در مه تاریك نومیدی

چادرهای خاكی رنگ، در دامنه خیس تپ‍ّه‌ای غمزده بر بازوان كبیر كوه، میخهایشان را به زمین فرو برده بودند و زیر بارش باران سمجی كه سه روز تمام خیال‌‌ِ بند آمدن نداشت لمیده بودند. كوه پوشیده از درختهای خشكیده بلوط و نوشك بود كه عطر شاخ و برگ نم برداشته‌شان تمام دامنه و چادرها را پر كرده بود. در دو سوی دامنه تپ‍ّه، دو كوه بلند به ستونهای محكم و استواری می‌مانستند كه دست در دست هم و شانه بر شانه هم سائیده پناه‌ِ چادرها شده بودند. از ارتفاع‌ِ بلند دامنه تپ‍ّه، آن پایینها،
شنبه، 25 مهر 1388
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
در مه تاریك نومیدی
در مه تاریك نومیدی
در مه تاریك نومیدی

نویسنده : نسرین نوذری





چادرهای خاكی رنگ، در دامنه خیس تپ‍ّه‌ای غمزده بر بازوان كبیر كوه، میخهایشان را به زمین فرو برده بودند و زیر بارش باران سمجی كه سه روز تمام خیال‌‌ِ بند آمدن نداشت لمیده بودند. كوه پوشیده از درختهای خشكیده بلوط و نوشك بود كه عطر شاخ و برگ نم برداشته‌شان تمام دامنه و چادرها را پر كرده بود. در دو سوی دامنه تپ‍ّه، دو كوه بلند به ستونهای محكم و استواری می‌مانستند كه دست در دست هم و شانه بر شانه هم سائیده پناه‌ِ چادرها شده بودند. از ارتفاع‌ِ بلند دامنه تپ‍ّه، آن پایینها، منظره شهر، توسری‌خورده و پست دیده می‌شد. دور تا دور چادرها جویهای باریكی كنده شده بود. آب باران زمزمه‌كنان با صدایی یكنواخت از روی چادرها پایین می‌ریخت و مثل یك نوار سیمین از جویها گذشته و لابه‌لای سنگهای دامنه كوه می‌ریخت و محو می‌شد. آسمان‌‌ِ بالای سر خاكستری بود. ابرهای سیاه چنان تنگ همدیگر را در آغوش گرفته بودند كه گمان نمی‌رفت تا یكی دو روز دیگر هم دست از باریدن بردارند.
سكوتی سنگین و خفه بر چادرها سایه انداخته بود كه حت‍ّی رفت و آمدهای گاه‌ به گاه چند زن كه از چادری به چادر دیگر می‌خزیدند آن را نمی‌شكست. صدای بارش تند و شلاق‌وار باران، تنها صدایی بود كه توی دامنه تپ‍ّه شنیده می‌شد.
صبریه، میانه چادر، تكیه داده به تیرك‌ِ چوبی، رو به شكاف دو سوی چادر نشسته بود و باران را تماشا می‌كرد. دلش گرفته بود. نگاهش میان‌ِ ابرهای سیاهی كه در هم گره خورده بودند، دنبال‌ِ آفتابی می‌گشت كه راه‌ِ آسمان را گم كرده بود. روی پاهایش اسماعیل، بی‌رمق و بد‌حال، خوابیده بود. سرش عقب افتاده و چشمهایش باز مانده بود. دستهای صبریه پاهایش را میان تشت‌ِ آب شست‌وشو می‌داد. گونه‌های اسماعیل از داغی تب گل انداخته بود و سینه كوچكش با نفسهای كوتاه و نامرتب بالا و پایین می‌رفت. با وجود سردی هوا دانه‌های درشت عرق از پیشانی صبریه توی ابروهایش دویده بود و با نم‌‌ِ اشكی كه گوشه چشمش جا مانده بود در هم می‌آمیخت. صبریه دستش را از توی آب تشت بیرون كشید و گیس بلندش را كه با عرق به گردنش چسبیده بود با گوشه «گل و نی» پشت سرش انداخت.
آن سوی چادر، سالم و آهو با تكیه بر كپه رخت‌خواب سرهایشان را روی شانه‌های هم گذاشته بودند و زیر چند پتویی كه تا بن‌ِ گردنهاشان بالا آمده بود چشم بسته بودند. لبهای‌شان خشكیده و صورتهای‌شان زرد شده بود. نمدی كه زیر پاهایشان پهن شده بود از آب باران خیس بود و تا عمق رگه‌هایش نم داشت.
