مردي بدون چهره(1993)
ترجمه : راضيه بهرامي نژاد
يک فيلم کوچک
1-چاک نورستاد (با بازي نيک استال) پسر بچه دوازده ساله تنهايي است که مي خواهد بداند واقعيت زندگي پدري که مادر و خواهر بزرگ ترش هرگز در موردش صحبت نمي کنند. از آن جا که وي در خانه اش بسيار غمگين است، تصميم مي گيرد در امتحان ورودي مدرسه شبانه روزي نظامي شرکت کند. مشکل اين جاست که چاک براي ورد به مدرسه از نظر آموزش خيلي ضعيف است و نياز به يک معلم خصوصي دارد. او شخص بسيار منحصر به فردي پيدا مي کند: جاستي مک لئود( با بازي مل گيبسن). کسي که قبلاً معلم بوده و در اثر يک تصادف وحشتناک ،بخشي از صورتش به شدت آسيب ديده است. در شهر مک لئود را به عنوان مردي محلي مي شناسد که هراس آور و مورد تمسخر است .چاک نيز در ابتدا با همين ترس و کناره گيري با او مواجه مي شود. اما وقتي عدم اعتماد اوليل چاک از بين مي رود، ارتباط صميمانه اي بين اين دو شکل مي گيرد.
گيبسن در طول حرفه بازيگري اش نقش هاي بسياري را به عهده داشته که همه آن ها نشانه مهارت وو توانايي اش بوده اند. از جمله مردي که در زمان جا به جا مي شود ( در فيلم هميشه جوان) و همچنين در همين فيلم، مرد ترسويي که از جست وجوي رستگاري به شدت مي هراسد؛ رستگاري که به آن نياز دارد. اين انتخاب نقش هاي متفاوت در برگزيدن اين فيلم نامه و شيوه کارگرداني او ديده مي شوند.
مردي بدون چهره نخستين تجربه کارگرداني گيبسن است؛ او کارش را بايک فيلم آسان و روان آغاز نکرد. حتي در دستان يک کارگردان با تجربه، تبديل کردن مردي بدون چهره از يک ملودرام تصنعي به اثري مهيج، بسيار دشوار است. برخي بي توجهي ها در اين فيلم باعث شده که اولين فيلم گيبسن جايگاه تاريکي در دوره مياني زندگي هنري او پيدا کند. در نيم ساعت اول، با معرفي کاراکتر ها و موقعيت ها، بازيگران ظاهراً در متن و ساختمان اثر به حرکت مي افتند، اما اتفاق خاصي روي نمي دهد. احساساتي کنترل نشده در اين بخش به موجوديت شخصيت هاي فيلم تزريق شده. پس از اين که فيلم سير طبيعي خود را آغاز مي کند، همه چيز به آرامي پيش مي رود وعناصر دراماتيک، از زواياي مختلف، فرصت رشد مي يابند. گرچه حضور سايه مرد فيل نما (ديويد لينچ ) و بوي خوش زن (مارتين برست) در زمينه اصلي مردي بدون چهره چندان پر رنگ نيست، اما نمي شود برخي تأثير پذيري هاي فيلم را اين پيشينيانش انکار کرد. پيام آشکار فيلم اين است نبايد از روي جلد يک کتاب در موردش قضاوت کرد، اما اين تنها پيام حاصل از تماشاي آن نيست. بلکه به اين نکته نيز مي توان رسيد که جامعه، به بهانه حمايت از فرد بي گناه ، آن چه را که را نمي فهمد نابود مي سازد؛ و اين که اگر يک رابطه دوستي بي قاعده باشد ، فوراً پايان مي گيرد. جامعه روابط نامتعارف را بر نمي تابد. مردي بدون چهره با لمس اين مسئله دروني و محتوايي، ساختگي و شعار زده به نظر مي رسد، اما نه در حدي که سخت و آزار دهنده باشد.
اجراي اثر و بازي بازيگران همانند فيلم نامه از کيفيت متنوعي برخوردار است. مل گيبسن که در هملت(فرانکو زفيرلي) ساده به نظر مي رسد، در اين جا با نقشي که مستلزم گستردگي و عمق است، شمايل پيچيده تري از سطح بازي اش به نمايش گذاشته. گرچه چهره پردازي کاملاً متقاعد کننده نيست، اما توانايي گيبسن به نحوي ست که سيماي زيبايش در باور پذيري نقش، مخاطب را منحرف نمي کند. نيک استال در آغاز کار، چندين صحنه مؤثر و مختلف دارد. از تمامي توانايي هاي گابي هافمن و في مستر سن ( که شباهت زيادي هم به نيکول کيد من پيدا کرده)، در اين فيلم استفاده نشده. هر دو، شخصيت هاي با ارزشي را بازي مي کنند که جاي کار بيش تري داشتند و مي شد بيش از اين به آن ها پرداخت. آن هايي که دوست دارند موقع تماشاي فيلم ها، توي سالن هاي تاريک گريه کنند، بدون شک از پولي که صرف خريد بليت مردي بدون چهره کرده اند راضي خواهند بود. تصور مي کنم که ديگران نيز آن چه را که من کشف کردم بيابند: ترکيبي خاص از صحنه هايي که گاه تأثير گذارند و گاه بيش از اندازه احساساتي به نظر مي رسند. فيلم پس از تکان نيم ساعت اول ، توانست توجهم را به خودش جلب کند، اما مردي بدون چهره هرگز از قلمرو آثار خانوادگي فراتر نمي رود.
2-در مردي بدون چهره، گيبسن به يادمان مي آورد که وي به هيچ وجه حاضر نيست براي جلب نظر ما از جلوه هاي ويژه تصويري و باج دادن در جهت کليشه سازي استفاده کند. گيبسن به عنوان بازيگر و يک کارگردان نوپا، به اين ساختمان بصري دو گانه و استفاده هاي ابزاري وابسته نيست؛ نتيجه غرق شدن در فيلم نامه و آشنايي به ابزار طبيعي سينما فيلمي است دل گرم کننده که وجود يک فيلم ساز با استعداد را نويد مي دهد. گرچه ورود گيبسن به اين عرصه تا حدي با تأخير است.
تابستان (1968) در شهر بزرگ ساحلي ماين، چاک در خانواده اي که مادرش اغلب وي را به دو ناخواهري اش مي سپرد و آن دو خواهر او را آزار مي دادند، در فشار بود. چاک مي خواست طبق خواسته پدر خلبانش در يک دانشکده نظامي شرکت کند. بنابراين دنباله رو آرزوي پدرش شد. او در امتحان ورودي موفق نشد. و به دنبال فرصتي دوباره بود که بايد براي آن تلاش مي کرد. مادر و ناپدري اش خيلي کم از اوحمايت مي کردند و حاضر نبودند چنان که شايستگي اش را دارد از او پشتيباني کنند؛ آن چه چاک به آن نياز داشت يک معلم و البته- همرا با آن – يک پدر بود. در اوج نا اميدي ، او با جاستين مک لئود آشنا شد. فرد مرموزي که چهره ترس ناکش را مثل يک زخم همراه خودش به هر جا مي کشيد و نصف بدنش و بخش قابل توجهي از چهره اش ، به طرز ترسناکي سوخته بود. اما مک لئود زير آن ظاهر ترسناک و خشن، قلبي مهربان داشت. ار آن جايي که نيازهاي چاک بسيار قوي تر از ترس وي بود ، ناچاراً به مک لئود نزديک شد و نيازش به آموزش را با او در ميان گذاشت. پس از مدتي نسبتاً کوتاه ، ارتباط نزديکي بين اين شاگرد و معلم برقرار شد. همه چيز خوب پيش مي رفت ، چون ابتدا آن ها در حالتي مخفيانه ديدار مي کردند.
مردي بدون چهره که بر مبناي رمان ايزابل هولند ساخته شده ، در ايجاد روابط خانوادگي چاک در طول فيلم تا اندازه اي کند است، در انتها دوباره سرعت مي گيرد. اما هسته فيلم و داستان رابطه بين يک دانش آموز و يک معلم که به هم وابسته اند به جهت پرداخت دقيق تر کارگردان، موفق مي شود خودش را به خوبي نشان مي دهد. گيبسن به عنوان يک فيلم ساز، جزييات روابط و ويژگي ها و شخصيت هاي اثرش در مسير باور نکردني (114) دقيقه اي فيلم را شکل مي دهد. او به نقاط ضعف، نقاط قوت و ساخت هاي شخصيت هايش آگاهي دارد وهمه آن ها را بر بستري يک دست و تلفيقي به خوبي از کار در مي آورد. هم چنين گيبسن حساسيت ويژه اي نسبت به ريتم زندگي در يک شهر کوچک دارد. زندگي مردم شهر کوچک ساحلي به خوبي به برداشتي که از اين دست شهرهاي حاشيه اي داريم ، نزديک است. در تماشاي مردي بدون چهره نقاط مرجع آشکاري وجود دارند که آثاري چون انجمن شاعران مرده را به ياد مي آورند. اما در اين عرصه و زمان، يافتن يک فيلم شاگرد- معلم که بر کليشه ها استوار نيست ، تازه به نظر مي آيد .
مردم نگران آن چه که نمي دانند هستند؛ اين جمله اي ست که مک لئود در صحنه اي مي گويد. گيبسن به عنوان يک بازيگر در نقش مک لئود به خوبي به فضايي که در ذهن داشته هماهنگ شده است. نگاه کردن به گريم سوختگي روي چهر ه اش سخت است، اما آن قسمت صورتش هميشه رو به دوربين نيست. گيبسن موفق شده با کنترل عناصري که در اختيار دارد و کنترل بازي خودش در آن مجموعه، فيلمي بسازد که گرچه ايراد هايي دارد و نمي تواند از نظر رابطه شخصيت ها متعالي و برجسته باشد، اما به عنوان فيلم اول يک فيلم ساز، آبرومند حساب مي شود.
ريچارد هرينگتن
منبع:ماهنامه سينمايي فيلم شماره 415
1-چاک نورستاد (با بازي نيک استال) پسر بچه دوازده ساله تنهايي است که مي خواهد بداند واقعيت زندگي پدري که مادر و خواهر بزرگ ترش هرگز در موردش صحبت نمي کنند. از آن جا که وي در خانه اش بسيار غمگين است، تصميم مي گيرد در امتحان ورودي مدرسه شبانه روزي نظامي شرکت کند. مشکل اين جاست که چاک براي ورد به مدرسه از نظر آموزش خيلي ضعيف است و نياز به يک معلم خصوصي دارد. او شخص بسيار منحصر به فردي پيدا مي کند: جاستي مک لئود( با بازي مل گيبسن). کسي که قبلاً معلم بوده و در اثر يک تصادف وحشتناک ،بخشي از صورتش به شدت آسيب ديده است. در شهر مک لئود را به عنوان مردي محلي مي شناسد که هراس آور و مورد تمسخر است .چاک نيز در ابتدا با همين ترس و کناره گيري با او مواجه مي شود. اما وقتي عدم اعتماد اوليل چاک از بين مي رود، ارتباط صميمانه اي بين اين دو شکل مي گيرد.
گيبسن در طول حرفه بازيگري اش نقش هاي بسياري را به عهده داشته که همه آن ها نشانه مهارت وو توانايي اش بوده اند. از جمله مردي که در زمان جا به جا مي شود ( در فيلم هميشه جوان) و همچنين در همين فيلم، مرد ترسويي که از جست وجوي رستگاري به شدت مي هراسد؛ رستگاري که به آن نياز دارد. اين انتخاب نقش هاي متفاوت در برگزيدن اين فيلم نامه و شيوه کارگرداني او ديده مي شوند.
مردي بدون چهره نخستين تجربه کارگرداني گيبسن است؛ او کارش را بايک فيلم آسان و روان آغاز نکرد. حتي در دستان يک کارگردان با تجربه، تبديل کردن مردي بدون چهره از يک ملودرام تصنعي به اثري مهيج، بسيار دشوار است. برخي بي توجهي ها در اين فيلم باعث شده که اولين فيلم گيبسن جايگاه تاريکي در دوره مياني زندگي هنري او پيدا کند. در نيم ساعت اول، با معرفي کاراکتر ها و موقعيت ها، بازيگران ظاهراً در متن و ساختمان اثر به حرکت مي افتند، اما اتفاق خاصي روي نمي دهد. احساساتي کنترل نشده در اين بخش به موجوديت شخصيت هاي فيلم تزريق شده. پس از اين که فيلم سير طبيعي خود را آغاز مي کند، همه چيز به آرامي پيش مي رود وعناصر دراماتيک، از زواياي مختلف، فرصت رشد مي يابند. گرچه حضور سايه مرد فيل نما (ديويد لينچ ) و بوي خوش زن (مارتين برست) در زمينه اصلي مردي بدون چهره چندان پر رنگ نيست، اما نمي شود برخي تأثير پذيري هاي فيلم را اين پيشينيانش انکار کرد. پيام آشکار فيلم اين است نبايد از روي جلد يک کتاب در موردش قضاوت کرد، اما اين تنها پيام حاصل از تماشاي آن نيست. بلکه به اين نکته نيز مي توان رسيد که جامعه، به بهانه حمايت از فرد بي گناه ، آن چه را که را نمي فهمد نابود مي سازد؛ و اين که اگر يک رابطه دوستي بي قاعده باشد ، فوراً پايان مي گيرد. جامعه روابط نامتعارف را بر نمي تابد. مردي بدون چهره با لمس اين مسئله دروني و محتوايي، ساختگي و شعار زده به نظر مي رسد، اما نه در حدي که سخت و آزار دهنده باشد.
اجراي اثر و بازي بازيگران همانند فيلم نامه از کيفيت متنوعي برخوردار است. مل گيبسن که در هملت(فرانکو زفيرلي) ساده به نظر مي رسد، در اين جا با نقشي که مستلزم گستردگي و عمق است، شمايل پيچيده تري از سطح بازي اش به نمايش گذاشته. گرچه چهره پردازي کاملاً متقاعد کننده نيست، اما توانايي گيبسن به نحوي ست که سيماي زيبايش در باور پذيري نقش، مخاطب را منحرف نمي کند. نيک استال در آغاز کار، چندين صحنه مؤثر و مختلف دارد. از تمامي توانايي هاي گابي هافمن و في مستر سن ( که شباهت زيادي هم به نيکول کيد من پيدا کرده)، در اين فيلم استفاده نشده. هر دو، شخصيت هاي با ارزشي را بازي مي کنند که جاي کار بيش تري داشتند و مي شد بيش از اين به آن ها پرداخت. آن هايي که دوست دارند موقع تماشاي فيلم ها، توي سالن هاي تاريک گريه کنند، بدون شک از پولي که صرف خريد بليت مردي بدون چهره کرده اند راضي خواهند بود. تصور مي کنم که ديگران نيز آن چه را که من کشف کردم بيابند: ترکيبي خاص از صحنه هايي که گاه تأثير گذارند و گاه بيش از اندازه احساساتي به نظر مي رسند. فيلم پس از تکان نيم ساعت اول ، توانست توجهم را به خودش جلب کند، اما مردي بدون چهره هرگز از قلمرو آثار خانوادگي فراتر نمي رود.
2-در مردي بدون چهره، گيبسن به يادمان مي آورد که وي به هيچ وجه حاضر نيست براي جلب نظر ما از جلوه هاي ويژه تصويري و باج دادن در جهت کليشه سازي استفاده کند. گيبسن به عنوان بازيگر و يک کارگردان نوپا، به اين ساختمان بصري دو گانه و استفاده هاي ابزاري وابسته نيست؛ نتيجه غرق شدن در فيلم نامه و آشنايي به ابزار طبيعي سينما فيلمي است دل گرم کننده که وجود يک فيلم ساز با استعداد را نويد مي دهد. گرچه ورود گيبسن به اين عرصه تا حدي با تأخير است.
تابستان (1968) در شهر بزرگ ساحلي ماين، چاک در خانواده اي که مادرش اغلب وي را به دو ناخواهري اش مي سپرد و آن دو خواهر او را آزار مي دادند، در فشار بود. چاک مي خواست طبق خواسته پدر خلبانش در يک دانشکده نظامي شرکت کند. بنابراين دنباله رو آرزوي پدرش شد. او در امتحان ورودي موفق نشد. و به دنبال فرصتي دوباره بود که بايد براي آن تلاش مي کرد. مادر و ناپدري اش خيلي کم از اوحمايت مي کردند و حاضر نبودند چنان که شايستگي اش را دارد از او پشتيباني کنند؛ آن چه چاک به آن نياز داشت يک معلم و البته- همرا با آن – يک پدر بود. در اوج نا اميدي ، او با جاستين مک لئود آشنا شد. فرد مرموزي که چهره ترس ناکش را مثل يک زخم همراه خودش به هر جا مي کشيد و نصف بدنش و بخش قابل توجهي از چهره اش ، به طرز ترسناکي سوخته بود. اما مک لئود زير آن ظاهر ترسناک و خشن، قلبي مهربان داشت. ار آن جايي که نيازهاي چاک بسيار قوي تر از ترس وي بود ، ناچاراً به مک لئود نزديک شد و نيازش به آموزش را با او در ميان گذاشت. پس از مدتي نسبتاً کوتاه ، ارتباط نزديکي بين اين شاگرد و معلم برقرار شد. همه چيز خوب پيش مي رفت ، چون ابتدا آن ها در حالتي مخفيانه ديدار مي کردند.
مردي بدون چهره که بر مبناي رمان ايزابل هولند ساخته شده ، در ايجاد روابط خانوادگي چاک در طول فيلم تا اندازه اي کند است، در انتها دوباره سرعت مي گيرد. اما هسته فيلم و داستان رابطه بين يک دانش آموز و يک معلم که به هم وابسته اند به جهت پرداخت دقيق تر کارگردان، موفق مي شود خودش را به خوبي نشان مي دهد. گيبسن به عنوان يک فيلم ساز، جزييات روابط و ويژگي ها و شخصيت هاي اثرش در مسير باور نکردني (114) دقيقه اي فيلم را شکل مي دهد. او به نقاط ضعف، نقاط قوت و ساخت هاي شخصيت هايش آگاهي دارد وهمه آن ها را بر بستري يک دست و تلفيقي به خوبي از کار در مي آورد. هم چنين گيبسن حساسيت ويژه اي نسبت به ريتم زندگي در يک شهر کوچک دارد. زندگي مردم شهر کوچک ساحلي به خوبي به برداشتي که از اين دست شهرهاي حاشيه اي داريم ، نزديک است. در تماشاي مردي بدون چهره نقاط مرجع آشکاري وجود دارند که آثاري چون انجمن شاعران مرده را به ياد مي آورند. اما در اين عرصه و زمان، يافتن يک فيلم شاگرد- معلم که بر کليشه ها استوار نيست ، تازه به نظر مي آيد .
مردم نگران آن چه که نمي دانند هستند؛ اين جمله اي ست که مک لئود در صحنه اي مي گويد. گيبسن به عنوان يک بازيگر در نقش مک لئود به خوبي به فضايي که در ذهن داشته هماهنگ شده است. نگاه کردن به گريم سوختگي روي چهر ه اش سخت است، اما آن قسمت صورتش هميشه رو به دوربين نيست. گيبسن موفق شده با کنترل عناصري که در اختيار دارد و کنترل بازي خودش در آن مجموعه، فيلمي بسازد که گرچه ايراد هايي دارد و نمي تواند از نظر رابطه شخصيت ها متعالي و برجسته باشد، اما به عنوان فيلم اول يک فيلم ساز، آبرومند حساب مي شود.
ريچارد هرينگتن
منبع:ماهنامه سينمايي فيلم شماره 415
/ج