باندا نمودند و خشور را

بديد آن سراپا همه نور را باندا نمودند و خشور را کز ابريشم جان کند جامه را کفن حله شد کرم بهرامه را بيا و بکن، بگسلد جان ما به کوه اندرون گفت: کمکان ما
سه‌شنبه، 30 تير 1388
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
باندا نمودند و خشور را
باندا نمودند و خشور را
باندا نمودند و خشور را

شاعر : رودکي

بديد آن سراپا همه نور را باندا نمودند و خشور را
کز ابريشم جان کند جامه را کفن حله شد کرم بهرامه را
بيا و بکن، بگسلد جان ما به کوه اندرون گفت: کمکان ما
که نادان همه راست ببند و ريب تواني برو کار بستن فريب
چو زرين ورق گشت برگ درخت گرفت آب کاشه ز سرماي سخت
که از هيبتش شير نر آب تاخت ز قلب آنچنان سوي دشمن بتاخت
ببريد دل زين سراي سپنج چو گشت آن پريروي بيمار غنج
تبر برده بر سر چو تاج خروچ سگالنده‌ي چرخ مانند غوچ
که ماهار در بيني باد کرد که بر آب و گل نقش ما ياد کرد
تو گفتي مگر تندر آغاز کرد به دشمن بر، از خشم آواز کرد
چو آذر فزا آتشم تيز کرد نفس را به عذرم چو انگيز کرد
که جز خاش وي را چه اندر خورد؟ زهر خاشه‌اي خويشتن پرورد
ز آب دهن کوه را شاش زد نشست وسخن را همي خاش زد
به دوزخ بماند روانش نژند ببادافره جاودان کردمند
مي و رود و رامشگران خواستند يکي بزم خرم بياراستند
به تري و نرمي نباشد چو بيد تن خنگ بيد، ارچه باشد سپيد
کفيده شود سنگ تيمار خوار کفيدش دل از غم، چون آن کفته نار
همانا نگريد چنين ابر زار درخش، ارنخندد به وقت بهار
رهايي نيابي، بدين سان مشور به دامم نيامد بسان تو گور
سپه خيمه زد در نشيب و فراز رسيدند زي شهر چندان فراز
مکن بد به کس، گر نخواهي به خويش چه خوش گفت مزدور با آن خديش:
زبان گشته از تشنگي چاک چاک تن از خوي پر آب و دهان پر ز خاک
نکردند در کار موبد درنگ فگندند بر لاد پر نيخ سنگ
که باشد که بيشي بود بي درنگ به يک باد اگر بيشتر تار رنگ
دو خرمن زده بر دو چشمش زخيم دو جوي روان از دهانش زخلم
به منکر فراوان، به معروف کم بهارست همواره هر روزيم
که خود را به دوزخ بري بافدم مکن خويشتن از ره راست گم
ازان به که ماهي بيو باردم به دشت ار به شمشير بگزاردم
بود حاجت برکشيدن زتن اگر باشگونه بود پيرهن
که بيچارگانند و بي‌زاوران جگر تشنگانند بي‌توشگان
ورز رود را ماورالنهر دان وگر پهلواني نداني زبان
بسوزد چو دوزخ شود با دران که هرگه که تيره بگرددجهان
که تا چون ستاند ازو چيز او بدانديش دشمن برو ويل جو
چو خوشه ز سارونه آويخته سرشک از مژه همچو در ريخته
گرفته به چنگ اندرون باره‌اي نشسته به صد چشم بر باره‌اي
مرا نيز مرواي فرخنده اي لب بخت پيروز را خنده اي
فزونست و دوست ار هزار اندکي ميلفنج دشمن، که دشمن يکي
همي رفتي و مي نوشتي ز مي ايا خلعت فاخر از خرمي
چو فخميده شد دانه برچيدمي جوان بودم و پنبه فخميدمي
به سان دو زنجير مرغول موي جوان چون بديد آن نگاريده روي
که: چيزي که دل خوش کند، آن بگوي به خنياگري نغز آورد روي
که چشم سر تو نبيند نهان به چشم دلت ديد بايد جهان
نهانيت را بر نهاني گمار بدين آشکارت ببين آشکار


ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.