درويش توانگر

آورده‌اند كه درويشي در همسايگي توانگري خانه داشت. روزي كودكي از خانه‌ي توانگر به خانه‌ي درويش آمد؛ ديد كه آن درويش با عيال و اطفال خود طعام مي‌خورد. آن كودك زماني ايستاد و ميل طعام داشت، كسي او را مردمي نكرد (1) و گريان گريان بازگشت و به خانه‌ي خود آمد. پدر و مادر از گريه‌ي او متألم (2) شدند و سبب پرسيدند. گفت به خانه‌ي همسايه
جمعه، 26 آذر 1389
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
درويش توانگر

درويش توانگر
درويش توانگر


 





 
آورده‌اند كه درويشي در همسايگي توانگري خانه داشت. روزي كودكي از خانه‌ي توانگر به خانه‌ي درويش آمد؛ ديد كه آن درويش با عيال و اطفال خود طعام مي‌خورد. آن كودك زماني ايستاد و ميل طعام داشت، كسي او را مردمي نكرد (1) و گريان گريان بازگشت و به خانه‌ي خود آمد. پدر و مادر از گريه‌ي او متألم (2) شدند و سبب پرسيدند. گفت به خانه‌ي همسايه رفتم و ايشان طعام مي‌خوردند مرا ندادند. پدرش فرمود تا طعام‌هاي گوناگون حاضر كردند؛ او چنانچه طريقه‌ي كودكان بدخو باشد مي‌گريست و مي‌گفت: «مرا از آن طعام كه در خانه‌ي همسايه مي‌خوردند مي‌بايد داد.» پدر درماند و به خانه‌ي همسايه آمد و او را بيرون طلبيد و گفت:«اي درويش! چرا بايد كه از تو به ما رنجي رسد؟» درويش گفت: «حاشا كه از من رنجي به شما رسد.» توانگر گفت: «رنجي از اين بدتر چه باشد كه پسر من به خانه‌ي تو آيد، تو با كسان خود طعام بخوري و او را ندهي تا گريه‌كنان باز گردد و حالا به هيچ چيز آرام نمي‌گيرد و طعام شما مي‌طلبد.» درويش زماني سر در پيش افكند و گفت: «اي خواجه! در ضمنِ (3) اين سري است. از من مپرس كه پرده‌ي من دريده مي‌شود.» خواجه مبالغه كرد كه سر خود را بازگوي. گفت: «بدان كه آن طعام كه مي‌خورديم بر ما حلال بود و بر پسر شما حرام، نخواستيم كه طعام حرام بدو دهيم.» خواجه گفت: «سبحان‌الله! طعامي هست در شرع كه بر يكي حلال باشد و بر ديگري حرام؟» درويش گفت كه در قرآن نخوانده‌اي كه «فَمَنِ اضْطُرَّ في مَخْمَصَه» (4) هر كه درماند به بيچارگي و تنگدستي، مُردار بر او حلال است و بر آنكه درمانده نباشد حرام؟ بدان كه سه روز بود كه عيال و اطفال من طعام نخورده بودند و به هيچ نوع چاره‌ي آن نتوانستم كرد. امروز در فلان ويرانه درازگوشي مرده ديدم، قدري گوشت از وي ببريدم و آوردم و طعامي پختيم و مي‌خورديم كه كودك شما در آمد. صورت حال اين بود كه به سمع شما رسيد.
تو را شب به عيش و طرب مي‌رود چه داني كه بر ما چه شب مي‌رود
خواجه كه اين سخن بشنيد، بسيار بگريست و گفت: «واويلاه! اگر حضرت خداوند تعالي در روز قيامت با من عتاب كند كه در همسايگي تو چنين صورتي بود و تو از حال همسايه بي‌خبر بودي، چه جواب دهم؟» پس دست درويش بگرفت و به خانه‌ي خود آورد و از نقد و متاعي (5) كه داشت يك نيمه به وي داد. شبانه حضرت رسالت ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را در واقعه ديد كه او را مي‌گويند اي خواجه بدان شفقت كه با همسايه كردي گناهانت آمرزيده شد و در مال تو بركت پديد آمد و فردا در بهشت همنشين من خواهي بود...
اين حكايت از كتاب اخلاق محسني، نوشته‌ي دانشمند بزرگ كمال‌الدين حسين كاشفي انتخاب شده است. يكي از مشهورترين كتاب‌هاي اين دانشمند بزرگ، روضه‌الشهدا است كه در وصف امامان معصوم شيعه و مخصوصاً امام حسين (ع) و ماجراي شهادت آن بزرگوار نوشته شده است. كاشفي در سال 910 ه.ق وفات يافت.

پی نوشت ها :
 

1. مردمي كردن: انسانيت كردن.
2. متألم: دردمند.
3. ضمن: بين؛ ميان؛ درون.
4. قرآن مجيد: سوره‌ي مائده، آيه‌ي 3.
5. متاع: كالا.
 

منبع:نشريه ي شاهد نوجوان، شماره ي 56.



 

نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط