فن اژدها کشي

پسره نشسته بود پاي يه درخت گنده وسط جنگل و داشت قلپ قلپ غصه مي خورد؛ اينکه اونجا هوا چقدر خوب بود و تازه بارون اومده بود و شبنم روي برگا بود و هواي جنگل مرده رو زنده مي کرد هم هيچ تأثيري روش نداشت. با دلخوري گفت:«تف به اين زندگي».
پنجشنبه، 4 اسفند 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
فن اژدها کشي

فن اژدها کشي
فن اژدها کشي


 

نويسنده: عليرضا فتوحي سياه پيراني




 
پسره نشسته بود پاي يه درخت گنده وسط جنگل و داشت قلپ قلپ غصه مي خورد؛ اينکه اونجا هوا چقدر خوب بود و تازه بارون اومده بود و شبنم روي برگا بود و هواي جنگل مرده رو زنده مي کرد هم هيچ تأثيري روش نداشت. با دلخوري گفت:«تف به اين زندگي».
يه صداي دخترونه از بالاي درخت گفت:«واقعا که تف به اين زندگي».
پسره سرش رو گرفت بالا که ببينه چه خبره. اون بالا مالا ها يه دختره نشسته بود رو يه شاخه درخت. پسره پرسيد:«تو کي هستي؟»
دختره گفت:«مگه فرقي هم مي کنه؟ يه بد بختي مث تو که از اين زندگي نکبت حالش به هم مي خوره».
پسره با خودش فکر کرد که راس مي گه، چه فرقي مي کنه؟ سرش رو آورد پايين و شروع کرد که ادامه غصه ش رو بخوره.
دختره از اون بالا گفت:«واقعا که تف به اين زندگي، فکرشو بکن، از بچگي بموني تو يه قلعه گنده لعنتي مثلا نفرين شده که يه شواليه لعنتي مسخره بياد تو رو نجات بده، هيچ شواليه لعنتي مسخره خري هم نمياد نجاتت بده. به اين مي گن زندگي؟ تف به اين زندگي!»
پسره گفت:«واقعا. تف به اين زندگي. فکرشو بکن، از بچگي به ت بگن که بايد شواليه شي، هزار تا کلاس و کوفت و زهر مار برات بذارن که شواليه گري ياد بگيري، بعد آخرش به ت بگن بايد يه اژدها بکشي که بشي شواليه، واقعا که تف به اين زندگي».
دختره با دلخوري گفت:«خب مي ميري بري يه اژدها بکشي؟ بعدش مي شي شواليه و مي توني بياي من و نجات بدي».
پسره گفت:«هه هه، خانومو نيگا، فک کردي به همين سادگيه؟ مي دوني من چن وقته دارم دنبال يه اژدها مي گردم؟ مگه اژدها گير مي ياد؟ امروز رفتم در غار يه اژدها، مي گم مي خوام باهات مبارزه کنم، مي گه برو بچه، مگه بچه بازيه؟ برو رد کارت. به من، به دون فردريک لودريگار فرانک استفانف، فرزند اصغر دون آنتوان لودريگار فرانک استفانف مي گه بچه! من هيژده سالمه مثلا. واقعا که تف به اين زندگي».
دختره گفت:«با اين وضعيت اژدها ها معلومه که هيچ شواليه لعنتي مسخره احمقي پيدا نمي شه بياد منو نجات بده! اي لعنت به هر چي اژدهاي احمق از خود راضيه، اي تف به اين زندگي».
پسره گفت:«واقعا، چن هفته پيش رفتم سر غار يکي ديگه شون، مي گه باز نشسته شده، ديگه نمي خواد مبارزه کنه. جوون جوون بود، فقط مي خواست من رو دس به سر کنه! اي لعنت به اين اژدها ها! اي تف به اين زندگي».
دختره گفت:«شرط مي بندم اگه بياي به اژدهاي نگهبان قصر من بگي، مي گه فقط حاضره با شواليه هايي که مدرک اژدها کشي معتبر دارن مبارزه کنه. مطمئنم همين رو مي گه».
پسره گفت:«همه شون همين جوري ان، پيش هر کدوم از اينا که بري يه دبه اي در مي يارن. هيچ کدوم هم نمي گن ما جوونا بايد از يه جايي شروع کنيم خب».
دختره گفت:«برو بابا، تو باز مي توني بري يه کار ديگه بکني، من چي که باير بمونم تو قصر که يه شواليه لعنتي مسخره بياد منو نجات بده؟»
پسره گفت:«برو بابا دلت خوشه، من چه جوري مي تونم برم يه کار ديگه پيدا کنم؟ با اين اسم؟ تو اصلا مي دوني لودريگار فرانک استفانف بودن يعني چي؟ کل فاميل ما نجيب زاده و شواليه و اژدها کشن، من چه جوري مي تونم يه کار ديگه بکنم؟»
دختره گفت:«مگه آدم بايد هر کاري مي گن بکنه؟ اگه اين جوري بود که من الان بايد تو قصر پشت پنجره نشسته باشم و منتظر که يکي بياد منو نجات بده که».
پسره گفت:«راستي تو چرا تو قصرت نيستي؟»
دختره گفت:«اولا که به تو هيچ ربطي نداره، دوما هم که حوصله ام سر رف، اومدم بيرون يه هوايي بخورم».
پسره گفت:«چه جوري؟ مگه در قصر بسته نيس؟»
دختره گفت:«موهاي نازنينم رو بريدم، اي تف به اين زندگي! موهام رو بريدم بستم به تخت و از پنجره اومدم پايين. مي دوني چقدر طول مي کشه موهام اون قدر بلن شه؟ تازه موهام رو لازم داشتم که وقتي اون شواليه لعنتي مسخره مياد و اون اژدهاي پير احمق رو مي کشه بتونه ازشون بياد بالا تا من رو نجات بده».
پسره گفت:«پس اون اژدها اونجا چه غلطي مي کنه؟ مگه واسه اين اونجا نيس که تو رو بپاد؟»
دختره گفت:«اون؟ اون که هميشه تو چرته!»
پسره اومد يه چيز ديگه بگه ولي چيز ديگه اي به نظرش نرسيد، برا همين برگشت سر غصه خوردنش. دختره هم شروع کرد همراه با پسره قلپ قلپ غصه خوردن.
صبح به اون قشنگي، وسط جنگل به اون سبزي که تازه بارون خورده که شبنم هنوز رو برگاس که نور خورشيد از لاي شاخه ها راه راه مي زنه تو جنگل که پرنده ها دارن چه چه مي زنن که هواش مرده رو زنده مي کنه، دو تا جوونک، يکي شون بالاي درخت، يکي شون پايين درخت، نشستن و دارن قلپ قلپ غصه مي خورن.
دختره در اومد که:«اصلا بيا يه کاري کنيم! گور باباي شواليه گري و اژدها کشي و عمليات نجات. اصلا من تو رو به شواليه گي قبول دارم، بيا منو از بالاي همين درخت نجات بده، بريم پي زندگي مون!»
پسره با هول گفت:«چي؟ پس افتخارات خانوادگي مون چي مي شه؟»
دختره گفت:«گور باباي افتخارات خانوادگي، اگه من بخوام پرنسس سارينا فئودورنا بلادومنيکا باشم که بايد اون قد تو اون قصر خراب شده بمونم که موهام مثه دندونام سفيد شه. اسم رو مي خوام چي کار؟ اصلا مگه هدف همه اين شواليه گري و اژدها کشي اين نيس که آخرش با يه شاهزاده ازدواج کني؟ خوب اگه بخواي بري دنبال اژدها کشي تا آخر عمر بايد عزب بموني که».
پسره گفت:«پس عزت و افتخار خانوادگي چي مي شه؟ من مي خوام تو خانواده به عنوان يه شواليه بهم احترام بذارن».
دختره گفت:«خب اگه بر نگردي خونه، فک مي کنن که تو جنگ با اژدها مردي و کلي به عنوان شواليه به ات احترام مي ذارن».
پسره گفت:«منظورم اينه که به خودم احترام بذارن، احترامي که نتونم ازش استفاده کنم به چه دردم مي خوره؟»
دختره با عصبانيت گفت:«اصلا به درک، برو به جهنم، تا آخر عمرت عزب بمون، منم اونقد مي مونم تا مو هام مث دندونام سفيد شه».
پسره هم عصباني شد، اومد يه چيزي بگه ولي چيزي نداش بگه، برا همين يه غر و لند کرد و بي خيال ادامه بحث شد.
يه کم گذشت؛ يه فکري به کله پسره رسيد ولي پسره به خودش اومد و گفت:«نه، هرگز!»
دختره از اون بالا پرسيد:«چي مي گي؟ با مني؟»
پسره گفت:«نه، با خودم بودم». دختره گفت:«چي چي هرگز؟»
پسره گفت:« بابا با خودم بودم!»
دختره گفت:«خودتو لوس نکن، بگو ديگه».
پسره با خجالت گفت:«يه فکر پليد به ذهنم رسيد ولي من هرگز اون کار رو نمي کنم، شرافت خانوادگي مون چي مي شه؟»
دختره با بي حوصلگي گفت:«حالا اگه گفت!»
پسره در حالي که داشت سرخ و سفيد مي شد گفت:«داشتم فکر مي کردم، مي تونيم بريم به اژدهات بگيم که اگه با من مبارزه نکنه، لوش مي ديم که سر کارش چرت مي زنه. اونم مجبور مي شه که با من مبارزه کنه ولي اين حق السکوت گرفتنه، مغاير شرافت خانوادگي ماست».
دختره با خوشحالي داد زد:«آفرين» و شروع کرد به پايين اومدن از درخت.
پسر با تعجب به ش نيگا کرد و گفت:«آفرين چي؟»
دختره نفس زنان رسيد به زمين و گفت:«آفرين به اين ايده، البته کامل نيس ولي مي شه عملي ش کرد».
پسره گفت:«ولي...»
دختره حرفش رو بريد که:«من با اين ايده که با اژدها بجنگي مخالفم، چرا اين قدر خشونت؟ اگه تو اؤدها رو بکشي که اژدهاهه گناه داره، اگه اژدها هم تو رو بکشه هم که شواليه مرده به چه درد من مي خوره؟»
پسره گفت:« آخه شرافت...»
دختره حرفش رو بريد که:«ژيگولو هم اژدهاي منطقي ايه، اگه به ش بگيم که لوش نمي ديم و هيچ صدمه اي هم به ش نمي خوره و نهايتا يه رشوه مختصري هم به ش بديم، حتما قبول مي کنه که به طور رسمي شهادت بده که ازت شکست خورده».
پسره در حالي که دستش رو به نشانه اعتراض بالا گرفته بود، خروشيد:«هرگز!»
دختره با بي حوصله گي به پسر خيره شد:«نيگا کن، اگه بخوايم به روش تو عمل کنيم، نه کسي شواليه مي شه، نه کسي نجات پيدا مي کنه، نه ازدواجي و نه هيچ چيز ديگه اي، بايد باقي روز و باقي هفته و باقي عمرمون رو بشينيم و هي غصه بخوريم و هي به زندگي تف کنيم. ولي اگه به روش من عمل کنيم، هم من نجات پيدا مي کنم، هم تو شواليه مي شي، هم مي تونيم با هم ازدواج کنيم و هم زندگي قشنگ مي شه و مي تونيم باقي روز رو، باقي هفته رو، باقي عمرمون رو از زندگي لذت ببريم. ببين، حيف اين هوا نيس؟ بيا و جوونمردي کن و شواليه لعنتي مسخره نجات دهنده من شو که منم بشم شاهزاده لعنتي نجات يافته خوشبخت تو، ها؟»
پسره دست او که بالا گرفته بود رو پايين آورد و سرش رو خاروند، يه کم به دختره نيگا کرد، يه کم به جنگل، بعد دوباره يه کم به دختره. پسره گفت:«امم...».
در کتب تاريخ ثبت است که پس از ازدواج شاهزاده اسپيرانزانياي عليا، پرنسس سارينا فئودورنا بلادومينکا، با شاهزاده و شواليه بالتازاراياي سفلي، دون فردريک لودريگار فرانک استفانف، ملقب به شکست دهنده اژدهاي عظيم، اين دو ولايت با يکديگر متحد شده و کشور ژيگولوي بزرگ را ساختند. در هيچ کدام از کتب تاريخ ذکر نشده است که اين دو چرا نام کشور خود را ژيگولو نهادند اما از دلاوري دون فردريک لودريگار فرانک استفانف و زيرکي سارينا فئودورنا بلادومينکا سخن هاي بسيار رفته است.
منبع: داستان- خردنامه ش- 53




 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما