حمام
نويسنده: اكبر صحرايي
مادر از پشت در حمام صدا زد:
ـ رضا بيام پشتت رو كيسه بكشم.
ـ خودم ميتونم. زحمتت ميشه!
ـ اومدم، شرم نداره!
رضا هول دست برد طرف لامپ حمام. داغي لامپ انگشتانش را چزاند. اعتنا نكرد و لامپ را چرخاند تا خاموش شد. مادر قدم داخل حمام گذاشت، تنها از دريچهي كوچكي نور داخل ميريخت. حمام را كه نيمه تاريك ديد، گفت:
ـ چراغ رو روشن نكردي! دست برد و كليد برق را چند باز زد. وقتي لامپ روشن نشد، گفت:
ـ لعنت بر شيطون! تا ديروز سالم بود. مادر پشت سر رضا كه قرار گرفت. كيسه را توي دست كرد و آرامآرام به پشتش كشيد.
ـ مادر تو جبهه كارت چيه؟
ـ خوردن و خوابيدن.
ـ تو گفتي و منم باورم شد.
ـ باور نميكني؟
ـ لابد مادرت محرم نيس؟ بايد از مردم بشنوم پسرم معاون نميدونم گرو... گروبا. چي بهش ميگن؟ تو زبونم نميگرده.
ـ گردان، گروهان.
ـ همين كه ميگي... بعد شهادت خدا بيامرز برادرت، تو اين عالم، من هستم و يه دوقلوي خوشگل. تو رو خدا مواظب خودتون باشيد!
رضا سر چرخاند. صورت به صورت كه شدند. لبخند زد.
ـ چشم آنا! مادر محكمتر كيسه كشيد. كيسه كه بالا و پايين ميرفت، عضلات پسر مثل برق گرفتهها ميپريد. انگار جانش زير كيسه ميرفت و ميآمد. دست نگه داشت؛ نفس را بلند داخل داد و بعد آرام بيرون راند. سكوت فضاي حمام را پر كرد. مادر خودش را عقب كشيد، نور دريچهي حمام كه تابيد، چشمش افتاد به زخمهاي كمر پسر.
ـ اينا جاي چيه رضا!؟
ـ چـ... چـ... چيزي نيس آنا!
ـ ارواح خاك برادرت، بگو چيه؟
ـ يه زخم كوچك!
ـ جاي سالم تو كمرت نيس!
رضا صداي هقهق مادر را كه شنيد، گفت:
ـ جاي تركشه، خوب شده!
ـ پس چرا مثل مار دور خودت ميپيچي؟
ـ چندتايي هنوز زير پوستمه. يادگاريه آنا! باز سكوت حمام را گرفت. وقتي صداي نفسنفس شنيد، برگشت و به پلكهاي بستهي مادر خيره شد. پلكها را كه از هم باز كرد، كاسهي چشمان مادر خيس خيس بود!
منبع: نشريه شاهد جوان- ش 55
ـ رضا بيام پشتت رو كيسه بكشم.
ـ خودم ميتونم. زحمتت ميشه!
ـ اومدم، شرم نداره!
رضا هول دست برد طرف لامپ حمام. داغي لامپ انگشتانش را چزاند. اعتنا نكرد و لامپ را چرخاند تا خاموش شد. مادر قدم داخل حمام گذاشت، تنها از دريچهي كوچكي نور داخل ميريخت. حمام را كه نيمه تاريك ديد، گفت:
ـ چراغ رو روشن نكردي! دست برد و كليد برق را چند باز زد. وقتي لامپ روشن نشد، گفت:
ـ لعنت بر شيطون! تا ديروز سالم بود. مادر پشت سر رضا كه قرار گرفت. كيسه را توي دست كرد و آرامآرام به پشتش كشيد.
ـ مادر تو جبهه كارت چيه؟
ـ خوردن و خوابيدن.
ـ تو گفتي و منم باورم شد.
ـ باور نميكني؟
ـ لابد مادرت محرم نيس؟ بايد از مردم بشنوم پسرم معاون نميدونم گرو... گروبا. چي بهش ميگن؟ تو زبونم نميگرده.
ـ گردان، گروهان.
ـ همين كه ميگي... بعد شهادت خدا بيامرز برادرت، تو اين عالم، من هستم و يه دوقلوي خوشگل. تو رو خدا مواظب خودتون باشيد!
رضا سر چرخاند. صورت به صورت كه شدند. لبخند زد.
ـ چشم آنا! مادر محكمتر كيسه كشيد. كيسه كه بالا و پايين ميرفت، عضلات پسر مثل برق گرفتهها ميپريد. انگار جانش زير كيسه ميرفت و ميآمد. دست نگه داشت؛ نفس را بلند داخل داد و بعد آرام بيرون راند. سكوت فضاي حمام را پر كرد. مادر خودش را عقب كشيد، نور دريچهي حمام كه تابيد، چشمش افتاد به زخمهاي كمر پسر.
ـ اينا جاي چيه رضا!؟
ـ چـ... چـ... چيزي نيس آنا!
ـ ارواح خاك برادرت، بگو چيه؟
ـ يه زخم كوچك!
ـ جاي سالم تو كمرت نيس!
رضا صداي هقهق مادر را كه شنيد، گفت:
ـ جاي تركشه، خوب شده!
ـ پس چرا مثل مار دور خودت ميپيچي؟
ـ چندتايي هنوز زير پوستمه. يادگاريه آنا! باز سكوت حمام را گرفت. وقتي صداي نفسنفس شنيد، برگشت و به پلكهاي بستهي مادر خيره شد. پلكها را كه از هم باز كرد، كاسهي چشمان مادر خيس خيس بود!
منبع: نشريه شاهد جوان- ش 55