نويسندگان بزرگ سينما 3

پرونده مربوط به فيلمنامه نويس هاي بزرگ اين دفعه ما به دو فيلمنامه نويسي تعلق دارد که يک نقطه اشتراک مهم دارند؛ هردو به عنوان نويسنده با بيلي وايلدر افسانه اي، همکاري کرده اند و در خلق چند شاهکار نقش داشته اند. هرچند اغلب نقاط اوج همکاري اين سه نفر را کمدي هاي رمانتيک تشکيل مي دهند. اما براکت و دايموند به همراه وايلدر، طيف متنوعي از دست مايه ها و ژانرها را آزموده اند.
دوشنبه، 12 دی 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
نويسندگان بزرگ سينما 3

نويسندگان بزرگ سينما 3
نويسندگان بزرگ سينما 3


 






 
درباره چارلز براکت و آي اي ال دايموند، براي تفريح و سرگرمي و البته جلوگيري از خودکشي!
پرونده مربوط به فيلمنامه نويس هاي بزرگ اين دفعه ما به دو فيلمنامه نويسي تعلق دارد که يک نقطه اشتراک مهم دارند؛ هردو به عنوان نويسنده با بيلي وايلدر افسانه اي، همکاري کرده اند و در خلق چند شاهکار نقش داشته اند. هرچند اغلب نقاط اوج همکاري اين سه نفر را کمدي هاي رمانتيک تشکيل مي دهند. اما براکت و دايموند به همراه وايلدر، طيف متنوعي از دست مايه ها و ژانرها را آزموده اند.
از جنگي (پنج قبر تا قاهره) گرفته تا فيلم نوآر(سانست بولوار)و ملودرام (همسر کشيش)، براکت در نيمه اول دوران پربرکت فيلم سازي وايلدر، نويسنده همراه استاد بوده و دايموند در نيمه دوم و پاياني. اما هردو هنرمند، هويتشان را از کارنامه وايلدر مي گيرند و مهم ترين آثارشان، همان هايي است که به کمک و براي بيلي وايلدر نوشته اند. به همين دليل است که سايه استاد فيلم ساز براين پرونده سنگيني مي کند. براکت و دايموند در خلق تعدادي از شاهکارهاي بزرگ تاريخي سينما به عنوان نويسنده سهيم بوده اند، آن قدر که آرزوي هر فيلمنامه نويسي است. اما تمام اين فيلمنامه ها را يک نفر کارگرداني کرده است.
دراين پرونده درباره تفاوت هاي آثار اين دو خواهيد خواند و شباهت هاي فرمي و مضموني آثارشان و نقاط قوتي که کار آنها را از همکارانشان متمايز مي کرد. از جمله ديالوگها، شخصيت پردازي و ساختار سه پرده اي محبوب وايلدر که هنوز يکي از بهترين و کارآمدترين الگوها براي نوشتن درباره فيلم هاست.
دراين که تکنيک و نگاه انسان گرايانه گران بهاي وايلدر چقدر در حاصل کار اين نويسنده ها نقش داشته، حرف بسيار است. هرچه باشد شخصيت اصلي اغلب اين آثار را زن ها و مردهاي ساده دلي تشکيل مي دهند که کسي چندان جدي شان نمي گيرد. اما به محض اين که عاشق مي شوند. آن وقت است که دنياي ساده، پيچيده مي شود و همه چيز جدي جلوه مي کند. وايلدر و براکت و دايموند، توانستند روي مرز اين سادگي و پيچيده بودن، ميان طنز و جديت، حرکت کنند. به اين عشق ها و عاشق هاي کوچک جلوه اي قهرمانانه ببخشند و درعين حال تناقض هاي زندگي شان را به شکلي طنزآميز به خورد مخاطب بدهند. آنها خشونت عشق هاي کوچک شخصيت هاي ساده دلشان را درک کرده بودند. پس مي دانستند تنها در صورتي مي توانند اين خشونت و لطف بعدش را با تماشاگر در ميان بگذارند که از شربت طنز استفاده کنند. وگرنه نه شانه هاي نحيف عاشق هاي اين غصه ها تاب بار هويت يافتن ناشي از تجربه عشق را مي آورد و نه چشم هاي مشتاق ما، در شرايطي که اغلب آثار آن دوران از مد افتاده و قديمي به نظر مي رسند. حاصل کار اين سه نفر روز به روز چشم نوازتر و دلپذيرتر هم مي شود.
شيريني و لطافت

چارلز براکت
 

آيا چارلز براکت فقط منشي بيلي وايلدر بود؟ منهاي 14 فيلمي که با وايلدر کار کرد، باقي فيلمنامه هايش چه جايگاهي دارند؟ با نگاه به کارنامه براکت متوجه برخي حقايق مي شويم. همچون بسياري از کساني که تيم هاي فيلمنامه نويسي مشهور هاليوود را تشکيل مي دادند، تاکنون از خلال تأثير و بزرگي بيلي وايلدر به براکت نگاه و از او ياد شده است.
براکت فارغ التحصيل مدرسه حقوق هاروارد بود و نزديک به شش سال قبل از آن که دومين رمانش يعني آخر هفته را بنويسد به وکالت مشغول بود. نگارش اين رمان، شغلي به عنوان منتقد ادبي در نيويورکر برايش دست و پا کرد. در سال 1932 قراردادي با پارامونت امضا کرد و در نگارش فيلمنامه بيش از 10 فيلم با اين کمپاني همکاري کرد که تقريباً همگي آنها آثاري نه چندان مطرح و اغلب فراموش شده هستند. اولين همکاري او با وايلدر در نوشتن فيلمنامه هشتمين زن ريش آبي به کارگرداني ارنست لوبيچ بود. داستان کنايه آميز و پر از ريزه کاري و نکته فيلم در باب آز و طمع بيشتر وامدار خلق و خوي تاريک وايلدر بود، اما نبايد سهم براکت را ناديده انگاشت.
در اکثر فيلم هاي وايلدر رگه هايي از تاريکي و پليدي ديده مي شود و استعداد و توانايي عمده براکت در تعديل اين رگه ها و دلپذير کردن شخصيت هاي داستان بود تا زبان ويژه و اروپايي براکت و دايموند، دور از همکاري هايشان با بيلي وايلدر بزرگ، در ساخت چه آثاري نقش داشتند؟ دوره کاري شان به عنوان هنرمند، چه تفاوت هايي با همديگر داشت و اصلاً آثار وايلدر دراين دو دوره کاري اش به هم شبيه بود يا نه؟
وايلدر را آمريکايي کند و پلي گفتاري بين حساسيت و هوش وايلدر با ايده هاي نيش دار و طعنه آميزش بزند. آنها اين همکاري بزرگ و موفقيت آميز را در دهه 50 ادامه دادند(دو نويسنده ديگر يعني والتر ريچ وريچارد برين هم در مقاطع مختلف به آنها پيوستند) و فيلم هاي مشترک آنها از بهترين و به يادماندني ترين توليدات تاريخ هاليوود هستند.آثاري چون سانست بولوار؛ تعطيلي از دست رفته، يک ماجراي خارجي، آتيشپاره، نينوچکا و نيمه شب که از بين اينها تعطيلي از دست رفته و سانست بولوار جايزه اسکار را نصيب آنها کرد.
واکنش براکت به نيمه تاريک وايلدر در جملاتي که در 1952 درباره سانست بولوار گفت، آشکار است: «نورما دزموند همين طور تراژيک هم بود. شايد ما بايستي درباره او با آوايي رساتر سخن مي گفتيم. به تصورمان اين که ايجاد حسي از دريغ و افسوس را به حال خود بخورند.» واضح است که جمله آوايي رساتر مربوط به وايلدر بوده و همين منش او سانست بولوار را به داستاني واقعاً تراژيک و بزرگ ترين فيلم درباره هاليوود تبديل کرد.
از سوي ديگر براکت از طبعي عاطفي و احساسي بهره مند بود و فيلمنامه هايي که بدون وايلدر نوشت و توليد کرد، اين را ثابت مي کنند. از ميان بهترين کارهاي او بدون وايلدر مي توان به هر که را قسمتي است با داستان بسيار رمانتيکي درباره زنان، نياگارا با تعليق در رابطه زناشويي و تايتانيک ملودرامي که يک اسکار براي او و ريچ به ارمغان آورد، اشاره کرد. براکت به عنوان تهيه کننده موفقيت زيادي را نيز با توليد فيلم هاي سبک و سرگرم کننده به دست آورد. فيلم هايي چون ملکه باکره، سلطان و من، بازار مکاره ايالتي و آقاي پني ميکر خارق العاده. وايلدر اسم بزرگ پشت بهترين فيلم هاي براکت است، اما سهم براکت از اين همکاري هنري نبايد ناچيز پنداشته شود.شايد بدون حضور براکت، هرگز فيلم هاي وايلدر چنين پهناي وسيعي از تماشاگران را پيدا نمي کردند.

آي .اي .ال .دايموند
 

استعداد دايموند، فارغ التحصيل دانشگاه کلمبيا، به عنوان نويسنده در سال 1941 در روزنامه مراسم سالانه دانشگاه خود را نمايان کرد و منتهي به نگارش داستاني در نيويورک تايمز شد. پارامونت از اين موفقيت با خبر شد و با او قراردادي 10 هفته اي امضا کرد. دايموند از حضور در مدرسه روزنامه نگاري کلمبيا منصرف و رهسپار هاليوود شد، اما تلاش هاي او در زمينه فيلمنامه نويسي بي نتيجه ماند و فيلمي براساس نوشته هايش توليد نشد.در سال 1943 پارامونت را ترک کرد، فيلمنامه اي براي يونيورسال نوشت و سرانجام قراردادي را با برادران وارنر امضا کرد. دراين کمپاني چند فيلمنامه اش با موفقيت هاي خوبي در گيشه مواجه شدند و پيشرفت دنيس مورگان و جک کارسون (دونفر از تگزاس، دو نفر از ميلواکي و اين احساس بزرگي است) را نيز فراهم کردند.اما اين آثار و کمدي هاي ديگرش در بهترين حالت، سرگرمي هايي بي معني و سبک بودند.کار او در فاکس قرن بيستم در اوايل دهه 50 هم به همين حال و روز افتاد و به يادماندني ترين فيلم اين دوره از فعاليتش در هاليوود يک کمدي اسکروبال به نام ميمون بازي و به کارگرداني هاوارد هاکس بود. در طول اين سالها پيشرفتي در کار دايموند حاصل نشد و موفقيت او به واسطه سيستم مشارکتي استوديو در اين حرفه به تأخير افتاد. او فاکس را بعد از تنها سه فيلم ترک کرد و به طور مستقل شروع به نويسندگي کرد.
بيلي وايلدر، کارگردان و فيلمنامه نويسي که با فيلمنامه نويسان زيادي بعد از جدايي اش از چارلز براکت کار کرده بود و هميشه در پيدا کردن همکاري ايده آل ناتوان مانده بود، تحت تأثير هجويه هايي که دايموند براي شام انجمن نويسندگان نوشته بود،قرارگرفت و از او خواست که در نوشتن فيلمنامه اي با او همکاري کند. اگر چه شخصيت اين دو نفر به شکل کاملاً دراماتيکي با هم تفاوت داشت، اما گرايش دايموند به درون گرايي اثبات کرد که او مي تواند مکملي فوق العاده براي طبيعت برون گراي وايلدر باشد. آنها به غير از پس زمينه اي از روحيات مهاجران اروپايي در شوخي هايي خشک و گزنده نيز با هم شريک شدند.
اين همکاري که با عشق در بعدازظهر آغاز شد، 25 سال به طول انجاميد و حاصلش دو جين فيلم بود که پذيرش عموم و منتقدان از آنها متفاوت بود. دراين دوران ترکيب استعداد و خلاقيت اين دو منجر به ساخت تعدادي از بهترين و به يادماندني ترين کمدي -درام هاي اواخر دهه50 و اوايل 60 شد. ديالوگ هاي پر نيش و کنايه و رابطه هاي پيچيده زن و مرد قصه، از ويژگي هاي داستاني آثارشان بود.اين دو آشکارا غرور هميشه پابرجاي هاليوود در قبال خانواده و سيستم سرگرمي سازي ويژه بزرگسالانش را به مبارزه طلبيدند. اکثر فيلم هاي آنان مخلوطي از کلبي گرايي همراه با احساسات گرايي، با دو حد نهايي از منش انساني بود که آن قدر با هم مقابله مي کردند تا سويه شيرين تر و لطيف تر از طبع بشري پيروز گردد. سناريوي آنها مکرر بر روابط محرمانه، عشق و دگرگوني عاطفي حاصل از اين گونه روابط متمرکز بود.
پاکي و معصوميت، صفتي متعلق به شخصيت هاي زن بود(آدري هپبورن در عشق در بعداز ظهر يا مريلين مونرو در بعضي ها داغشو دوست دارن) و گاهي متعلق به مردان (جک لمون در آپارتمان يا جو براون در بعضي ها داغشو دوست دارن). در فيلم بعضي ها داغشو دوست دارن زماني که دو موزيسين زرنگ و باهوش (توني کرتيس و جک لمون) خود را به شکل زنان درمي آورند تا از دست گانگسترهاي شيکاگو فرار کنند، مردانگي آنان با پاکي و معصوميتي غريب عجين مي شود.
براي دايموند و وايلر کلبي گرايي نه جنسي است و نه مرز سني دارد و متعلق به مردان ميانسال (گري کوپر در عشق در بعدازظهر و فرد مک موراي در آپارتمان)،جوانان مجرد(کرتيس و لمون در بعضي ها داغشو دوست دارن) و دختران ساده (شرلي مک مدرن (آوانتي)، روياي آمريکايي(يک، دو، سه)،جاه طلبي (احمق مرا ببوس) و حرص و طمع (شيريني شانسي) را به بازي گرفتند. حضور چند باره ستارگاني چون جک لمون، شرلي مک لين و والتر ماتيو پيوستگي خاصي به آثار آنها بخشيد. به ويژه تيم لمون- ماتيو در تعدادي از فيلم ها که درباره روابط مردانه بود، بسيار مؤثر واقع شد.(شيريني شانسي، بادي بادي، صفحه اول)
در دهه 1970 کارهاي آنها طعم همکاري اوليه شان را نداشت. شايد به اين خاطر که عواطف خالص جاري در طنزهاي آنها و هم دوره اي هايشان جايش را به نوستالژي کمتر خوشايندي داده بود.توليدات آخر آنها از جمله زندگي خصوصي شرلوک هلمز، فدورا و صفحه اول تلاشي در بازپس گيري معصوميت از دست رفته و متعلق به زمانه اي ديگر بود که براي تماشاگران دنياي جديد و مدرن ديگر جذابيت و معناي خاصي نداشت.
منبع:ماهنامه فيلم نگار 99



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط