چون يک چندي بر اين برآمد

چون يک چندي بر اين برآمد شاعر : جامي دودش ز دل حزين برآمد چون يک چندي بر اين برآمد مي‌زد به حريم دوست گامي بگرفت به کف شکسته‌جامي صد دلشده بيش ديد آنجا آن دلشده چون رسيد آنجا، در يوزه‌گرش ز خوان انعام بر دست گرفته کاسه يا جام مي‌يافت به قدر خود نصيبي هر کس ز کف چنان حبيبي عقل از سر و، جان ز تن رميدش مجنون از دور چون بديدش آورد او نيز جام خود پيش چون نوبت وي رسيد، بي‌خويش کارش نه چو کار ديگران ساخت ليلي وي را چو ديد و بشناخت...
چهارشنبه، 3 فروردين 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
چون يک چندي بر اين برآمد
چون يک چندي بر اين برآمد
چون يک چندي بر اين برآمد

شاعر : جامي

دودش ز دل حزين برآمدچون يک چندي بر اين برآمد
مي‌زد به حريم دوست گاميبگرفت به کف شکسته‌جامي
صد دلشده بيش ديد آنجاآن دلشده چون رسيد آنجا،
در يوزه‌گرش ز خوان انعامبر دست گرفته کاسه يا جام
مي‌يافت به قدر خود نصيبيهر کس ز کف چنان حبيبي
عقل از سر و، جان ز تن رميدشمجنون از دور چون بديدش
آورد او نيز جام خود پيشچون نوبت وي رسيد، بي‌خويش
کارش نه چو کار ديگران ساختليلي وي را چو ديد و بشناخت
کفليز زد و شکست جامشناداده نصيب از آن طعام‌اش
گويا که جهان به کام خود ديدمجنون چو شکست جام خود ديد
چون راه سماع ساخت مست‌اشآهنگ سماع آن شکست‌اش
مي‌زد با خود ترانه‌اي خاصمي‌بود بر آن سماع، رقاص
عيشي به تمام شد ميسر!کالعيش! که کام شد ميسر!
وز سنگ ستم شکست جاممهمچون دگران نداد کامم
ز آن جام مرا شکست تنهابا من نظري‌ش هست تنها
جانها شده مزد دست او باد!صد سر فدي شکست او باد!
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط