هستى در هستى (3)
نویسنده : كريم فيضي
( جستاري در حيات و هويت مولانا )
وصف حق كو؟ وصفِ مشتى خاك كو؟
وصف حادث كو و وصف پاك كو؟24
اما راه او چنان نيست كه قابلِ حذف شدن و تعطيل كردن باشد، زيرا طريقى است گسترده و داراى ضرورت كهكمتر كسى مىتواند آن را ناديده بگيرد، زيرا صاحبِ اين راه، از پوسته خويش بيرون آمده و آنگاه به سانِرهگذرى كه به همه چيز با ديده حكمت بنگرد، ديده و جزء به جزء آنها را نوشته است.
مولانا با بهرهگيرى از قابليتهاى متعدّد خويش، به حسّى بدل شده است كه قلبهاى بزرگ و عاطفههاىدرخشان هرگاه اوج گيرند، روايتى را به قلم مىآورند كه اين روايت در جديد و قديم خويش، به كالبدى آشنامنتهى مىشود كه روحِ پر جولان وى را در خود جاى داده بود.
اينك، پس از گذشت قرنهايى نه چندان اندك، در جاى جاىِ خاك، جوانههايى به نام و ياد او در سيرِ ادب و هنرسر بر آورده است كه حقيقتهاى زمين و آسمان را با انسانها در ميان مىنهد.
گر رسولى، چيست در مشتم نهان
چون خبر دارى زِ رازِ آسمان25
گر امينم، متهم نبود امين
گر بگويم آسمان را من زمين26
چون همى گنجد جهانى زير طين
چون نگنجد آسمانى در زمين؟27
زانك حد مست باشد اين چنين
كو نداند آسمان را از زمين28
آسمان گويد زمين را مرحبا
با توام چون آهن و آهن ربا
آسمان مرد و زمين زن در خرد
هرچه آن انداخت، اين مىپرورد29
بى زمين كى گل برويد و ارغوان؟
پس چه زايد زآب و تاب آسمان؟30
آن تو با توست، تو واقف بر اين
آسمانا! چند پيمايى زمين؟31
كآن زمين و آسمان بس فراخ
كرد از تنگى دلم را شاخ، شاخ32...
و چنين است كه به هرجا روى مىآوريم، ردّ پاى او را مىبينيم و به هر آهنگى گوش جان مىسپاريم، عبارتىاز عبارتهاى او را مىيابيم كه از حنجره نواها و آواها و ايماها و گفتهها و ناگفتهها خارج مىشود و بدون اينكهشهرت و افتخارى براى او به ارمغان بياورد، در جان زندگىها تكرار مىشود و هر روز از سر گرفته مىشود و سر برآستانِ الوهيت مىسايد:
اى خداى پاك و بى انباز و يار
دستگير و جرم ما را در گذار
ياد ده، ما را آن سخنهاى دقيق
كه تو را رحم آورد آن، اى رفيق
هم دعا از تو، اجابت هم ز تو
ايمنى از تو، مهابت هم ز تو
گر خطا گفتيم، اصلاحش تو كن
مصلحى تو، اى تو سلطان سخن
كيميا دارى كه تبديلش كنى
گر چه جوى خون بود، نيلش كنى
اين چنين ميناگرىها، كار توست
اين چنين اكسيرها ز اسرار توست33
جهان پيش از مولانا
جهــــــان پس از مولانـــا
مثنوى در حجم گر بودى چو چرخ
در گنجيدى در او زين برخ
كآن زمين و آسمان بس فراخ
كرد از تنگى دلم را شاخ، شاخ
وين جهانى كاندرين خوابم نمود
از گشايش پر و بالم را گشود
اين جهان و راهش ار پيدا بدى
كم كسى يك لحظه آنجا بُدى
امر مىآمد كه نى طامع مشو!
چون ز پايت خار بيرون شد، برو!
مول مولى مىزد آنجا جان او
در فضاى رحمت و احسانِ او34
رمزِ توفيق مولانا را در كجا بايد جست؟ بى شك عوامل و دلايلى زياد و فراوان را مىتوان برشمرد كه هر كدام درحد خود، بازتاباننده وجوه توفيقِ مولانا محسوب مىگردند. اما سرّ موضوع در اين است كه مولانا در جايگاه خودايستاده است.
اين جايگاه، كرسىِ فرا اقليمى است كه قلبها را در پنجه خود دارد و انسان، هيچگاه بدون قلب نزيسته و بدونقلب با مسائل مواجه نشده است. اگر شادمانى براى انسان پيش آمده، در زيرِ لواى قلب بوده است و اگرناشادمانىهايى، جنبههايى از زندگى آدمى را در خود فرو برده و آنگاه او را از اين زمان به زمانى ديگر منتقلنموده، با حضورِ پر تاب و تاب و احياناً ترسان و لرزان قلب صورت گرفته است.
مولانا به جاى اينكه خود راهِ قلهها را با پاى خويش در پيش گرفته و خاكها و سنگها را زيرِ پا و كفشِ خود قراردهد، قلب هايى را تصرف نموده كه جهان با نبض آنها تنظيم مىشود. بر اين اساس، اگر كسى جهان را به پيشاز مولانا و پس از مولانا تقسيم كند، اشتباه نكرده است.
جهانِ پيش از مولانا، در آينه وجودى او انعكاس يافته است و جهان پس از مولانا - كه اينك ما در آن زندگىمىكنيم - با تمامِ مسائل كوچك و بزرگ خويش، آينهاى است كه مولانا را در خود منعكس مىكند. آرى، مولاناشارحِ حقايق و مسائل جهان پيش از خودش است و جهان پس از مولانا، شارحِ مولاناست.
با نظر به تنها يك اثر از آثار مولانا- كه مثنوى نام دارد- مىتوان گفت: مولانا مفسر جهان پيش از خودش است وجهان پس از مولانا، مفسّر اوست و امروز هر چه زمان پيشتر مىرود، با سرانگشتِ تئورىها و تحقيقها وتفكّرات گوناگون، تفسيرى در حالِ شكل گرفتن است كه بخش عمدهاى از آن به تشريح مسائلى اختصاص داردكه نخستين بار جلالالدين مولانا آنها را بيان داشته است؛ مسائلى كه ويژگى زبان او و خصوصّيت نگاه اومحسوب مىشود. و بدينگونه، مولانا در مسند بزرگ خويش، بر آفاق و ابعاد جهانِ درون و برون اشراف دارد و به سهولت مىتواندمرزها را زير پا نهاده و تعابير را در جهتِ آنچه مىبيند و درك مىكند و با هوشيارى مىنگرد، به استخدام درآورده و گفتارِ بشرى خويش را براى همگان توضيح دهد.
روزنــــــهاى به هســـتى
اى جهان كهنه را تو، جانِ نو
از تن بى جان و دل، افغان شنو!
شرح گل بگذار از بهر خدا
شرح بلبل گو كه شد از گل جدا
حالى ديگر بود كان نادر است
تو مشو منكر كه حق بس قادر است... 35
هوشيارى زان جهان است و چو آن
غالب آيد، پست گردد اين جهان
گر ترشح بيشتر گردد ز غيب
نى هنر ماند در اين عالم، نه غيب
اين ندارد حد، سوى آغاز رو!
سوى قصهى مرد مطرب باز رو
مطربى كز وى جهان شد پر طرب
رسته ز آوازش خيالات عجب
از نوايش مرغ دل پرّان شدى
وز صداش، هوش جان حيران شدى 36
آرى، آن سان كه خودش شعر و فلسفه و عرفان نيست، گفتارش نيز شعر و فلسفه و عرفان نيست. او گفتارشاست و گفتارش او؛ روزنه پر روشنايى كه به هستى گشوده شده است.
مثنوى و مولوى يك حقيقتند، با دو نام. مثنوى، معناى مولوى است و مولوى، دريچهاى براى نگريستن بهحقيقت. مردى است با دو مرحله از زندگى: در مرحله اوّلش مثل همه، در مرحله دومش مثل هيچ كس.
از اينجاست كه گفتارى براى تفسير نمودن نيست، بلكه سرودى است براى زمزمه و ترنم، و نيى است براىنواختن.
زبان خود را داراست و گوش خويش را مىطلبد، همان سان كه هوش خويش را واجد است و بىهوشى خويشرا مىجويد:
محرم اين هوش جز بى هوش نيست
مر زبان را مشترى جز گوش نيست
مطلق است، ولى به شكل نسبى. والاست، در جلوه پايين. زيباست، در نقابِ گاه نازيبا. به آن سوى زمان نظردارد، در قالب زمان و مكان. صعود است، با نمايى از طبيعت. نور است، با پيغامى به ظلمت. به جبر وارد زندگىشد، ولى زندگى را تحت اختيار خويش در آورد.
اين گفتار پيش و پا افتاده، شگفت از عهده عجايبش برمىآيد كه: مولانا، مولاناست.
با آتشى كه در لب دارد، به بلورِ سرد زمين لب چسبانده است. با نورى كه در چشمانش سوسو مىزند، به تاريكىمتراكم خيره شده است: از پشت زمان، چه انسانهايى وارد قلمرو حيات خواهند شد؟
با روحى كه در جانش جولان مىدهد، جام جسم را در دست دارد و آرزوى مستى خويش را ارزانى غمىمىنمايد كه هم چهرههايش را در خود فرو برده است:
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت، گو رو! باك نيست
تو بمان، اى آنكه جز تو پاك نيست
حقيقت را به خويش تسليم نموده است و تسليم را بىآنكه چهرهاى از شمشير و برق شمشير در آن باشد، بهحقيقتِ كلام خويش ارزانى داشته است، تا كتابش، آن صليبى باشد كه جانها، عيسى وار مصلوب گفتارششوند و از «من» او، به بشريت بار يابند، پيكى آسمانى در زمين و كتابى افلاكى در خاك.
روح از انگور مى را ديده است
روح از معدم، شىء را ديده است37
قطره دل را يكى گوهر فتاد
كآن به درياها و گردونها نداد
جان كم است آن صورتِ با تاب را
رو بجو، آن گوهر كمياب را
مىزند بر تن ز سوى لامكان
مىنگنجد در فلك، خورشيدِ جان38
مردِ صفرها
هر دو گر يك نام دارد در سخن
ليك شتّان اين حسن تا آن حسن
اشتباهى هست لفظى در بيان
ليك خود كو آسمان تا ريسمان
اشتراك لفظ دايم رهزن است
اشتراك گبر و مؤمن در تن است
جسمها چون كوزههاى بسته سر
تا كه در هر كوزه چه بود، آن نگر
كوزه آن تن، پر از آب حيات
كوزه اين تن، پر از زهر ممات
گر به مظروفش نظر دارى، شهى
ور به ظرفش بنگرى، تو گمرهى
لفظ را ماننده اين جسم دان
معنىاش را در درون مانند جان
ديده تن دايماً تن بين بود
ديده جان، جان پر فن بين بود
پس ز نقش لفظهاى مثنوى
صورتى ضالست و هادى معنوى... 39
يكى از تحليلهايى كه در خصوص مولانا مىتوان ذكر كرد، تحليلِ «صفرها» است. در اينكه كه مولانا مردىيگانه و منحصر به فرد است، شكى وجود ندارد. او مثلِ يك درختِ تناور، از خاكِ زمين سر بر آورده و رو بهآسمان قد كشيده است. درختِ وجودى او، چنان پر ثمر است كه در هر يك از شاخهها و جنبههايش، ميوهاى جان بخش و ذايقهپروريافت مىشود. در اينجا سخن از درخت است، نه ميوه هايى كه براى بشريت ارزانى داشته است. اين درخت با وجود شاخههاى خويش، در جستجوى نور و ارتزاق از نور به سمتِ آسمان قد كشيده و بالا رفتهاست. در پس و پيشِ اين درخت كه به جهتِ استوارى خويش تمثّلى از عددِ يك است، صفرهايى ملاحظهمىشود كه مدام در حال افزوده شدن است. هر چه زمان مىگذرد، پيرامونش پُر صفرتر مىشود: صفرى دربرابرش بر خيل صفرها اضافه مىشود، صفرى نيز در پشتش ميانِ صفرها قرار مىگيرد. از صفرهايى كه در برابرقرار گرفته است، مىتوان به نامهايى بزرگ اشاره كرد كه اگر نبود كه الهام خويش را وامدار و مديون اويند، هرگزنمىتوانستيم از آنها با عنوانِ «صفر» اين عدد نام ببريم. به اضافه اينكه در اينجا مراد از صفر، معادلِ عددى بىارزش نيست، بلكه مقصود رساندن مفهومى است كه طى آن، اشخاصى چند از اهل ادب و هنر در سطح جهانى،خود را شاگردان مولانا ذكر كردهاند. مقصود از صفرهاى پشت عدد نيز كسانى است كه با موجوديت مولانا مخالفت نموده و دست كم، نسبت به آنچهمكتب او بوده و توسط او ابراز گشته است، اظهارِ بى تفاوتى نمودهاند.اما نكته بسيار مهم مولاناست كه بىاعتنا به صفرهايى كه در پيش روى و پشتِ سرش صف كشيدهاند، به كارِخويش ادامه داده و بر روش و اسلوب و حقانيّت خويش اصرار مىورزد. امر عجيب اين است كه نه صفرهاى اينسوى عدد بر عظمتش اضافه مىكند و نه صفرهاى آن سوى عدد از عظمتش مىكاهد.
چون جملگى ما را شدى
چونت آزاريم چون تو ما شدى؟40
بر مثال موجها، اعدادشان
در عدد آورده باشد بادشان
مفترق شد آفتابِ جان ها
در درونِ روزن ابدان ما
چون نظر در قرص دارى، خود يكى است
وآنكه شد محبوب ابدان، در شكى است
تفرقه در روح حيوانى بود
نفس واحد روح انسانى بود
چون كه حق رش عليهم نوره
مفترق هرگز نگردد نور او
يك زمان بگذار اى همره ملال
تا بگويم وصف خالى زآن جمال
در بيان نآيد جمال حال او
هر دو عالم چيست؟ عكس خال او
چون كه من از خال خوبش دم زنم
نطق مىخواهد كه بشكافد تنم
همچو مورى اندرين خرمن خوشم
تا فزون از خويش بارى مىكشم41
روح انسانى، كنفس واحدة است
روح حيوانى سفال جامده است42
در ميانِ حكيمان حكيممردى وجود دارد كه با ابياتى كه به زبان فارسى سروده و با تمثيل هايى كه زده و باداستان هايى كه آنها را يا خود ساخته و يا بازسازى كرده است، حكيمان و اهل حكمت را به خود جلب نموده، قافلهاى را به راه مىاندازد كه با صدها و هزار صفر، به پايان تاريخ نزديك مىشود و مىرود كه هر روز حقيقتى رارقم زده و به انسانهاى مشتاق و حقيقتدوست ارزانى نمايد.
هر كسى از ظن خود شد يار من
وز درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نيست
ليك، چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست43
ميــــــــــانِ ازل و ابــــد
شيخ واقف گشت از انديشهاش
شيخ چون شير است و دل بيشهاش
چون رجا و خوف در دلها روان
نيست مخفى بر وى اسرارِ جهان
دل نگه داريد اى بىحاصلان
در حضورِ حضرتِ صاحبدلان44يك مرد نيست، هزار مردى است كه جهان را در كتابى چكانده است. فيلسوف نيست، اما فلسفهاى است كه ازتناقض، بزرگترين اقيانوس شعر و حكمت را به تموج در آورده است. هرگاه خواستيد واردِ اقيانوس علم شده و سوارِ كشتى آرام جهان گرديد، به آواى مثنوى گوش فرا دهيد! هرگاهشروع به خواندن و شنيدن آواى:
بشنو اين نى چون شكايت مىكند
وز جدايىها حكايت مىكندنموديد، در واقع شما پا به ساحل اين دريا گذاشتهايد. حق با كسانى است كه مىگويند مولوى قابل تفسير نيست. او قابل تفسير نيست، ولى قابل تعقيب و تطبيقهست. وقتى كسى قابل تفسير نباشد، چگونه مىتواند قابل نقد باشد؟ مراد از اين سخن، اين نيست كه بگوييم:مولانا فراتر از نقد است، بلكه مراد اين است كه در خصوص او، «فهم» مقدم بر «نقد» است. چون به صاحبدل رسى، خامش نشين!
واندر آن حلقه، مكن خود را نگين
ور بگويى، شكلِ استفسار گو
با شهنشاهان تو مسكين وار گو! 45
آرى، در خصوص او، «فهم» مقدم بر «نقد» است و چگونه اينگونه نباشد در حالى كه چنين مىنمايد كه بخشى ازبهره حقيقتِ جهان را، او به تنهايى برده است. بنابراين، به ميزان بهرهاى كه كسى از او ببرد، از حقيقت بهرهخواهند برد.
واصلان را نيست جز چشم و چراغ
از دليل و راهشان باشد فراغ
گر دليلى گفت، آن مرد وصال
گفت بهرِ فهم اصحاب جدال
پس همه خلقان چون طفلانِ وى اند
لازم است اين پير را در وقتِ پند
كفر را حد است و اندازه، بدان!
شيخ و نور شيخ را نبود كران
كفر و ايمان نيست، آن جايى كه اوست
زآ نكه ا و مغز ا ست و ا ين د و رنگ پوست 46
رفت پيش عارفى آن زشت كار
گفت: ما را در دعايى ياد آر!
سرّ او دانست، آن آزاد مرد
ليك چون حلم خدا پيدا نكرد
بر لبش قفل است و در دل رازها
لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان كه جام حق نوشيدهاند
رازها دانسته و پوشيدهاند
هر كه را اسرار حق آموختند
مهر كردند و زبانش دوختند47
پي نوشت :
24) دفتر5/ 2188.
25) مثنوى معنوى، دفتر1/ 2155.
26) دفتر1/ 592.
27) دفتر6/ 3304.
28) دفتر4/ 3707.
29) دفتر3/ 4403 و 4404.
30) دفتر3/ 4413.
31) دفتر3/ 1966.
32) دفتر1/ 2099.
33) رمضانى، دفتر ص 90، سطر 7 تا 9.
34) دفتر1/ 2098 تا 2103.
35) دفتر1/ 1801 تا 1804.
36) دفتر1/ 2067 تا 2073.
37) دفتر2/ 178.
38) دفتر1/ 1017 و 1021 و 1026.
39) دفتر6/ 647 تا 655.
40) دفتر1/ 3111.
41) دفتر2/ 185 تا 193.
42) رمضانى دفتر2 ص 82، سطر 9.
43) دفتر1/ 6 تا 8.
44) دفتر2/ 3217 تا 3219.
45) دفتر2/ 3456 و 3457.
46) دفتر2/ 3313 و 3314 و 3319 تا 3321.
47) دفتر5/ 2236 تا 2241.