انديشه اجتماعي در ميان رودان
مترجمان: جواد يوسفيان،علي اصغر مجيدي
آرياييان و ساميان: از مختصات نژادي مهاجمان سومري چيزي نمي دانيم و نيز از بوميان ابتدايي بين النهرين. سومريان را از نژاد آريايي دانسته اند، و در اين ترديدي نيست که زبان آنان زباني هند و اروپايي بوده است، اما اين قوم هر چه بود، چنان با ساکنان بعدي بين النهرين در آميخت که نمي توان آن را از اقوام بابلي يا آشوري باز شناخت. سومريان، بوميان بين النهرين جنوبي را به فرمانبرداري واداشتند. ولي در شمال با فشار قومي شبان روبه رو شدند. اين قوم که از عربستان و علفزارهاي مجاور هلال خضيب کوچيده و به بين النهرين رسيده بود، به زباني سامي سخن مي گفت. شايد قومي که به نام «آسيايي» و «شاهان شبان» (shepherd kings) در تاريخ مصر مذکور افتاده است- قوم اکادي- همين قوم باشد.
در حدود 3000 سال پيش از مسيح، هر سو گسترده شدند و از اين رو در جنوب خطه خود با سومريان برخورد کردند. آکاديان در عصر حکومت سارگون (1) اول بيشتر بين النهرين را گرفتند و به کنارهاي «درياي فرو شدن خورشيد» که همان درياي مديترانه است، رسيدند. بنا بر روايات آکادي، سارگون اول باغبان زاده بود. مي گويند مادرش از ني زورقي ساخت و او را در آن نهاد و به رود سپرد، ولي سرنوشت، کودک را به کاخ شاه آکاد رسانيد و بر او رنگ سلطنت نشانيد. در اواخر عمر سارگون شورشهايي درگرفتند و از شوکت آکاد کاستند. نارام سين (2) نواده سارگون، به آيين نياي خود، به جهانگشايي پرداخت، عظمت رفته را باز آورد و مرزها را بيش از پيش گسترد. دبيران سومري را در ديوان خود به کار گمارد. بر اثر نفوذ فرهنگي اين دبيران، خط ميخي در سراسر امپراتوري آکاد رواج يافت، چندان که حتي در يک هزار و پانصد سال بعد، سياستمداري مصري، به خط سومري- و نه «تصوير- نگاري» (hieroglyphic script) مصري- با بزرگان سوريه مکاتبه کردند. [5]
شاه- کاهن: کلدانيان، نارام سين را به صفت «الهي» متصف کردند، ولي لقب شاهان پيش از او، اي شاکو (3) ياپاتسي (4) به معني «خداي شهر» بود.[6] پايه گذار دودمان شاهي، «خداوندگار» (Iugal) خوانده مي شد. اين القاب اعتقاد کلدانيان را به فره رهبري مي رسانند.
به گمان آنان، هم مقامي شاهي و هم شخص شاه از فره برخوردار است و از اين گذشته فره شاهي امري ارثي است. نارام سين، چنان حرمتي داشت که نه تنها بهره ور از فره، بلکه منشأ فره به شمار مي رفت. نارام سين در زمره خدايان بود و از اين بالاتر، خدايي او به ارث به اخلافش مي رسيد.
نوزايي سومري: در ميانه هزاره سوم بيش از مسيح، قدرت اکاد کاهش يافت و تفوق سومر بازگشت. دونگي (5) دامنه فرهنگ سومري را بسط داد. عناصر فرهنگ ايشان مانند خط ميخي و الواح گلين و ستاره شماري و گاه شماري دقيق سومري در خاور نزديک ريشه دوانيدند. برخي از مواريث سومريان دامنه اي وسيعتر يافت، چنانکه اصل تقسيم زمان براساس شصت [دقيقه، ثانيه] به مغرب زمين رسيد. بدين سبب به جاي شاهان اکادي، شاهان سومري، مخصوصاً «دونگي الهي (The Divine Dungi) فاتح سرزمينهاي بيگانه» مورد پرستش قرار گرفت.[7]
قدرت بابل و حمورابي: در ربع آخر هزاره سوم، مردم سامي زباني که در شمال فرات در شهري به نام «دروازه خدا» (باب+ ال= بابل) ساکن بودند، اهميت يافتند و مراکز فرهنگي سومريان مجاور خليج فارس را از رونق انداختند. بابل در دوره حکومت حمورابي به اوج عظمت رسيد. از حمورابي يک ستون کتيبه دار و پنجاه نامه بازمانده است. به استناد اين مدارک، حمورابي با وضع قوانيني دقيق، حکومت را بر همه شؤن اجتماعي بابل مسلط ساخت، و به اتکاء قوم سامي زبان آمورست» به معني «غربي»- که اصلاً از سوريه برخاسته بود- به سوريه و سرزمينهاي پيرامون آن چيرگي ورزيد و قوم سومري و اقوام کوهستاني، شمالي، شرقي (آشوريان و عيلاميان) را مطيع گردانيد. در نتيجه، اقوام و فرهنگهاي گوناگون زير سلطه امپراتوري واحدي به يکديگر پيوستند.[8] حمورابي در زمره خدايان بابلي در آمد. مطابق مفاد ستون حمورابي، اين سلطان، خدايي زميني است و قوانين خود را از خداي خورشيد فرا گرفته است. قوانين حمورابي از رسوم کهن بابليان برخاسته اند- رسومي که ظاهراً در دوره حمورابي قدرت و حرمت ديرين خود را از کف داده بودند.
همه مردم در برابر قانون برابر نيستند، زيرا جامعه بابل مثل ساير جامعه ها نظامي طبقاتي دارد. شاه رأس هرم جامعه است. پس از شاه، برترين مقام از آن «اشراف» است. اشراف از امتيازات بهره ورند، ولي به همان نسبت بيش از ساير مردم در برابر دولت مسؤولند و مبالغ هنگفت به دولت مي پردازند و در صورت ارتکاب جنايت با شدتي عظيم به کيفر مي رسند. ظاهراً در عصر حمورابي برخي از امتيازات اشراف به سود شاه و مردم حذف شدند. طبقه ديگر، طبقه «عوام» است که بيشتر به کشتکاري و پيشه وري و بازرگاني مي پردازد. قانون سخت حمورابي، به طبقه عوام نسبتاً آسان مي گيرد، زيرا اينان از يک سو از عهده پرداخت جريمه و غرامت گزاف بر نمي آيند و از سوي ديگر پاسداران حکومتند.
بردگان: بردگان در قاعده هرم جامعه قرار دارند. اعضاي طبقه «اشراف» و طبقه «عوام» از حق برده داري برخوردارند. بار وظايف خانگي و کارهاي خشن را بردگان بردوش مي کشند؛ اما داراي حقوقي نيز هستند: مي توانند مال بيندوزند و به نوبه خود برده نگهدارند و آزادي خود را بخرند. از اين گذشته، قانون به غلامان اجازه مي دهد که با زنان آزاد زناشويي کنند. فرزندان اين گونه زناشوييها آزاد به شمار مي روند. همچنين کودکاني که از پدري اشرافي و مادري کنيززاده شوند، در مواردي از بردگي مي رهند. با اينهمه، قانون به بردگان مهري نداشت و بردگان را محض بزهي کوچک باسبعيت مجازات مي کرد. مثلاً اگر برده اي «آزاد- مردي» را مي زد، گوش راست او را مي بريدند. در مواردي که تفاوت طبقاتي در ميان نبود، کيفر برابر بزه بود، يعني
زن و مال: قوانين حمورابي همچون سنن بابلي، مرد و زن را با چشم واحدي نمي نگرند و زن را فرود مرد مي شمرند. با اين وصف قوانين حمورابي امتيازاتي به زن مي دهند. زن صاحب جهيز خود بود و به ميل خود آن را به کار مي برد. اگر زن و مرد جدا مي شدند، پرداخت جهيز زن و «بهاي زن» (مهريه) و حتي نفقه زن ضرورت داشت. ظاهراً امتيازهاي زنانه مرهون توجه مخصوص بابليان به مالکيت است. از آنجا که فرهنگ بابلي رنگي تجاري داشت، حمورابي قوانين مالي را به تفصيل آورد. وراثت مالي بسيار مهم است، زيرا حدود يکدهم قوانين حمورابي (23 قانون از 250 قانون) بدان مربوط است. ولي صاحب مال مي تواند از راه «اهداء» (dedication) و «تهاتر» (barter) و «فروش» (sale) و «اجاره» (Iease) و «وديعه» (deposit) و «وام» (loan) و «وثيقه» (pledge) مال خود را در اختيار ديگران گذارد. قوانين مربوط به کشتيراني و کاروانهاي تجاري نيز بسيار دقيقند و از اين امر حکايت مي کنند که بابليان با اقوام دور دست در ارتباط بودند و سازمان پيچيده اي براي تجارت به وجود آوردند. چنين سازماني در جامعه هاي آن زمان، حتي در جامعه مصري، وجود نداشت.
جنايت و دادگاهها: «قوانين جنايي» (criminal laws) خشونت بسيار دارند. چشم در آوردن و به چهار ميخ کشيدن و سوزاندن، رواج تام دارند. البته چنين کارها از چنان جامعه اي بعيد نيست. عصرهاي بعد نيز از اين وحشيگري ها بسيار ديده اند. حتي در انگليس عهد جيمز، بيش از دويست کار مستوجب مرگ بود؛ مرگهاي ابتکاري گوناگون: کشيدن اندامها، چهار شقه کردن... بي گمان قوانين حمورابي، مخصوصاً اصل قصاص، درست اجرا نمي شد، زيرا وضع طبقاتي جامعه مانع از آن بود که قانون همه را به يک چشم بنگرد و دادوري کند. از اين گذشته دادرسان بابلي با طرح موضوع «قصد» امکاناتي براي کاهش از خشونت قانون فراهم آوردند، مثلاً اگر قاتلي به اثبات مي رسانيد که قصد کشتن نداشته است، از شدت کيفر مي کاستند.
آثار فرهنگي: آثاري که از فرهنگهاي بين النهرين مانده اند، اساساً ديني و حقوقي و تجاربند، و چنانکه بريستد (7) مي نويسد: بين النهرين به اندازه مصر پرمايه است.[10] در جامعه هاي بين النهرين شاعر و حکيم، چندان ارج نداشتند و آثار مهمي به وجود نمي آوردند. حتي «حماسه گيل گمش» (Gilgamesh Epic) که زمينه قصه طوفان عبرانيان است، از حکمت اجتماعي خالي است. جامعه هاي بين النهرين، مانند جامعه هاي نويسا، حکمت اجتماعي خود را در امثال و اندرزها گنجانيده اند؛ و اين اندرزها و امثال نيز مفاهيمي محدود و جزئي دارند. اندرزنامه اي که شايد به عصر سومريان متعلق باشد، از لزوم مهمان نوازي و رحم و آشتي سخن مي گويد و زناشويي با زن پارسا را سفارش مي کند و اعلام مي دارد که بايد بدي را با نيکي پاسخ داد. اندرزنامه ديگري که از آن قرن نهم پيش از مسيح است، با بدبيني از حمق انساني و آسان گرفتن مرگ دم مي زند. اين کتاب برابر است با منابع «آيين عبراني»، (Ecclesiastes) و کتاب مصري به نام «مکالمه با روح مرده ملول از زندگي». با اين وصف، از انتزاع و کليت کافي بي بهره است. در مثل نامه اي که دست کم در دوره حمورابي نوشته شده، چنين آمده است:
سقوط بابل: بابل هم به هنگام خود سقوط کرد، زيرا همه چيز در گشت و گذار است. خردمندان چيني گفته اند که: «سعادت بزرگ دو بار فرا نمي آيد» و يونانيان سروده اند:
در آغاز هزاره دو با تاختهاي «شاهان کشور دريايي» يعني هتيان و حملات کوه نشيناني که از نجد ايران آمده بودند، دودمان حمورابي از پا در آمد. هتيان در خطه بابل نماندند، ولي کاسيان (8) پس از غلبه بر بابل، دولتي به بار آوردند و يک بار ديگر صحت نظر اوپنهايمر و ساير اصحاب نظريه «ستيزه اجتماعي» (Social conflict) را به اثبات رسانيدند: قومي شبان بر قومي کشاورز، چيره شد و دولتي به وجود آورد.[12] اين قوم مدت ششصد سال در بابل سلطنت کرد و بابليان را با اسب آشنا ساخت. بابليان که اسب نديده بودند آن را نوعي خر شمردند و «خرکوهها» خواندند. کاسيان مانند ديگر اقوامي که به بين النهرين ريختند، رسوم سومري را فرا گرفتند. شاه خود را «پادشاه چهار ناحيه کاسي، سومر، اکادو بابل» خواندند و خدايان آن ديار را پرستيدند ولي مايه مهمي برفرهنگ بين النهرين نيفزودند. از اين رو چند زماني از مخالفت مردم مغلوب مصون ماندند. سپس از دامنه سلطه آنان کاسته شد و سرانجام در برابر يورش عيلاميان و آشوريان سبع، فرو افتادند.
عروج و سقوط آشوريان: آشوريان در عهد تيگ لاث- پيل سر اول (9) (سده يازدهم پيش از مسيح) به خطه قوم هتي و همسايگان آن يعني قوم ميتاني (10) رسيدند و فينيقيه و ساير مستملکات مصر را در ساحل مديترانه خراج گزار خود ساختند. اما در عصر جانشينان تيگ لاث پيل سر اول، اقوام خانه به دوش «آرامي» و «کلداني» سرکوب شدند. در حدود هشت قرن پيش از شروع عصر مسيحي، بار ديگر آشوريان از صيدون و صيدا خراج گرفتند و در قرن بعد فلسطين را گشودند. پس از حملات قوم آريايي ماد، که در کوهستانهاي ايران سکونت داشتند و نيز پيش از رنسانس (11) موقت بابليان که منجر به اسارت قوم يهود شد، امپراتوري آشور در اواخر قرن هفتم پيش از مسيح در هم شکست و قوم پارس به رهبري کوروش پهناورترين امپراتوري خاور نزديک را پديد آورد و به شرحي که در فصل چهارم خواهيم ديد، با يونانيان برخورد کرد.
آس شور (14) دوستي استوار و دشمني بي رحم بود. هيچ سلطان آشوري جرأت آن نداشت که توفقهاي خود را مرهون امر آس شور نداند. اگر آس شور به خشم مي افتاد، بهترين نقشه ها بيهوده مي شد. در مقابل دشمنان آس شور، هيچ تهاجمي رنجش آور و هيچ ستمي ظالمانه نبود.
سياست آشوري با تعصب خشک، و بي پروايي محض نسبت به «مظاهر انساني» (humane pretences) در آميخته و به صورت سياست نظامي در آمده است، چندانکه «هيچ يک از اقوام کهن و حتي روم به گرد آن نمي رسند.»[13] قانون نامه اي متعلق به قرن سيزدهم يا چهاردهم پيش از مسيح، از آشوريان مانده است. به استناد اين قانون نامه، ميان قوانين آشوري و قوانين بابلي شباهتي نيست.
قوانين آشوري خشنتر و ناپخته ترند[14] و کليت و انتظام کمتري دارند. متأسفانه از قوانين دوره کمال امپراتوري آشور آگاهي نداريم.
زن و مالکيت: دو ثلث از 87 قانون بازمانده که قابل خواندن است مربوط به زنان مي باشد. قوانين آشوري بيش از قوانين بابلي بر زن سخت مي گيرند. به مدلول يک مثل آشوري: «شوهر مالک زن است» مرد مي تواند همسر و دختر خود را به گرو بگذارد و بفروشد. حق طلاق فقط از آن شوهر است. پس از طلاق، زن حق ندارد به سبب زدودن دوشيزگي او، پولي از شوهر پيشين بستاند و فقط پدر زن مي تواند جهيز او را بازگيرد. آشوريان مانند بابليان مالکيت و مخصوصاً مالکيت اراضي و آب را که براي «تمدنهاي رودخانه اي» (Fluvial civilizations) اهميت حياتي دارند، مورد تأکيد قرار مي دهند. از اين رو يک چهارم مواد آن قانون نامه مربوط به مالکيت است و هشت قانون نيز به فروش ... دامها و کودکان و بردگان تعلق دارند.
پي نوشت ها :
1. Sargon
2. Naramsin
3. Ishakku
4. Patesi
5. Dungi
6. Beccaria
7. Breasted
8. Kassites
9. Tiglath- Pileser I
10.Milannj
11. renaissance
12. Ashur
13. Myres
14. Asshur: آس شور صورت ديگر آشور است. م.