کل حسين

پيرمرد عصازنان از پله ها پايين آمد. عصايش را بالا برد و تکان داد و گفت: «بريد ببينم» و بعد قدم زنان رفت کنار حوض ايستاد. عصايش را تو آب برد و چند بار تکان داد. آب موج برداشت و ماهي هاي قرمز با سرعت رفتند ته آب. پيرمرد خنديد و گفت: «اين کلاغ هاي بي ادب آب رو کثيف کردن، ببخشيد به هر حال!»
چهارشنبه، 21 ارديبهشت 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
کل حسين

کل حسين
کل حسين


 

نويسنده: محسين صالحي حاجي آبادي




 
- بايد فکري کرد مرد.
پيرمد گفت: «چه فکري بکنم زن؟»
- همين طور که نمي شود دست روي دست گذاشت.
پيرمرد عصازنان از پله ها پايين آمد. عصايش را بالا برد و تکان داد و گفت: «بريد ببينم»
و بعد قدم زنان رفت کنار حوض ايستاد. عصايش را تو آب برد و چند بار تکان داد. آب موج برداشت و ماهي هاي قرمز با سرعت رفتند ته آب. پيرمرد خنديد و گفت: «اين کلاغ هاي بي ادب آب رو کثيف کردن، ببخشيد به هر حال!»
زن آمد کنار مرد ايستاد و گفت: «نگاه کن! تازه آبش رو عوض کردم.»
صداي کلاغ پيرمرد را عصباني کرد. عصايش را بلند کرد و به طرف شاخه هاي سبز درخت که مثل چتري پهن شده بود روي حوض، تکان داد و گفت: «کاش فقط حوض رو کثيف مي کردن. سروصداشون آدم رو کلافه مي کنه.»
بعد عصايش را تکان داد و گفت: «بريد، خسته م کرديد»
لحظه اي صداي کلاغ ها بند آمد. زن دست کرد تو آب و گفت: «ببين چه کار کرن بي صاحب ها. ذليل مرده ها.»
پيرمرد رو کرد به زن و گفت: «خودت رو ناراحت نکن. فکري به حالشون مي کنم.»
پيرزن گفت: «نمي ذارم درخت رو ببري.»
پيرمد لبخند زد و گفت: «خانم جان من کي گفتم درخت رو مي برم؟ ها؟ اين درخت يادگاري پدر خدابيامرزمه! ما با هم بزرگ شديم.»
و بعد راه افتاد طرف در. پيرزن گفت: «من نمي دونم يه فکري به حالشون بکن»
پيرمد در خانه را باز، و خداحافظي کرد و راه افتاد طرف مسجد. خورشيد غروب کرده بود. چيزي تا اذان نمانده بود. مردم يکي يکي وارد مسجد مي شدند. حاج کربلايي سطل آهني اش را پر از آب مي کرد و مي پاشيد جلو مسجد. پيرمرد که نزديکش رسيد، سلام کرد و پرسيد: «حاج آقا اومدن؟»
- خيلي وقته.
پيرمد گفت: «خب خوب شد» و بعد تو مسجد رفت.
حاج کربلايي خواست چيزي بپرسد که پيرمرد تند رفت. چند کلاغ قارقارکنان از بالا سرش رد شدند. پيرمرد ايستاد و رو به کلاغ ها کرد. چيزي گفت و رفت تو نمازخانه. داخل که شد، سلام کرد و رفت طرف محراب. حاج آقا خم شد تسبيحش را برداشت. پيرمرد نشست کنارش و سلام کرد و گفت: «آخ که پدرمو درآوردن. خيلي خسته م کردن.»
- حاج آقا گفت: «کي؟ بچه ها؟»
- نه حاج آقا، کلاغا رو مي گم!
حاج آقا خنده اي کرد و گفت: «کلاغا؟ براي چي؟»
پيرمرد گفت: «درخت وسط خانه رو که ديدي، همان درخت که سايه انداز حوض خونه اس.»
- بله بله! خب چي شده؟
- مي شينن رو شاخه هاش، و هي بي ادبيه، چلغوز مي کنن تو حوض.
حاج آقا خنده اي کرد و گفت: «خب خب!»
پيرمرد ادامه داد: «حالا دعايي مي خواسم. اگه دعايي براي فراري دادن کلاغا داري بهم بده؟»
حاج آقا خنده اي کرد و گفت: «بايد فکر ديگه اي بکني. آخه ما که دعايي براي کلاغ نداريم.»
پيرمرد زل زد به چشم هاي حاج آقا و گفت: «يعني هيچ دعايي نداريم؟»
بعد آهي کشيد و گفت: «ببخشيد مزاحم شدم.»
دستش را به عصا تکيه داد و بلند شد دور تا دور نمازخانه را نگاه کرد. صف هاي اول پر شده بود. دنبال جا مي گشت که پيرمردي به او اشاره، و جايي برايش خالي کرد. پيرمرد خوش حال شد. مؤذن اذان گفت. پيرمرد نشست و به کسي که برايش جا باز کرده بود، سلام کرد. خنده کنان گفت: «گفتم حتما دعايي داره، ولي گفت نداره.»
او همه چيز را براي پيرمرد گفت.
- چرا داره!
پيرمرد گفت: «حاج آقا مي گه نداره، شما مي گيد داره»
- فردا صبح که رفتي کنار حوض، به کلاغ ها بگو، کلاغا کل حسين گفت بريد. ديگه م نيايين!
پيرمرد تيز نگاهش کرد و گفت: «يعني مي رن؟»
صداي قارقار کلاغ ها همه جا را پر کرده بود. کلاغ ها از اين شاخه به آن شاخه مي پريدند و هي چلغوز مي کردند تو حوض.
پيرمرد از پله ها پايين رفت و به کلاغ ها نگاه کرد. قدم زنان رفت کنار حوض. رو به کلاغ ها کرد و گفت: «هاي کلاغا!»
دوباره بلندتر گفت: «هاي کلاغا با شمام»
سروصداي کلاغ ها کم شد. پيرمرد ادامه داد: «کل حسين گفت از اين جا بريد و ديگه م نيايين ها! حالا بريد.» بعد ايستاد و منتظر ماند. لحظه اي گذشت. آرام آرام صداي کلاغ ها کم شد و بعد صداي شان بند آمد. پيرمرد نگاه شان مي کرد که کلاغ هاي يکي يکي از روي درخت پريدند و رفتند.
پيرمرد با خنده گفت: «خلاصه کل حسين گفت بگو برن. من هم گفتم. الان سه روزه که نيومدن».
حاج آقا گفت: «کدام کل حسين؟»
پيرمرد سر برگرداند. به نمازگران نگاه کرد و گفت: «نمي دونم! ديگه هم نديدمش، يعني فقط اون شب ديدمش. خلاصه دعاي کلاغ داريم که شما گفتيد نداريم».
منبع:نشريه انتظار نوجوان47




 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
عقد ضمان در قانون مدنی ایران
عقد ضمان در قانون مدنی ایران
عقد صلح در قانون مدنی ایران
عقد صلح در قانون مدنی ایران
وقتی نگهبان بیمارستان فرشته نجات کودک ۴ ماهه می‌شود
play_arrow
وقتی نگهبان بیمارستان فرشته نجات کودک ۴ ماهه می‌شود
قلدری پیاده‌نظام صهیونیست‌ها، کف خیابان‌های اسپانیا!
play_arrow
قلدری پیاده‌نظام صهیونیست‌ها، کف خیابان‌های اسپانیا!
پرواز ناتمام یک مسافر صهیونیستی
play_arrow
پرواز ناتمام یک مسافر صهیونیستی
شبیخون فرهنگی فرانسه در ایران به روایت سیمیاری
play_arrow
شبیخون فرهنگی فرانسه در ایران به روایت سیمیاری
یورش گسترده نظامیان رژیم اشغالگر به جنین
play_arrow
یورش گسترده نظامیان رژیم اشغالگر به جنین
درگیری ترامپ با خبرنگار CNN
play_arrow
درگیری ترامپ با خبرنگار CNN
تصاویری از جایگزینی پرچم‌ها به مناسبت اول ربیع الاول در حرم حضرت زینب(س) همزمان با پایان موسم عزاداری را مشاهده می‌کنید.
play_arrow
تصاویری از جایگزینی پرچم‌ها به مناسبت اول ربیع الاول در حرم حضرت زینب(س) همزمان با پایان موسم عزاداری را مشاهده می‌کنید.
توصیه مهم جاسوس کارکشته فرانسوی به سرشبکه‌ها در ایران
play_arrow
توصیه مهم جاسوس کارکشته فرانسوی به سرشبکه‌ها در ایران
نقش سفارت فرانسه در ایجاد پایگاه نفوذ اطلاعاتی غرب در ایران
play_arrow
نقش سفارت فرانسه در ایجاد پایگاه نفوذ اطلاعاتی غرب در ایران
روایت رئیس عدلیه از تغییرات و جابجایی‌ها در عدلیه
play_arrow
روایت رئیس عدلیه از تغییرات و جابجایی‌ها در عدلیه
یک ناوشکن موشک‌انداز آمریکا منطقه را ترک کرد
play_arrow
یک ناوشکن موشک‌انداز آمریکا منطقه را ترک کرد
رئیس سابق ستاد مشترک ارتش آمریکا: هیچ جای امنی در کشورهای منطقه برای نیروهای ناو آبراهام لینکلن وجود ندارد
play_arrow
رئیس سابق ستاد مشترک ارتش آمریکا: هیچ جای امنی در کشورهای منطقه برای نیروهای ناو آبراهام لینکلن وجود ندارد
دست‌نوشته‌های سربازان آمریکایی روی بال هواگرد ارتش آمریکا
play_arrow
دست‌نوشته‌های سربازان آمریکایی روی بال هواگرد ارتش آمریکا