فراموشم نكن تا مي تواني
نويسنده: پريناز كاشاني
مينا گريان و لرزان با دفتر مشاوره سياوش تماس گرفت. با همان حال زار و ناراحت گفت:
ــ پسرم پدرام دست به خودكشي زده و چند لحظه پيش با آمبولانس به بيمارستان انتقال يافت.
سياوش كمي مكث كرد و گفت:
ــ نگران نباشيد. چيزي نيست.
سياوش كه دورادور مينا و محمد و پسرشان را مي شناخت به كمك مينا شتافت به بيمارستان رفت و پاي درد و دل مينا نشست.
مينا كه روي صندلي پشت در اتاق پدرام نشسته بود با ديدن سياوش از جايش بلند شد و گفت:
اي كاش هرگز به اينجا نمي آمديم. مادر شهرخودمون بدون هيچ گونه تنشي زندگي مي كرديم. محمد برنامه ريز و تعمير كار كامپيوتر مشهوري بود. او تجربه و سابقه تخصصي و تحصيلي بسياري داشت و در كارش موفق بود. درآمد خوبي هم داشت من و پدرام خيلي به او فشار آورديم كه به تهران بياييم من سالي 4 و 5 بار به اينجا مي آمدم خوب تهران جذابيت هاي خاص خودش را داشت. وسيله سرگرمي و تفريح هم كه بسيار بود. اينجا را بهشت موعود مي دونستم و يگر دلم با آن زندگي ساده و دهاتي شهرمان خوش نبود. مي خواستم با زمانه مدرن و پر از خوشي و لذت خارج از شهرمان آشنا شوم. تمام مدت به محمد غر مي زدم و مي گفتم كه ما داريم در اين چهار ديواري خانه مان مي پوسيم. حرفهاي مان محمد را دچار وسوسه و بي قراري كرد. من كه شب و روز به فكر سفر بودم و در فكر اينكه تا دير نشده به تهران سفر كنم و بخت خود را بيازمائيم، شايد در آنجا پدرام به دانشگاه خوب برود و آينده مان قشنگ تر شود محمد را متقاعد كردم كه با هم به تهران بياييم.
آن قدر درباره اين سفر و آينده حرف زدم كه محمد رضايت داد. محمد گرفتار وسوسه من شد. به او گفتم كه چقدر مي خواهي مثل يك روبات از صبح تا شب وقتت را صرف تعمير كامپيوترها بكني و بعد هم خسته به خانه بيايي اگر به تهران بيائيم امكان پيشرفت تو در همه چيز بيشتر خواهد شد. و به اين ترتيب ما به تهران سفر كرديم.
خانه را به قيمت خوبي فروختيم و عجيب اينكه ظرف مدت سه ماه به تهران آمديم. قيمت خانه مان حداقل يك سوم بالاتر رفته بود ولي ما به قيمت پايين تر فروختيم. همه زندگي را به پول نقد مبدل كرديم و به توصيه برادرم از همه چيز و همه كس در شهرمان دل كنديم و به قولي دندان بازگشت را هم پيشاپيش كشيديم.
برادران من هم در تهران زندگي مي كردند. آنان به همراه همسران و بچه هايشان به استقبال ما آمدند. شور و حال خاصي داشتيم بازار بوسه و آغوش داغ بود. هر كدام ما را به سويي مي بردند. ما كه در شرايط مالي خوبي بوديم. نگران هيچ چيز نبوديم.
ما به خانه برادر بزرگم رفتيم. طي دو ماه هر روز و هر شب منزل يكي از دوستان و آشنايانمان بوديم. در اين مدت هم ما خوب بريز و به پاش كرديم.
بالاخره به اصرار من قرار شد برايمان خانه اي بخرند. به كمك برادرانم چندين خانه زيبا و قشنگ را ديديم. چندين خانه را ديدم و خانه اي نه چندان بزرگ ولي زيبا و نوساز را خريديم.
خانه را با كمك برادرانم پر از اثاثيه كرديم. محمد خودش را براي كار آماده مي كرد. البته هنوز كار خوبي پيدا نكرده بود كار زياد بود اما برادرم به او گفت كه بايد دو سه هفته به كلاس برود تا به سيستم هاي جديد آشنا شود.
پدرام راهي مدرسه شد پر از انرژي و شادي و حركت بود. محمد سخت مشغول كار شد و من هم كه سابقه خياطي داشتم خيلي زود كاري دست و پا كردم و در يك بوتيك آشنا به كار دوخت و دوز و تعمير و ترميم لباس هاي گرانقيمت پرداختم. ديگر هر دو فرصت سرخاراندن نداشتيم.
من بعد از ظهرها به بوتيك مي رفتم و صبح ها در يك آرايشگاه زنانه مشغول به كار شدم. كار آرايشگري هم كار بسيار سختي است و من بايد مرتب در آرايشگاه حضور پيدا مي كردم و محمد هم از صبح تا شب سر كار بود و هر دو شب هم زمان با هم به خانه مي آمديم. كارم درآمد خوبي داشت.
محمد هم خوب پول در مي آورد. دستمزد و حقوق مان را مشغله فراوان و درآمد بالا باعث شد كه مسير چشم و هم چشمي قرار بگيريم!
خريد خانه بزرگ تر، اتومبيل هاي گرانقيمت، سفرهاي پياپي، براي من و محمد فرصتي براي پرداختن به پدرام نگذاشت.
مينا از جايش بلند شد. سري به اتاق زد. پدرام را از دور نگاه كرد و اشك ريخت. سياوش طاقت شنيدن حرف هاي مينا را نداشت دلش مثل سير و سركه مي جوشيد. به سمت مينا رفت و آهسته و آرام گفت:
ــ تو رو خدا كمي آرام تر باشيد.
ــ فقط به خودت مسلط باش و غصه نخور. تعريف كن و بگو اما نگران نباش همه چيز درست مي شود.
مينا نفس عميقي كشيد و گفت:
ــ پدرام به اندازه كافي بزرگ شده بود و من فكر مي كردم كه او عاقل شده است و مي تواند خودش به تنهايي گليم خود را از آب بيرون بكشد.
پدرام پسر بدي نبود اما من و محمد هر دو با وجود اينكه كمتر او را مي ديديم متوجه تغييراتي در او شده بوديم.
صبح ها با زور و فرياد و التماس از خواب بيدار مي شد. بارها جلوي تلويزيون در مقابل كتاب هايش به خواب مي رفت. منم با كنجكاوي او را زير نظر داشتم و مي دونستم حتماً پاي دختري در ميان است. يك بار به او گفتم مگر دخترها مي گذارند تو راحت باشي. نمي خواستم او را محدود كنم و به خيال خودم مي خواستم روشنفكر باشم. محمد هم دستي بر شانه پدرام زد و گفت:
ــ پسرم ديگه مرد شده.
من و محمد بي خبر مانديم تا يك روز از مدرسه پدرام زنگ زدند و فوراً ما را فرا خواندند. من ساعت 11 صبح فرداي آن روز به مدرسه رفتم. در مدرسه يكي از معاونين به اتفاق مشاور مدرسه با من درباره پدرام حرف زدند. او گفت كه پدرام معتاد است. از درون كيفش اشياء و چيزهايي يافته اند كه اين مسئله را تأييد مي كند، اخطار كردند تا او را بلافاصله به پزشك ببرم بستري كنم و تحت درمان قرار دهم.
حرف هاي آن روز مسئولين مدرسه هيچ وقت از ياد و خاطرم بيرون نمي رود.
من در حال سكته بودم، همه وجودم پر از خشم بود، مشاور مدرسه گفت:
ــ به نظرم عصبانيت شما كمي دير است. يادتان باشد كه گناه اين كار گردن شما و همسرتان است. شما از پسر جوان و حساسي چون پدرام بي خبر مانديد. شما نمي دانيد كه چنين بچه هايي در چنين كوچ ها و جا به جايي ها اگر دچار ضربه اي بشوند در مسير وسوسه اي قرار بگيرند، ويران مي شوند.
نيم ساعت بعد پدرام را به من سپردند. هر دو سوار ماشين شديم، مي خواستم به صورتش مشت بكوبم. ياد حرف هاي مشاور مدرسه افتادم و خودم را كنترل كردم. او را به خانه بردم، به درون اتاق رفتم، روبه رويش نشستم و پرسيدم چرا؟
پدرام گفت كه عاشق دختري شده، دختري كه مي خواهد مرد زندگيش شجاع باشد، به خاطر او با همه بجنگد، اهل دود و دم باشد، اهل ...و من ناگهان خودم را در دنياي ديگري ديدم، راه بازگشتي نداشتم، من به جمعي پيوستم كه اختيار و كنترل بچه هاي مدرسه را داشت، جمعي كه جمع درستي نبودند.
جمعي كه دود و دم كوچكترين خلافي بود كه مي كنند و من اگر از آنها جدا مي شدم كارم به فاجعه مي كشيد. برسرش فرياد كشيدم تو آبروي ما را بردي، من چگونه سرم را بالا بگيرم.
پدرام بي اختيار داد و فرياد و گفت:
ــ در طي اين چند سال در روزها و شب هاي موفقيت من در مدرسه، در مسابقات بسكتبال، در مسابقات هنري كه 90 درصد پدر و مادرها حضور داشتند و بچه هايشان را تشويق مي كردند تو و پدر كجا بوديد؟ يادتان رفته مرتب در مهماني ها و جشن ها و سفرها بوديد.
از خشم به صورتش سيلي محكمي زدم آن قدر فرياد كشيدم كه از هوش رفتم چشم هايم را بستم و وقتي به هوش آمدم ديدم كه پدرام از خانه رفته بود، تا صبح همه جا را زير پا گذاشتيم او را در يك پارك پيدا كرديم و به خانه آورديم. در حالي كه چشمانش از گريه خون شده بود.
وقتي محمد متوجه موضوع شد سرش را محكم به ديوار كوبيد.
من و محمد از اينكه او را پيدا كرديم خوشحال شديم براي يك هفته دور از همه چيز و همه كس پدرام را در يك كلينيك بستري كرديم. يك روان شناس به ما گفت كه بعد از درمان كلينيکي شما بايد سخت مراقب پسرتان باشيد او نياز به حمايت روحي دارد.
يك هفته گذشت. اين همه هزينه كرديم. پدرام به خانه آمد، او شديداً حساس و افسرده شده بود. از سويي من و از سويي محمد، مرتب او را به خاطر اعتيادش، به خاطر آبروي از دست رفته سرزنش مي كرديم به طوري كه پدرام خودش را در اتاق حبس كرد. اين اقدام او از ديدگاه ما مثبت و سازنده بود مي گفتيم او دارد از همه وسوسه ها فرار مي كند.
در اين فاصله يكي دوبار به من زنگ زد و گفت كه مامان بيا بريم سينما و گردش و تفريح و من به خاطر اينكه او كمتردر محيط بيرون از خانه باشد گفتم كه صبر كن به موقع اش به دور از هر گونه آلودگي با هم مي رويم.
من حالا مي فهمم كه چرا آن روان شناس سفارش كرد حالا مي فهمم چرا پدرام از من مي خواست با او سينما بروم. رستوران بروم، پدرام در اوج افسردگي و تنهايي بود، اين من و محمد بوديم كه او را حتي تا سر حد مرگ برديم. اي كاش آن روزها با شما مشاوره مي كردم.
مينا از پله هاي بيمارستان به سرعت بالا رفت و دوباره خودش را بر بالاي سر پدرام رساند. به پدرام كلي لوله و سيم و دستگاه و اكسيژن وصل شده بود.
هفته قبل پدرام را به خانه برگردانده بودند و حالا امروز مينا و محمد لحظه اي او را ترك نمي كردند. مينا و محمد به راستي به خود آمده بودند. تكان خوردند و تنبيه شدند. مينا و محمد از كرده خود پشيمان بودند.
سياوش از اينكه مينا و محمد پي به اشتباهشان برده بودند خوشحال بود. بي خبري ها و بي تفاوتي ها و چشم و هم چشمي ها به نظر سياوش عامل اصلي تمام مشكلات خانواده ها مي باشد.
منبع: فضيلت خانواده، شماره 213.
ــ پسرم پدرام دست به خودكشي زده و چند لحظه پيش با آمبولانس به بيمارستان انتقال يافت.
سياوش كمي مكث كرد و گفت:
ــ نگران نباشيد. چيزي نيست.
سياوش كه دورادور مينا و محمد و پسرشان را مي شناخت به كمك مينا شتافت به بيمارستان رفت و پاي درد و دل مينا نشست.
مينا كه روي صندلي پشت در اتاق پدرام نشسته بود با ديدن سياوش از جايش بلند شد و گفت:
اي كاش هرگز به اينجا نمي آمديم. مادر شهرخودمون بدون هيچ گونه تنشي زندگي مي كرديم. محمد برنامه ريز و تعمير كار كامپيوتر مشهوري بود. او تجربه و سابقه تخصصي و تحصيلي بسياري داشت و در كارش موفق بود. درآمد خوبي هم داشت من و پدرام خيلي به او فشار آورديم كه به تهران بياييم من سالي 4 و 5 بار به اينجا مي آمدم خوب تهران جذابيت هاي خاص خودش را داشت. وسيله سرگرمي و تفريح هم كه بسيار بود. اينجا را بهشت موعود مي دونستم و يگر دلم با آن زندگي ساده و دهاتي شهرمان خوش نبود. مي خواستم با زمانه مدرن و پر از خوشي و لذت خارج از شهرمان آشنا شوم. تمام مدت به محمد غر مي زدم و مي گفتم كه ما داريم در اين چهار ديواري خانه مان مي پوسيم. حرفهاي مان محمد را دچار وسوسه و بي قراري كرد. من كه شب و روز به فكر سفر بودم و در فكر اينكه تا دير نشده به تهران سفر كنم و بخت خود را بيازمائيم، شايد در آنجا پدرام به دانشگاه خوب برود و آينده مان قشنگ تر شود محمد را متقاعد كردم كه با هم به تهران بياييم.
آن قدر درباره اين سفر و آينده حرف زدم كه محمد رضايت داد. محمد گرفتار وسوسه من شد. به او گفتم كه چقدر مي خواهي مثل يك روبات از صبح تا شب وقتت را صرف تعمير كامپيوترها بكني و بعد هم خسته به خانه بيايي اگر به تهران بيائيم امكان پيشرفت تو در همه چيز بيشتر خواهد شد. و به اين ترتيب ما به تهران سفر كرديم.
خانه را به قيمت خوبي فروختيم و عجيب اينكه ظرف مدت سه ماه به تهران آمديم. قيمت خانه مان حداقل يك سوم بالاتر رفته بود ولي ما به قيمت پايين تر فروختيم. همه زندگي را به پول نقد مبدل كرديم و به توصيه برادرم از همه چيز و همه كس در شهرمان دل كنديم و به قولي دندان بازگشت را هم پيشاپيش كشيديم.
برادران من هم در تهران زندگي مي كردند. آنان به همراه همسران و بچه هايشان به استقبال ما آمدند. شور و حال خاصي داشتيم بازار بوسه و آغوش داغ بود. هر كدام ما را به سويي مي بردند. ما كه در شرايط مالي خوبي بوديم. نگران هيچ چيز نبوديم.
ما به خانه برادر بزرگم رفتيم. طي دو ماه هر روز و هر شب منزل يكي از دوستان و آشنايانمان بوديم. در اين مدت هم ما خوب بريز و به پاش كرديم.
بالاخره به اصرار من قرار شد برايمان خانه اي بخرند. به كمك برادرانم چندين خانه زيبا و قشنگ را ديديم. چندين خانه را ديدم و خانه اي نه چندان بزرگ ولي زيبا و نوساز را خريديم.
خانه را با كمك برادرانم پر از اثاثيه كرديم. محمد خودش را براي كار آماده مي كرد. البته هنوز كار خوبي پيدا نكرده بود كار زياد بود اما برادرم به او گفت كه بايد دو سه هفته به كلاس برود تا به سيستم هاي جديد آشنا شود.
پدرام راهي مدرسه شد پر از انرژي و شادي و حركت بود. محمد سخت مشغول كار شد و من هم كه سابقه خياطي داشتم خيلي زود كاري دست و پا كردم و در يك بوتيك آشنا به كار دوخت و دوز و تعمير و ترميم لباس هاي گرانقيمت پرداختم. ديگر هر دو فرصت سرخاراندن نداشتيم.
من بعد از ظهرها به بوتيك مي رفتم و صبح ها در يك آرايشگاه زنانه مشغول به كار شدم. كار آرايشگري هم كار بسيار سختي است و من بايد مرتب در آرايشگاه حضور پيدا مي كردم و محمد هم از صبح تا شب سر كار بود و هر دو شب هم زمان با هم به خانه مي آمديم. كارم درآمد خوبي داشت.
محمد هم خوب پول در مي آورد. دستمزد و حقوق مان را مشغله فراوان و درآمد بالا باعث شد كه مسير چشم و هم چشمي قرار بگيريم!
خريد خانه بزرگ تر، اتومبيل هاي گرانقيمت، سفرهاي پياپي، براي من و محمد فرصتي براي پرداختن به پدرام نگذاشت.
مينا از جايش بلند شد. سري به اتاق زد. پدرام را از دور نگاه كرد و اشك ريخت. سياوش طاقت شنيدن حرف هاي مينا را نداشت دلش مثل سير و سركه مي جوشيد. به سمت مينا رفت و آهسته و آرام گفت:
ــ تو رو خدا كمي آرام تر باشيد.
ــ فقط به خودت مسلط باش و غصه نخور. تعريف كن و بگو اما نگران نباش همه چيز درست مي شود.
مينا نفس عميقي كشيد و گفت:
ــ پدرام به اندازه كافي بزرگ شده بود و من فكر مي كردم كه او عاقل شده است و مي تواند خودش به تنهايي گليم خود را از آب بيرون بكشد.
پدرام پسر بدي نبود اما من و محمد هر دو با وجود اينكه كمتر او را مي ديديم متوجه تغييراتي در او شده بوديم.
صبح ها با زور و فرياد و التماس از خواب بيدار مي شد. بارها جلوي تلويزيون در مقابل كتاب هايش به خواب مي رفت. منم با كنجكاوي او را زير نظر داشتم و مي دونستم حتماً پاي دختري در ميان است. يك بار به او گفتم مگر دخترها مي گذارند تو راحت باشي. نمي خواستم او را محدود كنم و به خيال خودم مي خواستم روشنفكر باشم. محمد هم دستي بر شانه پدرام زد و گفت:
ــ پسرم ديگه مرد شده.
من و محمد بي خبر مانديم تا يك روز از مدرسه پدرام زنگ زدند و فوراً ما را فرا خواندند. من ساعت 11 صبح فرداي آن روز به مدرسه رفتم. در مدرسه يكي از معاونين به اتفاق مشاور مدرسه با من درباره پدرام حرف زدند. او گفت كه پدرام معتاد است. از درون كيفش اشياء و چيزهايي يافته اند كه اين مسئله را تأييد مي كند، اخطار كردند تا او را بلافاصله به پزشك ببرم بستري كنم و تحت درمان قرار دهم.
حرف هاي آن روز مسئولين مدرسه هيچ وقت از ياد و خاطرم بيرون نمي رود.
من در حال سكته بودم، همه وجودم پر از خشم بود، مشاور مدرسه گفت:
ــ به نظرم عصبانيت شما كمي دير است. يادتان باشد كه گناه اين كار گردن شما و همسرتان است. شما از پسر جوان و حساسي چون پدرام بي خبر مانديد. شما نمي دانيد كه چنين بچه هايي در چنين كوچ ها و جا به جايي ها اگر دچار ضربه اي بشوند در مسير وسوسه اي قرار بگيرند، ويران مي شوند.
نيم ساعت بعد پدرام را به من سپردند. هر دو سوار ماشين شديم، مي خواستم به صورتش مشت بكوبم. ياد حرف هاي مشاور مدرسه افتادم و خودم را كنترل كردم. او را به خانه بردم، به درون اتاق رفتم، روبه رويش نشستم و پرسيدم چرا؟
پدرام گفت كه عاشق دختري شده، دختري كه مي خواهد مرد زندگيش شجاع باشد، به خاطر او با همه بجنگد، اهل دود و دم باشد، اهل ...و من ناگهان خودم را در دنياي ديگري ديدم، راه بازگشتي نداشتم، من به جمعي پيوستم كه اختيار و كنترل بچه هاي مدرسه را داشت، جمعي كه جمع درستي نبودند.
جمعي كه دود و دم كوچكترين خلافي بود كه مي كنند و من اگر از آنها جدا مي شدم كارم به فاجعه مي كشيد. برسرش فرياد كشيدم تو آبروي ما را بردي، من چگونه سرم را بالا بگيرم.
پدرام بي اختيار داد و فرياد و گفت:
ــ در طي اين چند سال در روزها و شب هاي موفقيت من در مدرسه، در مسابقات بسكتبال، در مسابقات هنري كه 90 درصد پدر و مادرها حضور داشتند و بچه هايشان را تشويق مي كردند تو و پدر كجا بوديد؟ يادتان رفته مرتب در مهماني ها و جشن ها و سفرها بوديد.
از خشم به صورتش سيلي محكمي زدم آن قدر فرياد كشيدم كه از هوش رفتم چشم هايم را بستم و وقتي به هوش آمدم ديدم كه پدرام از خانه رفته بود، تا صبح همه جا را زير پا گذاشتيم او را در يك پارك پيدا كرديم و به خانه آورديم. در حالي كه چشمانش از گريه خون شده بود.
وقتي محمد متوجه موضوع شد سرش را محكم به ديوار كوبيد.
من و محمد از اينكه او را پيدا كرديم خوشحال شديم براي يك هفته دور از همه چيز و همه كس پدرام را در يك كلينيك بستري كرديم. يك روان شناس به ما گفت كه بعد از درمان كلينيکي شما بايد سخت مراقب پسرتان باشيد او نياز به حمايت روحي دارد.
يك هفته گذشت. اين همه هزينه كرديم. پدرام به خانه آمد، او شديداً حساس و افسرده شده بود. از سويي من و از سويي محمد، مرتب او را به خاطر اعتيادش، به خاطر آبروي از دست رفته سرزنش مي كرديم به طوري كه پدرام خودش را در اتاق حبس كرد. اين اقدام او از ديدگاه ما مثبت و سازنده بود مي گفتيم او دارد از همه وسوسه ها فرار مي كند.
در اين فاصله يكي دوبار به من زنگ زد و گفت كه مامان بيا بريم سينما و گردش و تفريح و من به خاطر اينكه او كمتردر محيط بيرون از خانه باشد گفتم كه صبر كن به موقع اش به دور از هر گونه آلودگي با هم مي رويم.
من حالا مي فهمم كه چرا آن روان شناس سفارش كرد حالا مي فهمم چرا پدرام از من مي خواست با او سينما بروم. رستوران بروم، پدرام در اوج افسردگي و تنهايي بود، اين من و محمد بوديم كه او را حتي تا سر حد مرگ برديم. اي كاش آن روزها با شما مشاوره مي كردم.
مينا از پله هاي بيمارستان به سرعت بالا رفت و دوباره خودش را بر بالاي سر پدرام رساند. به پدرام كلي لوله و سيم و دستگاه و اكسيژن وصل شده بود.
هفته قبل پدرام را به خانه برگردانده بودند و حالا امروز مينا و محمد لحظه اي او را ترك نمي كردند. مينا و محمد به راستي به خود آمده بودند. تكان خوردند و تنبيه شدند. مينا و محمد از كرده خود پشيمان بودند.
سياوش از اينكه مينا و محمد پي به اشتباهشان برده بودند خوشحال بود. بي خبري ها و بي تفاوتي ها و چشم و هم چشمي ها به نظر سياوش عامل اصلي تمام مشكلات خانواده ها مي باشد.
منبع: فضيلت خانواده، شماره 213.