
ديده بان
ترجمه: محسن عليزاده عطار
اگر چيزي شبيه "ديده بان" جايي در منظومه خورشيدي نيست، بايد که بيشتر جست و جو کنيم.
ـ آرتور سي. کلارک لندن، دسامبر 1948
بار ديگر که به ماه کامل و بالا رفته در آسمان جنوب نگاه مي کنيد، با دقت به لبه سمت راست آن نگاه کنيد و اجازه دهيد نگاه شما به سمت بالا در راستاي کمان قرص ماه حرکت کند. در حدود ساعت دو (1)، متوجه شکلي بيضوي کوچک و تيره مي شويد، هر کس با بينايي معمولي، به آساني مي تواند آن را پيدا کند. يک دشت محصور بزرگ، يکي از زيباترين ها روي ماه، معروف به "مر کرايسيوم"(2) يا درياي بحران ها به قطر پانصد کيلومتر که کمابيش با حلقه اي از کوه هاي باشکوه در برگرفته شده، و پيش از ورود ما در اواخر تابستان سال 1996، هرگز مورد کاوش قرار نگرفته بود.
گروه اعزامي ما، گروهي بزرگ بود. دو هواپيماي سنگين باري که آمادها و ساز و برگ ما را، شتابان از پايگاه اصلي ماه در "مر سرنيتاتيس" (3) در فاصله يکصد و شصت کيلومتري منتقل مي کرد. همچنين سه فروند موشک کوچک، براي ترابري مسافت هاي کوتاه و براي نواحي اي که با خودروهاي ماه نورد، توان گذر از آن را نداشتيم، در نظر گرفته شده بود. خوشبختانه بيشتر "مر کرايسيوم"، بسيار هموار است. در اينجا از شکاف هاي ژرفناک خطرناک و فراوان، مانند نقاط ديگر نشاني نيست و تعداد بسيار کمي دهانه يا کوه در اندازه هاي ناهمسان وجود دارد. تا آنجا که مي توان گفت، با تراکتورهاي زنجيري پرقدرتي که در اختيار داشتيم، هيچ مشکلي براي رفتن به هر کجا که اراده کنيم، نخواهيم داشت.
من زمين شناس، يا اگر بخواهيد باريک بين باشيد، ماه شناس و فرمانده گروه شناسايي و پي بري (اکتشاف) ناحيه جنوبي مر بودم. در مدت يک هفته از يکصد و شصت کيلومتر آن عبور کرديم، از کنار دامنه کوه ها و در راستاي کرانه دريايي باستاني حرکت مي کرديم که در چند هزار ميليون سال پيش، آنجا بوده است. پيش از آن که زندگي روي زمين آغاز به شکل گرفتن کند، اينجا زندگي در حال مرگ بود آب تا پايين کناره هاي آن صخره هاي شگفت انگيز پس رفته و به درون قلب تهي ماه فرونشسته بود. بر روي سرزميني که از آن مي گذشتيم، هنگامي اقيانوسي بدون کشند،(4) با دو کيلومتر ژرفا بود، و اکنون تنها نشان نمناکي، شبنم هاي يخ زده اي بود که گهگاه، در غارهايي که گرماي سوزان نور خورشيد، هرگز به داخل آن راه پيدا نمي کرد، مي شد پيدايشان کرد.
ما سفر خود را در سپيده دم آهسته ماه آغاز کرده بوديم و هنوز نزديک به يک هفته زميني پيش از شب هنگام، زمان داشتيم. يک ششم روز، بيرون از خودروها و در لباس هاي فضايي، در جستجوي کاني هاي کمياب بوديم يا براي برقرار کردن نشانه هايي براي راهنمايي مسافران آينده، به بيرون مي رفتيم. جرياني بي کششي ويژه يا رويدادي مهم. هيچ چيز خطرناک يا اندکي هيجان انگيز درباره کاوش و پي بري در ماه وجود نداشت. براي يک ماه مي توانستيم در تراکتور و با فشار تنظيم شده داخلي، در آسايش زندگي کنيم و اگر به مشکلي برمي خورديم، همواره مي توانستيم با پيام راديويي، درخواست کمک کنيم و در محل بمانيم تا يکي از کشتي هاي فضايي به نجات مان بيايد.
اندکي پيش گفتم که هيچ هيجاني در شناسايي و کاوش در ماه وجود نداشت. اما البته واقعيت اين نيست. کسي نمي تواند از آن کوه هاي باور نکردني خسته شود، خيلي ناهموارتر از تپه هاي هموار زمين و پر از پستي و بلندي. پيش از اين که دماغه ها و برآمدگي هاي آن درياي ناپديد شده را به پايان برسانيم، نمي دانستيم چه زيبايي هاي خيره کننده اي دوباره بر ما آشکار مي شود. تمام خميدگي جنوبي مر کرايسيم، دلتايي پهناور است، جايي که اثر بستر رودخانه هايي که روزي راه شان را به اقيانوس پيدا مي کردند، قرار دارد. شايد در دوران کوتاه آتشفشاني، آن زمان که ماه جوان بود، با باران هاي سيل آسايي که مي باريد و مانند تازيانه به کوه ها نواخته مي شد، تغذيه مي شدند. هر کدام از اين دره هاي باستاني، دعوتي بود، دعوتي چالش انگيز براي گذر و بالاروي به سوي آن بلندي هاي ناشناخته. اما هنوز يکصد و شصت کيلومتر راه براي پوشش و شناسايي داشتيم و تنها مي توانستيم آرزومندانه به آن بلندي هايي که ديگران بايد از آنها بالا مي رفتند، نگاه کنيم. زمان را به وقت زمين در تراکتور نگه مي داشتيم. و دقيقاً در ساعت22: 6، آخرين پيام راديويي به پايگاه فرستاده شد و کار روزانه را به پايان رسانديم. در بيرون، صخره ها در زير تابش تقريباً عمودي خورشيد، هنوز سوزان بود، اما براي ما شب بود تا هنگامي که دوباره، هشت ساعت پس از آن بيدار مي شديم. سپس يک نفر از ما صبحانه را آماده کرد، صداي پيوسته وز وز، مي توانست ريش تراش برقي باشد و يا شايد يک نفر راديوي موج کوتاه زميني را روشن کرده باشد. در واقع زماني که بوي سوسيس سرخ شده، فضاي خوابگاه را پر مي کرد، پذيرفتن اين که ما در دنياي خودمان نيستيم سخت مي شد، به عبارتي همه چيز خيلي عادي و مانند خانه است، گذشته از احساس کاهش وزن و آهستگي و کندي نامعمول چيزهايي که مي افتد.
نوبت من بود که صبحانه را در گوشه خوابگاه اصلي که به عنوان آشپزخانه از آن استفاده مي شد، آماده کنم. آن لحظه را پس از اين همه سال، به خاطر اين راديو در همان هنگام، يکي از آهنگ هاي مورد علاقه ام را پخش مي کرد، به روشني به ياد دارم، آواز قديمي ولزي به نام "داوود سنگ سفيد". راننده با لباس هاي فضايي براي بررسي شني هاي تراکتور بيرون رفته بود. دستيارم "لوئيس گارنت" در قسمت جلو و در جايگاه فرمان، در حال يادداشت برخي گزارش هاي عقب افتاده ديروز بود.
همان طور که در کنار تابه، مانند همه کدبانوهاي زميني منتظر بودم تا سوسيس ها سرخ شوند، از روي بيکاري، اجازه دادم نگاهم به سمت ديواره کوهستاني که تمام افق جنوبي را مي پوشاند و از باختر تا خاور و در زير قوس ماه تا خارج از ميدان ديد پيش مي رفت، خيره بماند. فقط در دو يا سه کيلومتري تراکتور به نظر مي رسيد، اما مي دانستم که نزديک ترين آنها سي و پنج کيلومتر فاصله دارد. البته بر روي ماه، هيچ خطايي در برآورد فاصله ها وجود ندارد، نه از آن ناديدني هاي تيره و مه گرفته و پست و گاهي تغيير شکل دهنده ماه، که از روي زمين مشاهده مي شود.
آن کوه ها چند هزار متر بلندي داشتند و با شيبي تند به بيرون از دشت هموار و خشک، اوج گرفته بودند، انگار سال ها پيش، چند انفجار و فوران زيرزميني، ضربه شديدي به سوي آسمان و به پوسته مذاب زده بود. ماه دنياي کوچکي است، دامنه حتي نزديک ترين آنها، به خاطر خميدگي شيب دار سطح دشت، از ديدگان پنهان بود، و از جايي که من ايستاده بودم، خط افق در فاصله تنها چهار کيلومتري بود. (6)
نگاهم را به سوي قله هايي که کسي تاکنون از آنها بالاروي نکرده بود، بالا بردم. قله هايي که پيش از آمدن زندگي زميني، نظاره گر پس رفت اقيانوس ها و فرو رفتن ساکت و ترش رويانه به داخل قبرشان بودند و همراه خود، اميد و نويد صبحي ديگر از دنيايي را مي بردند. بازتابش خيره کننده برخورد نور خورشيد به آن برج و باروها، چشم را آزار مي داد، با اين حال فقط کمي بالاتر از آنها، ستارگان پيوسته و يکنواخت، در آسماني تاريک تر از نيمه شب زمستاني زمين، مي درخشيدند.
داشتم رو برمي گرداندم که درخششي فلزي، بر بالاي برآمدگي دماغه بزرگي، نگاهم را دزديد، که تا داخل درياچه، پنجاه کيلومتر فاصله داشت و تا باختران کشيده شده بود. نقطه اي بي اندازه نوراني بود، انگار ستاره اي به چنگال يکي از آن قله هاي بي رحم افتاده باشد، و انديشيدم که سطح چند صخره صيقلي، نور آفتاب را گرفته و مستقيم به سمت چشمانم باز مي تاباند. چنين چيزي نارُخدادني نبود. وقتي ماه در دومين چهارک (7) است، ديده وران از زمين، گاهي مي توانند ناحيه هاي وسيع نوراني را با نمايشي از رنگ هاي آبي ـ سفيد در اقيانوس پرسلاريوم (8) ببينند، آن هنگام که نور خورشيد از سراشيبي هايش مي درخشد و دوباره از دنيايي به دنياي ديگر مي جهد. اما کنجکاو دانستن اين بودم که چه جور صخره اي، آن بالا مي توانست چنين تابان بدرخشد؛ و به بالاي برجک گردان رفتم و تلسکوپ چهار اينچي را به سمت باختر چرخاندم. به اندازه اي توانستم ببينم که اميدي واهي به من داد. قله کوه ها، واضح و روشن در ميدان ديد و تنها در فاصله هشتصد متري به نظر مي رسيدند، اما آنچه نور خورشيد را به دام انداخته بود، براي اظهار نظر هنوز بسيار کوچک بود. با اين حال به نظر مي رسيد تقارني گول زننده داشته باشد و بر فراز ستيغ قله اي هموار آرميده بود. مدتي دراز به آن چيستان درخشان خيره ماندم، چشمانم به آن مکان دوخته شده بود، تا اين که بوي سوختگي از آشپزخانه به من فهماند که سوسيس هاي صبحانه مان، سفر چهارصد هزار کيلومتري خود را بيهوده پيموده بودند.
تمام آن صبح در تمام مسير مر کرايسيوم در مورد آن گفتگو مي کرديم، در حالي که کوه هاي باختري، بيشتر به سمت آسمان افراشته مي شدند. حتي زماني که بيرون در لباس هاي فضايي در حال کاوش مواد کاني باارزش بوديم، گفتگو به وسيله راديو ادامه پيدا کرد. همراهانم بر اين گمان پافشاري داشتند که هرگز، هيچ گونه زندگي هوشمندي روي ماه نبوده است. تنها چيز زنده اي که تا به حال آنجا وجود داشت، اندکي گياه نخستين و نابود شده و نياکان پست ترشان بود. همچون سايرين اين را مي دانستم، اما مواقعي هست که يک دانشمند نبايد از اين که مايه خنده شود بترسد.
سرانجام گفتم: "گوش کنيد؛ تنها براي آرامش خاطر به آن بالا مي روم. آن کوه ها کمتر از چهار هزار متر بلندي دارند، که مي شود دو هزار متر با گرانش زمين و مي توانم ترتيب يک مسافرت دست بالا، بيست و چهار ساعته را بدهم. من هميشه مي خواستم بالاي آن بلندي هاي بروم، خوب اين براي من دستاويز بسيار خوبي است."
