ناراحتي افلاطون

گويند روزي افلاطون نشسته بود،با جمله‌ي خواص آن شهر.مردي به سلام وي درآمد و بنشست و از هر نوعي سخن مي‌گفت. در ميانه‌ي سخن گفت: «اي حكيم، امروز فلان مرد را ديدم كه حديث تو مي‌كرد و تو را دعا و ثنا مي‌گفت كه افلاطون حكيم سخت بزرگواراست و هرگز چو او كس نباشد و نبوده است.خواستم كه شكر او رابه تو رسانم.» افلاطون حكيم چون اين سخن را بشنيد سر فرو برد و بگريست و سخت دلتنگ شد. آن مرد گفت:«اي حكيم!ازمن تو را چه رنج آمد كه چنين دلتنگ شدي؟»
پنجشنبه، 6 آبان 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
ناراحتي افلاطون

ناراحتي افلاطون
ناراحتي افلاطون


 






 
گويند روزي افلاطون نشسته بود،با جمله‌ي خواص آن شهر.مردي به سلام وي درآمد و بنشست و از هر نوعي سخن مي‌گفت. در ميانه‌ي سخن گفت: «اي حكيم، امروز فلان مرد را ديدم كه حديث تو مي‌كرد و تو را دعا و ثنا مي‌گفت كه افلاطون حكيم سخت بزرگواراست و هرگز چو او كس نباشد و نبوده است.خواستم كه شكر او رابه تو رسانم.»
افلاطون حكيم چون اين سخن را بشنيد سر فرو برد و بگريست و سخت دلتنگ شد. آن مرد گفت:«اي حكيم!ازمن تو را چه رنج آمد كه چنين دلتنگ شدي؟»

ناراحتي افلاطون

افلاطون حكيم گفت: «مرا اي خواجه از تو رنجي نرسيد،ولي مصيبتي از اين بزرگ‌تر چه باشد كه جاهلي مرا بستايد و كار من، او را پسنديده آيد؛ندانم كه چه كارجاهلانه كرده‌ام كه به طبع او نزديك بوده است و او را خوش آمده است و مرا بستوده تا توبه كنم ازآن كار.مرا اين غم ازآن است كه هنوز جاهلم كه ستوده‌ي جاهلان هم جاهلان باشند. (1)

پي‌نوشت:
 

1. از كتاب قابوس‌نامه
 

منبع:نشريه شاهد نوجوان،شماره 57



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما