
ناراحتي افلاطون
گويند روزي افلاطون نشسته بود،با جملهي خواص آن شهر.مردي به سلام وي درآمد و بنشست و از هر نوعي سخن ميگفت. در ميانهي سخن گفت: «اي حكيم، امروز فلان مرد را ديدم كه حديث تو ميكرد و تو را دعا و ثنا ميگفت كه افلاطون حكيم سخت بزرگواراست و هرگز چو او كس نباشد و نبوده است.خواستم كه شكر او رابه تو رسانم.»
افلاطون حكيم چون اين سخن را بشنيد سر فرو برد و بگريست و سخت دلتنگ شد. آن مرد گفت:«اي حكيم!ازمن تو را چه رنج آمد كه چنين دلتنگ شدي؟»
/ن
افلاطون حكيم چون اين سخن را بشنيد سر فرو برد و بگريست و سخت دلتنگ شد. آن مرد گفت:«اي حكيم!ازمن تو را چه رنج آمد كه چنين دلتنگ شدي؟»

پينوشت:
1. از كتاب قابوسنامه
/ن