گارنت گفت: "در صورتي که گردنت را هم نشکني، هنگامي که به پايگاه برگردي، مايه خنده باقي گروه مي شوي. آن کوه احتمالاً از اين پس ناداني ويلسون ناميده خواهد شد."
من قاطعانه گفتم: "گردنم را نمي شکنم. اولين کسي که از پيکو هليکون بالا رفت، چه کسي بود ؟"
لوييس به آرامي پرسيد: "اما آيا آن موقع جوان تر نبودي ؟"
با وقار تمام گفتم: "اين هم يک دليل خوب ديگر براي رفتنم است."
بعد از راندن تراکتور به حدود هشتصد متري دماغه، آن شب را زود به رختخواب رفتيم. صبح، گارنت با من آمد؛ او کوهنورد خوبي بود و پيش از اين گاهي در چنين ماجراجويي هايي همراهم بود. راننده ما تنها کسي بود که به خاطر تنها ماندن در تراکتور، خيلي خوشنود بود. در نخستين نگاه، آن صخره ها دست نيافتني مي نمودند، اما براي کسي اهل کوهنوردي باشد، بالاروي در دنيايي که همه وزن ها، تنها يک ششم مقدار عاديشان، آسان است.
خطر واقعي کوه نوردي روي ماه، اعتماد به نفس بيش از اندازه است؛ يک افتادن دويست متري روي ماه مي تواند به اندازه يک سرنگوني سي متري روي زمين شما را به کشتن دهد.
نخستين منزل گاه را روي يک لبه پهن، در بلندي حدود هزار و سيصد متري از پهنه دشت، برقرار کرديم.. بالا رفتن خيلي سخت نبود، اما دست ها و پاهايم به خاطر تقلاي فراوان خشک شده بود و از استراحت خوشحال بودم. هنوز مي توانستيم آن پايين، در دامنه پرتگاه تراکتور را که مثل يک حشره کوچک فلزي بود، ببينيم و پيش از آغاز بالاروي بعد، گزارش پيشرفت مان را به راننده داديم.
لباس هاي فضانوردي خنک بود، واحدهاي خنک کننده با شراره هاي آتشين خورشيد مي جنگيدند و همچنين گرماي توليدي بدن را که به دليل فعاليت هاي فيزيکي مان بود، به بيرون مي راندند. بسيار کم با يکديگر گفت و شنود داشتيم، به جز رد و بدل کردن راهنمايي و گفتگو در مورد بهترين نقشه براي بالاروي. نمي دانستم گارنت در چه فکر بود. شايد به اين فکر مي کرد که اين احمقانه ترين کاري است که تا به حال درگيرش شده بود. کم و بيش با او موافق بودم، اما سرخوشي از بالا رفتن، دانستن اين که پيش از اين، هرگز هيچ انساني اين راه را نرفته بود و شادي و هيجان ديدن پيوسته گستردگي چشم انداز پيش رو، تمام انگيزه لازم را به من مي داد. هنگامي که پيش رو، آن ديواره صخره اي را ديدم که بار نخست با تلسکوپ از فاصله پنجاه کيلومتري بررسي کرده بودم، زياد هيجان زده نشدم. با بلندايي در حدود پانزده متر، و آن بالا، در آن زمين هموار، مي توانست تنها طعمه اي باشد که مرا در تمام اين راه مرده و سترون، فريفته بود. کمابيش مطمئن بوديم که در آنجا، جز تخته سنگي خرد شده، ناشي از فروافتادن سال ها پيش يک شهاب سنگ و با شکاف هاي صيقلي هنوز تازه و براقش، در اين سکوت بي پايان و تغييرناپذير، چيز ديگري نخواهم يافت.
روي سطح، هيچ جايي براي گرفتن دست نبود و مجبور به استفاده از چنگک شديم. بازوان خسته، هنگامي که چنگک فلزي را به دور سرم تاب دادم، انگار جاني تازه گرفته بود و قلاب سه شاخه را مانند ملواني زنده به سوي ستارگان روانه کردم. نخستين بار رها شد و زماني که طناب را کشيدم، آرام به پايين افتاد. در سومين تلاش بود که چنگک ها محکم گير کرد و توان تحمل وزن ما را داشت.
گارنت مشتاقانه به من نگاه کرد. مي توانستم تشخيص دهم که او مي خواست اول برود، اما از پشت شيشه کلاه خود، لبخندي به او زدم و سرم را تکان دادم. به آرامي و بدون شتاب، بالاروي را آغاز کردم.
اينجا، حتي با لباس فضايي، وزنم تنها هيجده کيلوگرم بود، بنابراين با استفاده از دستان و بدون به زحمت انداختن پاها، خود را بالا مي کشيدم. درلبه درنگي کردم و دستي براي همراهم تکان دادم؛ سپس بالاي لبه رفتم و راست ايستادم، و خيره به پيش رو نگاه کردم.
بايد پي برده باشيد که درست تا همان لحظه، کمابيش پذيرفته بودم که اينجا، هيچ چيز عجيب يا نامعمولي يافت نمي شود. کمابيش، اما نه به تمامي؛ گماني شکنجه دهنده که مرا به جلو رانده بود. خوب، گمان ديگر ادامه نداشت، اما شکنجه به طور ترسناکي آغاز شده بود. روي زمين هموار، شايد به پهناي سي متر، ايستاده بودم. روزي بايد صاف بوده باشد ـ بيش از اندازه هموار که طبيعي باشد، اما ريزش شهاب سنگ ها به درازاي سده هاي پي در پي، چاله ها و شيارهايي روي سطح آن به وجود آورده بود. ساختاري کمابيش هرم شکل و چنان هموار که مي توانست نور را بازتاب دهد، به بلنداي دو برابر قامت يک انسان و مانند گوهر غول پيکر چندين بار تراش خورده اي، در آن صخره کار گذاشته بود.
شايد در آن چند لحظه نخست، هيچ هيجاني نداشتم. ولي سپس تر، احساس کردم قلبم، از شدت هيجان در حال از جا کنده شدن است و شادي اي ناگفتني و ناشناس بر من وارد آمد. چون عاشق ماه بودم، و اکنون اين را مي دانستم که خزه هاي رونده مناطق آريستارکوس (9) و اراتوستن (10) تنها زندگاني ماه در دوران جوانيش نبوده است. روياي قديمي و بي اعتبار کاشفان نخستين، حقيقت داشت. سرانجام پي برديم که تمدن در ماه وجود داشته است و من نخستين انساني بودم که اين را دريافته بود. اين که شايد يکصد ميليون دير آمده بودم، مرا اندوهگين نمي کرد، همين بس که اکنون اينجا هستم.
انديشه براي مطرح کردن پرسش و فرگشايي آنها، در حال بازگشت به حالت عادي بود. آيا ساختماني بود، زيارتگاهي، يا چيزي که در زبان من، نامي براي آن وجود ندارد؟ چنانچه ساختماني باشد، پس چرا اينجا و در اين نقطه دور از دسترس و بي همتا بنا شده؟ در شگفتم، که اگر زيارتگاهي بوده باشد، کاهناني عجيب را مي انگاشتم، در حال خواندن خدايان خويش و براي نگاه داشت، در آن هنگام که عمر ماه، همراه با اقيانوس هاي در حال نابوديش، روبه پس روي بود،و چه بيهوده خواندني.
براي بررسي بيشتر، چند قدمي نزديک تر رفتم، اما احساسي آميخته با خطر، مرا از نزديک رفتن بيشتر باز مي داشت. اندکي باستان شناسي مي دانستم، و تلاش کردم سطح فرهنگ تمدني را ارزيابي کنم که اين کوه را هموار کرده و اين سطح آيينه اي درخشان را چنان بر پا داشته که هنوز چشمان را خيره مي کند.
گمان مي کنم، مصريان، توانا به انجام اين کار بودند، اما مصالحي که از تراشيدن اين کوه به دست آمده بود، بايد بسيار بيشتر از نياز معماران باستاني مصر بوده باشد. به واسطه کوچکي آن چيز، به انديشه ام راه نيافت که شايد در حال ديدن کار دست نژادي پيشرفته تر از خودمان باشم. گمان اين که ماه موجودات هوشمندي را دارا بوده است، هنوز هم به سختي قابل پذيرش است، و غرورم اجازه چنين نتيجه گيري اي که سر آخر به تحقيري خفت بار خواهد انجاميد، را نمي داد.
سپس احساس کردم که چيزي روي پوست پشت گردنم مي خزد، احساسي چنان کم مايه و ساده، طوري که گويي کمتر کسي متوجه اش مي شود. گفته بودم که آن دشت هموار با شهاب سنگ ها زخم خورده بود، و همچنين چندين سانتي متر گرد و غبار کيهاني روي آن نشسته بود که همواره به سمت پايين حرکت مي کرد تا روي سطح هر دنيايي که بادي براي برهم زدن آرامش آن وجود ندارد، بنشيند. با اين حال، نشاني از گرد وغبار وخراش هاي شهاب سنگي، در دايره وسيعي در اطراف آن هرم کوچک وجود نداشت، گويي ديواري ناديدني آن را از تاخت و تاز زمان و بمباران آهسته، اما پيوسته از فضا، نگهداري مي کرد.
در گوشي ام صداي فرياد شنيدم، دريافتم گارنت مدتي است مرا مي خواند. لرزان به سوي لبه صخره رفتم وعلامت دادم که به من بپيوندد، در حالي که براي گفتگو با او به خود اطمينان نداشتم. سپس دوباره به سوي آن دايره در ميان گرد و غبار برگشتم. تکه اي از صخره اي متلاشي شده برداشتم و به آرامي به سوي آن چيستان درخشان پرتاب کردم. اگر سنگ ريزه در آن سد ناديدني ناپديد مي شد، نبايد شگفت زده مي شدم، اما انگار به نيم کره اي با رويه اي صاف و نرم برخورد کرد و به آرامي به زمين سر خورد.
آن گاه دريافتم به چيزي که بتواند با قدمت نژادم هماهنگ باشد، نگاه نمي کنم. اين يک ساختمان نبود، بلکه يک ماشين بود که خود را با نيروهايي که جاودانگي را به مبارزه مي خواند، نگاهباني مي شد. آن نيروها هر چيزي ممکن بود باشد، که هنوز پويا بود، و شايد خيلي به آن نزديک شده بودم. به تمام پرتوهاي اتمي که انسان در سده گذشته به دام انداختن و رام کرده بود، فکر کردم. مي دانستم با گام گذاشتن بر هاله خاموش و مرگ بار انرژي راکتور هسته اي بدون حفاظ، ممکن است با نابودي اي برگشت ناپذير، محکوم به فنا شده باشم.
به ياد دارم، آن گاه، رو به گارنت برگرداندم که به من پيوسته و در کنارم بي حرکت ايستاده بود. به نظر مي آمد هيچ توجهي به من نداشت، بنابراين مزاحمش نشدم و فقط به سمت لبه صخره رفتم تا انديشه را سامان دهي کنم. در آن پايين مر کرايسيم قرار داشت، به راستي درياي بحران ها، ناشناخته و مرموز براي بسياراني، اما آشنايي اطمينان بخش براي من. ديدگان را به بالا و به سمت کمان زمين بلند کردم، آرميده در گهواره اي از ستارگان، و در شگفت از اين که، آن هنگام که آن سازندگان ناشناخته، کار خود را به پايان مي رساندند، ابرهاي زمين چه اندازه آن را پنهان کرده بود. آيا آن زمان مربوط به دوران جنگل هاي باراني و مه آلود زغال خيز بود، با کرانه هاي متروک و تاريک، آن جا که نخستين دوزيستان بر خشکي خزيده تا زمين را فتح کنند؟ يا شايد، پيش تر، مربوط به دوران تنهايي بسيار دير باز پيش از آمدن زندگاني بود؟
از من نپرسيد چرا حقيقت را زودتر گمان نبرده بودم، حقيقتي که اکنون کاملاً روشن است. در نخستين برانگيخته گي از پي بري ام، بي ترديد مي پنداشتم که اين جسم خيال انگيز بلورين گونه، توسط چند نژاد وابسته به گذشته دور ماه ساخته شده بود، اما ناگهان، با نيرويي خرد کننده، به اين باور رسيدم که همچون من، بيگانه اي در ماه بوده است.
در مدت بيست سال، هيچ نشاني از زندگي، جز اندکي گياه روبه نابودي گذارده، نيافته بوديم. هيچ تمدني در ماه، با هر سرنوشت شومي، نمي توانست تنها چنين تک نشاني از هستي، از خويشتن خويش، باقي گذارد.
دوباره به هرم درخشان نگاه کردم، دور از گمان مي نمود که چيزي مربوط به ماه باشد. و ناگهان از ناداني خود به لرزه افتادم. خنده اي مهار ناشدني و بلند، همراه با برانگيخته گي و تقلاي زياد ادامه پيدا کرد، چون خيال کردم هرم کوچک با من حرف مي زند و مي گويد: "متاسفم، من نيز اينجا بيگانه هستم."
ايجاد شکافي در آن سپر ناديدني و براي رسيدن به دستگاه داخل آن ديوارهاي شفاف، بيست سال زمان گرفت. هر آنچه که درکش را توانا نباشيم، سر آخر با نيروي افسار گسيخته هسته اي خردش مي کنيم و حالا تکه پاره هاي آن جسم زيبا و درخشان، که آن بالا، روي کوه پيدا کردم را مي ديدم. اکنون بي معني مي نمود. ساز و کار هرم، اگر به راستي ساز و کاري در آن وجود داشت، متعلق به فناوري اي بسيار فراتر از افق فکري ماه، و شايد به فناوري نيروهاي فرافيزيکي وابسته بود.
اکنون که ديگر سيارات در دسترس ماست و به آنها آمد و شد داريم و مي دانيم که زمين تنها منزل گاه زندگاني هوش مند در دنياي ماست، رازي بود که ما را بيشتر آزار مي داد.
گرد و غبار شهاب سنگي روي زمين هموار، توانايي اندازه گيري سن آن را به ما مي داد، در نتيجه هيچ تمدن گم شده اي از دنياي ما هم نمي توانسته آن ماشين را بسازد. آنجا، بر فراز کوه هاي ماه، برافراشته شده بود، پيش از آن که حتي زندگي از درون درياهاي زمين پديدار شود.
زماني که دنياي ما در ميان سالي خود بود، چيزي از درون ستارگان، راهش را به سوي منظومه خورشيدي کج کرده و اين يادگاري را باقي گذارده، دوباره راهش را ادامه داده است. تازماني که ويرانش کرديم، آن دستگاه در حال انجام دادن هدف سازندگانش بود؛ و آن هدف، آن بود که اکنون من اينجا هستم.
نزديک به يکصد هزار ميليون ستاره در حال گردش به دور مرکز کهکشان راه شيري است، و مدت ها پيش، نژادهاي ديگر در دنياهاي خورشيدهاي ديگر، بايد به شکوفايي و کاميابي هاي چشم گيري که ما به آنها رسيده بوديم، دست يافته و از آن گذر کرده باشند. انديشيدن در مورد چنين تمدن هايي، آناني که بسيار دور و در دل تاريخ و برخلاف پس فروزش کم رنگ شونده آفرينش، اربابان جهان چنان جوان بودند که زندگاني تنها در دنياهاي انگشت شماري پديد آمده بود.
آنها بايد خوشه هاي ستاره اي را کاوش کرده باشند، چونان که سيارات را جستجو مي کرديم. هر جايي مي توانست دنيايي باشد، اما شايد که تهي و يا شايد پر از ساکناني خزنده مي بود، چيزهايي بي انديشه. هم چون زمين ما، آن هنگام که دود آتشفشان هاي بزرگ، هنوز آسمان را تيره و تار مي کردند، نخستين کشتي آن مردمان، از ژرفايي فراتر از پلوتو، به آرامي پيش آمد، از دنياهاي يخ زده بيروني منظومه ما گذشته، و زندگاني اي را آگاه شدند که هيچ نقشي در سرنوشت شان نمي توانستند بازي کنند. آمدن و در ميان سيارات دروني آرميدند، پيرامون شراره هاي خورشيد، خود را گرم کردند و آرزومند آغازش داستانشان شدند.
آن مردمان، زمين را بايد ديده باشند، در حال گردشي امن، در مدارک باريک، ميان دنياي آتش و يخ، و بايد گمان برده باشند که زمين، فرزند سوگلي خورشيد است. در آينده اي دور دست، اينجا به جايگاه هوشمندي خواهد رسيد؛ اما هنوز ستاره هاي بي شماري پيش روي آنها قرار داشت، و شايد که هرگز اين راه را دوباره برنگردند.
پس ديده باني را بر پاي داشتند، يکي از ميليون ها ديده باني که در سرتاسر کيهان پراکنده کرده بودند. تماشاگراني بر دنياهايي که نويد زندگي در آنها هست. برجي ديده باني که بردبارانه، از آغاز تا به اکنون، به نشان اين که هنوز پيدايش نکرده اند، پيام مي فرستاد.
شايد اکنون دريافتند که چرا آن هرم بلورين، به جاي زمين، روي ماه قرار گرفته بود. سازندگانش، شيفته نژادهايي نبودند که هنوز در کشمکش دد و دام باشند و در ستيزه با هم. آنها در صورتي هواخواه تمدن ها مي شدند که شايستگي ماندگاري مان را به اثبات برسانيم، با گذر از فضا و رهايي از زمين، گاهواره زيست مندي مان. اين چالشي بود که دير يا زود، تمامي نژادهاي هوشمند، بايد با آن روبه رو مي شدند.
زماني که اين بحران را پشت سرگذاشتيم، ديگر تنها، موضوع زمان است که چه هنگام هرم را بيابيم و با تکيه بر زور و نه با خرد، آن را بگشاييم. اکنون پيام رساني باز ايستاده، و گماردگان، زين پس توجه شان به زمين معطوف خواهد شد. شايد خواستار کمک به تمدن نوپامان باشند. اما آنها بايد بسيار بسيار پير باشند، و پيران ديوانه وار به جوانان رشک مي ورزند.
و اکنون، هرگز نمي توانم بي شگفتي به راه شيري نگاه کنم، که از کدام يک از ابرهاي فشرده ستاره اي، فرستادگان خواهند آمد. در صورتي که شما اين کنايه پيش پا افتاده را بر من ببخشيد، ما زنگ خطر را به صدا درآورده ايم و جز شکيبايي، کار ديگري از دستمان بر نمي آيد.
و گمان نمي کنم مجبور شويم دير زماني چشم به راه باشيم.
پي نوشت ها :
1 ـ در ارتش، براي بيان، جهت، از موقعيت قرارگيري عقربه هاي ساعت کمک مي گيرند. براي مثال ساعت 12 جهت شمال و ساعت 6 جهت جنوب را نشان مي دهد.
2 ـ Mare Cristium دشت هاي تاريکي در ماه که به دليل و جود سنگ هاي آتشفشاني و تيرگي خاصي که دارند، با مناطق اطراف خود، ديگر گونه است.
3 ـ Mare Serenitatis نام دشتي در ماه.
4 ـ کشند درياها در زمين، به دليل گردش وضعي زمين و گردش ماه به دور آن روي مي دهد. از آن جا که همواره يک روي ماه به سوي زمين است، اگر در آنجا دريايي باشد، آن دريا همواره در حالت بيشينه کشند قرار خواهد داشت و از اين روي دريايي بي کشند است.
5 ـ در ارتش، زمان به صورت چهار رقمي و عددي پيوسته از ساعت دقيقه بيان مي شود. براي مثال 1250 يعني ساعت 12 و 50 دقيقه و 0105 يعني ساعت 1 و 5 دقيقه.
6 ـ به دليل قطر کم ماه، خط افق نسبت به زمين بسيار جلوتر و در نتيجه آنچه در برابر ديدگان است، زودتر از ميدان ديد خارج مي شود.
7 ـ تربيع quarter moon
8 ـ نام دشتي پهناور در ماه Oceanus Procellarum
9 ـAristarchus of Samos 310 تا 230 پيش از ميلاد مسيح ـ رياضي دان و ستاره شناس بسيار سرشناس يوناني که تلاش هايي براي اندازه گيري فاصله ماه و خورشيد از زمين انجام داد در ماه، نام منطقه اي به نام اوست.
10 ـ Eratosthenes of Cyrene - 276 تا 194 پيش از ميلاد مسيح ـ رياضي دان نامي يونان که براي کار بر روي اعداد اول و نيز اندازه گيري قطر زمين شهرت دارد. همچنين او مي توانست نقشه دقيقي از انگلستان تا سيلان و از درياي خزر تا حبشه ترسيم کند. در ماه، نام منطقه اي به نام اوست.