بيامد سر سروران سپاه

پس تهم جاماسپ دستور شاه بيامد سر سروران سپاه بماننده‌ي پور دستان سام نبرده سواري گراميش نام يکي گامزن باره‌ي بي‌گزند يکي چرمه‌يي برنشسته سمند
چهارشنبه، 31 تير 1388
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
بيامد سر سروران سپاه
بيامد سر سروران سپاه
بيامد سر سروران سپاه

شاعر : دقيقي

پس تهم جاماسپ دستور شاه بيامد سر سروران سپاه
بماننده‌ي پور دستان سام نبرده سواري گراميش نام
يکي گامزن باره‌ي بي‌گزند يکي چرمه‌يي برنشسته سمند
يکي کوه پارست گويي روان چماننده چرمه‌ي نونده‌ي جوان
خداوند بهزاد را کرد ياد به پيش صف چينيان ايستاد
که آيد سوي نيزه‌ي جان گسل کدام است گفت از شما شير دل
کجا خواست نام و هزارانش نام کجا باشد آن جادوي خويشکام
تو گفتي که همچون ستونست راست برفت آن زمان پيش او نامخواست
به گرز و به نيزه به شمشير و تير بگشتند هر دو سوار هژير
نتابيد با او سوار دلير گرامي گوي بود با زور شير
گرامي کفش بود برنده تيغ گرفت از گرامي نبرده گريغ
دلي از کينه‌ي کشتگان پرستيز گرامي خراميد با خشم تيز
پس از دامن کوه برخاست باد ميان صف دشمن اندر فتاد
و گرد از دو لشکر برانگيختند سپاه از دو رو بر هم آويختند
از آن زخم گردان و گرد سپاه بدان شورش اندر ميان سپاه
درفش فروزنده‌ي کاويان بيفتاد از دست ايرانيان
که افگنده بودند گردان درفش گرامي بديد آن درفش بنفش
بيفشاند از او خاک و بسترد پاک فرود آمد و برگرفت آن ز خاک
که آن نيزه‌ي نامدار گزين چو او را بديدند گردان چين
به گردش گرفتند مردان گرد از آن خاک برداشت و بسترد و برد
به شمشير دستش بينداختند ز هر سو به گردش همي تاختند
همي زد به يک دست گرز اي شگفت درفش فريدون به دندان گرفت
بر آن گرم خاکش فگندند خوار سرانجام کارش بکشتند زار
که بازش نديد آن خردمند پير دريغ آن نبرده سوار هژير
نبرده کيانزاده پور زرير بيامد هم آنگاه بستور شير
که آويخت اندر بد روزگار بکشت او از آن دشمنان بيشمار
به پيش پدر باز شد و ايستاد سرانجام برگشت پيروز و شاد
پس شهريار جهان نيوزار بيامد پس آن برگزيده سوار
که نبود چنان از هزاران يکي به زير اندرون تيزرو شولکي
به آواز گفت از گزيده سپاه بيامد بر آن تيره آوردگاه
جهانديده و گرد و نيزه‌گزار کدام است مرد از شما نامدار
که امروز در پيش مرد آمدست که پيش من آيند نيزه بدست
برافگندنش را همي ساختند سواران چين پيش او تاختند
چو پيل دژآگاه و چون نره شير سوار جهانجوي مرد دلير
تو گفتي همي بر نوردد زمين همي گشت بر گرد مردان چين
در آن تاختنها به گرز نبرد بکشت از گوان جهان شست مرد
چنان آمده بودش از چرخ برخ سرانجامش آمد يکي تيرچرخ
بمرد و نرست اينت فرجام جنگ بيفتاد زان شولک خوبرنگ
که افگنده شد رايگان بر نه چيز دريغ آن سوار گرانمايه نيز
دريغ آن نکو روي و بالاي اوي که همچون پدر بود و همتاي اوي
ز گردان به گردش هزاران هزار چو کشته شد آن نامبرده سوار
ز روي زمين گرد انگيختند به هر گوشه‌اي بر هم آويختند
کزيشان سواري زماني نخفت برآمد برين رزم کردن دو هفت
سراپرده‌ها نيز بربسته شد زمينها پر از کشته و خسته شد
به دشت و بيابان همي رفت خون در و دشتها شد همه لاله‌گون
که بد مي‌توانست رفتن به راه چنان بد ز بس کشته آن رزمگاه
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما