ان شاءالله گلوله بخوري!

خاطره اي به نقل از مرحوم حاجيه خانم «بتول موسي پور» مادر شهيدان داود، محمدتقي و علي رضا رضايي. محمدتقي از كودكي خيلي شلوغ و پر سر و صدا بود، طوري كه اگر يك روز در منزل نبود، خيال مي كرديم همه اهل خانه لال شده اند! بعضي وقت ها كه خيلي شلوغ كاري مي كرد و حوصله مرا سر مي برد شروع به آه و ناله مي كردم. يكي از همين روزها گفتم؛ محمدتقي، ان شاءالله گلوله بخوري!!
شنبه، 9 شهريور 1387
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
ان شاءالله گلوله بخوري!
ان شاءالله گلوله بخوري!
ان شاءالله گلوله بخوري!

خاطره اي به نقل از مرحوم حاجيه خانم «بتول موسي پور» مادر شهيدان داود، محمدتقي و علي رضا رضايي.

محمدتقي از كودكي خيلي شلوغ و پر سر و صدا بود، طوري كه اگر يك روز در منزل نبود، خيال مي كرديم همه اهل خانه لال شده اند!
بعضي وقت ها كه خيلي شلوغ كاري مي كرد و حوصله مرا سر مي برد شروع به آه و ناله مي كردم. يكي از همين روزها گفتم؛ محمدتقي، ان شاءالله گلوله بخوري!!
محمدتقي در حالي كه مي خنديد، نزديك آمد و مرا بوسيد و گفت: مادر جان. اين كه من گلوله بخورم نفرين نيست، بلكه دعايي است كه در حق من كردي.
با شهادت برادرش داود، محمدتقي، حال و هوايش به كلي عوض شد. يك روز به خواهرش گفت: خواهرم، شهيد بعدي خانواده من هستم. مي داني چرا؟! خواهرش خيال مي كرد كه او باز هم دارد شوخي مي كند. طوري گفت: چرا كه بيشتر شبيه به طنز بود. ولي محمدتقي در ادامه گفت: «خواب ديدم مرا به سمت باغ سرسبزي كه پراز ميوه بود، هدايت مي كردند. وقتي به نزديكي باغ رسيدم داود آمد و دستم را گرفت و گفت: خوش آمدي و با هم داخل باغ شديم و من از خوشحالي مشغول چيدن ميوه ها از درخت و خوردن آن شدم.» خواهرش هم بدون اطلاع او خواب را براي من تعريف كرد و من هم گفتم خدا يا راضي ام به رضاي تو.
اندكي بعد محمدتقي به داود و بعد از اوهم علي رضا- پسر ديگرم- به آن دو پيوست.


تبلیغات در راسخون
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط