درس هاي زندگي
نويسنده:مهدي باقري بروجردي
حکمت ودرويشي:
حکيم قمشه اي، هرگز جامعه روستايي را از تن، دور نکرد و در زيّ وجامه علما در نيامد. مرحوم جهانگير خان قشقايي [استاد فلسفه] که سال ها شاگرد او بوده است، نقل کرده که به شوق استفاده از محضر حکيم قمشه اي به تهران رفتم. همان شب اوّل، خود را به محضر او رساندم. وضع لباس هاي او، علمايي نبود. به کرباس فروش هاي سده [خميني شهر فعلي] شباهت داشت.
حاجت خود را بدو گفتم. گفت: «ميعاد من وتو،فردا در خرابات». خرابات، محلّي بود در خارج از خندق [قديم] تهران ودر آن جا قهوه خانه اي بود که درويشي آن را اداره مي کرد. روز بعد کتاب «اسفار» ملاصدرا را با خودم بردم. او را در خلوتگاهي ديدم که بر حصيري نشسته بود اسفار را گشودم. او آن را از بر مي خواند. سپس به تشريح مطلب پرداخت. مرا آن چنان به وجد آورد که از خود بي خود شدم مي خواستم ديوانه شوم. حکيم حالت مرا ديافت وگفت : «آري! قوّت مي، بشکند ابريق را».
سيماي فرزانگان رضا مختاري ص 354.
معلم ايمان :
گفت :«آمده ام با طيعت، خداحافظي کنم »
گفتم :اين چه حرفي است مي زنيد آقا !من تازه مي خواهم يک قطعه عکس از شما بگيرم تا در مجله اي که مسئولش هستم، رنگي، روي جلد، چاپ کنم تا مردم، معلم هايي مثل شما را که با عشق وايمان کار مي کنند، بشناسند.
اول، طفره رفت وقبول نکرد ؛ولي سرانجام، با اصرار من راضي شد وگفت :«کي مي آييد عکس را ببريد ؟»
گفتم :اگر وقت شد، فردا واگر نشد، دوروز ديگر مي آيم.
اقاي ميرافضلي گفت:«اگر فردا آمدي، خودم عکس را تحويل مي دهم واگر دو روز ديگر آمدي، به خانم مي سپارم که آن را به تو بدهد، به شرط آن که بعد از استفاده آن را برگرداني.
آن روز، من معني حرف او را نفهميدم. فرداي آن روز، وقت نکردم. دو روز بعد، براي گرفتن عکس، به نشاني اي که داده بود رفتم. خانمش در را باز کرد. گفت :«آمده ايد عکس آقا را ببريد ؟»
گفتم :بله. الحمدالله حالشان که خوب است ؟
آهي کشيد وگفت :«آقا ديروز به رحمت خدا رفت ؛ولي به من سپرد که عکس را به شما بدهم ».
تازه متوجه شدم جمله آن روز ايشان ولباس سياه خانمش شدم. مدتي همان جا بي حرکت ماندم.
حتي نتوانستم گريه کنم. حاضر بودم جانم را بدهم ؛ولي او زنده باشد. به هر حال، عکس را گرفتم وچاپ هم کردم وبه خانمش برگرداندم ؛ولي ياد اين معلم خوب،هميشه در خاطرم ماند ؛معلمي که حتي از روز مرگش هم خبر داشت وقبل از آن، آمده بود که با طبيعت وداع کند. کجا رفتند آن معلم ها ؟
خاطرات ومخاطرات، سيد فريد قاسمي،تهران :نشر به ديد، 1378
محبت ودلواپسي:
من پيش خودم فکر مي کردم که آقا، چه قدر دلواپس من هستند، در صورتي که ديگران هم بودند ؛ولي هيچ کس به من چنين حرفي نمي زد وديگر بعد ازايشان هم هيچ کس به من چنين حرفي را نزد. اين سخن آقا، باعث مي شد که من فکر کنم لابد آقا خيلي نسبت به من، علاقه مند هستند.
درس هايي از امام، رسول سعادتمند، قم :تسنيم 1386.
فقر وايمان
براي من طفل يازده -دوازده ساله، کار آساني نبود وبه ايشان فهماندم که چنين کاري از من ساخته نيست.
پدرم که چاره را منحصر ديد، با لحن شوخي گفت :«فلاني !من مي دانم که لابد به رسم يادگار، از کتاب خانه، کتابي را برداشته اي. من اتفاقاً به اين کتاب، سخت علاقه مندم وفرضاً که درصدد فروش آن هم باشي، خودم حاضرم به هر قيمتي که خودت معين کني، آن را از تو بخرم »
درويش، به غايت خجل ودر عين حال، متغير گرديد وکتاب را با غيظ وغضب، از بغل، درآورد وبه زمين انداخت وبرخاسته، از منزل ما بيرون رفت وديگر بر نگشت وحتي شنيده شدکه پشت سر پدرم آقا سيد جمال، بسيار حرف هاي بد مي زده است.
پدرم مي گفت :«تقصير با من است که فراموش کردم که شکم گرسنه، ايمان ندارد !»
خاطرات سيد محمد علي جمال زاده تهران :شهاب ثاقب وسخن 1378
رشديه، پدر مدارس جديد در ايران:
رشديه از 1345ق/1305ش،تا آخر عمر، در قم اقامت گزيد. در کتاب« سوانح عمر »آمده است :اوقاتي که رشديه در تبريز، با وجود مخالفت هاي متحجران ومستبدان، مدرسه مي گشود، يکي از آن علاقه مندان به تحصيل، کودک يتيمي بود که مادرش را وادار کرده بود به مدرسه اش بگذارد. اين کودک، خيلي با استعداد از آب درآمد و چون يتيم بود، بيشتر مورد توجه رشديه قرار گرفت. بعد از چند روز، از مدرسه غيبت کرد. فراش مدرسه به دنبالش رفت.
مادرش گفت :من پول کتاب وکاغذ ودفتر ندارم !رشديه پيغام داد :لوازم درسي او را من مي دهم.
علي به مدرسه رفت ودرس را دنبال کرد.يک ماه گذشت وباز علي غبيت کرد. باز فراش مدرسه يه سراغش رفت. مادرش اظهار داشت :من ماهانه مدرسه را ندارم !رشديه اظهار داشت :از او ماهانه نمي خواهيم واو را مجاني مي پذيرم.
علي، با شوق تمام،درس را دنبال کرد. يک ماه واندي هم گذشت. باز علي غيبت کرد. باز فراش مدرسه به سراغش رفت. مادرش گفت :علي شاگرد دکان شده وروزي سه شاهي مزد مي گيرد وبايد اين پول رابياورد تا چرخ زندگي ما بگردد واين پول، کمک خرجي زندگي ماست.
رشديه قرار گذاشت روزي سه شاهي هم وقتي علي از مدرسه به خانه باز مي گردد، به او بدهند وروزهاي پنجشنبه، دو برابر، يعني سيصد دينار، به او بدهند.به اين ترتيب،علي کلاس اول دبستان را به پايان رسانده وقرآن وشرعيات هم خواند وحساب سياق وترسل (مکاتبات اداري )را فرا گرفت و«گلستان »هم کتاب درسي اوبود او به سرعت،پيش رفت. سال بعد هم که مدرسه شش ماه دوام يافت، علي به درس خود ادامه دادوپيشرفت کامل، حاصل کرد. او از همه فرصت ها استفاده کرد واز شاگردان درجه اول مدرسه ونور چشم مدير مدرسه شد.مدير،در عيد نوروز هم يک دست لباس کامل برايش تهيه کرد، مثل لباس پسر مدير مدرسه.
عمر مدرسه به پايان رسيد وچنان که سرنوشت ساليانه مدارس او بود، گرفتار بي لطفي هاي رجاله ها شد وبه هم خورد وشاگردان هم پراکنده شدند. در دوره هاي بعد هم، تا مدرسه رشديه در تبريز بود، علي از موقعيت، استفاده کرد ومعلومات لازم را به دست آورد وبراي خود، مردي شد و ستاره اقبالش مرتباًدر ترقي بود.
منبع:حدیث زندگی - شماره45
/خ