عاشقانه تا هميشه
من و اسد عاشقانه با هم ازدواج کرديم. گرچه دست هاي مان خالي بود و مي دانستيم که خانواده هاي مان هم توان مالي کمک به ما را ندارند، اما دل هاي مان گرم و پر از عشق به يکديگر بود و هراسي از هيچ چيز نداشتيم.
شب عروسي هر دو با هم پيمان بستيم که نگذاريم مشکلات زندگي، مخصوصاً مسايل اقتصادي، خدشه يي در عشق و علاقه ي ما به وجود آورد.
زندگي مشترک ما با چند خرت و پرت ارزان که جهيزيه ي من بود، در يک اتاق سه در چهار اجاره يي در طبقه ي چهارم ساختماني، شروع شد. براي رفتن به دستشويي که در گوشه حياط کوچک خانه قرار داشت، مجبور بوديم چهار طبقه را پايين بيايي. آشپزخانه مان هم يک محوطه ي کوچک دو در سه، روي پشت بام بود که ستون هايش چهار ميله ي فلزي و سقف و ديوارهايش هم از نايلون ضخيم درست شده بود و من اجاق گاز دو شعله و کپسول گاز را وسط آن قرار داده بودم و هر بار که گاز را روشن مي کردم تا آخر آشپزخانه ام از ترس آتش سوزي پاي گاز مي ايستادم.
اسد پنج کلاس بيشتر سواد نداشت و تازه سه ماه بود که در شهرداري کار مي کرد. ما بايد با حقوق مختصر او، هم کرايه خانه را مي داديم و هم بقيه ي هزينه ي زندگي را جمع و جور مي کرديم. بيشتر وقت ها غذاي ما فقط نان و پنير بود و اگر مي خواستيم کمي اسراف کنيم، مقداري هم مغز گردو به نان و پنير اضافه مي کرديم. اما سفره ي ما هميشه پر از خنده و شادي بود. براي هر چيز کوچک و بي اهميتي کلي مي خنديديم و يادمان مي رفت که سفره مان حقيرانه است.
من و اسد همان روزهاي اول ازدواج براي زندگي مان برنامه ريزي هايي کرده بوديم که يکي از آنها مسأله ي بچه دار شدن بود. هر دوي ما در خانواده ي شلوغ و پر بچه يي بزرگ شده بوديم و به همين دليل تمايل نداشتيم که زود بچه دار شويم. حداقل تا وقتي که بتوانيم به زندگي مان سر و ساماني بدهيم بچه نمي خواستيم. و يکي ديگر از تصميم هاي مشترک مان اين بود که من هم سر کار بروم تا بتوانم کمکي به هزينه هاي زندگي بکنم.
از ماه دوم ازدواج مان شروع به جستجوي کار کردم. مدرک تحصيلي من تا سوم راهنمايي بود و با اين مدرک پيدا کردن کار مناسب چندان راحت نبود. اما بالاخره بعد از هشت ماه تلاش توانستم در يک مهد کودک کار پيدا کنم. حالا هر دو با هم کار مي کرديم، هر دو با هم خسته مي شديم و هر دو با هم مي خنديديم.
خيلي چيزها دل مان مي خواست بخريم، اما هر دو قناعت را پيشه کرده بوديم. اول بايد چيزهايي که ضروري تر بود تهيه مي شد تا زندگي سر و ساماني بگيرد. بالاخره در هفتمين سال زندگي مشترک مان توانستيم خانه يي کوچک با وام در حاشيه ي شهر بخريم.
آن روز که صاحب خانه شديم، براي من و اسد روز بزرگي بود. براي اولين بار در طول زندگي مان، به يک رستوران رفتيم و براي اولين بار پيتزا سفارش داديم. آن روز چقدر خنديديم، چون نمي دانستيم پيتزا را چه جوري بايد خورد.
در هشتمين سال ازدواج، پسرمان به دنيا آمد. من و همسرم با توافق، نام پسرمان را پيمان گذاشتيم تا هر بار که صدايش مي کرديم يادمان بيفتد که در آغازين روز زندگي مشترک مان با هم چه عهد و پيماني بسته بوديم. پيمان چهار ساله بود که من بار ديگر حامله شدم. زايمان اول من طبيعي بود، اما اين بار پزشک معالجم تشخيص داده بود که بايد عمل سزارين انجام شود. در موعد مقرر به بيمارستان رفتم و تحت عمل قرار گرفتم و دخترم به دنيا آمد. اسد نام دخترمان را شادي گذاشت. سه روز بعد از عمل، دکتر مرخصم کرد و اسد، من و شادي را به خانه برد. پيمان و مادر شوهرم در خانه انتظار ما را مي کشيدند. مادر شوهرم چند روزي از روستاي محل زندگي اش به خانه ي ما آمده بود تا از من و بچه ها مراقبت کند. تا روز ششم وضعيت من و بچه خوب بود و مشکلي نداشتيم، اما از روز هفتم تب کردم. نزد پزشک معالجم رفتم و او بعد از معاينه ي محل عمل گفت:
- يکي دو تا از بخيه ها چرک کرده. شما بايد مجدداً در بيمارستان بستري بشيد. چون تب داريد بچه رو هم نبايد شير بديد.
دوباره بستري شدم. بچه ها پيش مادر شوهرم بودند و به شادي هم به ناچار شير خشک مي دادند. خيال مي کردم دو سه روزه خوب مي شوم و به خانه بر مي گردم، اما اينطور نشد و زخم کوچک اوليه روز به روز بزرگتر و عفوني تر مي شد و درجه حرارت بدن من مرتب در نوسان بود و من به اجبار در بيمارستان ماندم. مادر شوهرم بيشتر از پانزده روز نتوانست بماند. شوهر، بچه ها و مزرعه اش را گذاشته و آمده بود. او به روستا برگشت و به ناچار پيمان و شادي را هم با خود برد. چه دردسرتان بدهم هشت ماه در بيمارستان بستري بودم. سه عمل جراحي روي شکم من انجام شد. آن قدر يک جا خوابيده بودم که قسمت هايي از پشتم زخم شده بود. گذشته از مسايل جسمي، از نظر روحي فوق العاده افسرده شده بودم و اگر ملاقات روزانه ي اسد و حرف هاي اميدوارکننده و با محبت او نبود، شايد کارم به جنون مي کشيد.
بالاخره پس از هشت ماه و دوازده روز بستري در بيمارستان به خانه برگشتم. اما نه به جاي خودمان که با خون دل و سختي فراوان خريده بوديم، بلکه به يک خانه ي اجاره يي. اسد مجبور شده بود به خاطر هزينه هاي بيمارستان خانه را بفروشد. از اين مسئله ناراحت شدم، اما اسد با همان لحن مهربان هميشگي گفت:
- ناراحت نباش لعيا جان. اگر جونم رو هم مي خواستن مي دادم تا تو خوب بشي. خونه چه ارزشي داشت اگه يه مو از سر تو کم مي شد؟
به خانه برگشته بودم، اما آن قدر ضعيف و ناتوان شده بودم که تا دو ماه بعد بچه ها نزد مادر شوهرم ماندند. شادي ده ماهه شده بود که مادر شوهرم بچه ها را آورد و چند روزي هم در خانه ي ما ماند و بعد به سراغ زندگي خودش رفت. کم کم زندگي مان روال عادي خويش را پيش گرفت. البته نه به اين راحتي که کلمات بيان مي کنند. اسد دو شيفت کار مي کرد، چاره يي نداشت، هزينه ي زندگي شوخي بردار نبود. من هم با وجود دو بچه ي کوچک نمي توانستم کمکي بکنم. اما هيچ کدام، هيچ گله يي نمي کرديم. همين که کنار هم بوديم و يکديگر را دوست داشتيم براي ما همه چيز بود. بچه ها کم کم بزرگ مي شدند. با اينکه وضع اقتصادي مان تعريفي نداشت، بچه هاي مان پرتوقع نبودند و به آنچه داشتند قانع بودند. هر دو خوب درس مي خواندند و فوق العاده نسبت به هم مهربان بودند. پنج سال پيش پدر من فوت کرد و ارثيه ي مختصري به من رسيد که توانستم با آن پول و مختصر پس اندازمان خانه ي کوچکي بخريم و از اجاره نشيني خلاص شويم. هنوز اسد در دو جا کار مي کرد. پس از آنکه خيال مان از بابت خانه راحت شد، به اصرار من، اسد کار دومش را رها کرد. زمان مي گذشت و بچه ها بزرگتر مي شدند و زندگي آرام و پر از محبت ما همچنان ادامه داشت، اما ناگهان مشکلي آرامش زندگي مان را بهم ريخت. نيمه شب هفت ماه پيش با صداي خس خس و سرفه هاي خشک اسد از خواب پريدم. اسد روي تخت نشسته و از تنگي نفس ناراحت بود. او دچار ناراحتي ريوي شده بود که هنوز هم ادامه دارد. پزشک معالج اسد مي گويد؛ او بايد دور از شهر و در يک نقطه ي خوش آب و هوا زندگي کند. هواي آلوده ي شهر براي او حکم سم را دارد. البته کاملاً حق با پزشک معالج اوست، چون هر بار که نزد مادر شوهرم که در يک روستاي خوش آب و هوا در شرق ايران زندگي مي کند مي رويم، وضعيت تنفسي اسد آن قدر خوب مي شود که نياز به دارو پيدا نمي کند. اما به محض اينکه به شهر و خانه ي خودمان بر مي گرديم، مجبور است از دارو استفاده کند. ضمن اينکه اين اواخر دارو هم چندان مؤثر نيست و بهبودي در حالش ديده نمي شود. من و بچه ها نگران اسد هستيم و دل مان مي خواهد او را سالم ببينيم و اين خواسته در صورتي امکان پذير است که او از تهران دور شود، اما بچه هايم راضي به رفتن از شهر نيستند. خب البته حق هم دارند، پسرم دانشجوي سال سوم دانشگاه تهران است و دخترم هم دبيرستان مي رود. بچه ها مي گويند: « تو همراه بابا برو! ما دوتايي با هم اينجا مي مونيم و زندگي مي کنيم.»
اما اسد به من مي گويد:« من پيش مادرم مي روم و با اون زندگي مي کنم. تو پيش بچه ها بمون که خيال من راحت باشه.» و من بر سر دو راهي مانده ام که چه بايد بکنم؟ نه دلم مي آيد پسر 21 ساله و دختر شانزده ساله ام را تنها بگذارم و نه تحمل دوري از اسد را دارم، بخصوص حالا که بيش از هر زمان ديگري به من نياز دارد. نمي دانم چه کنم؟ شما اگر جاي من بوديد چه مي کرديد؟
منبع: 7 روز زندگي- ش 87
شب عروسي هر دو با هم پيمان بستيم که نگذاريم مشکلات زندگي، مخصوصاً مسايل اقتصادي، خدشه يي در عشق و علاقه ي ما به وجود آورد.
زندگي مشترک ما با چند خرت و پرت ارزان که جهيزيه ي من بود، در يک اتاق سه در چهار اجاره يي در طبقه ي چهارم ساختماني، شروع شد. براي رفتن به دستشويي که در گوشه حياط کوچک خانه قرار داشت، مجبور بوديم چهار طبقه را پايين بيايي. آشپزخانه مان هم يک محوطه ي کوچک دو در سه، روي پشت بام بود که ستون هايش چهار ميله ي فلزي و سقف و ديوارهايش هم از نايلون ضخيم درست شده بود و من اجاق گاز دو شعله و کپسول گاز را وسط آن قرار داده بودم و هر بار که گاز را روشن مي کردم تا آخر آشپزخانه ام از ترس آتش سوزي پاي گاز مي ايستادم.
اسد پنج کلاس بيشتر سواد نداشت و تازه سه ماه بود که در شهرداري کار مي کرد. ما بايد با حقوق مختصر او، هم کرايه خانه را مي داديم و هم بقيه ي هزينه ي زندگي را جمع و جور مي کرديم. بيشتر وقت ها غذاي ما فقط نان و پنير بود و اگر مي خواستيم کمي اسراف کنيم، مقداري هم مغز گردو به نان و پنير اضافه مي کرديم. اما سفره ي ما هميشه پر از خنده و شادي بود. براي هر چيز کوچک و بي اهميتي کلي مي خنديديم و يادمان مي رفت که سفره مان حقيرانه است.
من و اسد همان روزهاي اول ازدواج براي زندگي مان برنامه ريزي هايي کرده بوديم که يکي از آنها مسأله ي بچه دار شدن بود. هر دوي ما در خانواده ي شلوغ و پر بچه يي بزرگ شده بوديم و به همين دليل تمايل نداشتيم که زود بچه دار شويم. حداقل تا وقتي که بتوانيم به زندگي مان سر و ساماني بدهيم بچه نمي خواستيم. و يکي ديگر از تصميم هاي مشترک مان اين بود که من هم سر کار بروم تا بتوانم کمکي به هزينه هاي زندگي بکنم.
از ماه دوم ازدواج مان شروع به جستجوي کار کردم. مدرک تحصيلي من تا سوم راهنمايي بود و با اين مدرک پيدا کردن کار مناسب چندان راحت نبود. اما بالاخره بعد از هشت ماه تلاش توانستم در يک مهد کودک کار پيدا کنم. حالا هر دو با هم کار مي کرديم، هر دو با هم خسته مي شديم و هر دو با هم مي خنديديم.
خيلي چيزها دل مان مي خواست بخريم، اما هر دو قناعت را پيشه کرده بوديم. اول بايد چيزهايي که ضروري تر بود تهيه مي شد تا زندگي سر و ساماني بگيرد. بالاخره در هفتمين سال زندگي مشترک مان توانستيم خانه يي کوچک با وام در حاشيه ي شهر بخريم.
آن روز که صاحب خانه شديم، براي من و اسد روز بزرگي بود. براي اولين بار در طول زندگي مان، به يک رستوران رفتيم و براي اولين بار پيتزا سفارش داديم. آن روز چقدر خنديديم، چون نمي دانستيم پيتزا را چه جوري بايد خورد.
در هشتمين سال ازدواج، پسرمان به دنيا آمد. من و همسرم با توافق، نام پسرمان را پيمان گذاشتيم تا هر بار که صدايش مي کرديم يادمان بيفتد که در آغازين روز زندگي مشترک مان با هم چه عهد و پيماني بسته بوديم. پيمان چهار ساله بود که من بار ديگر حامله شدم. زايمان اول من طبيعي بود، اما اين بار پزشک معالجم تشخيص داده بود که بايد عمل سزارين انجام شود. در موعد مقرر به بيمارستان رفتم و تحت عمل قرار گرفتم و دخترم به دنيا آمد. اسد نام دخترمان را شادي گذاشت. سه روز بعد از عمل، دکتر مرخصم کرد و اسد، من و شادي را به خانه برد. پيمان و مادر شوهرم در خانه انتظار ما را مي کشيدند. مادر شوهرم چند روزي از روستاي محل زندگي اش به خانه ي ما آمده بود تا از من و بچه ها مراقبت کند. تا روز ششم وضعيت من و بچه خوب بود و مشکلي نداشتيم، اما از روز هفتم تب کردم. نزد پزشک معالجم رفتم و او بعد از معاينه ي محل عمل گفت:
- يکي دو تا از بخيه ها چرک کرده. شما بايد مجدداً در بيمارستان بستري بشيد. چون تب داريد بچه رو هم نبايد شير بديد.
دوباره بستري شدم. بچه ها پيش مادر شوهرم بودند و به شادي هم به ناچار شير خشک مي دادند. خيال مي کردم دو سه روزه خوب مي شوم و به خانه بر مي گردم، اما اينطور نشد و زخم کوچک اوليه روز به روز بزرگتر و عفوني تر مي شد و درجه حرارت بدن من مرتب در نوسان بود و من به اجبار در بيمارستان ماندم. مادر شوهرم بيشتر از پانزده روز نتوانست بماند. شوهر، بچه ها و مزرعه اش را گذاشته و آمده بود. او به روستا برگشت و به ناچار پيمان و شادي را هم با خود برد. چه دردسرتان بدهم هشت ماه در بيمارستان بستري بودم. سه عمل جراحي روي شکم من انجام شد. آن قدر يک جا خوابيده بودم که قسمت هايي از پشتم زخم شده بود. گذشته از مسايل جسمي، از نظر روحي فوق العاده افسرده شده بودم و اگر ملاقات روزانه ي اسد و حرف هاي اميدوارکننده و با محبت او نبود، شايد کارم به جنون مي کشيد.
بالاخره پس از هشت ماه و دوازده روز بستري در بيمارستان به خانه برگشتم. اما نه به جاي خودمان که با خون دل و سختي فراوان خريده بوديم، بلکه به يک خانه ي اجاره يي. اسد مجبور شده بود به خاطر هزينه هاي بيمارستان خانه را بفروشد. از اين مسئله ناراحت شدم، اما اسد با همان لحن مهربان هميشگي گفت:
- ناراحت نباش لعيا جان. اگر جونم رو هم مي خواستن مي دادم تا تو خوب بشي. خونه چه ارزشي داشت اگه يه مو از سر تو کم مي شد؟
به خانه برگشته بودم، اما آن قدر ضعيف و ناتوان شده بودم که تا دو ماه بعد بچه ها نزد مادر شوهرم ماندند. شادي ده ماهه شده بود که مادر شوهرم بچه ها را آورد و چند روزي هم در خانه ي ما ماند و بعد به سراغ زندگي خودش رفت. کم کم زندگي مان روال عادي خويش را پيش گرفت. البته نه به اين راحتي که کلمات بيان مي کنند. اسد دو شيفت کار مي کرد، چاره يي نداشت، هزينه ي زندگي شوخي بردار نبود. من هم با وجود دو بچه ي کوچک نمي توانستم کمکي بکنم. اما هيچ کدام، هيچ گله يي نمي کرديم. همين که کنار هم بوديم و يکديگر را دوست داشتيم براي ما همه چيز بود. بچه ها کم کم بزرگ مي شدند. با اينکه وضع اقتصادي مان تعريفي نداشت، بچه هاي مان پرتوقع نبودند و به آنچه داشتند قانع بودند. هر دو خوب درس مي خواندند و فوق العاده نسبت به هم مهربان بودند. پنج سال پيش پدر من فوت کرد و ارثيه ي مختصري به من رسيد که توانستم با آن پول و مختصر پس اندازمان خانه ي کوچکي بخريم و از اجاره نشيني خلاص شويم. هنوز اسد در دو جا کار مي کرد. پس از آنکه خيال مان از بابت خانه راحت شد، به اصرار من، اسد کار دومش را رها کرد. زمان مي گذشت و بچه ها بزرگتر مي شدند و زندگي آرام و پر از محبت ما همچنان ادامه داشت، اما ناگهان مشکلي آرامش زندگي مان را بهم ريخت. نيمه شب هفت ماه پيش با صداي خس خس و سرفه هاي خشک اسد از خواب پريدم. اسد روي تخت نشسته و از تنگي نفس ناراحت بود. او دچار ناراحتي ريوي شده بود که هنوز هم ادامه دارد. پزشک معالج اسد مي گويد؛ او بايد دور از شهر و در يک نقطه ي خوش آب و هوا زندگي کند. هواي آلوده ي شهر براي او حکم سم را دارد. البته کاملاً حق با پزشک معالج اوست، چون هر بار که نزد مادر شوهرم که در يک روستاي خوش آب و هوا در شرق ايران زندگي مي کند مي رويم، وضعيت تنفسي اسد آن قدر خوب مي شود که نياز به دارو پيدا نمي کند. اما به محض اينکه به شهر و خانه ي خودمان بر مي گرديم، مجبور است از دارو استفاده کند. ضمن اينکه اين اواخر دارو هم چندان مؤثر نيست و بهبودي در حالش ديده نمي شود. من و بچه ها نگران اسد هستيم و دل مان مي خواهد او را سالم ببينيم و اين خواسته در صورتي امکان پذير است که او از تهران دور شود، اما بچه هايم راضي به رفتن از شهر نيستند. خب البته حق هم دارند، پسرم دانشجوي سال سوم دانشگاه تهران است و دخترم هم دبيرستان مي رود. بچه ها مي گويند: « تو همراه بابا برو! ما دوتايي با هم اينجا مي مونيم و زندگي مي کنيم.»
اما اسد به من مي گويد:« من پيش مادرم مي روم و با اون زندگي مي کنم. تو پيش بچه ها بمون که خيال من راحت باشه.» و من بر سر دو راهي مانده ام که چه بايد بکنم؟ نه دلم مي آيد پسر 21 ساله و دختر شانزده ساله ام را تنها بگذارم و نه تحمل دوري از اسد را دارم، بخصوص حالا که بيش از هر زمان ديگري به من نياز دارد. نمي دانم چه کنم؟ شما اگر جاي من بوديد چه مي کرديد؟
تحليل کارشناسي ماجرا:
منبع: 7 روز زندگي- ش 87