزي ازاو نمي دانند.
از عكاس پژوهشگري گفت كه پس از مقايسه عكس هاي جنگ ما و ساير جنگ ها به نتايج جالبي رسيده است. آنچه عكس هاي جنگي را از ساير عكس ها متمايز مي كند؛ ويژگي هاي خاصي است. آدم هايي با سينه هاي ستبر، اسلحه در دست و چشم هايي كه خشم و نفرت در آن موج مي زند، اما عكس هاي جنگ ما فاقد اين عناصر است. جوان هايي با لباس خاكي در كنار يك نخل، يك رود يا هر چيز ديگري كه بوي جنگ نمي دهد.
درچشم اين جوان ها نمي توان ميل به كشتن را يافت. حرف هاي مصطفي همانقدر كه تكان دهنده آغاز شد، ناگهان در ناباوري پايان يافت و اين پايان، آغازي بود بر اين سؤال عميق در ذهن من، كه براستي چقدر از جنگ و آدم هايش مي دانم؟ و مصطفي حنجره كدامين نسل است؟
چند روز بعد از صابر پرسيدم «محمود پيربداغي» كيست كه مصطفي اينقدر به او ابراز علاقه مي كرد؟ جواب صابر مرا در مورد ندانستن از آدم هاي جنگ مطمئن تر كرد.
شهيد «محمود پيربداغي» در جنگ فرمانده مصطفي بوده است و آنها رابطه اي عميق و علاقه اي عجيب به يكديگر داشته اند. پس از شهادت محمود، مصطفي خواب مي بيند او را به جايي برده اند كه همه شهدايي كه مي شناخته آنجا هستند. سراغ محمود را مي گيرد. پس از مدتي محمود مي آيد و مصطفي زبان به گله مي گشايد كه بي معرفت! ما با هم دوست و رفيق بوديم و اين رسمش نبود كه تنها بروي و من را جا بگذاري. محمود هم در جواب مي گويد، گمان نكن راه بسته شده است تو هم مي تواني پيش ما بيايي، فقط يك شرط دارد و آن هم اينكه پاك بماني!
و صابر گفت هنوز كه هنوز است مصطفي پس از سال ها براي محمود نامه مي نويسد. او در يكي از نامه هاي اخيرش اينگونه نوشته است، 20 سال از آن روزها مي گذرد و ما هنوز درحال جنگيم. جنگ براي پاك ماندن. من بر سر پيماني كه با تو بستم خواهم ماند تا ببينم تو هم برسر پيمان خود هستي يا نه.
آري، مصطفي ها هنوز مي جنگند و جنگيدن در اين جبهه سخت تر است. سخت تر از شلمچه، سخت تر از طلائيه، سخت تر از فكه و سخت تر از كربلاي پنج. چشم پاك، دل پاك، دست پاك، پاي پاك، زبان پاك، سفره پاك... وقتي قرار به پاك بودن باشد همه چيز بايد پاك باشد.
به مصطفي زنگ مي زنم تا اجازه چاپ سخنراني اش را بگيرم. بنا به دلايلي راضي نيست. خيلي اصرار نمي كنم. مصطفي را نبايد به اين سادگي ها از دست داد.
هفته ها مي گذرد اما آن حس گنگ كم رنگ نمي شود. داستان كوتاهي راجع به جنگ مي نويسم. ناخودآگاه اسم قهرمانش مصطفي از آب درمي آيد. بالاخره تصميم مي گيرم بنويسم. اولش نمي دانستم از كجا شروع كنم حالا نمي دانم چطور تمامش كنم.... نيمه هاي شب است... سكوت...
اولش با خودم گفتم، خيلي مهم نيست. چند روز ديگر فراموشش مي كنم.
درست مثل چيزهايي كه يواشكي چشم هايت را مي بندي و مي خواهي بي سرو صدا از كنارشان بگذري، اما همان وقت هم مي داني بي فايده است. بعضي چيزها دست از سر دل آدم بر نمي دارند و همين طور دنبال آدم مي آيند.
بهتر است بگويم آدم را دنبال خود مي كشند. به كجا؟ نمي دانم.
مهدي بارها از مصطفي تعريف كرده بود. آنقدر كه بعضي وقت ها در دلم مي گفتم احتمالاً كمي هم اغراق مي كند. بعدها كه با صابر آشنا شدم او هم از مصطفي برايم گفت و عطش مرا بيشتر كرد.
بالاخره يك روز مهدي گفت: «امشب مصطفي سخنران هيئتمان است، تو هم بيا»
آن شب 19دي ماه و شب اول محرم بود، همان شبي كه كربلاي پنج آغاز شد. قرار بود مصطفي پيش از عزداري از كربلاي پنج بگويد.
فرصت خوبي بود. شب زودتر از تحريريه روزنامه زدم بيرون و راه افتادم.
پيداكردن هيئت امام صادق(ع) دركوچه پس كوچه هاي جنوب شهر خيلي هم سخت نبود. يكي از بچه هاي هيئت، پاركينگ خانه اش را براي مراسم آماده كرده بود. سرما، سوز زيادي داشت، اما وقتي رسيدم، پاركينگ، نه، هيئت امام صادق (ع) را گرم يافتم. علتش را نمي دانم.
شايد از كوچكي فضا، شايد از گرماي آدم ها و شايد هم از آغاز محرم ناشي مي شد. نمي دانم.
هنوز يك ربعي نگذشته بود كه مصطفي هم آمد. مهدي ما را به هم، نه، او را به من معرفي كرد. به چهره اش نگاه كردم. آرام و معمولي بود.
دلم مي خواست همانجا بگويم: «آقا مصطفي، دست بردار، من گول قيافه معمولي ات را نمي خورم. من كمي از تو شنيده ام.»
كم كم سر و كله هيئتي ها هم پيدا شد. اغلب جوان و نوجوان بودند.
فضا كوچك بود و گمان نمي كنم50-40 نفر بيشتر گنجايش داشت. نوجواني قرآن خواند. مهدي هم متن كوتاهي از شهيد آويني و از مصطفي دعوت كرد، براي سخنراني بيايد پشت ترييون. تريبون كه نه يك صندلي ساده و معمولي مثل ظاهر خود مصطفي.
مصطفي كه خود از پايه گذاران هيئت بود، سال ها پيش از محل - به قول مهدي -هجرت كرده بود و حالا همه از ديدنش يك جورهايي خوشحال بودند.
مصطفي حرف هايش را با نام خدا آغاز كرد و گفت سال 1365 در چنين شب وچنين ساعاتي عمليات كربلاي پنج با رمز يا زهرا (س) آغاز شد.فكر مي كنم چند جمله ديگر هم از آن شب گفت و ناگهان فرمان را چرخاند و ادامه داد «... ولي من امشب مي خواهم چيزهاي ديگري بگويم.»
و ناگهان مصطفي آغاز شد! همان مصطفايي كه مهدي و صابر گفته بودند.
از ادبيات جنگ جهاني دوم، از ادبيات جنگي آلمان، از مقاومت مردم ويتنام و از بچه هاي لهستان گفت كه هر سال به مناسبت جنگ جهاني دوم مراسمي مفصل برگزار مي كنند با كيكي بزرگ كه به شكل نقشه كشورشان است و قسمت هاي اشغال شده درجنگ را با فلفل درست مي كنند تا وقتي مي خورند تلخي اشغال و شيريني مقاومت را به ياد بياورند.
آري، از روستائيان ويتنامي كه با بدن هايشان تپه اي انساني تشكيل دادند تا مانع اشغال روستايشان توسط تانك هاي آمريكايي شوند و تانك هايي كه از روي آنها گذشتند.
صابر گفته بود نمي شود با مصطفي سرشاخ شد.هر وقت در هر موردي با او صحبت كني، برگي رو مي كند كه به راحتي خاك خواهي شد. حرفش را چندان نفهميدم.
پيش از سخنراني با خودم فكر مي كردم، مصطفي چه چيز عجيب و غريب و تازه اي مي خواهد بگويد؟ حتماً خاطراتي كه تا حالا هيچ جا چاپ و گفته نشده است. اما بالاخره هر چه باشد آنها هم خاطره اند ديگر، فقط ممكن است دست اول و كمي پرهيجان تر باشند. حرف صابر را فراموش كرده بودم.
مصطفي برگش را رو كرده بود و من همچنان كه تند و تند مي نوشتم، خاك شده بودم.
مصطفي مي گفت هر جنگي براي خودش سختي و مصيبت داشته است. و از اين منظر جنگ هايي از جنگ ما خونين تر هم بوده اند. پس به راستي آن چيست كه جنگ ما را از ساير جنگ ها متمايز مي كند؟ به عقيده او، نبايد اينقدر از گلوله و تانك و تركش گفت. ديگر وقت آن رسيده است دود و بوي باروت راكنار بزنيم و به سراغ لايه هاي ناب و عميق ترجنگ برويم و اين لايه ها، آدم هاي جنگند كه هنوز ناشناخته مانده اند. آدم هايي كه خيلي هايشان ديگر نيستند و آنهايي كه زنده و برسرپيمان مانده اند، درپيچ و خم روزمرگي و روزگار درحال فراموش شدن هستند. مصطفي يك ساعتي صحبت كرد. بارها از شهيد محمود پيربداغي و حسين يوسف اللهي گفت و از دوست جانبازش كه كارمندي معمولي در شهرداري است. همان كارمندي كه تنها يك شب، چندين و چند گلوله خورد اما زنده ماند تا سال ها بعد سندي باشد بر مظلوميت نسلي كه به قول مصطفي مأموريتي تاريخي داشته و دارند. بسيجي گمنامي كه حتي همكارانش هم چيزي ازاو نمي دانند.
از عكاس پژوهشگري گفت كه پس از مقايسه عكس هاي جنگ ما و ساير جنگ ها به نتايج جالبي رسيده است. آنچه عكس هاي جنگي را از ساير عكس ها متمايز مي كند؛ ويژگي هاي خاصي است. آدم هايي با سينه هاي ستبر، اسلحه در دست و چشم هايي كه خشم و نفرت در آن موج مي زند، اما عكس هاي جنگ ما فاقد اين عناصر است. جوان هايي با لباس خاكي در كنار يك نخل، يك رود يا هر چيز ديگري كه بوي جنگ نمي دهد.
درچشم اين جوان ها نمي توان ميل به كشتن را يافت. حرف هاي مصطفي همانقدر كه تكان دهنده آغاز شد، ناگهان در ناباوري پايان يافت و اين پايان، آغازي بود بر اين سؤال عميق در ذهن من، كه براستي چقدر از جنگ و آدم هايش مي دانم؟ و مصطفي حنجره كدامين نسل است؟
چند روز بعد از صابر پرسيدم «محمود پيربداغي» كيست كه مصطفي اينقدر به او ابراز علاقه مي كرد؟ جواب صابر مرا در مورد ندانستن از آدم هاي جنگ مطمئن تر كرد.
شهيد «محمود پيربداغي» در جنگ فرمانده مصطفي بوده است و آنها رابطه اي عميق و علاقه اي عجيب به يكديگر داشته اند. پس از شهادت محمود، مصطفي خواب مي بيند او را به جايي برده اند كه همه شهدايي كه مي شناخته آنجا هستند. سراغ محمود را مي گيرد. پس از مدتي محمود مي آيد و مصطفي زبان به گله مي گشايد كه بي معرفت! ما با هم دوست و رفيق بوديم و اين رسمش نبود كه تنها بروي و من را جا بگذاري. محمود هم در جواب مي گويد، گمان نكن راه بسته شده است تو هم مي تواني پيش ما بيايي، فقط يك شرط دارد و آن هم اينكه پاك بماني!
و صابر گفت هنوز كه هنوز است مصطفي پس از سال ها براي محمود نامه مي نويسد. او در يكي از نامه هاي اخيرش اينگونه نوشته است، 20 سال از آن روزها مي گذرد و ما هنوز درحال جنگيم. جنگ براي پاك ماندن. من بر سر پيماني كه با تو بستم خواهم ماند تا ببينم تو هم برسر پيمان خود هستي يا نه.
آري، مصطفي ها هنوز مي جنگند و جنگيدن در اين جبهه سخت تر است. سخت تر از شلمچه، سخت تر از طلائيه، سخت تر از فكه و سخت تر از كربلاي پنج. چشم پاك، دل پاك، دست پاك، پاي پاك، زبان پاك، سفره پاك... وقتي قرار به پاك بودن باشد همه چيز بايد پاك باشد.
به مصطفي زنگ مي زنم تا اجازه چاپ سخنراني اش را بگيرم. بنا به دلايلي راضي نيست. خيلي اصرار نمي كنم. مصطفي را نبايد به اين سادگي ها از دست داد.
هفته ها مي گذرد اما آن حس گنگ كم رنگ نمي شود. داستان كوتاهي راجع به جنگ مي نويسم. ناخودآگاه اسم قهرمانش مصطفي از آب درمي آيد. بالاخره تصميم مي گيرم بنويسم. اولش نمي دانستم از كجا شروع كنم حالا نمي دانم چطور تمامش كنم.... نيمه هاي شب است... سكوت...
بسم الله الرحمن الرحيم...
«صوفيان رفتند و مطرب در سماع
عشق را آغاز هست انجام نيست»
«صوفيان رفتند و مطرب در سماع
عشق را آغاز هست انجام نيست»