ازدواج پرماجرا

من و جمشيد، تصميم گرفته بوديم با دو خواهر دوقلو ازدواج كنيم. دوقلوهايي همسان كه درسته مثل ما، كاملاً شبيه به هم باشند. ما دو برادر، به قدري شبيه هم بوديم كه حتي گاهي مامان هم نمي‌توانست بفهمد كدام‌مان جمشيد هستيم، كدام‌مان جلال. - جمشيد، هزار مرتبه گفتم لباس‌هات و تاكن و تو كمد بگذار.
يکشنبه، 7 آذر 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
ازدواج پرماجرا

ازدواج پرماجرا
ازدواج پرماجرا


 

نويسنده: نازيلا سرهنگي




 
من و جمشيد، تصميم گرفته بوديم با دو خواهر دوقلو ازدواج كنيم. دوقلوهايي همسان كه درسته مثل ما، كاملاً شبيه به هم باشند. ما دو برادر، به قدري شبيه هم بوديم كه حتي گاهي مامان هم نمي‌توانست بفهمد كدام‌مان جمشيد هستيم، كدام‌مان جلال.
- جمشيد، هزار مرتبه گفتم لباس‌هات و تاكن و تو كمد بگذار.
- من جلالم، نه جمشيد.
- دروغ نگو بچه. من كه ديگه پسرهام رو قاطي نمي‌كنم. جلال از تو خيلي منظم‌تره.
- به جان خودت من جمشيد نيستم، ولي لباس‌ها مال جمشيده.
مامان گيج مي‌شد. وقتي خيلي كوچك‌تر بوديم، مامان تن هركدام از ما يك رنگ لباس مي‌كرد. براي من آبي مي‌خريد براي جمشيد سبز. اينطوري مي‌توانست ما را ازهم تشخيص بدهد، اما وقتي بزرگتر شديم، اين ترفند براي‌مان رو شد و مرتب براي خنده و تفريح، لباس‌هاي‌مان را باهم عوض مي‌كرديم.
- نكنيد ذليل مرده‌ها. بهت بگم جمشيد، اگه به جاي جلال كتك بخوري حقته.
جمشيد هميشه از من آرام‌تر بود و به خاطر همين، كمتر از من كتك مي‌خورد، اما وقتهي لباس‌هاي‌مان را عوض مي‌كرديم، اين جمشيد بود كه يكي دو كشيده‌ي جانانه نصيبش مي‌شد. آن لحظه، مامان كاري نداشت كه كدام جمشيد و كدام‌يك جلال هستيم. كسي را كه آبي پوشيده بود جلو مي‌كشيد و حسابي تنبيه مي‌كرد. كم‌كم همه به ما مي‌گفتند جلال آبي‌يه و جمشيد سبزه.
- حالا جمشيد، دو تا دختر دوقلوي خوشگل از كجا پيدا كنيم؟
- من چه مي‌دونم. ببينم چيزي به اسم انجمن دوقلوها نداريم؟
بيست و هشت ساله شده بوديم و تصميم داشتيم سروسامان بگيريم.
- بيا به همه سفارش كنيم. شايد اينطوري زودتر پيدا بشن! و اتفاقاً همان‌طور هم شد. نگار و نگين، كاملاً شبيه هم بودند و انصافاً هردو زيبا و آراسته. اولين‌بار كه آنها را ديديم، هردو مات شديم.
- واي جمشيد، اينا چقدر شبيه هم هستن. حالا مي‌فهمم بقيه وقتي ما رو مي‌بينن، چه حسي دارن. آدم گيج مي‌شه. فكر مي‌كنه چشماش دوتا مي‌بينه.
وقتي بيشتر با آنها آشنا شديم، فهميديم كه نگار درست مثل من شيطون و شلوغه، و نگين مثل جمشيد ساكت و آرام. طبيعي بود كه من به سمت نگين كه نقطه‌ي مخالف خودم بود، جذب شوم و جمشيد هم از نگار خوشش بيايد. خوشبختانه، توافق‌ها خيلي زود انجام شد و ما باهم نامزد شديم. شب نامزدي، هر ميهماني كه از راه مي‌رسيد، دم در ميخكوب مي‌شد:
- اي‌واي... نه... اينا خودشون كم بودن، زنهاشون هم اضافه شدن.
و نگار و نگين، همپاي ما مي‌خنديدند. فقط بدبختي اينجا بود كه انگار، نگار و نگين برخلاف من و جمشيد، رنگ‌هاي مختلف نمي پوشيدند. آنا عادت داشتند دقيقاً يك رنگ و يك شكل به تن كنند و همين براي ما دردسر شده بود.
- خب، بايد فكر كنيم ببينيم عروسي رو تالار بگيريم بهتره يا تو باغ؟
چيزي به عروسي نمانده بود و من دلم مي‌خواست همه چيز كاملاً خوب و عالي باشد.
- به نظر من باغ بهتره.
- نه بابا زن‌داداش، هوا داره سرد مي‌شه.
- اِ... جلال... من كه زن‌داداش نيستم. من نگينم.
و هردو خواهر مي‌خنديدند.
- جان مادرتون، ديگه اينطوري نپوشين. نمي‌شه شما هم مثل من و جمشيد، آبي‌يه و سبزه بشين؟
- نمي‌شه!
بدبختي هردوتا باهم حرف مي‌زدند و كلمه‌ي «نمي‌شه» را دو صدايي مي‌گفتند.
- بابا جمشيد تو يه چيزي بگو. خيلي زشته كه من مجبور بشم زل بزنم تو صورت زن تو تا بفهمم زن خودمه يا نه!
نگار، زن جمشيد گفت:
- من هركار ي جمشيد بگه مي‌كنم. شما به زن خودتون بگيد چي بپوشه.
خوشبختانه، نگين دختر آرام و مطيعي بود و بلافاصله پيشنهاد مرا قبول كرد. خلاصه قرار شد مراسم عقد و عروسي در تالار برگزار شود. حالا از خريدهاي قبل از عروسي نمي‌گويم كه خودش داستاني داشت. بيشتر مغازه‌دارها گيج مي‌شدند و در لحظه‌ي اول فكر مي‌كردند كه دچار دوبيني شده‌اند. براي خريد حلقه‌ي عروسي جمشيد و نگار، داخل يك طلافروشي شدند و من و نگين، به طلافروشي كناري رفتيم. من كه دلم مي‌خواست حلقه‌اي منحصربه‌فرد براي نگين بخرم، صاحب مغازه را وادار كردم، همه‌ي حلقه‌ها را به ما نشان بدهد. طوري‌كه صاحب مغاز عصباني شد:
- بابا شما خريدار نيستين، فقط قصد مردم‌آزاري دارين.
- نه پدر من، موضوع اينه كه حلقه‌هاي شما يكي از يكي بد ريخت‌تره.
وقتي با نگين از مغازه بيرون دويديم، صداي فرياد طلافروش تا چند خيابان آن‌طرف‌تر مي‌رفت. پس از ما، جمشيد و نگار كه حلقه‌ي موردنظر را پيدا نكرده بودند، به همان طلافروشي رفتند. هنوز ثانيه‌اي نگذشته بود كه هر دو دوان‌دوان آمدند بيرون و صاحب مغازه با داد و بيدار دنبال‌شان مي‌كرد. پيرمد بيچاره با ديدن من و نگين در پياده رو، يكدفعه وا رفت.
- شماها كه اينجايين! پس... پس اينا كي هستن؟... يعني...
بدبخت يك نگاه به ما مي‌كرد و يك نگاه به جمشيد و نگار.
خريد لباس دامادي هم براي خودش داستاني داشت. منت اصرار داشتم مثل هميشه كت و شلوار آبي تيره بخرم و جمشيد هم يشمي مي‌خواست. هرچه نگار و نگين دلش‌شان كت شلوار سرمه‌اي يا سياه مي‌خواست، ما زيربار نرفتيم.
- بابا تو عروسي، ما رو باهم قاطي مي‌كنين‌ها!
البته چيزي از نقشه‌اي كه كشيده بودم به آنها نگفتم. تصميم داشتم كت و شلوار يشمي را من بپوشم و آبي تيره را به جمشيد بدهم. اينطوري مي‌توانستيم تا قبل از عقد، كمي سر به سر ميهمان‌ها بگذاريم.
روز عروسي، جمشيد با كلّي غرولند حاضر شد كت و شلوار مرا بپوشد.
- جون من جمشيد... بگذار يه كم حال كنيم.
البته جريان را از قبل به نگار و نگين هم گفته بوديم. وقتي دو به دو وارد تالار شديم، ميهمان‌هاي خودي براي بار چندم جا خوردند چه برسد به ميهمان‌هاي غريبه. مردها با من دست مي‌دادند.
- خوشبخت بشي جمشيد جون!
همه عادت داشتند، جمشيد را در لباس سبز ببينند. به جمشيد هم مي‌گفتند:
- به پاي هم پير بشيد جلال جون.
حتي مامان و بابا هم ما را باهم اشتباه گرفتند. مامان درحالي‌كه مرا مي‌بوسيدگفت:
- الهي قربون جمشيدم برم. مطمئنم كه زنت رو خوشبخت مي‌كني.
و به نگين گفت:
- تو هم همينطور نگار جون، الهي به پاي هم پير بشين.
ديدم مادر نگين و نگار كه كنار ما ايستاده بود، با دقت و تعجب به نگين نگاه مي‌كند.
- اي واي... خاك به سرم... اينكه نگار نيست! اين نگينه. واي آقا جمشيد، شما اشتباهي كنار نگين ايستاديد. نگار اون يكي‌يه.
همين‌موقع، بابا جلو آمد و بادقت زل زد تو چشماي من:
- به‌به... آقا جلال... حالا ديگه ما رو سركار مي‌گذاري؟ نگران نباشيد خانوم اين جلاله، جمشيد نيست.
- خب من هم همين‌رو مي‌گم. اين نگينه، نگار نيست!
طفل مامان، بابااي ما قاطي كرده بودند.
- نمي‌دونم، شايد اين خود جمشيده و داره اذيت مي‌كنه؟
- ممكنه نگار هم همين كار رو بكنه...
بالأخره باباي نگين و نگار كه حسابي كلافه شده بد، سر ما چهار نفر داد زد:
- شناسنامه‌ها... زود... هركي شناسنامه‌ي خودش رو بگيره دستش!
به گفته‌ي فيلمبردار، فيلم عروسي ما، تنها فيلمي بود كه احتياجي به جلوه‌هاي ويژه نداشت.
منبع:مجله 7 روز زندگي شماره 78



 

تبلیغات در راسخون
نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما
تنگه هرمز؛ میراث راهبردی مجاهد شهید آیت‌الله خامنه‌ای (اعلی الله مقامه الشریف)
تنگه هرمز؛ میراث راهبردی مجاهد شهید آیت‌الله خامنه‌ای (اعلی الله مقامه الشریف)
دوره آموزشی مدیریت کسب‌وکار در جنگ و بحران
دوره آموزشی مدیریت کسب‌وکار در جنگ و بحران
ضربه کاری یمن به مزدوران سعودی در جنوب استان مأرب
play_arrow
ضربه کاری یمن به مزدوران سعودی در جنوب استان مأرب
انیمیشن/ پاسخ سخت یمن به تجاوزات سعودی
play_arrow
انیمیشن/ پاسخ سخت یمن به تجاوزات سعودی
حملات پهپادی به مواضع تروریست‌های تجزیه‌طلب در کردستان عراق
play_arrow
حملات پهپادی به مواضع تروریست‌های تجزیه‌طلب در کردستان عراق
لحظه برخورد نفتکش متخلف با مین دریایی در اطراف تنگه هرمز
play_arrow
لحظه برخورد نفتکش متخلف با مین دریایی در اطراف تنگه هرمز
تعویض گلبرگ‌های اطراف مزار رهبر شهید در رواق دارالذکر
play_arrow
تعویض گلبرگ‌های اطراف مزار رهبر شهید در رواق دارالذکر
لحظاتی از حضور رهبر انقلاب در منزل علامه مصباح یزدی
play_arrow
لحظاتی از حضور رهبر انقلاب در منزل علامه مصباح یزدی
پزشکیان: اگر شهید شویم از ما بهترها راه را ادامه می‌دهند
play_arrow
پزشکیان: اگر شهید شویم از ما بهترها راه را ادامه می‌دهند
انیمیشن لگویی جدید با مداحی انگلیسی حاج محمود کریمی
play_arrow
انیمیشن لگویی جدید با مداحی انگلیسی حاج محمود کریمی
اولین تصاویر از اعترافات عضو گروهک جیش‌الظلم که اعدام شد
play_arrow
اولین تصاویر از اعترافات عضو گروهک جیش‌الظلم که اعدام شد
توصیه بقایی به وزیر خارجه آمریکا
play_arrow
توصیه بقایی به وزیر خارجه آمریکا
راز ناپدیدشدن مردی در ری فاش شد؛ پدرزن به قتل دامادش اعتراف کرد
play_arrow
راز ناپدیدشدن مردی در ری فاش شد؛ پدرزن به قتل دامادش اعتراف کرد
بازگشت ژیان افسانه‌ای در قامت خودروی برقی مدرن! + فیلم
play_arrow
بازگشت ژیان افسانه‌ای در قامت خودروی برقی مدرن! + فیلم
واکنش غافلگیرکننده پیک موتوری به سارقین مسلح؛ قمه از کوله‌پشتی بیرون آمد + فیلم
play_arrow
واکنش غافلگیرکننده پیک موتوری به سارقین مسلح؛ قمه از کوله‌پشتی بیرون آمد + فیلم