
نگاهي به فيلمنامه «هوو»
نويسنده: جميله دارالشفايي
کمدي واقعيت
هوو کمدي- رمانتيکي است که رمانتيک آن بيشتر حال و هواي جدي دارد، اما نه از آن جدي ها که تماشاگر را بين شوخي و جدي معلق نگه دارد. از همان ابتداي فيلمنامه قرارداد مهمي با مخاطب بسته مي شود. اين کمدي، يک کمدي واقعيت است با اتفاقات روزمره واقعي. قرار نيست کمدي به سمت تخيل يا فانتزي پيش برود. اتفاقاً قرار است هر چه پيش مي آيد باورپذير باشد. نتيجه اين است که مخاطب در شروع مي پذيرد با آدم هاي واقعي روبه روست که فقط تفاوتشان با خودش اين است که زندگي را به بي خيالي و بازي گرفته اند. اين شخصيت ها اگر در دنياي خارج از فيلم هم کنار هم قرار بگيرند، آدم را مي خندانند، چرا که اين طور طراحي شده اند. ذهن عطا که اصلي ترين بار کمدي فيلم را به عنوان شخصيت محوري بر دوش دارد، خالي از تعصب است. بنابراين عکس العمل او در برابر مشکلاتي که پيش رو دارد دهن کجي و بي خيالي است. او از هر مشکلي با ساده ترين راه حل ممکن عبور مي کند و همين تضاد او با مخاطب، فضايي کميک به وجود مي آورد؛ تضادي که در خدمت تم فيلمنامه است. فيلمنامه قصد دارد در ستايش کساني عمل کند که از پول فراري اند. البته بعيد به نظر مي رسد در ميان مخاطبان اش بتواند چنين افرادي را پيدا کند. اکثر مخاطبان در تضاد با فضايي هستند که فيلمنامه مدافع آن است و البته شايد در آرزوي اين باور باشند که بتوانند نسبت به پديده پول بي تفاوت باشند. همين تضاد آنها را بيشتر به خنده وا مي دارد.
هوو همه جا مدافع عطاست. آن کس که با وجود همه بي مسئوليتي هايش شيرين و دوست داشتني است، عطاست و آن کس که تلخ است سپيده است با همه توانايي ها وقابليت هايش. هرکه در جهت کسب پول گامي بردارد رودست مي خورد. برنده هوو کسي است که آرزوي پولدار شدن در سر ندارد. براي عطا هميشه نصيب و قسمتي هست و پايان فيلمنامه با وارد کردن رعنا به زندگي عطا صحه اي بر اين مدعا مي گذارد.
نصيب عطا اين بار بهترين است. کسي که حتي بيشتر از مادر با بچه عطا ارتباط برقرار مي کند. جمع سه نفره عطا، رعنا و بچه بهترين ترکيب ممکن براي عطاست. و اما بازنده ها:
- دايي، خواهرزاده را بر سرراه عطا قرار مي دهد تا عطا را عاشق کند و اموال او را به خانواده خودشان بياورد، اما خواهرزاده در جهت اهداف او گامي برنمي دارد و وقتي هم حاضر به اندکي همکاري مي شود، خودش نيز از جرگه برنده ها به بازنده ها مي افتد.
- نقشه هاي رضا - جاسوس سپيده- همه نقش بر آب مي شود.
- مادربزرگ از بيشتر اموال بي نصيب مي ماند.
- و سپيده هم که بازنده بزرگ ميدان است، تمام تلاش هاي او از ابتدا در جهت افزايش درآمد و گسترش کارها و سند و مدرک به بن بست مي رسد. مسئوليت هاي سنگيني که بر دوش گرفته همه در جهت پيشرفت مالي است و او را بي نصيب از خانه و خانواده و زندگي و شوهر و حتي بچه اش مي کند. سپيده حتي اگر صاحب دسته چک عطا و کليد گاو صندوقي که تمام اسناد در آن است باشد، باز هم بازنده ترين است. شوهر شيرين او متعلق به هووهاست.
و اما آن چه باعث شده هوو نتواند به اندازه مصائب شيرين مقبول بيفتد، روايت نامنظم و تا حدودي شلخته قصه است. داستان دير آغاز مي شود. در 15 دقيقه اول هوو مخاطب نمي داند قرار است چه ماجرايي را دنبال کند. حتي معرفي شخصيت ها هم در آن بخش درست و حسابي اتفاق نمي افتد. از زماني که مريم (زن دوم آينده) وارد داستان مي شود، قصه سر و شکل منطقي خود را تا حدودي پيدا مي کند. از اينجا به بعد تازه تماشاچي متوجه مي شود که بايد داستان زندگي مرد بي مسئوليتي را دنبال کند که به مال و اموالش بهايي نمي دهد و به دنبال لذت بردن از زندگي است. مانعي که بر سر راه او قرار دارد سپيده است. همسري که تمام قوايش را صرف نگه داري از مال و اموال شوهر و سرمايه گذاري و سوددهي مي کند. عطا حتي جرئت ندارد به طوري نظري با خواسته ها و اهداف همسرش مخالفت کند. حتي وقتي کوچک ترين اشاره اي به نارضايتي هاي دروني اش از اين نوع زندگي مي کند، با چنان عکس العملي از جانب سپيده مواجه مي شود که به اجبار مي گويد شوخي کردم. بنابراين روش مقابله او فرار است، تمايل به برقراري ارتباط پنهاني با زن هايي که نقطه متضاد سپيده هستند. حالا مخاطب مي داند که بناست يک مثلث عشقي را دنبال کند. به جرئت مي توان گفت که اطلاعات آغازين فيلمنامه را با خيال راحت مي توان به دست فراموشي سپرد. بخش هاي مورد نياز آن هم بارها در ميان فيلمنامه تکرار مي شوند. ما در بخش آغازين با سودجويي دايي محمدرضا مواجه مي شويم. با زمين هايي که همه به دنبال آن هستند، با يک زن مسئوليت پذير و يک همسر بي مسئوليت که بيشتر نقش فرزند را بازي مي کند تا مرد خانواده. (حتي از همسرش پول توجيبي مي گيرد). همه اين موارد اطلاعات و نکاتي هستند که در بخش هاي بعدي فيلمنامه به شکل صحيح تري ارائه مي شوند. به هر حال فيلمنامه پيش از آن که مخاطب را از دست بدهد، خط قصه اصلي را شروع مي کند و در ادامه بدون تأکيد بر جزئيات، داستان را خطي و ساده روايت مي کند و پيش مي برد.
داود نژاد در روايت داستان هم مانند شوخي ها به باور پذير بودن آن وفادار است. حتي داستان از ابتدا طوري چيده شده که حضور زن سوم براي حل معضل مثلث عشقي - که راه حل بکري به نظر مي رسد- قابل قبول باشد. زن سومي که داستان زندگي عطا را به روايت بچه شنيده و از جزئيات زندگي عطا آگاه است. فيلمي را که ما از زندگي عطا ديده ايم، رعنا به نوعي ديگر ديده و شنيده است. او همان هوويي است که از آغاز صبر کرده و به نتيجه رسيده است.
منبع: فيلم نگار شماره 44.