تا اختيار کردم سر منزل رضا را
تا اختيار کردم سر منزل رضا را
شاعر : فروغي بسطامي
مملوک خويش ديدم فرماندهي قضا را
تا اختيار کردم سر منزل رضا را
تا سير خود نکردم، نشناختم خدا را
تا ترک جان نگفتم آسودهدل نخفتم
چون نام عشق بردي، آماده شو، بلا را
چون رو به دوست کردي، سر کن به جور دشمن
من دادهام به عيسي انفاس جانفزا را
دردا که کشت ما را شيرين لبي که ميگفت
خضر از حيا بپوشيد سرچشمهي بقا را
يک نکته از دو لعلش گفتيم با سکندر
کاتش به جان فکندي مرغان خوش نوا را
دوش اي صبا از آن گل در بوستان چه گفتي
بندي به پا توان زد صبر گريز پا را
بخت ار مدد نمايد از زلف سر بلندش
بيگانه کردي از هم، ياران آشنا را
يا رب چه شاهدي تو کز غيرت محبت
ترسم که تيره سازي دلهاي با صفا را
آيينه رو نگارا از بيبصر حذر کن
نتوان ز دست دادن سر رشتهي وفا را
گر سوزن جفايت خون مرا بريزد
کمتر ز ذره ديدم خورشيد با ضيا را
تا ديدهام فروغي روشن به نور حق شد