هورايي براي كازابلانكا

فيلمنامه نويسان: هاوارد كاچ، جوليوس اپستاين، فيليپ اپستاين (بر اساس نمايشنامه همه به كافه ريك مي آيند نوشته موربي برنت و جون آليسون)، مترجم: مسعود اوحدي كازابلانكا يك اسطوره در سينماست. يك اثر شاخص كلاسيك ملودرام كه پس از گذشت شصت و دو سال از زمان زاده شدنش، همچنان زنده است، با اين كه هيچ كدام از عوامل كليدي آن در قيد حيات نيستند. مايكل كورتيز در سال 1962 درگذشته است، همفري بوگارت در 1957، اينگريد برگمن در 1982 و ... اما كازابلانكا همچنان به راهش ادامه مي دهد.
چهارشنبه، 3 اسفند 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
هورايي براي كازابلانكا

هورايي براي كازابلانكا
هورايي براي كازابلانكا


 





 

كازابلانكا
 

فيلمنامه نويسان: هاوارد كاچ، جوليوس اپستاين، فيليپ اپستاين (بر اساس نمايشنامه همه به كافه ريك مي آيند نوشته موربي برنت و جون آليسون)، مترجم: مسعود اوحدي
كازابلانكا يك اسطوره در سينماست. يك اثر شاخص كلاسيك ملودرام كه پس از گذشت شصت و دو سال از زمان زاده شدنش، همچنان زنده است، با اين كه هيچ كدام از عوامل كليدي آن در قيد حيات نيستند. مايكل كورتيز در سال 1962 درگذشته است، همفري بوگارت در 1957، اينگريد برگمن در 1982 و ... اما كازابلانكا همچنان به راهش ادامه مي دهد.

خلاصه داستان
 

در هنگامه جنگ جهاني دوم، پس از تسخير فرانسه توسط ارتش آلمان، فراري هاي اروپايي از طريق كازابلانكا- بخشي از قلمرو اشغال نشده فرانسه كه در شمال آفريقا واقع است- به ليسبون مي روند تا خودشان را به آمريكا برسانند. ريك بلين كافه اي را در كازابلانكا اداره مي كند. او در گذشته در جبهه اسپانياي ميهن پرست جنگيده و به اتيوپي اسلحه قاچاق كرده است، اما اكنون از گذشته خود بريده و به اداره كافه اش مشغول است. او به آدمي تنها، سرد و بي اعتنا تبديل شده است. چند نظامي آلماني كشته مي شوند و برگه هاي ويزاي خروج از كازابلانكا آنها توسط اگرت كه دلال خروج مهاجران است، به ريك سپرده مي شود تا از آنها نگه داري كند.
سرهنگ اشتراسر آلماني براي پي گيري اين حادثه و حفظ امنيت به كازابلانكا مي آيد. ويكتور لازلو كسي كه به مبارزه عليه نازي ها شهره است، همراه با همسرش ايلزا وارد كازابلانكا مي شود تا بتواند راهي براي رفتن به آمريكا پيدا كند. ايلزا قبلا در پاريس با ريك رابطه داشته، اما ناگهان بي هيچ توضيحي او را رها كرده است. سروان لويي رنوي فرانسوي كه رئيس پليس آنجاست، به دستور سرگرد اشتراسر نمي گذارد كه لازلو كازابلانكا را ترك كند و در اين باره به ريك نيز هشدار مي دهد.
ايلزا و ريك در كافه يكديگر را ملاقات مي كنند و درباره گذشته صحبت مي كنند. در اين زمان اگرت توسط مأموران پليس كشته مي شود و برگه هاي ويزا نزد ريك مي ماند. لازلو و ايلزا براي خروج نياز به اين برگه ها دارند. ايلزا كه حدس مي زند برگه ها نزد ريك است، از او كمك مي خواهد و سعي مي كند آنها را از ريك بگيرد كه موفق نمي شود. چون ريك در وهله اول حاضر نمي شود به لازلو كمك كند.
در ملاقات بعدي، ريك در مورد ترك او توسط ايلزا در پاريس از او توضيح مي خواهد و ايلزا اظهار مي كند در آن زمان با لازلو ازدواج كرده بود و به او خير داده بودند كه لازلو در زندان كشته شده است. اما در همان روز كه با ريك قرار گذاشته كه پاريس را ترك كنند خبر مي رسد كه لازلو زنده است و به كمك او احتياج دارد.
آنها در مي يابند كه هنوز يكديگر را دوست دارند و مي توانند به اتفاق يكديگر كازابلانكا را ترك كنند. در آخرين لحظه در فرودگاه ريك سروان اشتراسر را مي كشد، تغيير رأي مي دهد و ايلزا و شوهرش را با هم روانه مي كند و خودش مي ماند. در پايان ريك و سروان رنو محوطه فرودگاه را ترك مي كنند، در حالي كه از آينده و رفاقتشان حرف مي زنند.

داستان فيلمنامه كازابلانكا
 

ايلزا: مي شه يه داستان برايت تعريف كنم، ريك؟
ريك: پايانش جالبه؟
ايلزا: پايانشو هنوز نمي دانم.
ريك: خب، ادامه بده، بگو، شايد همچنان كه تعريف مي كني، پاياني براي آن بيابي.
اين گفتگو مي تواند خلاصه وضعيتي از چگونگي شكل گيري فيلمنامه و ساختن كازابلانكا باشد.
هاوارد كاچ فيلمنامه نويس در اين باره مي گويد: «من تقريبا به اين باورم كه فيلم به خودي خود ساخته شده است.» زيرا تا زمان فيلم برداري هنوز فيلمنامه آماده اي در دست نيست. به گفته هال واليس رئيس سابق استوديوي وارنر: «نيمي از فيلمنامه اين فيلم در روز كليد زدن دوربين، 25 مه 1942 آماده نبود. به همين دليل بود كه در نگارش فيلمنامه آدم هاي زيادي دست داشتند. آدم هايي مه در تابستان 1942 به طور تصادفي در استوديوي برادران وارنر پرسه مي زدند. برادران دوقلوي جوليوس و فيليپ اپستاين مسئول نوشتن گفت و گوها بودند، هاوارد كاچ(كوخ) مسئول پس زمينه سياسي رويدادها و كيسي رابينسون براي قسمت هاي عاشقانه... به جز اين، چند نفر ديگر هم بودند كه نخواستند در عنوان بندي فيلم نامشان ذكر شود، كيسي رابينسون و آلبرت ماتزو، دو نفر پردازنده و خلاصه نويس فيلمنامه، آنا مكنزي و ويلي كلين... همسر مايكل كورتيز هم در كار فيلنامه نويس ها دخالت مي كرد ... هر روز صبح برگه هاي تازه نوشته شده فيلم نامه را از ميز تحريرهاي گوناگون چند فيلم نامه نويس به داخل استوديوها مي آوردند.
اما قضيه به پيش از اين وضعيت برمي گردد. زماني كه موري بارنت كه معلم مدرسه اي در نيويورك است. در تعطيلات تابستاني اش تحت تأثير جنگ قرار مي گيرد. او در جنوب فرانسه شاهد شكل گيري جامعه جديدي است متشكل از مشتي دورافتاده از وطن و عده اي ماجراجو كه گرد پيانيستي سياه پوست جمع مي شوند كه آهنگ هاي «بلوز» مي نوازد.
دو سال بعد او به كمك جون آليسون يك نمايشنامه سه پرده اي با نام همه به كافه ريك مي آيند بر اساس آن وقايع مي نويسند كه محيط اصلي آن كازابلانكاست. اما اين نمايش هرگز به روي صحنه نمي رود و نويسندگان كوشش مي كنند نظر تهيه كنندگان هاليوود را جلب كنند.
در 8 دسامبر 1941، نظر استانلي كارنوت يكي از متن خوانان استوديوي وارنر به اين نمايشنامه جلب مي شود و در يادداشت خود براي هال والين مي نويسد: «ملودرامي فوق العاده، كاملا باب روز، پررنگ و بو، فضاي متشنج، تعليق، روابط روان شناسنامه و روان کاوانه» والين پس از خواندن يادداشت آن را براي مطالعه به همكاران نزديكش مي دهد. سه روز پيش از كريسمس 1941 جري والد فيلمنامه نويس كه به مقام تهيه كننده ارتقا يافته بود، حرف آخر را مي زند: «در اين نمايشنامه مايه لازم براي خلق يكي از آن پروپيمان هاي خاص وارنر وجود دارد، فيلمي در حد الجزيره» واليس دستور مي دهد حقوق استفاده از نمايشنامه به مبلغ بيست هزار دلار براي كمپاني وارنر خريداري شود، كه در آن زمان براي يك اثر ناشناخته رقم هنگفتي بود. و در دسامبر همان سال نام پروژه را كازابلانكا مي گذارد.
در 5 ژانويه نگارش نخستين فيلمنامه به آندره‌ آس مك كنزي و والي كلين سپرده مي شود. جنجال هاليوودي پيرامون اين پرژه شكل مي گيرد و از بازيگران مطرح آن زمان براي نقش هاي اصلي فيلم نام برده مي شود. اما در 14 فوريه واليس از همفري بوگارت كه هنوز ستاره به حساب نمي آمد، براي نقش اصلي نام مي برد. واليس كه از فيلمنامه اول ناراضي بود، گروه فيلمنامه نويس ديگري را خبر مي كند؛ جوليوس و فيليپ اپستاين، كه باز هم راضي كننده نيست و نگارش آن را به كهنه كاري به نام هاوارد كواچ مي سپارد. فيلمنامه پشت فيلمنامه نوشته مي شود بدون اين كه به سرانجام برسد. براي نقش مقابل هم اينگريد برگمن اروپايي كه تازه به شهرت رسيده، انتخاب مي شود. بالاخره با انتخاب بازيگران كار آغاز مي شود، بدون آن كه فيلمنامه به سرانجام رسيده باشد!
جوليوس اپستاين يكي از فيلمنامه نويسان در اين باره مي گويد: «... هر گاه من و برادرم يك صفحه از فيلمنامه را مي نوشتيم، به سوي استوديو مي دويديم و نوشته را به دست كارگردان مي داديم. بازيگران مي بايستي از روي دست نوشته هاي ما كه با مداد نوشته بوديم، گفت و گوها را ياد بگيرند... آن چه من حالا مي گويم يك داستان واقعي است، برادرم و من، تنها كساني بوديم كه روزي بين راه استوديو در بلوار سان ست به همديگر گفتيم آدم هاي مظنون را بايد دستگير كرد. ما دو نفر پايان فيلم را يافته بوديم. اما چه كسي را و به چه دليل دستگير كنيم؟ معلوم است چون سرگرد ارتش اشتراسر با گلوله كشته شده، به چه كسي بايد در حال تيراندازي به او نشان داده شود؟ طبعا همفري بوگارت. تماشاگر چنين چيزي را مي پسندد. ديگر پايان فيلم براي ما مشكل نبوده.»

كازابلانكا، دروازه جادويي سرزمين موعود
 

امبرتو اكو، نويسنده ايتاليايي كتاب هاي نام گل سرخ و آونگ فوكو كه در زمينه نشانه شناسي تخصص دارد و از اين ديدگاه نيز كازابلانكا را مورد بررسي قرار داده است، معتقد است: «... اينجا محلي است كه همه آزمايش خود را پس مي دهند، انتظار بزرگ، تطهير شدن، سرود آلمان ها نمايانگر بربريت است. و در شهر پريشان حالي، سرقت، خشونت و سركوب همه اميال و آرزوها موج مي زند. پتن ويشي در برابر صليب لوزن و در پايان اين دايره بسته مي شود. در حالي كه همه با پيوستن به نهضت مقاومت در مقابل حكومت ويشي ايستاده اند.
اسب جادويي، هواپيما، هواپيما از روي كافه آمريكايي يوگارت گذشته و يادآور سرزمين موعود است. همه به كافه ريك مي آيند: اما درون مايه هاي آن چيست؟ لژيونرهاي خارجي(هر شخصيت مليت خاص خود را دارد و داستان جداگانه خويش را تعريف مي كند) گراند هتل، آتش سوزي و قمارخانه ها، بهشت قاچاقچيان و كافه ريك آخرين منزل در كرانه هاي صحراي سوزان.
كافه ريك دايره جادويي است كه همه چيز در آن اتفاق مي افتد؛ عشق، تعقيب، جاسوسي، قمار، وسوسه، موسيقي و ميهن پرستي، وحدت مكان، ‌تجمع و تركيب جالب و تحسين برانگيزي از وقايع در يك فضاي محدود را به دست مي دهد.»
مكان كازابلانكا شخصيت اصلي است. در فيلم هايي كه مكان چنين نقش محوري اي دارد، قهرمان يك نفر نيست و ماجراها را او به پيش نمي برد، بلكه در چنين شرايطي چند آدم اصلي وجود دارند كه ماجرا روي زندگيشان تأثير مي گذارد.
در فيلمنامه هايي كه شخصيت اصلي مكان است، ابتدا مكان معرفي مي شود و بعد شخصيت هاي اصلي داخل يك مكان مشخص مي شوند و همراه اين معرفي ها، موضوع داستان روشن مي شود و سپس ماجراي اصلي بر مكان واقع مي شود.
در اينجا، اما كازابلانكا صرفا يك مكان نيست. وضعيتي هم هست كه انسان ها دچارش مي شوند. وضعيتي كه پيدا كردن راهي براي رهايي از آن بسيار دشوار است. آدم هاي كازابلانكا شبيه به زندانياني هستند كه ناگزير در آن گرفتار آمده اند. كازابلانكا دنيايي هزار تو و بي در و پيكر است كه بقا در آن مستلزم هوش و تجربه است و رهايي از آن نيازمند اقبالي بلند، بايد بسياري از چيزها را به نجوا با ديگري در ميان گذاشت و گاه اصلا نبايد گفت. كازابلانكا تصويري از هرج و مرج و بي نظمي است.
در كافه ريك فرهنگ ها و زبان ها، دوستان و دشمنان در كنار هم مي خوردند و مي آشامند و به نواي موسيقي گوش مي دهند. كسي را با رنج و دغدغه هاي ديگري كاري نيست.
كازابلانكا شهري است كوچك در حد يك زندان و آدم ها زندانياني به شمار مي روند كه در حال فراز از اين وضعيت يا فرار از خودشان هستند. نوعي آزمون است، آزموني خودخواسته كه آدم ها را در لحظه اي خاص به گرفتن تصميمي تعيين كننده وادار مي سازند؛ ميان بودن يا نبودن‌، ماندن و يا رفتن.

همه به كافه مي آيند
 

كافه ريك مكان حضور و معرفي آدم هاي كازابلانكا است. با توجه به فضاي كازابلانكا، آدم ها خود را به صراحت معرفي نمي كنند. آنها به ندرت از چيزي كه در ذهن دارند حرف مي زنند. آنها گذشته اي مبهم دارند و نقابي بر چهره. آنها به شكل غريبي از سر حسرت به يكديگر نگاه مي كنند. سرگرد اشتراسر با آن كه در جبهه دشمن است، با حسرت به ريك مي نگرد و ريك با صراحت مي گويد لازلو را تحسين مي كند و سروان رنو به هر دوي آنها غبطه مي خورد. آنها آدم هايي خاكستري رنگ اند نه سفيد و نه سياه. آدم هايي خاكستري، معمولي، اما گرفتار آمده. و اين عاملي است كه سبب هم ذات پنداري مخاطب با آنها مي شود.
آنها هر يك چيزي را از دست داده اند، كساني كه روزي عاشق بوده اند و روزي ديگر آن را از كف داده اند، يا چيزي گريخته اند، يا آرزوهايي داشته اند كه آن را كنار گذاشته اند و در نهايت در كازابلانكا كه خود ساخته اند در بند شده اند. اما آينده شان به تصميماتي است كه بايد بگيرند. تصميم درست به مثابه يك نقش تاريخي مي تواند سر از سرزمين موعود در بياورند. تصميمي مبني بر اين آگاهي كه درمي يابند دنيا به اين حركت شان در لحظه مناسب نيازمند است بدون آن كه تظاهر كنند، يعني همان كاري كه ريك مي كند.
براي آشنايي بيشتر با اين شخصيت ها به فيلمنامه رجوع مي كنيم. در ابتداي فيلمنامه يك رشته اطلاعاتي كلي اوليه از موقيعت جنگ جهاني دوم و وضعيت سوق الجيشي كازابلانكا و فضاي حاكم بر آن داده مي شود. از طريق اين اطلاعات در مي يابيم كه بسياري از اروپاييان به آمريكا مهاجرت مي كنند و بزرگ ترين بندر براي ترك اروپا، ليسون است. اما هر كسي قادر نيست خودش را به آنجا برساند براي اين منظور، بايد از راه كازابلانكا در مراكش مستعمره فرانسه خود را به ليسبون برسانند. گوينده اي اخبار مي گويد و آدم هاي منتظر براي رفتن به كازابلانكا ديده مي شوند و در كنار آن جغرافياي شهر، كافه ريك و آدم هايش ارائه مي شوند. در همين آغاز شخصيت اصلي يعني«كازابلانكا» معرفي مي شود. بلافاصله و بعد از اين معرفي، فيلمنامه نويسان موضوع داستان را مشخص مي كنند. مأمور شهرباني از طريق اطلاعيه اي اعلام مي كند كه دو مأمور سياسي آلماني كه حامل اسناد رسمي مهمي بوده اند، در قطار اوران كشته شده اند و احتمالا قاتلان آنها به كازابلانكا آمده اند.
هواپيمايي در فرودگاه فرود مي آيد و سرگرد اشتراسر از رايش سوم، به عنوان اولين آدم اصلي معرفي مي شود. او آمده است تا موضوع قتل ها را پي گيري كند. سروان لوئي رنو رئيس شهرباني كازابلانكا دومين آدم اصلي است؛ يك فرانسوي الكلي و بي تفاومت به شرايط. در همان فرودگاه گفته مي شود قاتل مأموران آلماني شناسي شده و شب به كافه ريك مي آيد. زيرا تأكيد بر اين است كه در كازابلانكا همه به كافه ريك مي روند.
اين گونه به كافه ريك به عنوان مركز اصلي همه وقايعي كه در كازابلانكا رخ مي دهد، راه مي يابيم تا با شخصيت هاي ديگر آشنا شويم.
در كافه با سه شخصيت كليدي و اصلي ديگر روبه رو مي شويم؛ ريک، اليزا و شوهرش لازلو. ريك آدمي سرد و تلخ انديش معرفي مي شود كه گذشته اي مبهم دارد، آدمي كه به نظر مي رسد نقش بازي مي كند تا خود واقعي اش را پنهان كند. او يك مرد تنهاست كه عشق گذشته اش را از كف داده است و هنوز حسرت آن در دلش مانده است، اما چيزي از آن به زبان نمي آورد، گرچه جهان دروني او پرآشوب است. اين آشوب زماني بروز بيروني پيدا مي كند كه بار ديگر ايلزا را باز مي يابد. بعد از اين كه ايلزا و لازلو، او را ملاقات مي كنند، لازول از ايلزا مي پرسد:
لازلو: اين ريك مرد عجيب و پيچيده ايه، چه جور آدميه؟
ايلزا: هوم... واقعا نمي تونم بگم.
اين پاسخ هم تأكيدي است بر جنبه هاي ناشناخته شخصيت ريك و هم به نوعي كشش دروني ايلزا به او را نشان مي دهد. در ملاقات بعدي با ريك، پرده ها كنار مي رود. به گذشته مي رويم و از رابطه عاشقانه ريك و ايلزا و اختلال در عشق ميان آن دو با خبر مي شويم. آن دو را در كافه كوچكي در فرانسه به نام كافه «لابل اورور» در كنار يکديگر مي بينم كه قرار است به اتفاق هم از فرانسه خارج شوند. در اين وضعيت است كه دست ايلزا با ميز برخورد مي كند و ليواني سرنگون مي شود. پيامد اين نشانه تصويري نيامدن ايلزا به ايستگاه قطار است. در سكانس ايستگاه كه ريك منتظر اوست، باران مي بارد و سام نامه ايلزا را به ريك مي دهد. ريك شتاب زده نامه را مي خواند، قطرات باران كلمات را محو مي کند. ريک نامه را مچاله کرده، دور مي اندازد و سوار قطار مي شود که براي هميشه او را از ايلزا و پاريس جدا مي كند. اين تصاوير نشانگر عشقي است كه آبستن عزلت نشيني ريك است. پس از پايان بازگشت به گذشته، ريك را سر يكي از ميزهاي كافه اش مي بينيم كه مست و مدهوش، در افكاري مغشوش غوطه ور است. اين بار بر اثر اصابت دست او، ليواني سرنگون مي شود، كه تمهيد ديگري است بر بي سرانجامي دوباره رابطه او و ايلزا.
در ملاقات بعدي درباره گذشته صحبت مي كنند. اينجاست كه ايلزا از او مي پرسد: «مي شه يه داستان برات تعريف کنم، ريک؟»
داستاني كه پايانش را نمي داند. اكنون او در يك مثلث عشقي قرار گرفته است. از يك طرف احساس مي كند هنوز به ريك علاقه مند است، از طرف ديگر لازلو را دوست دارد. او سرگردان بين اين دو مرد، بدون اين كه تصميم گيرنده اصلي باشد، از فرجام آن بي خبر است.
ايلزا به ريك مي گويد به خاطر ديگري مجبور بوده او را رها كند. ريك دق دلي سال ها حسرت و بغض را خالي مي كند و بعد از آن تسكين پيدا مي كند و وجه ديگري از شخصيت ريك برملا مي شود.
پيش از اين، آن چه به ما ارائه شده، او را مردي لاابالي و پيچيده با سابقه اي از مبارزه سياسي معرفي كرده كه به حالت انفعال درآمده است. توجه كنيم صحنه اي كه لازلو از او كمك مي خواهد.
لازلو: شما كه مي دونين چقدر مهمه كه من از كازبلانكا برم بيرون... شما مي دونين براي فعاليت نهضت، براي زندگي هزاران هزار مردم، چقدر اهميت داره كه من آزاد بشم، به آمريكا برم و كارمو ادامه بدم.
ريك: من علاقه اي به سياست ندارم، ‌مشكلات دنيا به من مربوط نيست. من يك كافه چي ام.
لازلو: دوستان من در نهضت زيرزميني به من گفتن كه شما چه سوابقي دارين، شما به اتيوپي اسلحه رسوندين، عليه فاشيست ها تو استپانيا جنگيدين.
ريك: كه چي؟
در اين برخورد، دوگانگي شخصيت ريك به خوبي نشان داده مي شود. اين ويژگي در برخورد ديگري با ايلزا كه از او مي خواهد به شوهرش كمك كند تا از كازابلانكا خارج شود، مؤكد مي شود.
ريك: من ديگه براي هيچ چي، غير از خودم نمي جنگم، من خودم تنها هدف مورد علاقه ام هستم.
اما ريك دروغ مي گويد، او هنوز به ايلزا علاقه مند است و به خاطر او است كه در وهله نخست از كمك به لازلو سر باز مي زند. لازلو هم اين را فهميده كه ريك دروغ مي گويد.
لازلو: مي دونين حرفاتون به چي مي مونه موسيو بلين؟ مثل حرفاي آدمي كه سعي كرده خودشو نسبت به چيزي مجاب كنه كه قلبا بهش اعتقادي نداره...
لازلو به خوبي به اين تناقض شخصيتي ريك اشاره مي كند. بعد از اين صحنه و در بي صحنه اي كه آدم هاي حاضر در كافه در پي برانگيخته شدن احساساتشان به سرود ملي فرانسه احترام مي گذارند و از جاي برمي خيزند، به اشاره و اجازه ريك است كه تلاش لازلو براي متقاعد كردن نوازندگان، به نتيجه مي رسد هر دو به يك اندازه در اين واكنش سياسي ايفاي نقش مي كنند. اينجاست كه مي فهميم، ريك هنوز از گذشته خود نبريده است و در جايي ديگر لازلو را تحسين مي كند. اين تناقض و دوگانگي دروني در حوزه عاطفي و در رابطه اش با ايلزا نيز ديده مي شود كه در واكنش نهايي اش كامل مي شود. در صحنه پاياني كه ايلزا خودش را براي زندگي با او آماده كرده، ريك با سركوپ عشق خود اين فرصت را به ايلزا و لازلو مي دهد تا كازابلانكا را ترك و به سرزمين موعود پرواز كنند. اين در شرايطي است كه ايلزا و ريك كماكان نسبتا به هم كشش فراوان دارند. ريك با چنين تصميمي به لازلو به نوعي نماينده دنياي نوين پس از جنگ است و با آرمان گرايي ويژه اش در صدد تحقق روياي خود يعني اتحاد است، فرصت ادامه حرکت و زندگي مي دهد و خود به دنياي فردي اش پناه مي برد.
مجموعه اين ويژگي هاست كه از ريك افسرده و سرد، شخصيتي جذاب و دوست داشتني خلق مي كند. در پايان، سياست، وظيفه شناسي، حفظ موقعيت محافظه كاري رنگ مي بازند. سروان لويي رنو با شكستن چنين فضايي به ريك نزديك مي شود.
سروان رنو با بريدن از عوامل دست و پاگير و مقيدانه، از او مي خواهد مدتي از كازابلانكا محو شود. ريك با لبخند مي گويد.
ريك: ورقه عبور من؟ مي تونم ترتيب يه سفر را بدم، اما اين هيچ اثري روي شرطمون نداره، تو هنوز ده هزار فرانك به من بدهكاري.
رنو: و اون ده هزار فرانك ما رو تأمين مي كنه.
ريك: مخارج ما رو؟
رنو: او هوم.
ريك: لويي، فكر مي كنم اين شروع يه دوستي خيلي قشنگه.
ريك و رنو به اتفاق هم در تاريكي شب دور مي شوند. دو انسان با خصوصيات متفاوت و پيچيده، مي روند تا يك دوستي خودرفيقانه را آغاز كنند... كازابلانكا با دقت و رواني، در روايت قصه اي برخوردار از لحن شوخ و كنايي، پوشيده از طنز تند و گوشه دار، شخصيت پردازي پروپيچيده، همراه با تركيب دروني انگيزه هاي متفاوت آدم هاي آن، به پايان مي رسد. اما كازابلانكا به اسطوره ها مي پيوندد و همچنان به راهش ادامه مي دهد.

كازابلانكا به عنوان«فيلم-الگو»
 

امبرتو اكو از كازابلانكا به عنوان يك«فيلم- الگو» نام مي برد و آن را از اين ديدگاه مورد تحليل و بررسي قرار مي دهد.
او معتقد است: «يك اثر-الگو بايد دنياي كامل خود را داشته باشد. دنيايي كه تماشاگران بتوانند به شخصيت ها و فصولي از آن اشاره كنند كه گويي خود بخشي از آن هستند... دنيايي كه پيروان آن به درك و شناخت يكديگر نائل آيند. و البته همه اين شخصيت ها و بخش ها بايد برخي از وجوه الگوي اصلي را تشكيل دهند... فكر مي كنم براي تبديل اثري به يك الگو، خالق آن بايد قادر به در هم ريختن مجموعه اثر باشد و بتواند آن را به اجزاي مختلفي تقسيم و تفكيك كند، به صورتي كه بتوان بخش هايي را صرف نظر از ارتباطات اصلي مجموعه نيز به ياد آورد. يك فيلم- الگو بايد به نوعي عدم يكانگي را در ساختمان خود در بر داشته باشد... فيلم براي تبديل شدن به اثري الگووار بايد به جاي يك درون مايه چندين درون مايه را به نمايش بگذارد. چنين اثري نبايد به يك نكته خاص بسنده كند و در حقيقت بايد با عدم انطباق ظاهري موارد مطروحه مسائل مختلفي را در مجموعه خود عرضه كند... در هر داستان براي پرداخت يك داستان خوب يك الگوي اصلي كافي است. اما در كازابلانكا به الگوهاي مختلفي متوسل شده و از همه آنها استفاده مي شود. كازابلانكا دقيقا يك فيلم- الگو است، چرا كه همه الگوهاي اصلي در آن گرد آمده اند و به هم پيوند خورده اند و...

مايكل كورتيز
 

مايكل كورتيز با نام اصلي ميهالي كرتز(1962-1888) در بوداپست مجارستان به دنيا آمد. دوره آكادمي هنرهاي نمايشي را در بوداپست گذراند. بازيگري را در تئاتر شروع كرد و در سينما ادامه داد و به كارگرداني پرداخت. پس از جنگ جهاني اول به عنوان پناهنده سياسي به آلمان و اتريش رفت و دستيار ويكتور شوستروم شد و به كارگرداني ادامه داد. سپس در سال 1926 به دعوت هاري وارنر به هاليوود رفت و در طول بيست و پنج سال بيش از صد فيلم براي استوديوي وارنر ساخت و خودش را به عنوان يكي از موفق ترين و فعال ترين فيلم سازان هاليوود به تثبيت رساند. او در اروپا و آمريكا در طول پنج دهه نزديك به دويست فيلم در ژانرهاي مختلف، از وسترن تا درام هاي اجتماعي، كمدي، موزيكال و غيره با كيفيت هاي متفاوت ساخت. به طور متوسط سالي چهار فيلم روي پرده مي برد. مايکل کورتيز نسبت به کارش و هدايت بازيگران کاملاً مسلط بوده و دقت و رواني در روايت قصه ها از ويژگي هاي او به شمار مي رود و از او به عنوان يك حرفه اي تمام عيار نام مي برند. كورتيز به خاطر كازابلانكا، اسكار بهترين كارگرداني و فيلم را دريافت كرد.
بعضي از فيلم هاي او عبارت اند از: سامسون و دليله(1923)، قماربازها(1929)، نابغه ديوانه(1931)، كليد(1943)، داج سيتي(1939)، گرگ دريا(1941)، خواننده جاز(1952)، سلطان ولگرد(1956)، ماجراهاي هاكلبري فين(1960)، كومانچرو(1961) و ...

حواشي
 

كازابلانكا در سال1942 برنده اسكار بهترين فيلمنامه، بهترين كارگرداني و بهترين فيلم شد. تدوين فصل افتتاحيه كازابلانكا كار دان سيگل است كه در آن زمان سي سال داشت.
همه صحنه هاي فيلم در استوديو با دكورهاي بزرگ فيلم برداري شد. فرودگاه كوچكي واقع در لس آنجلس براي فيلم برداري فصل نهايي مورد استفاده قرار گرفت.
حقوق نمايشنامه همه به كافه ريك مي آيند به مبلغ بيست هزار دلار خريداري شد، در حالي كه پيشتر از آن استوديو وارنر به دشيل همت براي ساختن فيلم بر مبناي كتاب شاهين مالت فقط هشت هزار دلار پرداخته بود.
منابع:
1- به دنبال الگوهاي سينمايي، امبرتو اكو، هفته نامه سروش، مترجم: حميدرضا صدر
2- آثار ماندگار جهان/كازابلانكا، هفته نامه سينما، شماره 106، ارديبهشت 1373
3- ويژه نامه كازابلانكا، مجله فيلم، شماره141، اردبيهشت 72
ماهنامه فيلمنامه نويسي فيلم نگار شماره 38




 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط