چل کلید

روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود که هفت پسر داشت. روزی پسرها راه افتادند و رفتند شکار. همین که رسیدند، با هم قرار گذاشتند دنبال شکار که رفتند، حیوان از کنار هر کدام که فرار کرد، همان آدم باید برود دنبالش.
يکشنبه، 10 بهمن 1395
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: Plato
موارد بیشتر برای شما
چل کلید
 چل کلید
 

نویسنده: محمد قاسم‌زاده

 
روزی بود، روزگاری بود. در زمان‌های قدیم پادشاهی بود که هفت پسر داشت. روزی پسرها راه افتادند و رفتند شکار. همین که رسیدند، با هم قرار گذاشتند دنبال شکار که رفتند، حیوان از کنار هر کدام که فرار کرد، همان آدم باید برود دنبالش. این را گفتند و سرگرم شکار شدند. همین‌طور که تیر می‌انداختند و جانورهای زبان بسته را می‌زدند، آهوی خوش خط و خالی پیدا شد و برادرها از دیدنش، قند تو دلشان آب شد و زودی دوره‌اش کردند. آهو این طرف و آن طرفش را نگاه کرد و از کنار برادر کوچکه در رفت. خوب با هم قرار مدار گذاشته بودند، شش تا برادر رفتند کنار و برادر کوچکه اسبش را هی کرد و رفت دنبال شکار. آهو رفت و رفت تا رسید به تپه‌ای و همان جا غیبش زد. پسر هم رسید بالای تپه و هرچه نگاه کرد دید رد و اثری از شکار نیست و تا چشم کار می‌کند بیابان بی آب و علف است. تنگ غروب بود و از برادرها و شکارگاه هم حسابی دور افتاده بود. ‌اما خوب که دوروبرش را نگاه کرد، دید پیرمردی نشسته رو سنگی. رفت جلو و گفت راهش را گم کرده و از خانه و زندگی دور شده، در حقش پدری کند و ‌امشب جایی به‌اش بدهد تا شب را صبح کند.
پیرمرد پسره را برد به خانه‌اش و همین که رسیدند، عکس دختر خوشگلی را رو دیوار دید و با همان نگاه اول، یک دل نه، صد دل عاشقش شد. پیرمرد دید که جوان چشم از عکس برنمی‌دارد. حرفی نزد و وقتی پسره ازش پرسید که صاحب این عکس کی هست، گفت فکر این دختر را از سرش بیرون کند که دستش به‌اش نمی‌رسد. پسره که اصرار کرد، پیرمرد سرگذشت دختره را تعریف کرد و گفت عکس دختر فلان پادشاه است و طلسم شده و خیلی‌ها دنبالش هستند، ‌اما گرفتنش کار سختی است. باید برود هفت تا دیو را بکشد تا برسد به باغی. آنجا گربه‌ای می‌بیند که یک دسته کلید چهل‌تایی به گردن آویزان شده. گربه را هم باید بکشد و دسته کلید را بردارد. تو باغ عمارتی می‌بیند که چهل تا اتاق دارد. با دسته کلید در اتاق‌ها را یکی یکی باز کند. وقتی رسید به اتاق چهلم، دختره را می‌بیند.
شاه‌زاده شب خوابید و آفتاب که زد، راه افتاد و رفت. از بیابان و کوه‌ها و رودها گذشت تا رسید به باغ. دید هفت دیودوروبر باغ نگهبان ایستاده‌اند تا کسی از آنجا رد نشود. دیوها را یکی یکی کشت. کنار دیو هفتم کتابی پیدا کرد و شروع کرد به خواندنش. به دستور کتاب طلسم‌های باغ را شکست و مردهایی را که آمده بودند دختره را ببرند، ‌اما اسیر شده بودند، آزاد کرد. رفت و رسید به دیوار باغ و گربه را بالای دیوار دید. تیر انداخت، ‌اما تیر خطا رفت. دومی هم به گربه نخورد، ‌اما با تیر سوم گربه را کشت و دسته کلید را برداشت و رفت تو عمارت و در اتاق‌ها را یکی یکی باز کرد. تو اتاق چهلم دید دختره خوابیده و خودش هزار بار خوشگل‌تر از عکسش بود و بلبلی بالای سرش آواز می‌خواند. شاه‌زاده همان طور که کتاب طلسم گفته بود، انگشترش را کرد به انگشت دختره و برگشت پیش پیرمرد.
پیرمرد به‌اش گفت کار اصلی را کرده، حالا باید منتظر بشیند، چون فردا به دستور پادشاه جار می‌زنند هر کس انگشترش را کرده به انگشت دختر پادشاه بیاید و باهاش عروسی کند. ‌اما حالا باید سه تا شرط هم به جا بیارد. فردا که شد، شاه‌زاده تا صدای جارچی‌ها را شنید، راه افتاد و رفت به قصر پادشاه و نشانی انگشترش را داد. پادشاه گفت: «باید سه تا شرط مرا به جا بیاری تا بتوانی با دخترم عروسی کنی، اگر نتوانستی، گردنت را می‌زنم.»
پسره قبول کرد و پادشاه گفت شرط اولش این است که چراغی رو سر گربه‌ای می‌گذارد و او باید کاری کند که چراغ از رو سرش بیفتد. چراغی گذاشتند رو سر گربه. جوان زود موشی پیدا کرد و انداخت جلو گربه. گربه جستی زد که موش را بگیرد، چراغ از روسرش افتاد. شرط دوم پادشاه این بود که شاه‌زاده باید یک ساعته پیه سوزی بسازد و روشنش کند. پسر این کار را هم کرد. شرط سومش این بود که پسره چهل شب برود بالا سر دختره و او از خواب بیدار نشود. جوان این شرط را هم به جا آورد. پادشاه شاه‌زاده را به دامادی قبول کرد و دستور داد شهر را چراغانی کنند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و شب هفتم دختره را برای شاه‌زاده عقد کردند. پسره دست زنش را گرفت و راه افتاد و رفت تا رسید به شهر خودش. پدرش که از آمدن پسره خوشحال شده بود، تو همان شهر هم هفت روز و هفت شب جشن گرفتند و زن و شوهر به خیر و خوشی رفتند سر خانه و زندگی‌شان.

منبع مقاله :
قاسم زاده، محمد؛ (1393)، افسانه های ایرانی (جلد دوم)، تهران: انتشارات هیرمند، چاپ دوم

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
روایت یکی از کودکان حاضر در سیریک از حمله آمریکا
play_arrow
روایت یکی از کودکان حاضر در سیریک از حمله آمریکا
رئیس عدلیه: دشمن به جنایت‌های خود افتخار می‌کند
play_arrow
رئیس عدلیه: دشمن به جنایت‌های خود افتخار می‌کند
انیمیشن/ ایران زمین‌بازی شما نیست!
play_arrow
انیمیشن/ ایران زمین‌بازی شما نیست!
‌تصاویر زیبا از رقابت پاراگلایدر سواران کشور در آسمان مرند
play_arrow
‌تصاویر زیبا از رقابت پاراگلایدر سواران کشور در آسمان مرند
فرار اکشن یک اوکراینی از شکارچی سربازی اجباری
play_arrow
فرار اکشن یک اوکراینی از شکارچی سربازی اجباری
وقتی اینترنشنال از نفوذ سایبری ایران شگفت‌ زده می‌شود!
play_arrow
وقتی اینترنشنال از نفوذ سایبری ایران شگفت‌ زده می‌شود!
تصاویر ماهواره‌ای از اصابت موشک‌ها و پهپادهای ایران به فرودگاه اربیل
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از اصابت موشک‌ها و پهپادهای ایران به فرودگاه اربیل
بی‌خانمان‌ها در خیابان‌های سیدنی استرالیا
play_arrow
بی‌خانمان‌ها در خیابان‌های سیدنی استرالیا
کل‌کل داغ فتح‌الله‌زاده و قیاسی بر سر استقلال و پرسپولیس
play_arrow
کل‌کل داغ فتح‌الله‌زاده و قیاسی بر سر استقلال و پرسپولیس
ترامپ: احتمالا به کوه کلنگ حمله می‌کنیم
play_arrow
ترامپ: احتمالا به کوه کلنگ حمله می‌کنیم
توهم جدید ترامپ: ما کنترل ایران را به‌دست گرفته‌ایم!
play_arrow
توهم جدید ترامپ: ما کنترل ایران را به‌دست گرفته‌ایم!
فرزند شهید تنگسیری: تاکید می‌کنم امکان ندارد بتوانند تنگه هرمز را به صورت نظامی باز کنند
play_arrow
فرزند شهید تنگسیری: تاکید می‌کنم امکان ندارد بتوانند تنگه هرمز را به صورت نظامی باز کنند
اینترنت در شرایط جنگی برقرار می‌ماند؟
play_arrow
اینترنت در شرایط جنگی برقرار می‌ماند؟
اگر دموکرات‌ها کنگره را به دست بگیرند، ریاست‌جمهوری ترامپ به پایان می‌رسد
play_arrow
اگر دموکرات‌ها کنگره را به دست بگیرند، ریاست‌جمهوری ترامپ به پایان می‌رسد
دریادار بازنشسته ارتش آمریکا: ارتش آمریکا در معرض نابودی کامل است
play_arrow
دریادار بازنشسته ارتش آمریکا: ارتش آمریکا در معرض نابودی کامل است