نامه يي براي يک دوست

نامه تمام شد دختر با چشم هاي ريز شده نگاهي به خطوط جوهري انداخت و کاغذ را تا کرد. بايد هر چه زودتر آن را به صاحبش تحويل مي داد و با اين اطمينان که حتماً پاسخش را خواهد شنيد، منتظر مي ماند. انتظار طولاني شده بود. خانم جان سر نماز چرت مي زد و حاج عباس، همسرش، توي بالکن قدم مي زد. از سر شب که خبر آورده بودند که سعيد را گرفته اند، خانم جان هزار بار توي گوش حاجي خوانده بود که بايد کاري براي پسرشان انجام دهد تا شب را در
شنبه، 27 خرداد 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
نامه يي براي يک دوست

 نامه يي براي يک دوست
نامه يي براي يک دوست


 

نويسنده: عليرضا محمدي




 
نامه تمام شد دختر با چشم هاي ريز شده نگاهي به خطوط جوهري انداخت و کاغذ را تا کرد. بايد هر چه زودتر آن را به صاحبش تحويل مي داد و با اين اطمينان که حتماً پاسخش را خواهد شنيد، منتظر مي ماند. انتظار طولاني شده بود. خانم جان سر نماز چرت مي زد و حاج عباس، همسرش، توي بالکن قدم مي زد. از سر شب که خبر آورده بودند که سعيد را گرفته اند، خانم جان هزار بار توي گوش حاجي خوانده بود که بايد کاري براي پسرشان انجام دهد تا شب را در بازداشتگاه نگذراند. اما حاجي بيشتر از آنکه نگران شب سعيد باشد، نگران عاقبتش بود.
 
-اين پسره بايد آدم بشه. آخه اينجوري که نمي شه. حاجي اين حرف را زير لب زمزمه کرد و نگاهي به ساعتش انداخت. حالا ديگر وقت برگشت سعيد بود. مش يونس، دفتر دار حجره اش خبر داده بود که هر دو توي راهند. مثل حاج رضا واعظ که قرار بود براي نصيحت کردن سعيد از راه برسد.
صبح مثل هميشه با صداي خس خس سينه ي پدر از راه رسيده بود. دختر چشمش را روي زيباترين صحنه ي دنيا گشود و به مادر سلام کرد.
-سلام مامان.
-سلام دخترم. پاشو، زري جون پاشو که امروز از دست من و باباي معتادت راحت مي شي.
دختر لبش را گزيد و به آرامي گفت:
-نه مامان جون اين حرفا چي؟
مادر خنده يي کرد و قد و بالاي دخترش را درون قاب چشم جا داد. آن روز بايد براي زري سنگ تمام مي گذاشت. بايد کاري مي کرد تا صورت زيبايش بيشتر از فرش نيمه سوخته و چهره ي استخواني پدرش در نظر خواستگاران جلوه کند.
-پاشو مرد، پاشو برو بيرون تا مهمونا نيومدن...
مادر تمام سعي اش را براي باز شدن بخت دخترش مي کرد؛ حتي اگر اين سعي بيرون انداختن همسر معتادش باشد.
زري از توي آيينه نگران به خودش نگاه کرد و آرام گفت:
-اگه اين يکي هم بهونه ي بابا رو آورد، حتماً نامه را به صاحبش برسون. حتماً...حتماً... حاج رضا واعظ نگاهي به حاج عباس انداخت و نگاهي به سعيد. حاجي متوجه نگاه دوستش شد و از سعيد خواست اتاق را ترک کند.
- شرمنده م حاج رضا، ببخشيد که به زحمت انداختيمت. گفتم نفس شما حقه بلکه نصيحتش کني و يه فرجي بشه.
حاج رضا نگاهش را به گل هاي فرش گره زد و نفس بلندي کشيد:
-وا... چي بگم. جوونه و خام. ناراحت نشي ها، فکر کنم تو هم زيادي پول ريختي تو دست و بالش يه کم لوسش کردي. البته اين را هم بگم جوهرش خوبه، اينکه مي گي حرمت نگه داره، خودش کلي يه. خب گفتي ديشب چرا گرفته بودنش؟
-با يه سکه ي يه تومني زده بود توي سر يه پاسبان. مي گفت با بچه ها شرط بندي کرده. خدا شاهد هزار تومن کف دست پاسبانه گذاشتم تا رضايت داد.
حاج رضا لبخندي زد و زير لب گفت:
-چي بگم وا... جوونن ديگه. راستي چند روز ديگه دارم مي رم مشهد زيارت، مراسم غبارروبي يه، من رو هم دعوت کردن. مي خواي يه کم غبار حرم رو بيارم بدي به سعيد بلکه يه فرجي بشه.
حاج عباس تسبيح شاه مقصودش را دور دست پيچيد و گفت:
-يعني مي خواي بري داخل ضريح؟
-خب آره.
حاج رضا لبخند زنان مشغول خوردن هندوانه شد و حاج عباس از جا برخاست. دستمالي را از توي کمدي خارج کرد و از درونش مشتي اسکناس مقابل دوستش گذاشت:
-بفرما حاجي، فقط نگو نه که رفاقت مون بهم مي خوره. حالا که داري مي ري همچين سفري، خرج تو کاروانت رو تخم چشام، مي خوام منم تو اين ثواب شريک باشم. فقط قول بده براي سعيدم يه کم غبار خود مزار رو بياري.
حاج عباس «عيال پس اين چاي چي شد» گويا از اتاق خارج شد و حاج رضا با شمارش پول ها زير لب گفت:
-ماشاا... سه هزار تومن واسه يه سفر مشهد؟ کاش يه خرده از ايمان اين پدر نصيب پسرش هم مي شد. يا امام رضا (ع) خودت به فريادش برس.
دختر خدا را شکر مي کرد که گرماي نوازش مادرانه را توي آن موقعيت بد روي سرش احساس مي کرد. به نظزش عجيب مي آمد که چرا هيچ کدام از خواستگارانش جز لب هاي سوخته ي پدر، چيز ديگري را در آن خانه نمي بينند. مثل اين يکي که حتي به خودش اجازه ي ريا هم نداده و به وضوح گفته بود که نمي خواهد با «معتاد جماعت» وصلت کند.
مادر وقتي که به خيال خواب دختر بوسه يي روي گونه اش نشاند و رفت، زري آرام چشمش را باز کرد و نامه را از زير متکا خارج کرد. تکه کاغذ را که حالا کمي مچاله شده بود براي بار چندم خواند و به آرامي از اتاق خارج شد. بايد نامه را به حاجي مي داد تا به صاحبش برساند.
حاج عباس تازه از حجره به خانه آمده بود که خانم جان با سيني چاي وارد اتاق شد. در را طوري پشت سر بست که حاجي متوجه ي غير عادي بودن اوضاع شد.
-چي شده زن؟ خبري يه؟
خانم جان انگار که مي خواهد خبري سري را برساند گفت: نبودي حاج رضا از مشهد اومده بود، سعيد در رو به روش باز کرد و کمي با او خوش و بش کردند. بعد حاجي من رو صدا زد و گفت که سفارشي تو رو داده به سعيد، مي گفت سعيد به مسخره چيزهايي در مورد سفارشي تو گفته و از من مي خواست کمي سعيد رو نصيحت کنم. من هم کمي بعد رفتم تو اتاق سعيد تا از قهر خدا بترسونمش، اما ديدم داره گريه مي کنه و دستش رو روي صورتش مي ماله.
حاجي پنجه در محاسن پر پشتش انداخت و متفکر گفت:
-تا اونجايي که من مي دونم حاج رضا قرار بود کمي خاک تربت امام غريب رو بياره واسه سعيد. يعني به همين زودي افاقه کرده؟ برو صداش کن بياد... نه نه من مي رم اتاقش... يا امام رضا قربون کرمت.
حاج رضا واعظ استکان چاي را لا جرعه سر کشيد و من و من کنان گفت:
-ببخشيد نرگس خانوم مزاحم شما و دخترتون شدم. راستش زري خانم چند روز پيش يه عريضه رو به من داد تا وقتي رفتم مشهد بندازم تو ضريح امام رضا. من هم نامه رو بردم، اما اعتراف مي کنم وقتي که مي خواستم خواسته ي دوستم رو اجابت کنم و غبار تربت آقا رو برا پسرش بيارم، هيچي جز همين کاغذ دم دستم نبود و با ماليدنش روي مزار آقا آوردمش براي پسره. اما حالا حاج عباس، باباي پسره، مي گه پسرش پاش رو کرده تو يه کفش که بايد صاحب نامه رو ببينه.
حاجي ته مانده ي چاي رو نوشيد و انگار که شرمنده از چيزي باشد ادامه داد: -راستش هم اومدم پيغام بدم که آدرس شما رو به اونها دادم و فردا مي يان اينجا، هم ... هم خودم کنجکاو شدم بدونم زري خانوم چي تو اون نامه نوشته بود؟
حاج رضا که از در سالن جشن خارج شد، پق گريه امانش نداد. تا آن روز اين قدر وجود صاحب نامش را از نزديک احساس نکرده بود. آن روز به وضوح ديده بود که چطور امام رضا نامه ي دختري فقير از جنوبي ترين نقطه ي شهر را به پسر يکي از متمول ترين تاجران شهر مي رساند تا پسر با خواندن شکايت دختر از شرايط زندگي اش، ناخواسته دل به او ببندد و همين آشنايي ساده باعث ازدواج آن دو شود.
هنوز حرف هاي زري توي گوش حاجي مي پيچيد که گفته بود « تو نامه به امام رضا شکايت کرده بودم که چرا اعتياد پدرم باعث مي شه هيچ خواستگاري در خونه مون نياد. من از امام رضا خواسته بودم اگه تو طالع من اسم هيچ مردي نوشته نشده، لااقل مرگ رو نصيبم کنه تا از دست نگاه هاي هيز رفقاي بابام راحت بشم.»
حالا امام رضا خواسته ي دختر رو اجابت کرده بود. اما نه به آنچه که دختر مرگ مي خواند. بلکه با همسري سعيد، پسر حاج عباس معروف ترين تاجر شهر که اکنون براي ازدواج و سر به راه شدن پسرش، يکي از پر سر و صداترين جشن هاي عروسي را بر پا کرده بود؛ ازدواج زري و سعيد.
منبع:نشريه 7 روز زندگي-ش86.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط