نویسنده: مایکل راش
مترجم: منوچهر صبوری
مترجم: منوچهر صبوری
اینکه جوامع چگونه و چرا تغییر می کنند برای جامعه شناسی سیاسی اهمیت دارد. این مسأله موضوع نظریه پردازی بسیار توسط کسانی بوده است که می خواهند فرایند دگرگونی جامعه و عمل قابل ملاحظه کسانی را که کوشیده اند و در بعضی موارد موفق به تغییر جوامع معیّنی شده اند، درک و تبیین کنند. از نظر تحلیلی می توان استدلال کرد که دگرگونی جامعه یا نتیجه انقلاب است یا تکامل. انقلاب فعلاً دگرگونی عمیق در جامعه تعریف می شود که با خشونت شتاب می یابد و تکامل به دگرگونی تدریجی جامعه که به طور عمده، اما نه منحصرا، به وسیله دگرگونی تکنولوژیک برانگیخته می شود. اما این گونه تعریفها چیزی بیش از بیان شکلهای مختلف دگرگونی اجتماعی نیستند و از نظر تبیین چندان چیزی را ارائه نمی کنند. علاوه بر این می توان استدلال کرد که آنها لزوماً شکلهای جانشین دگرگونی نیستند، بلکه در بعضی شرایط ممکن است مکمل یکدیگر باشند. برای مثال انقلاب ممکن است با ایجاد شرایط برای دگرگونی تکاملی درازمدت به تکامل منجر شود، یا دگرگونی تکاملی ممکن است سرانجام با موانع اجتماعی و سیاسی ای مواجه شود که تنها با دگرگونی انقلابی بتوان بر آنها چیره گردید. دیدگاه مارکسیستی انقلاب متضمن دگرگونی تکاملی در وسایل تولید است که شرایطی را ایجاد می کنند که انقلاب را اجتناب ناپذیر می سازد.
این مسأله سؤال دیگری را مطرح می کند: آیا دگرگونی جامعه اجتناب ناپذیر است؟ پاسخ مارکسیستی البته بدون هیچ گونه ابهامی مثبت است: انقلابهای بورژوایی و پرولتری در رسیدن به جامعه کمونیستی اهمیت دارند؛ این فرایند ممکن است کند یا تند شود، اما در نتیجه آن نمی توان تردید کرد. نظریه پردازان غیرمارکسیست انقلاب را تنها هنگامی اجتناب ناپذیر می دانند که شرایط معیّنی وجود داشته باشد، معمولاً هنگامی که وسایل دیگر دگرگونی اجتماعی ناموفق بوده اند و تنها تغییر ناگهانی خشن و شاید طولانی، نظام اجتماعی و سیاسی موجود را تغییر خواهد داد. اگر انقلاب لزوماً اجتناب ناپذیر نیست، پس وسایل دیگرچه؟ مسلّماً، بعضی از نظریه پردازان توسعه و نوسازی دگرگونی جامعه را اجتناب ناپذیر می دانند؛ دیگران زمانی که فرایند توسعه یا نوسازی آغاز گردد یا به نقطه معیّنی برسد آن را اجتناب ناپذیر می دانند.
از نظر تاریخی شواهد فراوانی در دست است که الگوهای دگرگونی اجتماعی، بویژه پیامد نوآوری تکنولوژیک، هستند. برای مثال ارتباط آشکار و نزدیکی میان صنعتی شدن و شهرنشینی وجود دارد، اما پیوندهای میان تغییرات مادی و ارزشها کمتر روشن است. در اینکه ارتباطی میان آنها وجود دارد تردیدی نیست و کمبود هیچ نوع نظریه ای نیز احساس نمی شود، اما تا ایجاد یک نظریه عام دگرگونی اجتماعی که به جامعه عام و یکسانی منجر شود و در بسیاری از نظریه های توسعه و نوسازی به طور ضمنی بتوان آن را یافت فاصله بسیار است. حتی اگر چنین جامعه ای هدف غایی باشد، بجاست سؤال شود که آیا وسایل رسیدن به آن هدف - یعنی نتیجه یک فرایند خطی اجتناب ناپذیر یا پیشرفت- نیز یکسان است. نظریه توسعه و نوسازی اغلب می گوید که چنین است، اما تعدادی از نومارکسیستها استدلال می کنند که صنعتی شدن یک نظم سرمایه داری جهانی، ایجاد کرده است تا تعدادی جوامع سرمایه داری. در این نظم سرمایه داری جهانی، جوامع «در حال توسعه» یا «جهان سوم» به جوامع صنعتی پیشرفته «وابسته (1)» شده اند؛ اصطلاح نظریه وابستگی (2) از اینجا شروع می شود. جهان سوم نمی تواند به طور «طبیعی» توسعه یابد یا صنعتی شود، زیرا اقتصاد کشورهای جهان سوم جزئی جدایی ناپذیر از یک نظام سرمایه داری جهانی است. استقلال سیاسی بعد از سال 1945 برای این کشورها استقلال اقتصادی به همراه نیاورده است و نمی تواند بیاورد.
«نظریه وابستگی هم دیدگاه مارکسیستی سنتی انقلاب و هم نظریه توسعه و نوسازی را به رویارویی فرا می خواند. رابطه بین جوامع صنعتی پیشرفته و جوامع در حال توسعه برای درک دگرگونی اجتماعی اهمیت اساسی دارد- جوامع معدودی در یک انزوای نسبی و گاه قابل ملاحظه باقی می مانند، اما بیشتر آن ها عمیقاً از نیروهای بیرونی و درونی تأثیر می پذیرند: در هر دو حالت نقش ارزشها مهم به نظر می رسد، اما هنوز به اندازه کافی بررسی نگردیده است. نظریه مارکسیستی سنتی، ارزشها را (به صورت ایدئولوژی) نتیجه شیوه تولید در نظر می گیرد، نومارکسیستها معمولاً به تزِ ایدئولوژی مسلط توسل می جویند و نظریه پردازان توسعه و نوسازی همواره اهمیت ارزشها را در دگرگونی اجتماعی می پذیرند، اما فراتر از آن آنها را مسلّم فرض می کنند.
سرانجام یک نظریه مناسب دگرگونی اجتماعی باید دگرگونی ناگهانی و خشن و دگرگونی کندتر و تدریجی را هم از نظر مادی و هم از نظر ارزشی دربرگیرد و تبیین کند.
این مسأله سؤال دیگری را مطرح می کند: آیا دگرگونی جامعه اجتناب ناپذیر است؟ پاسخ مارکسیستی البته بدون هیچ گونه ابهامی مثبت است: انقلابهای بورژوایی و پرولتری در رسیدن به جامعه کمونیستی اهمیت دارند؛ این فرایند ممکن است کند یا تند شود، اما در نتیجه آن نمی توان تردید کرد. نظریه پردازان غیرمارکسیست انقلاب را تنها هنگامی اجتناب ناپذیر می دانند که شرایط معیّنی وجود داشته باشد، معمولاً هنگامی که وسایل دیگر دگرگونی اجتماعی ناموفق بوده اند و تنها تغییر ناگهانی خشن و شاید طولانی، نظام اجتماعی و سیاسی موجود را تغییر خواهد داد. اگر انقلاب لزوماً اجتناب ناپذیر نیست، پس وسایل دیگرچه؟ مسلّماً، بعضی از نظریه پردازان توسعه و نوسازی دگرگونی جامعه را اجتناب ناپذیر می دانند؛ دیگران زمانی که فرایند توسعه یا نوسازی آغاز گردد یا به نقطه معیّنی برسد آن را اجتناب ناپذیر می دانند.
از نظر تاریخی شواهد فراوانی در دست است که الگوهای دگرگونی اجتماعی، بویژه پیامد نوآوری تکنولوژیک، هستند. برای مثال ارتباط آشکار و نزدیکی میان صنعتی شدن و شهرنشینی وجود دارد، اما پیوندهای میان تغییرات مادی و ارزشها کمتر روشن است. در اینکه ارتباطی میان آنها وجود دارد تردیدی نیست و کمبود هیچ نوع نظریه ای نیز احساس نمی شود، اما تا ایجاد یک نظریه عام دگرگونی اجتماعی که به جامعه عام و یکسانی منجر شود و در بسیاری از نظریه های توسعه و نوسازی به طور ضمنی بتوان آن را یافت فاصله بسیار است. حتی اگر چنین جامعه ای هدف غایی باشد، بجاست سؤال شود که آیا وسایل رسیدن به آن هدف - یعنی نتیجه یک فرایند خطی اجتناب ناپذیر یا پیشرفت- نیز یکسان است. نظریه توسعه و نوسازی اغلب می گوید که چنین است، اما تعدادی از نومارکسیستها استدلال می کنند که صنعتی شدن یک نظم سرمایه داری جهانی، ایجاد کرده است تا تعدادی جوامع سرمایه داری. در این نظم سرمایه داری جهانی، جوامع «در حال توسعه» یا «جهان سوم» به جوامع صنعتی پیشرفته «وابسته (1)» شده اند؛ اصطلاح نظریه وابستگی (2) از اینجا شروع می شود. جهان سوم نمی تواند به طور «طبیعی» توسعه یابد یا صنعتی شود، زیرا اقتصاد کشورهای جهان سوم جزئی جدایی ناپذیر از یک نظام سرمایه داری جهانی است. استقلال سیاسی بعد از سال 1945 برای این کشورها استقلال اقتصادی به همراه نیاورده است و نمی تواند بیاورد.
«نظریه وابستگی هم دیدگاه مارکسیستی سنتی انقلاب و هم نظریه توسعه و نوسازی را به رویارویی فرا می خواند. رابطه بین جوامع صنعتی پیشرفته و جوامع در حال توسعه برای درک دگرگونی اجتماعی اهمیت اساسی دارد- جوامع معدودی در یک انزوای نسبی و گاه قابل ملاحظه باقی می مانند، اما بیشتر آن ها عمیقاً از نیروهای بیرونی و درونی تأثیر می پذیرند: در هر دو حالت نقش ارزشها مهم به نظر می رسد، اما هنوز به اندازه کافی بررسی نگردیده است. نظریه مارکسیستی سنتی، ارزشها را (به صورت ایدئولوژی) نتیجه شیوه تولید در نظر می گیرد، نومارکسیستها معمولاً به تزِ ایدئولوژی مسلط توسل می جویند و نظریه پردازان توسعه و نوسازی همواره اهمیت ارزشها را در دگرگونی اجتماعی می پذیرند، اما فراتر از آن آنها را مسلّم فرض می کنند.
سرانجام یک نظریه مناسب دگرگونی اجتماعی باید دگرگونی ناگهانی و خشن و دگرگونی کندتر و تدریجی را هم از نظر مادی و هم از نظر ارزشی دربرگیرد و تبیین کند.
پی نوشت ها :
1. dependent
2. dependency theory