نویسنده: زهرا درمان، شیما جوهرچی
مرکز نگهداری اشیای گمشده مترو
زونکن بزرگ کارتهای دانشجویی پیدا شده در ماه مهر، گونی چترهای پیدا شده در فصل بهار، ظرف و لباسهای نوی پیدا شده در اسفند، کتابهای جامانده از دانش آموزان و دانشجویانی که امید داشتند با چند دقیقه درس خواندن بیشتر زیر دست و پای به هم فشرده مردم، نمره بیشتری بگیرند، یا آنهایی که فصل نمایشگاه کتاب، توی ایستگاه مصلی غرق در ورق زدن کتاب، تمام بارشان را جا گذاشتند... در مرکز اشیای گمشده مترو، داستانها ناگهان به شما هجوم میآورند. داستانهایی که پشت اشیا پنهان شدهاند.ساعت نه صبح، طبقه همکف ساختمان شرکت بهره برداری مترو، مرکز اشیای به قول ما گمشده و به قول کارکنان مترو، پیدا شده. اتاقی تودرتو با سقف شیب دار، جایی که اگر کسی توی حال خودش باشد یا سرش به سقف میخورد یا از پله میافتد. مسؤول مرکز اشیای پیدا شده همه مراجعین را چه خوشحال چه ناراحت دعوت میکند بنشینند پشت میز، مشخصات بدهند. اگر گوشواره طلا و جواهر است لنگهاش را بیاورند، اگر وسیله است کاغذ خریدش را بدهند، کارت شناسایی نشان بدهند، بنشینند فکر کنند تا یادشان بیاید کی و کدام ایستگاه چترشان را جا گذاشتهاند.
مسؤول مرکز، در سیستم نرم افزاریاش که به همه ایستگاهها وصل است، تاریخ و اسم را جستوجو میکند. متصدیان به محض پیدا کردن هر شیی ء مشخصات آن را وارد سیستم میکنند و تا ده روز توی ایستگاه نگه میدارند. طی آن ده روز اگر کسی سراغ کیف و کتاب و مدرکش را گرفت که هیچ، وگرنه همه چیز، ریز و درشت، روانه انبار مرکزی میشود. این جا هر ماه بیشتر از صد و پنجاه کیف دست نخورده پیدا میشود که لابد صاحبانشان فکر میکنند چه فایده، چه فایده که زنگ بزنند بپرسند. کیف دزدیده شده مگر تا به حال پیدا شده؟ کیفشان توی قفسه 1-B منتظر، خاک میخورد و آن هم هر روز برای در و همسایه تعریف میکنند که «کیفم رو توی مترو زدن با همه مدارکم با همه حقوقم...»
اگر گذر آمارگیران و پژوهشگران به ستاد اشیای پیدا شده مترو بیفتد، خیلی چیزها را میتوانند به هم ربط بدهند. مثلاً از زونکن کلفت کارتهای دانشگاه آزاد برسند به این که کارتهای دانشجویی دانشگاه آزاد، سایز کیف پول دانشجوها نیست یا کشف کنند سربازانی که کارت پایان خدمتشان را گم میکنند، اکثراً کسانی هستند که سربازیشان را جای جوش آب و هوایی گذراندهاند یا بین نامهها و عینکهای پیدا شده رابطه معناداری پیدا کنند. این جا یک ستاد دیگر کم دارد. «ستاد پیدا کردن داستانهای گمشده.»
«الو. گمشدهها؟ شما یک ساعت پیدا کردین با بند آب طلا؟ عقربه هاش تو جای تاریک روشن می شن. خیلی هم قشنگه. جای 6 و 12 سنگ براق داره. پیدا کردین؟»
روزی هزار ساعت مچی از دست آدمها میافتد توی کوچه، توی خیابان، شانس بیاورند توی مترو. این گونیهای پربار ساعت مچی که هر از چند گاه روانه انبار مرکزی اشیای گمشده میشود ثابت نمیکند مترو شلوغ است و آدمها متوجه خالی شدن مچشان نمیشوند، چون ممکن است در این عصر تکنولوژی ساعتها را واقعاً سبک بسازند، درست مثل گوشوارهها که تا نبینی یادت نیست وجود دارند. ولی انگار ساعتها به اندازه گوشواره قیمتی نیستند. احتمالاً این جمعیتِ ساعت گم کرده تهران ساعتهایشان را مفت خریدهاند که دیگر دنبالش نمیگردند. زنی که روی پله های مترو میفهمد ساعتش افتاده دیگر برنمیگردد مسیر رفته را نگاه کند. روی زمین را نمیگردد، به همه نمیگوید ساعتم افتاده، بگردید پیدایش کنید. زن خیلی خونسرد نگاهی به اطرافش میاندازد، داخل کیفش را چک میکند و وقتی چیزی پیدا نکرد زمان را از روی گوشی موبایلش میخواند. زن ساعت گم کرده به ورودی مترو که میرسد، از دستفروش کنار خیابان یک ساعت مچی با بندهای نقره ای میخرد و تبدیل میشود به زنی با ساعت نو با بند نقره ای.
«مترو؟ گوشی ما اون جاس آقا؟ با اون یکی گوشی تو مشتم بود. نه که میله رو گرفته بودیم هی فک کردیم گوشیه. آبی، کشویی، قابشم چرم مشکلی بود.»
گوشیهای جامانده توی انبار مرکزی اگرچه خیلی زیاد بودند ولی با نگاه هم میشد فهمید از انواع گران قیمت نیستند. یازده دو صفر توی گوشیهای گمشده رتبه اول را داشت. حالا یا مردم گوشی شان که لمسی میشود چهار چشمی مواظبش هستند یا گوشی لمسی چیزی نیست که به ستاد اشیای پیدا شده مترو برسد. کارت شارژها احتمالاً از جیب کارمندی افتاده که صبح فهمیده شارژ سیم کارتش رو به اتمام است؛ از اولین دکه روزنامه فروشی یک شارژ بندانگشتی خریده و گذاشته بین کاغذها و پول های مچاله توی جیبش. بلیت مترو را که از جیبش کشیده بیرون، کارت شارژ افتاده روی زمین، رفته زیر گِیت و دیگر کسی آن را ندیده است. کارمند گرفتار توی اداره جیبهایش را بیرون ریخته، پولهای مچاله را سر صبر توی کیف پولش جا داده، کاغذها را یکی یکی خوانده و برای بعضیهایشان لبخند زده، توی خاطرات غرق شده و دیگر هیچ وقت یادش نیامده که کارت شارژ بندانگشتی را گم کرده است.
«سلام. جناب ما مسافریم امروز. خانومم صبح برگشتنی از صرافی دسته پولش رو گم کرده. حالا نمی دونیم گم کرده یا ازش زدن. پول کشور بولیویه. می شناسین دیگه؟»
پول و جواهرات را گذاشتهاند توی گاو صندوق کنار انبار مرکزی. آن قدری پر نیست که کسی برای سرقتش نقشه بکشد. لنگه گوشواره، دستبند، گردنبند و پلاک شکسته. روی هم به یک میلیون تومان نمیرسد. آقای مسؤول نگران امنیت اشیاست و نگران آدمهای سودجو. میگوید دفعه قبل که از تلویزیون آمدند، برای یک ساک که تصویرش از تلویزیون پخش شده، سه تا صاحب پیدا شده بود. از گاو صندوق عکس نمیگیریم. اسکناسهای خارجی را جدا میکند برای عکس. نمیشود فهمید بعضیهایشان پول کدام کشور است. این که میگویند صنعت توریسم پول ساز است. همین جاهاست که ثابت میشود. از بس کشور ما توریست دارد، از بس توریستهای ایران سوار متروی تهران میشوند، از بس حواس این مسافرها پرت جاذبه های توریستی شهر میشود، پولهایشان را فراموش میکنند، بلکه هم از قصد پول میاندازند توی خطهای مترو، از فرط هیجان. کسی چه میداند.
«آقا! من به همون دعای توسلی که گم کردم عادت داشتم. کاغذیه. گل و بته داره. گوشه راستش هم پاره است. بیام بگیرم؟»
از یک روزی به بعد همه چیز را فراموش شده حساب میکنند. کیفها را باز میکنند، محتوایش را تفکیک میکنند. کارتها دسته بندی میشوند به کارت بانک، پایان خدمت، دانشجویی، ملی و... . توی کیف خانمها چیزی که زیاد پیدا میشود دعاهای جیبی است. یکی از مسؤولان اشیای گمشده، دعاها را آرام و بااحتیاط روی میز میگذارد.
میخندد و میگوید: «اینا بعضی هاشون طلسمه. می ترسم بگیره.» کاغذهایی تاشده، پارچههایی نخ پیچ شده، دعای رزق و روزی برای زهره زاده مریم... صورت ظاهرش خنده دار است. بعد که سر فرصت فکر میکنی غمت میگیرد. نمیشود فهمید کسی که توی کیفش طلسم نگه میدارد، امیدوار است یا ناامید. آن زنی که دعای سفر گذاشته توی کیفش، برای همیشه میرود؟ کاش برود زیارت، همین نزدیکیهای تهران. سخت بشود داستان شیرینی ساخت از زنی که گوشه کیف پولش همیشه یک کاغذ چندلا تاشده هست که بالایش نوشته دعای محبت.
«وسایل گمشده؟ من الآن ایستگاه صادقیهام. عینکم رو دست به دست بدین بیاد این جا. شماره چشمم بالاس، نمی تونم بیام. همین جا مینشینم تو ایستگاه روسریم گلدار مشکیه. عصا هم دارم.»
مترو واقعاً آن قدر فضا ندارد که یکی هنگام مطالعه عینکش را از چشم بردارد بگذارد روی صندلی خالی کنارش، چشمهایش را بمالد و دوباره شروع به خواندن کند؛ که اگر این کار بکند، یا عینک زیر یکی از مسافران چاقی که خود را دوان دوان به آن صندلی خالی رسانده خرد میشود یا اگر طرف لاغر باشد، درد فرورفتن دسته عینک باعث میشود به صاحبش برگردد. با این اوصاف، جاماندن این همه عینک کمی عجیب به نظر میرسد. داستانش شاید این باشد که یک روز یک عینک فروش با کیسه بزرگی از عینکهای طبی دست دوم، سوار مترو شد و در ایستگاهی نزدیک محل کارش، تنه سنگین یکی از هم قطاریها، کیسه عینک را از دستش جدا کرد. هرچه باقی مسافران سعی کردند عینکها را از زیر دست و پا و صندلیها جمع کنند باز چندتایی جا ماند. تا ماهها مسافران و مأموران مترو از زیر صندلیها عینک طبی پیدا میکردند. مرد عینک فروش سالها بعد، از شغلش استعفا داد و به هوای یافتن آن چند فریم عینک، فرم درخواست کار برای مترو را پر کرد. او هنوز به دنبال عینکهاست.
«از شهرستان زنگ میزنم. چند ماه پیش گفتم بهتون ساکم رو نگهدارین می آم می برم. نگاه کنین ببینین توی جیب جلویی، زیر نایلون انجیر خشک ها، کارت ملی هست؟»
کاش کارتها را همان روز اول میانداختند توی صندوق پست. یا کارتهای عابربانک را میفرستادند به بانک تولدشان قبل از این که صاحبانشان مجبور شوند توی صف بانک بایستند یا فرم درخواست صدور کارت پر کنند. کارتها نباید این همه روز بلاتکلیف بمانند وقتی اسم و عکس صاحبشان را همراه دارند.
این جا ستاد اشیای پیدا شده مترو است و جای ستاد بازگردانی اشیاء به صاحبان، کنارش خالی است؛ یک گروه که بنشینند از توی کیفها آدرس و تلفن پیدا کنند، لای کتابها را بگردند دنبال تلفن همکلاسیها، کارتهای سوخت را برسانند دست راننده های آشفته، گوشیهای پیدا شده را بزنند به شارژ، به یکی از شماره های دفتر تلفن گوشی زنگ بزنند، بگویند «سلام خانم، لطفاً به صاحب این گوشی خبر بدید گوشیش پیدا شده. این جا دست ماست...» یکی پشت تلفن جیغ بزند، از خوشحالی و صدایش بیاید که «ماماااان بیا گوشیت پیدا شد...» باید شغل جالبی باشد.
منبع: داستان همشهری، شماره ی 3