بوی پشم خیس گوسفند در فضای چادر پیچیده بود. میان‌ِ صبریه و بچه‌ها چراغ علاءالدین بود كه شعله‌هایش از بی‌نفتی قرمز شده بود و قابلمه‌ای كه هیچ بویی نداشت رویش در حال جوشیدن بود. آهو چشمهای سیاهش را كه توی صورت لاغر و زردش بیش از حد درشت شده بود و برق می‌زد به صبریه انداخت. پیش از اینكه بخواهد چیزی بگوید با دیدن تكان خوردن سر صبریه و نگاه چشمهایش منصرف شد. سالم هم چشم باز كرد و صبریه را نگاه كرد. وقتی دید كه صبریه حواسش به اسماعیل و پاشویه كردن اوست، پتوها را با دست كنار زد و بلند شد و طرف شكاف چادر رفت. گوشه‌ چادر را كنار زد و نگاه چشمهای گرسنه‌اش را لای خیسی سنگها و گ‍ِلِ زمین رها كرد. صبریه بی‌آنكه چیزی بگوید نگاهش كرد. باران رقص‌كنان بر زمین بی‌دفاع فرود می‌آمد. سالم از سیاهی آسمان و باران كه انتهایی نداشت ترسید. درون چادر برگشت و با لحن بغض‌آلودی رو به صبریه پرسید: «مادر پس باران كی بند می‌آید؟»
‌ا‌ِنگار لحن‌ِ سالم، تیزی چاقو را روی جگر صبریه كشیده باشد. ابروهایش در هم پیچید و چیزی در درونش فرو ریخت. اسماعیل‌ِ نیمه بیهوش را از روی پاهایش برداشت و نگاهش كرد. اسماعیل چشم‌ بسته بود.
شاید خوابیده بود. داغی پیشانی‌اش كم نشده بود و حالا نفسهایش به خرناسه شبیه شده بود. صبریه با حركت سر اشاره‌ای به آهو كرد تا بالشی برایش بیاورد. آهو بالش را روی نمد گذاشت و صبریه خواباندش روی زمین و گفت: «من می‌روم پی لقمه‌ای نان، شاید هم دوایی و شربتی برای اسماعیل پیدا كنم، هر چند وقت پایش را توی تشت بشورین، ا‌گر هم آب گرم شد، بریزیدش بیرون و تشت را از آب باران دوباره پر كنید»
آن وقت خم شد و گونه داغ و سرخ اسماعیل را بوسید. لبهایش سوخت. دستی بر سر اسماعیل كشید و زیر لب گفت: «ابراهیم، كجایی كه اسماعیلت را اینجا قربانی كرده‌ایم. پس چرا برنمی‌گردی مرد؟ مگر نگفته بودی جنگ زود تمام می‌شود؟»
بلند شد و رفت سراغ چراغ. روی چراغ، قابلمه در حال جوشیدن بود. هیچ بویی از آن به مشام نمی‌رسید. درش را برداشت و با قاشق آن را هم زد و دوباره در قابلمه را گذاشت. جورابهایش را به پا كرد و پیژامه‌اش را توی جورابها كرد. گیسهایش را زیر «گل و نی» و سربند جمع كرد. چفیه ابراهیم را از روی رختخوابها برداشت و روی شانه‌ها و سرش انداخت و پیش از اینكه از چادر بیرون بیاید گالشهای سیاه لاستیكی‌اش را به پا كرد. آهو و سالم دویدند طرفش. از اینكه مادرشان را در آستانه چادر می‌دیدند چشمهاشان هراسان شده بود و می‌گریستند. صبریه دامنش را از دستهای بی‌زور بچه‌ها بیرون كشید و گفت: «نبینم توی این باران بیایید بیرون، مریض دستتان سپردم»
آن‌وقت گوشه چادر را كنار زد و چوبدست‌ِ ابراهیم را برداشت و رو به سراشیبی پایین رفت.
گالشهایش سنگین شده و تا اینجا چند بار توی لیزی گ‍ِل س‍ُر خورده بود. بغض گلویش را گرفته بود. دوست داشت زیر این باران كه مثل سیل بر سرش آوار شده بود بزند زیر گریه. ابراهیم را صدا كند و بگوید «آخر الان وقت جنگیدن بود؟!» گوشه چفیه را به چشمهایش كشید. توی سراشیبی تپ‍ّه خیال‌ِ ابراهیم آرامش كرد.
رعد و برق خیالش را رماند. ترسید. ایستاد و آسمان را نگاه كرد. با اینكه تمام تنش خیس شده بود اما اصلاً خیسی لباسش را حس نمی‌كرد. فقط سنگینی گالشها بود كه خسته‌اش كرده بود. ایستاد. پشتش را به درختی خشكیده تكیه داد و گالش را از پا درآورد. ته گالش سوراخ بزرگی پیدا بود. به درد پا كردن نمی‌خورد. گالش را با ناراحتی پرت كرد طرفی و با خودش گفت: «حتماً ماشینهایی كه طرف جبهه می‌روند چیزی برای خوردن دارند، سیب‌زمینی‌ای، نان خشكی، خرمایی...»
سه ماه بود كه توی تپ‍ّه چادر زده بودند. اگر آن پایین توی شهر مانده بودند به حتم ویرانی‌ِ بمبها تمام زندگی‌شان را از آنها می‌گرفت. هواپیماهای جنگی تپ‍ّه‌ها را نمی‌زدند اما با وجود امنیت روی تپ‍ّه‌ها آذوقه‌شان تمام شده بود و گرسنگی امان‌شان را بریده بود. بچه‌ها دیگر تاب گرسنگی را نداشتند. بهانه می‌آوردند و گریه می‌كردند.
صبریه گالش دیگرش را هم از پایش درآورد و گوشه‌ای انداخت و دوباره راه افتاد. سنگ‌ریزه‌ها از جورابها گذشته و پایش را می‌خراشیدند اما صبریه بی‌آنكه توج‍ّهی به دردش كند راه می‌رفت. پیش از اینكه بخواهد طرف جاده سرازیر شود تمام چادرهای خویش و قوم را پی‌ِ چیزی برای خوردن گشته بود ام‍ّا آنها هم حال و روزشان مثل صبریه بود. اكثر مردها برای جنگ به جبهه رفته بودند و زنها و بچ‍ّه‌ها بی‌پناه و گرسنه مانده بودند در دل كوه! صبریه كه دستش را حفاظ صورت كرده بود دوباره به ابراهیم فكر كرد. شوخیها و خوش‌خلقیهای ابراهیم توی ذهنش جان گرفت. توی بینی‌اش سوخت.
چشمهایش تر شد و اشكی به آرامی روی گونه‌هایش س‍ُر خورد. به حتم الان توی سنگر پناه گرفته بود و داشت به او فكر می‌كرد. یاد آخرین روزی افتاد كه ابراهیم را دیده بود ساك را انداخته بود دوشش و لباس خاكی تنش كرده بود. گفته بود: «می‌سپارم‌شان به تو، جان تو جان بچه‌ها!»
آن وقت اسماعیل را بوسیده بود و گفته بود: «به این یكی خیلی دل‌خوشم، سرباز ق‍َد‍‌َری می‌شود»
صبریه هم از زیر قرآن ردش كرده بود و گفته بود: «چه وقت برمی‌گردی ابراهیم؟»
ابراهیم هم با خنده گفته بود: «هر وقت خدا بخواهد.»
صبریه گفته بود: «تنهایی دق می‌كنم.»
ابراهیم خندیده بود و گفته بود: «من نیستم، خدا كه هست، نمی‌گذارد بهتان بد بگذرد.»
ایستاد. با دست كف پایش را مالید تا دردش كم‌تر شود. اگر باران نبود می‌شد راحت تا یكی از دهات اطراف رفت و نان ساجی و سیب‌زمینی و مشتی عدس تهیه كرد.
تكیه‌اش را داد به تخته‌سنگی. از اینجا حاشیه كم‌رنگی از جاده زیر باران پیدا بود. دستهایش را از هم باز كرد تا باران ریز ریز كف دستش بریزد. یاد كودكیها افتاد. پدربزرگ می‌گفت: «باران غسل‌ِ آدمهاست، گناهاشون رو می‌شوره!»
با خودش گفت: «دل آسمان از چه گناهی چركین شده؟»
راه افتاد و گوش سپرد تا شاید صدای عبور ماشینی را بتواند در صدای باران پیدا كند. خم شد و گلهای زیر پایش را با چوب‌دست پاك كرد. تا جاده راهی نبود. زیر اولین سراشیبی می‌شد جاده را دید. چوب‌دست را تكیه‌گاه كرد. هنوز قدم اول را برنداشته بود كه برابرش سنگی س‍ُر خورد و زیر پایش خالی شد و صبریه، بی‌تعادل، با تن‌ِ خیس روی گل و لای سراشیبی س‍ُر خورده و فرو افتاد. نوك دماغش سوخت. اشك توی چشمهایش دوید. ترسیده بود. زمین و زمان دورش می‌چرخید. یك آن توی كله‌اش دوید كه دیگر ابراهیم را نخواهد دید و ترسش بیشتر شد. بیخ گلویش هم آمد. تمام تنش لرزید. سرش محكم به درختی كنار جاده خورد. آه از نهادش بلند شد. توی آن هول و ولا فكر ابراهیم از سرش بیرون نمی‌رفت. «اگر ابراهیم از جنگ برگردد... اگر ابراهیم زنده برگردد.... اگر ابراهیم...»
سرش درد گرفته بود. داغی خون را روی پیشانی‌اش حس كرد. دلش شور افتاد «اگر برنگردد چه؟!» صدایی از دورها شنید. فكر كرد ابراهیم است كه دارد صدایش می‌زند. باران بوی ابراهیم را برایش آورد. هنوز افتاده بود كنار درخت، روی خیسی‌ِ گل و لای دراز كشیده بود و داشت تصویر ابراهیم را توی مه تماشا می‌كرد. صدای ابراهیم را شنید «جان‌ِ تو و جان‌‍ِ بچه‌ها» صبریه توی گل و لای خندید. دست دراز كرد تا رویای ابراهیم را لمس كند: «خیالت راحت ابراهیم، از شهر فراری‌شان دادم، نگذاشتم بمب روی سرشان آوار شود، مثل باقی مردم آمدم تپ‍ّه چادر زدم، تو كه نبودی بقالی را چرخاندم، هم پدری كردم و هم مادری. مگر نگفته بودی جنگ زودی تمام می‌شود!؟ پس چه شد ابراهیم؟! چرا نیامدی؟!»
حس كرد چقدر خسته است. خوابش گرفت.
خواست همان‌جا، كنار درخت بخوابد. صدای ابراهیم را شنید كه گفت: «نخواب صبریه! بلند شو... بلند شو...»
صبریه دستش را به دست ابراهیم داد و بلند شد. گفت: «ابراهیم، از وقتی كه رفته‌ای من فقط جان‌ كنده‌ام، هر روز تنهاتر شده‌‌ام، دوست دارم بخوابم، بخوابم تا قیامت، تا وقتی كه جنگ تمام شود و تو برگردی خانه كنار من، تا یك‌بار دیگر بی‌هراس بچ‍ّه‌ها را توی كوچه‌های شهر رها كنیم تا بازی كنند و من و تو با هم توی بقالی چای تازه‌دم بخوریم و مشتریها را راه بیندازیم و زندگی كنیم...»
سرش گیج می‌رفت. دستش را به دست‌ِ ابراهیم گرفت تا نیفتد. ایستاده بود كنار جاده. گفت: «چه وقت آمدم اینجا؟»
خندید: «تو آوردی‌ام ابراهیم، مگر نه؟!»
دلش آن بالاها بود. توی كوه و میان‌ِ چادر، دستی به پیشانی‌اش كشید و ناله‌ای كرد. از فكر اسماعیل و آهو و سالم بیرون نمی‌آمد. توی مه كه حالا تمام جاده را فرا گرفته بود دنبال ابراهیم گشت. ابراهیم نبود. دل‌ِ صبریه گرفت. با بغض صدایش زد: «ابراهیم... ابراهیم...» انگار ابراهیم توی مه گم شده بود. «می‌دانم كه یك جایی همین اطراف پنهان شده‌ای»
گوشش را داد به جاده و صدای ماشین! با خودش گفت: «چه وقت است كه اینجا رسیده‌ام؟»
هیچ ماشینی از جاده نمی‌گذشت. لبهایش ترك برداشته بود و طعم‌ گس‌ِ خون می‌ریخت توی دهانش. با خودش گفت: «ابراهیم... كجا رفتی؟»
به دامنه‌های بلند بالای كوه نگاه كرد و نگران با خود گفت: «بلایی سر بچ‍ّه‌ها نیاید...؟!»
شروع كرد به راه رفتن در امتداد جاده. لباسها به تنش چسبیده بودند. حس كرد سرش دارد گیج می‌رود. بدنش داغ شده بود. استخوانهایش درد می‌كرد. جاده خالی‌‌ِ خالی بود. با خودش گفت: «اگر جاده را بسته باشند؟! اگر ماشین نیاید؟!»
دوباره نگاهش را داد به ارتفاعات كوه و چادرها كه مثل نقطه‌هایی سیاه خودنمایی می‌كردند. یك لحظه صدای جیغ‌ِ آهو از ذهنش گذشت. ایستاد و خیره‌خیره به كوه چشم دوخت. شك كرد: «صدای آهو بود یا صدای باران؟!»
نتوانست تاب بیاورد و تندی چوبدست را انداخت و از سراشیبی بالا رفت. با خودش گفت: «شاید صدای آهو نبوده! شاید خیالات ب‍َر‍‌َم داشته»
اما باز بالا می‌رفت. زیاد بالا نرفته بود كه صدای ماشینی را شنید. وامانده جاده را نگاه كرد. ماشینی به تندی از كنار درخت خشكیده‌ای كه صبریه كنارش منتظر مانده بود گذشت و خم‌ِ جاده آن را بلعید. صبریه با حسرت گفت: «انگار ماشین‌ِ آذوغه جبهه بود»
بی‌آنكه بایستد و بیشتر به این شانس از دست رفته فكر كند، تندی بالا رفت. نفسش تندتند می‌زد اما نیرویی مضاعف او را بالا می‌برد. گاه آن‌قدر با عجله پیش می‌رفت كه عوض راه رفتن چهار دست و پا جلو می‌رفت. دستهایش مثل پاهایش بی‌حس شده بود. پیش رویش را به خوبی نمی‌دید. باران دیدش را گرفته بود. تیزی سنگی كف دستش را برید بود و گرمی خون سرخ را میان دستش حس می‌كرد. حالا صدایی نازك اما بلند را در دل كوه شنید. دختری توی باران مادرش را صدا می‌زد.
آهو بود كه گریه می‌كرد. خفه و ریز. سالم با دیدن صبریه بلند شد و دوید طرفش. سر‌ِ خونی صبریه سالم را ترسانده بود. رگه‌ای خون از پیشانی تا زیر‌ِ چانه صبریه رفته بود و هنوز نمناك بود. نگاه‌شان افتاد در هم. لبهای سالم لرزید. صبریه خزید توی چادر. سالم را كنار زد و برابر اسماعیل زانو زد. دست گذاشت روی پاهای اسماعیل، خنك بود. تمام‌ِ تنش لرزید. بغض دوید توی نگاهش. زیر لب گفت: «یا امام‌ِ غریب»
برگشت و سالم را نگاه كرد. نخواست سالم اشكش را ببیند. گفت: «اون سینی‌ِ بزرگ روحی را بزار دم‌ِ چادر زیر‌ِ بارون»
سالم با بهت سینی را از پشت رخت‌خوابها برداشت و برد گذاشتش زیر باران. صبریه آهو را بغل گرفت و صورتش را بوسید. اشك صبریه افتاد روی صورت‌ِ آهو. آهو با زبان كودكی پرسید: «گریه می‌كنی مادر؟!»
صبریه با پشت دست اشكش را پاك كرد و خندید و گفت: «نه دخترم! بارون‌ِ»
سالم كه حالا بالای سر صبریه ایستاده بود؛ كنارش زانو زد و سرش را گذاشت روی شانه صبریه و گفت: «گشنمه مادر.»
صبریه به قابلمه روی چراغ نگاه كرد و گفت: «غذا پخته... كمی كه صبر كنی برات می‌آرم»
آن‌وقت لباس اسماعیل را به آرامی از تنش بیرون آورد. آهو پرسید: «اسماعیل خوابیده؟!»
صبریه فقط سر تكان داد.
سالم گفت: «هیچ‌وقت این قدر آروم نمی‌خوابید مادر، بیدارش نكن، بذار بخوابه.»
صبریه با بغض گفت: «نه ... بیدارش نمی‌كنم... بیدارش نمی‌كنم»
بردش گذاشتش توی سینی بیرون‌ِ چادر. برگشت توی چادر. سالم و‌آهو مبهوت صبریه را نگاه كردند. سالم گفت: «اسماعیل را گذاشتی زیر باران مادر؟!»
صبریه قابلمه خالی را كه ته آن چیزی خودنمایی می‌كرد پایین آورد و ملاقه را برداشت و كمی آب و ماش توی كاسه‌ها ریخت و گذاشت جلوی بچه‌ها و گفت: «شما بخورید تا من برگردم»
سالم هنوز با بهت مادر را نگاه می‌كرد. آهو تندی شروع كرد به خوردن. صبریه از چادر زد بیرون اسماعیل توی سینی، زیر باران لخت‌ِ لخت خوابیده بود. باران تنش را می‌شست. صبریه خم شد و پیشانی و سینه لخت‌‌ِ كودك‌ِ خوابیده زیر باران را بوسید. خون‌ِ پیشانی‌اش سینه كودك را سرخ كرد. صبریه كفگیر به دست شروع كردن به كندن‌ِ زمین. گودال را می‌كند و توی گریه‌هایش صدای ابراهیم را می‌شنید: «من نیستم، خدا كه هست»
برگرفته از : مجله ادبیات داستانی شماره 86
منبع:سوره مهر


نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط