پیرزن و بازرگان

روزی بازرگانی از کنار شهری می‌گذشت. پشت دروازه‌ی شهر ایستاد و به نوکرش گفت: «برو چهل تا تخم‌مرغ آب‌پز بخر، بیار بخوریم.»
پنجشنبه، 8 تير 1396
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: علی اکبر مظاهری
موارد بیشتر برای شما
پیرزن و بازرگان
 پیرزن و بازرگان

نویسنده: محمدرضا شمس

 
روزی بازرگانی از کنار شهری می‌گذشت. پشت دروازه‌ی شهر ایستاد و به نوکرش گفت: «برو چهل تا تخم‌مرغ آب‌پز بخر، بیار بخوریم.»
نوکر رفت بازار و پیرزنی را دید که یک سبد پر از تخم‌مرغ دستش بود. به پیرزن گفت: «چهل تا تخم‌مرغ برام آب‌پز کن!»
پیرزن، چهل تا تخم‌مرغ آب‌پز کرد و به نوکر داد. نوکر که تازه یادش افتاده بود از بازرگان پول نگرفته است به پیرزن گفت: «الان پولش رو برات می‌آرم.» و تخم‌مرغ‌ها را برد.
تخم‌مرغ‌ها را خوردند و رفتند و یادشان رفت پولش را بدهند. توی راه، بازرگان از نوکرش پرسید: «پول تخم‌مرغ‌ها رو دادی؟»
نوکر به پیشانی خود زد و گفت: «ای وای، پاک یادم رفت!»
بازرگان، میرزای خود را صدا کرد و به او گفت: «طلب پیرزن رو به معامله بنداز، تا سودی نصیبش بشه. وقتی گذرمون به اونجا افتاد، پولش رو می‌دیم.»
میرزا همین کار را کرد.
هفت سال گذشت تا دوباره گذر بازرگان به آن شهر افتاد. به نوکر گفت: «برو پیرزن رو پیدا کن و بیار اینجا!»
نوکر رفت و پیرزن را آورد.
بازرگان از او پرسید: «قیمت تخم‌مرغ‌هات چند بود؟»
پیرزن گفت: «چهار سکه.»
بازرگان گفت: «تو این هفت سال، چهار سکه‌ی تو چهل سکه شد، بیا چهل سکه‌ات رو بگیر.»
پیرزن خوشحال شد. سکه‌ها را گرفت و به خانه رفت. در راه یکی از همسایگانش را دید. همسایه پرسید: «چی شده که این‌قدر خوشحالی؟»
پیرزن همه چیز را برای او تعریف کرد.
همسایه گفت: «بازرگان گولت زده! خودت حساب کن؛ از چهل تخم‌مرغ، چهل جوجه درمی‌اومد. جوجه‌ها مرغ می‌شدند و تو می‌تونستی برای هر مرغ، پنج شش سکه بگیری. حالا ببین چقدر سرت کلاه رفته.»
پیرزن حرف همسایه را باور کرد و از بازرگان شکایت کرد.
قاضی، بازرگان را خواست و از او پرسید: «چرا پیرزن رو فریب دادی؟»
بازرگان گفت: «فریب کدومه. جناب قاضی؟ من برای هر تخم‌مرغ یک سکه‌ی طلا دادم!»
قاضی گفت: «نه، فریبش دادی. چون از چهل تخم‌مرغ، چهل جوجه درمی‌اومد و جوجه‌ها مرغ می‌شدند و جوجه می‌کردند و باز جوجه‌ها مرغ می‌شدند و جوجه می‌کردند و همین‌طور تا آخر. حالا خودت حساب کن. فکر کنم اگر تمام کاروان و اجناس اون رو به پیرزن بدی، باز هم کم دادی.»
بازرگان چاره‌ای نداشت. همه‌ی اجناس خود را به پیرزن داد. دستش به کلی خالی شد و گرفت و غمگین به شهر و دیارش برگشت. دخترش وقتی او را دید، پرسید: «چی شده؟ چرا ناراحتی؟»
بازرگان ماجرا را از اول تا آخر براش گفت. دختر گفت: «غصه نخور، یادت می‌دم چی کار کنی.»
یادش داد.
بازرگان یک من گندم پخته برداشت و برد توی حیاط قاظی و مشت‌مشت روی خاک ریخت. قاضی بیرون آمد و داد زد: «داری چی کار می‌کنی، آدم نادان؟ مگه می‌شه گندم پخته را کاشت؟»
بازرگان گفت: «چرا نمی‌شه؟ وقتی تخم‌مرغ پخته جوجه می‌ده، گندم پخته هم سبز می‌شه.»
قاضی که تازه منظور بازرگان را فهمیده بود، دستور داد اجناسش را به او پس بدهند.
منبع مقاله :
شمس، محمدرضا؛ (1394)، افسانه‌های این‌ورآب، تهران: نشر افق، چاپ اول
 
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
پاداش هر گام در پیاده‌ روی اربعین؛ بررسی روایات امام صادق (ع)
پاداش هر گام در پیاده‌ روی اربعین؛ بررسی روایات امام صادق (ع)
لگوهای ایرانی این‌‎بار وزیر امور خارجه آمریکا را هدف گرفتند!
play_arrow
لگوهای ایرانی این‌‎بار وزیر امور خارجه آمریکا را هدف گرفتند!
وضعیت عربستان بعد از حملات موشکی یمن
play_arrow
وضعیت عربستان بعد از حملات موشکی یمن
ایران چگونه گره اتصال پایگاه‌های آمریکا را کور کرد؟
play_arrow
ایران چگونه گره اتصال پایگاه‌های آمریکا را کور کرد؟
خودزنی پاتریوت آمریکایی در بحرین
play_arrow
خودزنی پاتریوت آمریکایی در بحرین
۵۰ درصد مسیر نجف به کربلا مجهز به سایبان شد
play_arrow
۵۰ درصد مسیر نجف به کربلا مجهز به سایبان شد
گزارشی از کشتی‌های متوقف‌شده در تنگۀ هرمز
play_arrow
گزارشی از کشتی‌های متوقف‌شده در تنگۀ هرمز
از بایرام لودر تا غلامرضای مادر و عباس خاکپور آدم برفی
play_arrow
از بایرام لودر تا غلامرضای مادر و عباس خاکپور آدم برفی
روایت مرحوم اکبر عبدی از احوال پرسی رهبر شهید انقلاب
play_arrow
روایت مرحوم اکبر عبدی از احوال پرسی رهبر شهید انقلاب
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام سیستم دفاع هوایی پاتریوت در اربیل
play_arrow
تصاویر ماهواره‌ای از انهدام سیستم دفاع هوایی پاتریوت در اربیل
بیلبورد قدردانی اهالی یمن از ایران بخاطر شکست محاصره هوایی
play_arrow
بیلبورد قدردانی اهالی یمن از ایران بخاطر شکست محاصره هوایی
عملیات شکار ترامپ و نتانیاهو
play_arrow
عملیات شکار ترامپ و نتانیاهو
قصه ماندگارترین سکانس «مادر» از زبان زنده‌یاد اکبر عبدی؛ اشکی که علی حاتمی را هم متاثر کرد
play_arrow
قصه ماندگارترین سکانس «مادر» از زبان زنده‌یاد اکبر عبدی؛ اشکی که علی حاتمی را هم متاثر کرد
آخرین تصویر از ماکان نصیری و هم‌کلاسی‌هایش در مدرسه
play_arrow
آخرین تصویر از ماکان نصیری و هم‌کلاسی‌هایش در مدرسه
لحظه عملیات استشهادی یک فلسطینی علیه صهیونیست‌ها
play_arrow
لحظه عملیات استشهادی یک فلسطینی علیه صهیونیست‌ها