كارگرهاي كوچك

همه نوشته بودند. به جز من و خواهرم سارا. وقتي خانم سجادي به كلاس آمد، گفت: دفترهاي انشا، روي ميز. بچه‌ها با سر و صدا دفترهايشان را روي ميز گذاشتند. خانم معلم، زهرا را صدا زد. او پاي تخته سياه رفت و انشايش را خواند. باباي زهرا كارخانه‌دار بود. او هر رو زصبح زود سر كار مي‌رفت و شب‌ها دير وقت به خانه برمي‌گشت. زهرا نوشته بود: بابايش به بعضي كشورهاي خارجي هم سفر كرده. من خودم را پشت مهدوي كه جلويم نشسته بود، پنهان كرده بودم.
شنبه، 29 بهمن 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
كارگرهاي كوچك

كارگرهاي كوچك
كارگرهاي كوچك


 

نویسنده : زينب جعفري




 
خانم معلم گفته بود: بچه‌ها! درباره شغل پدرهاتون انشا بنويسيد.
همه نوشته بودند. به جز من و خواهرم سارا. وقتي خانم سجادي به كلاس آمد، گفت: دفترهاي انشا، روي ميز. بچه‌ها با سر و صدا دفترهايشان را روي ميز گذاشتند. خانم معلم، زهرا را صدا زد. او پاي تخته سياه رفت و انشايش را خواند. باباي زهرا كارخانه‌دار بود. او هر رو زصبح زود سر كار مي‌رفت و شب‌ها دير وقت به خانه برمي‌گشت. زهرا نوشته بود: بابايش به بعضي كشورهاي خارجي هم سفر كرده. من خودم را پشت مهدوي كه جلويم نشسته بود، پنهان كرده بودم. پس از زهرا نازنين و نرگس، انشايشان را خواندند. من توي دلم گفتم: خوش به حال نازنين كه بابايش توي تلويزيون كار مي‌كند و هر هفته هم دو ـ‌ سه بار او را در تلويزيون نشان مي‌دهند. باباي نرگس هم سوپري دارد. من در همين فكرها بودم كه خانم معلم اسم مرا صدا زد. من بلند شدم آرام و گفتم: خانم اجازه! من انشا ننوشتم؟ خانم معلم ناراحت شد و گفت: براي چي؟ گفتم: اجازه، پارسال باباي ما مُرد. او كارگر ساختمان بود. سارا دستش را بالا آورد و گفت: اجازه خانم! ما هم براي اينكه به مادرمان كمك كنيم، بعد از مدرسه گل مي‌فروشيم. آنها را از دكه گل فروشي مادرمان مي‌گيريم. من به ليلا گفتم بيا درباره شغل مادرمان بنويسم، اما او قبول نكرد. خانم معلم پرسيد: چرا؟ من جوابي ندادم، اما سارا گفت: اجازه خانم، خجالت مي‌كشيد. خانم معلم گفت: اين كار كه خجالت نداره. اصلاً‌ مي‌دانيد اين كار شما چه‌قدر باعث خوش‌حالي آ‌دم‌ها مي‌شود. ما گل‌ها را به هم‌ديگر هديه مي‌دهيم تا دوست‌مان را خوش‌حال كنيم يا اگر كار اشتباهي انجام داديم، اين‌طوري از او عذرخواهي مي‌كنيم. گاهي هم شاخه‌هاي گل را براي عيادت از مريض‌ها مي‌بريم، مريض‌ها با ديدن رنگ و بوي خوب گل‌ها، زودتر خوب مي‌شوند. حالا بچه‌ها! همه براي اين دو كارگر كوچك كلاسمان دست بزنيد. بچه‌ها دست زدند. من در حالي كه سرم را بالا مي‌آوردم، به روي سارا و خانم معلم و بچه‌ها لبخند زدم.
منبع ماهنامه قاصدک شماره 52



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما