اسکوپ های خوشحالی

رو به روی مغازه پر از شهرک است؛ دریاکنار و خزرشهر ولی پشت مغازه روستاست، اسلام آباد و اوجاکسر. پشت مغازه پر از مرغ و خروس و احشام و شالیزار است
دوشنبه، 27 شهريور 1391
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
اسکوپ های خوشحالی
اسکوپ های خوشحالی

نویسنده: آراز ایلخچویی



 

خاطرات یک بستنی فروش

«رو به روی مغازه پر از شهرک است؛ دریاکنار و خزرشهر ولی پشت مغازه روستاست، اسلام آباد و اوجاکسر. پشت مغازه پر از مرغ و خروس و احشام و شالیزار است. تضاد غریبی است بین رنگ‌های بستنی ایتالیایی و فضای اطراف مغازه ولی خودمان عادت کرده‌ایم. عادت کرده‌ایم به مرغ و خروس‌هایی که جلوی مغازه به زمین نوک می‌زنند و گاهی خرده نان‌های باقیمانده از کارتن قیف بستنی را می‌بریم پشت مغازه خالی می‌کنیم. بستنی که نمی‌خورند ولی قیفش را خیلی دوست دارند!»
آراز ایلخچویی و همکارش مدتی دنیای ادبیات را رها کردند و در میانه جاده فریدون کنار به بابلسر، فروشگاهی از یک برند معروف بستنی برپا کردند. متن زیر حاصل دو سال تجربه در فضا و مکانی تازه است و شرح چالش با رموز شغلی سرد و شیرین.
کابینت و کانتر هنوز آماده نشده‌اند. شیشه سکوریت آبی را برداشته‌ایم و هنوز شیشه بی رنگ را نیاورده‌اند؛ توی مغازه باید از بیرون دیده شود. سه هفته دیگر عید است. هر طور شده، باید یکی، دو روز مانده به عید مغازه را راه بیندازیم.
همکارم مدام از تهران زنگ می‌زند و گزارش می‌دهد دستگاه قهوه را خریده و تا دو روز دیگر می‌آورند و نصب می‌کنند، هشت صندلی و یک میز با پایه استیل گرفته. از رنگ صندلی‌ها می‌گوید که زرد است و قرمز و آبی و سبز، نارنجی و بنفش کمرنگ و پررنگ. من از همسایه‌ها می‌گویم که می‌آیند و تبریک می‌گویند. می‌گویم لازم نیست فامیلی تک تکشان را یاد بگیریم، همه‌شان یزدانی‌اند! حاج همت بزرگشان است و عضو شورای ده. بقیه همسایه‌ها یا بچه‌هایش هستند یا برادر و برادرزاده‌ها و پسرعموهایش.

خوان اول

طبق یادداشت‌های دوره کارآموزی که در شعبه مرکزی گذرانده ایم، سرمای یخچال‌ها باید بین 15 تا 20 درجه زیر صفر باشد ولی هر کاری می‌کنم، دمایی که ترمومتر دیجیتال نشان می‌دهد، کمتر از 12- درجه نیست. با این که یخچال‌ها یکسره کار می‌کنند، ولی بستنی‌ها آب می‌شوند. یادداشت‌های دوره کارآموزی، مثل جزوه‌های دانشگاه، به هیچ دردی نمی‌خورند، تجربه واقعی چیز دیگری است. مشتری جندانی نداریم. می‌گویند بستنی‌ها شُل است. همان یکی دو نفر هم یا برمی گردند، یا با اکراه یک اسکوپ می‌گیرند و می‌روند. همکارم پشت یخچال نشسته و گریه می‌کند.
دیروز، بار دوم بستنی‌ها رسید و امروز صبح، بچه های کارگاه آمدند سری به شعبه ما بزنند. بچه های کارگاه می‌گویند: «چرا بستنی‌هایتان آب انداخته؟ چرا فاصله گذاشتید بین ظرف‌ها؟» و خودشان همه را کیپ می‌کنند. می‌گویند سطح یخچال باید پُر باشد تا نگذارد هوای سرد توی یخچال بچرخد.

فلزی

اسکوپ برای مشتری واحد شمارش بستنی است؛ برای من، یک قاشق فلزی بزرگ، با سر دایره ای، وسیله ای که بستنی‌ها را از توی ظرف پلاستیکی در می‌آورم و توی لیوان‌های کاغذی یا روی قیف می‌گذارم و می‌دهم دست مشتری. قاشق اسکوپ را باید توی ظرفی گذاشت که پُر از آ ب ولرم است بعد باید آب آن را روی یک دستمال تمیز خشک کرد. حتی اگر یک قطره آب روی بستنی بیفتد، فوری یخ می‌زند. برعکس، اسکوپ اگر خیس نخورده باشد، بستنی به قاشق فلزی می‌چسبد و جدا نمی‌شود.

گردویی

اولین بار که آقای خوشحال توی مغازه آمد، با دیدن چهل و چهار طعم بستنی، گل از گلش شکفت. خیلی سعی می‌کرد جلوی خودش را بگیرد ولی چشم‌هایش می‌خندید. دستپاچه به طرف ماشینش رفت و خانمش را صدا کرد. بعدها فهمیدیم این آقای قدبلند و چاق با موهای کم پشت فرفری که دائم می‌خواهد پیراهنش را توی شلوارش جا کند و هر بار با دیدن بستنی‌ها مثل یک پسربچه پنج ساله شاد می‌شود، اسمش رضاست ولی برای ما همچنان آقای خوشحال بود. پنجشنبه، جمعه‌ها سر و کله‌شان پیدا می‌شد، حتی زمستان هم می‌آمدند. خانمش دو اسکوپ می‌گرفت و خودش سه یا چهار اسکوپ می‌خورد. همیشه هم نارگیل – گردو انتخاب اولشان بود. گاهی هم تنها می‌آمد. آژانس می‌گرفت و طرف‌های ظهر پیدایش می‌شد. می‌خندید و می‌گفت: «خانمم را پیچاندم، امروز شکلاتی بده، چهار تا، نه، نارگیل گردو هم بده، بگذار ته اش.» می‌گفت: «دو اسکوپ شکلات و وانیل فرانسوی هم بده برای راننده آژانس ببرم.»

تِی

مغازه بستنی فروشی باید تمیز باشد وگرنه کسی خرید نمی‌کند. این‌ها را توی کلاس‌هایی می‌گویند که برای گرفتن پروانه کسب باید گذراند. من و همکارم، صبح‌ها ساعت نه، با بیست و چند نفر دیگر که اکثرشان شاطر و قناد بودند، توی یک کلاس می‌نشستیم. هر روز چندبار با تِی نمدار کف مغازه را تمیز می‌کنیم. مشتری‌ها به ندرت پشت میز شیشه ای می‌نشینند و بستنی می‌خورند ولی به هر حال، به محض این که از مغازه بیرون می‌روند، با دستمال و شیشه پاک کن، می‌افتیم به جان رویه شیشه ای میز. هر نیم ساعت یک بار هم روی یخچال‌های ویترینی دستمال می‌کشیم و بخار آن را خشک می‌کنیم. به خاطر شرجی هواست که دائم روی شیشه‌ها مه می‌نشیند.

شکلات تلخ

اسمش را گذاشته‌ایم «آقا بداخلاقه». این چند دفعه آخر، با خانمش می‌آید و باز همان سه اسکوپ شکلات تلخش را می‌خورد. انگار تازه ازدواج کرده‌اند. سبزه است، با هیکلی ورزیده. همیشه لباس سیاه می‌پوشد و اخم می‌کند. چندبار هم با یک نیسان آبی آمده. دست و رویش هم سیاه است. امروز، وانتش را آن طرف جاده پارک کرده و خودش پیاده نشده است. خانمش آمده و چند بستنی را تست می‌کند و یک دو اسکوپ توت فرنگی و لیمو برای خودش می‌گیرد. وقتی سه اسکوپ شکلات تلخ آقای بداخلاق را می‌گذارم توی لیوان، می‌گوید یک اسکوپش شکلات سوئیسی باشد که شیرین است. بستنی‌ها را می‌برد و با احتیاط از جاده می‌گذرد. چند دقیقه بعد، خود آقای بداخلاق، لیوان بستنی به دست می‌آید. می‌ترسم دعوایشان شده باشد ولی این طور نیست. برای اولین بار است که می‌بینم لبخند محوی روی صورت نشسته است. چند تا کارت ویزیت می‌دهد و می‌گوید: «سوئیسی هم خوشمزه است ولی تلخ بهتر است.» کارت‌ها را نگاه می‌کنم؛ با فونت درشت روی زمینه سیاه نوشته شده: آهن آلات پارس.

آدامسی

بعضی طعم‌ها را باید تنها خورد، یعنی به مشتری‌ها پیشنهاد می‌دهم با چیز دیگری ترکیب نکنند. مثلاً بستنی ماست که واقعاً طعم ماست خامه ای می‌دهد. بستنی آدامسی هم از همین دسته است، صورتی رنگ است و طعم آدامس خرسی می‌دهد. طعم‌های خاص دیگر را، مثل آسمانی آبی که از وانیل و کارامل با طعم به خصوصی درست شده، یا تیرامیسو که یک دسر ایتالیایی است، بهتر است با شکلات‌های کم شیرین خورد. وانیل فرانسوی و بستنی‌های آجیلی مثل گردو و پسته و بلوط محبوب آدم‌های میانسال است.

مرغ ‌ترش

همسایه‌هایمان، همان یزدانی‌ها عروسی دارند. ما را هم از چند رو ز پیش دعوت کرده‌اند. خود داماد آمد و دعوتمان کرد. بعدتر، برادرش آمد و گفت اگر می‌شود مرغ‌ها را برایشان بگذاریم توی یخچال. گفتم یخ می‌زنند، گفت باشد. برایشان یکی از فریزر صندوقی‌ها را خالی کرده‌ایم و حالا، پُر است از مرغ و یخ و دوغ. زمین خالی نزدیک مغازه مان را صاف کردند و یک چادر بزرگ برپا کردند، کابل کشی کردند و دوروبر چادر را ریسه کشیده‌اند. صبا – دختر همکارم - از صبح پیش دخترهاست و بازی و شادی می‌کنند. عصر، نیم ساعتی می‌روم توی چادر و کنار یکی از همسایه‌ها می‌نشینم. رسمشان است که مردهای فامیل خرج عروسی را بدهند، شاید هم بیشتر از خرج عروسی، تا چیزی هم برای تازه داماد بماند. کسی میکروفون دستش گرفته و یک سینی پر از پول جلویش گذاشته‌اند. اسم می‌برد که فلانی، سی هزار تومان، مبارک است. باز هم، فلانی، سی هزار تومان مبارک است. همه سی هزار تومان می‌دهند، نه بیشتر. رسم خوبی است، نه پولدارهای فامیل می‌توانند پولشان را به رخ بقیه بکشند و نه فقیرترها شرمنده می‌شوند. شام را توی سینی می‌آورند مغازه. مرغ‌ ترش است همراه با سبزی خوردن و ماست. شب که مهمان‌ها رفته‌اند و خود یزدانی‌ها توی خانه جمع شده‌اند، اندازه سی هزار تومان بستنی توی ظرف‌های یک بار مصرف می‌کشم، می‌روم ته کوچه، می‌دهم دست برادر کوچک‌تر داماد و می‌گویم: «مبارک است.»

تمشک آبی و سیب سبز

یکی از یخچال‌ها را فقط بستنی میوه ای چیدیم. این یخچال به در ورودی نزدیک‌تر است و بهتر کار می‌کند. میوه ای ها تنوع رنگ بیشتری دارند. بعضی‌هایشان ترشند و مشتری بیشتری دارند، مثل لیمو و تمشک آبی و سیب سبز و آلو که ترش‌تر از همه است. پایه همه بستنی های میوه ای آب است و به همین خاطر با کوچک ترین تغییر دمایی آب می‌اندازند، یعنی شیره‌شان جدا می‌شود و خود بستنی تبدیل می‌شود به بلورهای ریز و رنگی یخ؛ چیزی شبیه یخمک می‌شود. بچه‌ها طرفدار بستنی‌های میوه‌ای‌اند و خانم‌ها طعم‌های ترش را ترجیح می‌دهند.

آلبالویی

با یک بنز قرمزرنگ مدل بالا آمده‌اند. ساعت دو شب است و دارم بستنی‌ها را به فریزرهای صندوقی منتقل می‌کنم. رنگ تیره پوستشان و شماره پلاک ماشینشان نشان می‌دهد که اهل بندرعباسند. یکی از راه های شناختن آدم‌ها در شهرهای توریستی مثل این جا، شماره پلاک ماشینشان است. ایران 14 مال بندرعباس است. سه مرد چهل تا چهل و پنج ساله از ماشین پیاده شدند و فلاسک به دست آمدند داخل. مثل همه جنوبی‌ها خونگرمند و خوش صحبت. مقصدشان مشهد است. ارادت خاصی به امام رضا (ع) دارند. می‌گویند پس فردا باید سر کارمان باشیم، فقط می‌خواهیم چشممان بیفتد به ضریح طلای امام، صلواتی بفرستیم و برگردیم. بستنی می‌خورند، حرف می‌زنند، برنامه می‌ریزند و شوخی می‌کنند. بعد قهوه می‌خواهند تا خوابشان نبرد. نزدیک ترین مسیر را می‌پرسند و روی نقشه علامت می‌زنند. فلاسکشان را پر از آب جوش می‌کنم و دو تا چای کیسه ای با طعم آلبالو و کمی از قند خودمان توی یک نایلون فریزر می‌گذارم. می گویم: «سلام ما را هم به امام رضا (ع) برسانید.» می‌خندند، روبوسی می‌کنند و می‌روند.

هندوانه ای

بعد از ظهر جمعه است. همکارم نیست و من پشت صندوق چرت می‌زنم. دستی آرام روی شانه‌ام می‌خورد. چشم‌هایم را باز می‌کنم و می‌بینم توی مغازه پُر است از آدم، چشم بعضی هاشان روی اسم بستنی‌های توی یخچال می‌چرخد و بقیه به من نگاه می‌کنند و می‌خندند. خانمی که بیدارم کرده، می‌گوید که بعد از ناهار، بازی کرده‌اند و شرط کرده‌اند هر کس ببازد، کل خانواده را به بستنی مهمان کند. می‌گوید که پدرش را بُرده و همه بیست و چند نفر را پیاده و کشان کشان آورده تا بستنی بخورند. می‌گوید برای همه دو اسکوپ بدهم، در طعم‌های مختلف. پشت یخچال می‌ایستم، با قاشق‌های کوچک از هر طعم بستنی، کمی برمی‌دارم و می‌دهم دستشان که به شوخی، پشت هم صف بسته‌اند و منتظرند نوبتشان برسد. هر کس بستنی‌اش را می‌گیرد و بیرون می‌رود. چند نفری روی کنده های درخت که توی محوطه گذاشته‌ایم، زیر چتر می‌نشینند و بقیه دورشان می‌ایستند. از بستنی‌های همدیگر می‌خورند، نظر می‌دهند و می‌خندند. دست آخر که پدر خانواده می‌آید حساب کند، می‌گویم: «شما این همه آدم را مهمان کردید، خود شما مهمان من.»

نیم اسکوپ

همه می‌دانند که بچه‌ها عاشق بستنی‌اند. از در مغازه که داخل می‌شوند، امکان ندارد نخندند. محور رنگ‌ها می‌شوند، می‌خواهند از همه‌شان بخورند. بزرگ‌ترها، هر طعمی را بخواهند، باید یک اسکوپ از آن بخرند، کمتر از آن نمی‌شود. این قانون کار ماست. اصلاً رمز موفقیتش همین است؛ تنوع زیاد بستنی‌ها، آدم‌ها را وسوسه می‌کند که تعداد اسکوپ های بیشتری بگیرند. ولی برای بچه‌ها، گرچه به ضررمان است، استثنا قائل می‌شویم و نیم اسکوپ هم می‌دهیم، یعنی می‌توانند برای یک اسکوپ بستنی، دو طعم انتخاب کنند.

بادام زمینی‌ها

غیر از بچه‌ها، زن و شوهر های جوان هم که هنوز بچه دار نشده‌اند، مشتری‌های پر و پا قرص ما هستند. بعضی هاشان فقط یکی دو بار می‌آیند و بعدتر دیگر پیدایشان نمی‌شود ولی بعضی دیگر مشتری ثابتمان هستند. البته اسمشان را که نمی‌دانیم ولی برای هر کدامشان ویژگی‌هایی قائلیم که فقط به درد خودمان می‌خورد. مردی که صدایش عین محمدرضا فروتن است و زنش کیت کت می‌خورد؛ آن‌هایی که مشهدی‌اند و همیشه میلک شیک می‌خورند؛ خانمی که ماشین شاسی بلند دارد و توی ظرفِ شش تایی بستنی می‌گیرد و می‌برد ویلایشان، آن‌هایی که پاترول دارند و با هم می‌آیند و هی تست می‌کنند و دست آخر یک اسکوپ شکلات بادام زمینی می‌گیرند.

رنگین کمانی

امروز موهای وزوزی‌اش را از دو طرف خرگوشی بسته‌اند، با دو تا کش سر که دو تا فیل کوچولوی پلاستیکی سبزرنگ از آن‌ها آویزانند.
با انگشت روی بخار یخچال می‌کشد و بستنی‌های را نشان می‌دهد: «از این و از این و این، این سبزه رو هم می‌خوام. یه ذره هم از صورتیه.» یک اسکوپ «رنگین کمان» برایش می‌گذارم که هفت رنگ دارد و ترکیبی است از هفت بستنی مختلف. پدرش قهوه اسپرسو می‌خورد. با انگشت شست و اشاره، سبیل‌های جو گندمی‌اش را به دو طرف تاب می‌دهد و می‌گوید «بابایی نریز رو میز، بابایی نکن می شکنه، بابایی بخور الآن آب می شه.» و با دستمال کاغذی جلوی دامن چین دار دخترک را پاک می‌کند.
پدر بیرون می‌رود تا سیگار بکشد، دخترک یک قاشق بستنی روی میز خالی می‌کند و باقیمانده شکر قهوه را روی بستنی می‌ریزد و با هم قاطی می‌کند.

کرکره

آخرین جمعه تابستان است. همکارم چند روز است که نمی‌آید. یکی از پروژکتورها سوخته و فقط نصف تابلوی صورتی مان روشن است. پنج تا از چراغ‌های هالوژنی سقف هم از کار افتاده‌اند. دو ساعت از غروب گذشته و فقط چهار ظرف بستنی نصفه نیمه توی یخچال مانده‌اند. از مشتری‌های امروز پول نگرفتم، فقط با کسانی که اصرار کردند، یک سوم قیمت همیشگی حساب کردم.
هر کسی می‌پرسد تا کی می‌بندید، می‌گفتم معلوم نیست ولی باز هم باز می‌کنیم. کرکره مغازه را تا نیمه می‌کشم و باقیمانده بستنی‌ها را توی ظرف یک بار مصرف می‌کشم و می‌برم به همسایه‌ها می‌دهم. فریزرها از دیروز خاموشند. دستگاه قهوه و یخچال‌ها را هم خاموش می‌کنم. برای آخرین بار، کف مغازه را با تِی نمدار تمیز می‌کنم، تِی را پشت در می‌گذارم و کرکره مغازه را برای همیشه پایین می‌کشم.
منبع: داستان همشهری، شماره ی 3

 

 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط
موارد بیشتر برای شما
حرکات نمایشی یک نیروی مرزبانی هند در مراسم مرزی واگه–آتاری
play_arrow
حرکات نمایشی یک نیروی مرزبانی هند در مراسم مرزی واگه–آتاری
تحلیلگر نظامی: این بار مثل ویتنام نیست؛ ایران ما را در میدان نبرد شکست داد
play_arrow
تحلیلگر نظامی: این بار مثل ویتنام نیست؛ ایران ما را در میدان نبرد شکست داد
قالیباف: برای من حکم، حکم ولایت و رهبری است
play_arrow
قالیباف: برای من حکم، حکم ولایت و رهبری است
تشکیک مهم مجری ارشد سیاسی فاکس‌نیوز درباره ادعاهای ترامپ از جریان نفت در تنگه هرمز
play_arrow
تشکیک مهم مجری ارشد سیاسی فاکس‌نیوز درباره ادعاهای ترامپ از جریان نفت در تنگه هرمز
تراستی‌ها کیستند و چه نقشی در اقتصاد تحریم‌زده ایران دارند؟
play_arrow
تراستی‌ها کیستند و چه نقشی در اقتصاد تحریم‌زده ایران دارند؟
وندی شرمن: ترامپ برای بازگشایی تنگه هرمز ناگزیر از دادن امتیاز به ایران و لغو تحریم‌هاست
play_arrow
وندی شرمن: ترامپ برای بازگشایی تنگه هرمز ناگزیر از دادن امتیاز به ایران و لغو تحریم‌هاست
نماینده کنگره آمریکا: ترامپ بیش از حد بی‌کفایت است!
play_arrow
نماینده کنگره آمریکا: ترامپ بیش از حد بی‌کفایت است!
آخرین آواز ایرج خواجه‌امیری برای مردم
play_arrow
آخرین آواز ایرج خواجه‌امیری برای مردم
قالیباف: امام شهید با گفتار، رفتار و عملش به همه ما آموخت و ما را تربیت کرد
play_arrow
قالیباف: امام شهید با گفتار، رفتار و عملش به همه ما آموخت و ما را تربیت کرد
دیدگاه استاد علوم سیاسی دانشگاه لندن درباره میزان تاب آوری ایرانیان در جنگ
play_arrow
دیدگاه استاد علوم سیاسی دانشگاه لندن درباره میزان تاب آوری ایرانیان در جنگ
اگر هنگام حمله هوایی در طبقات بالایی ساختمان بودیم چه کنیم؟
اگر هنگام حمله هوایی در طبقات بالایی ساختمان بودیم چه کنیم؟
اگر هنگام حمله هوایی در خانه بودیم چه کنیم؟
اگر هنگام حمله هوایی در خانه بودیم چه کنیم؟
در دیدار رئیس سازمان بسیج مستضعفین با علما و مراجع تقلید قم چه گذشت؟
play_arrow
در دیدار رئیس سازمان بسیج مستضعفین با علما و مراجع تقلید قم چه گذشت؟
فرهنگ «چهل همسایه»؛ مسئولیت‌پذیری اجتماعی در قبال محله
فرهنگ «چهل همسایه»؛ مسئولیت‌پذیری اجتماعی در قبال محله
جزئیات و تصاویر تازه از رهگیری هواگردهای آمریکایی/ اف۱۵ آمریکایی چگونه شکار شد؟ +فیلم
play_arrow
جزئیات و تصاویر تازه از رهگیری هواگردهای آمریکایی/ اف۱۵ آمریکایی چگونه شکار شد؟ +فیلم