نویسنده: کارل یاسپرس
مترجم: کامبیز گوتن
مترجم: کامبیز گوتن
مقدمه
فرانکلین لوفان باومر:کارل یاسپرس(*) را هاینمانF. H. Heinemann «بانی جنبش [اگزیستانسیالیستی]» خوانده است. خود پاسپرس از 1950 به بعد ترجیح می داد که او را «فیلسوف اگزیستانس» خطاب نکنند. با وجود این او به یکی از شالوده های اساسی اگزیستانسیالیسم همچنان وفاداری نشان می داد، به آن اصلی که می گفت حقیقت( لااقل تا اندازه ای) سوبژکتیویته است: اینکه حقیقت از تعمق آرام نسبت به جهان، آنهم با نظر گرفتنش به صورت اُبژه، نیست که ناشی می شود، بلکه از تجربه شدید شخصی در «وضعیتهای نهایی» که آدمی را وا می دارند تا سؤالهای نهایی را که به خود او مربوط می شوند مطرح سازد- و انتخاب کند. باید توجه داشت که پاسپرس یک اگزیستانسیالیست آتئیست atheist ( یا الحادگرا) نه بلکه استعلاییtranscendental » است که «ذات» یا وجود را«فراسوی جهان» می جوید. پاسپرس(1969-1883) به سال 1921 به مقام استادی فلسفه در دانشگاه هایدلبرگ منصوب شد ولی در دوره حکومت ناتزی ها پیشه استادی را از دست بداد. بعد از جنگ بود که به هایدلبرگ بازگشت.
و اینک بجاست نگاهی به وضع انسانی خودمان بیاندازیم. ما همیشه با اوضاع تازه ای روبروییم. اوضاع تغییر می کنند، فرصتهایی نو پیش می آیند. اگر آنها از دست بروند دیگر باز نمی آیند. من خودم می توانم بر آن باشم که وضع را تغییر دهم. ولی وضعیتهایی وجود دارند که در باطن عوض نمی شوند حتی اگر به ظاهر تغییر نشان بدهند و نیروی مخرّب خود را از نظر مخفی کنند: من ناچارم که بمیرم، ناچارم که تقلا کنم، دستخوش تصادف شوم، پرهیختن از گناه برایم میسر نیست. ما این وضعیتهای بنیادین هستی خودمان را وضعیتهای نهایی می نامیم. یعنی اینها وضعیتهایی هستند که ما نمی توانیم از آنها بگریزیم و یا تغییرشان دهیم. همراه با شگفتی و شک، آگاهی از این وضعیتهای نهایی، ژرفترین منبع فلسفه است. در زندگیهای روزمره خویش ما اغلب از آنها می پرهیزیم، چشمان خود را می بندیم چندان که گویی وجود نمی داشته اند. ما از یاد می بریم که مجبور به مردن هستیم، گناه خویش را فراموش می کنیم، و از یاد می بریم که دستخوش حادثه ایم. ما فقط به وضعیتهای ملموس است که متوسل می گردیم و آنها را به نفع خودمان به کار می گیریم، به یاری انگیزه منافع عملی خویش و یا نقشه ریزی و اقدام به عمل در جهان است که واکنش به آنها نشان می دهیم. ولی نسبت به وضعیتهای نهایی یا واکنشی نا روشن نشان می دهیم، و یا چنانچه واقعاً درک درستی از آنها داشته باشیم، نومیدانه عمل نموده و زایشی نو را برای خودمان منتظر می مانیم: خودمان می گردیم آنگاه که هشیواری ما نسبت به هستی به تغییری دُچار آید... .
وضعیتهای نهایی- مرگ، حادثه، گناه و نایقینی دنیا- مرا با واقعیت شکست روبرو می سازند. در رویارویی با این شکست مطلق، که اذعان به آن شرافت می خواهد، چه می باید کنیم؟
پند فیلسوف رواقی، یعنی عقب نشینی به درون آزادی خویش در محدوده استقلال ذهنی، ما را کافی نیست. درک آن فیلسوف رواقی از ضعف بشری به اندازه کافی ژرف و پرتوان نبود، او نمی دید که ذهن در اساس پوک است و از محتوا تهی، و اینکه بستگی به آن چیزی دارد که در آن جای داده باشند؛ او امکان جنون را نیز نادیده انگاشته بود. فیلسوف رواقی هیچ تسلای خاطری به ما نمی دهد؛ ذهن مستقل سترون است و از هر محتوایی خالی. او ما را نومید در همان وضعی که هستیم رها می سازد، زیرا مرام وی هیچ امکانی را برای دگرگونی باطنی باقی نمی گذارد، توفیقی را که همانا چیرگی یافتن بر خویشتن به یاری عشق باشد هیچ به حساب نمی آورد، و هشدارمان می دهد که هیچ انتظار امیدوارانه ای حتی از ممکنات نباید داشت.
با این همه، تلاش فیلسوفان رواقی همگی در جهت رسیدن به فلسفه ای راستین است. اندیشه آنان از آنجایی که سرچشمه اش در وضعیتهای نهایی است نشان دهنده تلاشی است اساسی برای پی بردن به وجودی راستین در دل ناکامیابی انسانی.
آنچه برای آدمی مهم است نگرش وی است نسبت به ناکامی: اینکه شکست یا ناکامیابی بر او پنهان می ماند و فقط به گونه ای عینی است که سرانجام تحت یورش آن قرار می گیرد و یا او آن را بی اینکه پرده پوشی شده باشد به عنوان محدودیت تغییرناپذیر هستی خویش درک نموده و می پذیردش؛ و یا اینکه به راه حلها و دلخوشی های خیالی پناه برده یا با صداقت چشم به سیمای آن دوخته، و همچو در برابر آن چیزی که به کنهش می توان پی برد سکوت اختیار کرده و خاموش می ماند. شیوه ای که آدمی به کار می گیرد تا با شکست و ناکامیابی خویش کنار آید تعیین می کند که وی چه خواهد شد.
در وضعیتهای نهایی آدمی یا احساس پوچی می کند و یا برعکس به وجودی راستین پی می برد که فراسوی هستی دنیوی گذرا می باشد. حتی نومیدی، به علت اینکه در جهان ابراز وجود می کند، نشانگر آن است که دنیای دیگری در فراسوی این جهان هست.
یا، به گفته ای دیگر، آدمی جویای رستگاری است. رستگاری آن چیزی است که ادیان بزرگ و جهانی وعده اش را می دهند. مشخصه آنها تضمین عینی حقیقت است و واقعیت رستگاری. مسیر آنها منجر به گرویدن آدمی به دین است و به ایمان. چیزی که فلسفه بدان قادر نیست. هر چند هر فلسفه ای را هدف این است که فراتر از جهان برود و به آن چیزی نایل آید که وعده اش در رستگاری ست... .
تمایل به یک زندگی فلسفی از ظلمتی ناشی می گردد که آدمی خود را در آن می یابد، از احساس بی کسی و نومیدی وقتی با دیده ای تهی از مهر به هیچی خیره می گردد، از ناخودشدن از خویش آنگاه که احساس می کند شلوغی این جهان او را فرو بلعیده است، آنگاه که « هراسیمه از خواب می پرد و از خود می پرسد: من چیستم، چرا در کار ناموفق هستم، چاره مرا چیست؟
آن ناخودشدن از خویش در عصر ماشین وخامتی بیشتر یافته است. با ساعتهای زمان سنجش، شغل هایش، چه تن فرسا باشند چه مکانیکی، که به آدمی امکان هر چه کمتری می دهد تا به عنوان انسان بالندگی حاصل کند، و حتی چه بسا او را به جایی بکشاند که احساس نماید خود او بخشی از ماشین است، یک قطعه یدکی که می توان آن را در اینجا و در آنجا به کار گماشت، و اگر تنها به حال خویش رها بشود، احساس کند به هیچ دردی نمی خورد و نسبت به خودش از عهده هیچ کاری برنمی آید. و درست موقعی که فَرَجی دست می دهد تا وی به خود آید، هیولای این جهان دوباره او را به ماشین بلعنده تلاش بی حاصل و فراغتِ بی حاصل عودت می دهد.
آدمی در یک چنین وضعی به ناخودشدن از خود گرایش پیدا می کند. آنچه لازم است این است که او خود را از این معضل برهاند. اگر نخواهد خویشتن را به جهان، به عادات، به عادیات تهی از اندیشه، به باریکه راهی لگدمال شده و کوفته وابنهد.
فلسفه همانا تصمیمی است مبرم تا چشمه آغازین خویشتن را به جوشیدن واداریم، راه منتهی به خویشتن را بازیابیم، و با اقدامی باطنی یاری رسانِ خویش گردیم.
پی نوشت ها :
* Karl Jaspers : Way to Wisdom, pp, .19-20،22-3،121 copyright 1951 by Yale University press.
منبع: فرانکلین، لوفان باومر؛ (1389)، جریان های اصلی اندیشه غربی جلد دوم، کامبیز گوتن، تهران، انتشارات حکمت، چاپ دوم، 1389.