تاریخچه روان شناسی

تاریخچه روان شناسی، بیشتر با تاریخ فلسفه توأم است؛ زیرا نخستین افرادی که به بررسی مسائل روان شناسی پرداختند و نظریه هایی اظهار کردند، فیلسوفان هستند. به همین سبب، غالب نظریه های ایشان در مورد مسائل روان شناسی رنگ فلسفی
دوشنبه، 10 تير 1392
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
تاریخچه روان شناسی
 تاریخچه روان شناسی

نویسنده: علی اکبر شعاری نژاد




 

تاریخچه روان شناسی، بیشتر با تاریخ فلسفه توأم است؛ زیرا نخستین افرادی که به بررسی مسائل روان شناسی پرداختند و نظریه هایی اظهار کردند، فیلسوفان هستند. به همین سبب، غالب نظریه های ایشان در مورد مسائل روان شناسی رنگ فلسفی دارند. سرگذشت روان شناسی را می توان در دو مرحله مهم به اختصار بررسی کرد:

1. مرحله پیش از تجربی شدن

در این دوره که از آغاز تا سال 1732 میلادی ادامه دارد، نظریه های زیر را ملاحظه می کنیم:
الف. نظریه زنده پنداری (animism): انسان نخستین، معتقد بود که موجودات جهان، دارای «روح»(soul) هستند و همان اعمال روان شناختی را انجام می دهند که خود انسان انجام می دهد. همان روح است که طلوع و غروب آفتاب و پیدایش بیماری و مرگ را سبب می شود. و نیز در هر گیاه، روحی هست که رویش و پژمردگی گیاه بدان بستگی دارد. البته، هنوز هم آثاری از این نوع عقیده را در میان بعضی از مردم عامی پیدا می کنیم.
ب. نظریه فلسفی: در بحث از نظریه ی فلسفی در مورد انسان، که بسیار مفصل و غالباً پیچیده است، به دو دوره، اشاره می کنیم:
* دوره ی پیش از افلاطون: یا دوران فلسفه قدیم که فیلسوفان می خواستند نظام هستی را، به طور کلی، که طبعاً شامل انسان هم می شود، تفسیر و توجیه کنند و به علتهای نخستین همه ی موجودات جهان پی ببرند. این فیلسوفان، معتقد بودند که عالم هستی، خود، از چند عالم تشکیل یافته و هر یک را ساختار و نظام خاصی است و انسان در مرکز آنها قرار گرفته است. ذهن یا عقل انسان، وظیفه ای جز این ندارد که صورتهای این نظام ابدی را دریابد و این کشف، ممکن است از راه تفکر و تأمل یا وحی و الهام و حدس، انجام گیرد.
* دوره بعد از افلاطون: این مرحله، که تا زمان دکارت (Rene Descartes) (1650-1596)، فیلسوف معروف ادامه دارد، با این ویژگی از دوره قبل مشخص می شود که در این مرحله «دوگرایی»(1) آغاز می شود و فیلسوفان «تن» و «روان» را دو پدیده جدا از همدیگر می پندارند که در رأس آنها افلاطون (plato)(427-347 پیش از میلاد) فیلسوف یونانی قرار دارد. او معتقد بود که دنیای عقلی یا ذهنی از افکاری ترکیب یافته است که از تجارب زندگی شخصی مستقل می باشند و این افکار و پندارها (ideas) تغییر ناپذیرند و واقعیت دارند. روح (psyche) یا ذهن به این ترتیب، وجود پیدا می کند و دارای سه جنبه مشخص می باشد:1) کنشهای اشتهاآور، 2) محرکها، 3) عقل، که به ترتیب، در شکم، سینه و سر جای دارند.
افلاطون: که خود تا حدودی از افکار سقراط، متفکر معروف یونانی و استادش، متأثر شده بود نه تنها تن و روان را جدا از هم می پنداشت بلکه معتقد بود که سعادت واقعی در صورتی برای انسان، تأمین خواهد شد که «تن» را فراموش کند و به پرورش «روح» بپردازد.
ارسطو (Aristotle)(384-322 پیش از میلاد): از شاگردان افلاطون بود. ولی برخلاف او تن و روان را دو پدیده مستقل و جدا از هم نمی دانست. از این رو، ارسطو را گاهی «پدر روان شناسی» یا «نخستین روان شناس واقعی» نام می برند. او بود که برای نخستین بار، کتابی زیرعنوان نفس نوشت و نیز در آثار گوناگون خود به بررسی بعضی از کنشهای روانی از قبیل، حس، محسوس، حافظه، و یادآوری پرداخت. ارسطو روان شناسی را جزئی از فلسفه ماورای طبیعت (متافیزیک)(2) نمی دانست، بلکه آن را از دسته علوم طبیعی و خصوصاً شعبه ای از زیست شناسی (بیولوژی)، می پنداشت که هنوز هم این نظریه، اعتبارش را حفظ کرده است. این فیلسوف، که گاهی دانشمند طبیعی نیز خوانده می شود،برای نخستین بار، کشف کرد که اگر ما دو پدیده را با هم به ذهن بسپاریم به یاد آمدن یکی، باعث به یاد آمدن دیگری می شود (قانون مجاورت)، مانند لباس و صاحب لباس، هرگاه دو پدیده با هم شباهتی داشته باشند یادآوری یکی از آنها دیگری را به یاد می آورد (قانون مشابهت)؛ مانند عکس و صاحب عکس؛ و اگر دو پدیده ضد همدیگر باشند موجب به یادآمدن همدیگر می شوند (قانون تضاد)؛ مانند گرم و سرد، دشمنی و محبت. ارسطو موجودات زنده را بر حَسَب کنشهایی که اثرشان در زندگی هر نوع، ظاهر می شود به سه گروه تقسیم می کند:
کنشهای تغذیه: که هدفشان حفظ و ادامه ی زندگی و بقای نوع است و این کنشها برای زندگی گیاه و حیوان، ضروری هستند ولی در گیاه آشکارترند.
کنشهای حس و حرکت: که هدفشان واکنش نشان دادن به محرکها و سازگاری با آنهاست. این کنشها برای گیاه، چندان ضرورت ندارند، لیکن زندگی انسان بدون آنها امکان ندارد.
کنشهای تفکر: که انسان را از گیاه و حیوان، ممتاز می کنند و به او توانایی گویایی (نطق) می بخشند.
به نظر کانتر (J.R.kantor) ارسطو شش تأثیر مهم در روان شناسی جدید گذاشته است:1) طبیعت تکاملی فعالیت روان شناختی، 2) پیوستگی موجودات زنده انسانی و غیر انسانی، 3) تأثیر متقابل اشیای محرک و موجودات زنده، 4) حواس پنجگانه، 5) بستگی عمل حسی و اعضای حسی موضعی، و 6) اصول تداعی: مجاورت، مشابهت و تضاد.
اگر بخواهیم اختلاف نظر میان افلاطون و ارسطو را خلاصه تر و روشن تر بکنیم باید بگوییم افلاطون، «عقلگرا»(3)(rationalist) و ارسطو، «تجربه گرا»(4)(empiricist) بودند.
دکارت: دکارت فیلسوف، ریاضیدان و دانشمند فرانسوی و معروف به بنیانگذار فلسفه جدید از جمله چهره های مشهور در تاریخ روان شناسی است. او رفتار حیوان را بر حسب اصول مکانیکی، تفسیر کرده معتقد بود که موجود زنده، دستگاهی است که ساختار بسیار پیچیده ای دارد و خودکارانه از صدا و نور و سایر محرکهای خارجی متأثر می شود. به نظر دکارت فرق میان حیوان و انسان در این است که حیوان مانند ابزار و آلاتی که می بینیم صرفاً بر پایه ی مکانیکی، رفتار می کند؛ در صورتی که واکنشها یا پاسخهای انسان-با وجود همانندی اش با حیوان در رفتار مکانیکی-بر حفظ و احساس و هیجان مبتنی است. وهمین امر، موجب امتیاز وی از سایر حیوانات می شود...

مسئله عقل-بدن (the mind-body problem)(یا روان و تن و ذهن و اندام)

تأثیر و نفوذ دیگر دکارت در فکر زمانش، که اهمیت خاصی دارد، این بود که استدلال می کرد که جهان عقل یا ذهن از جهان بدن جداست و این تقسیم، سؤالات پیچیده و دشواری را به میان آورد. به نظر وی ذهن با افکار ذاتی غیرقابل تغییر، به طور کلی، غیر از دنیای مادی است که دایماً شکل خود را تغییر می دهد. و همین ذهن معنوی یا روحانی، بدن را راهنمایی می کند. حال می توان پرسید که این ذهن با این بدن، چه تعاملی دارد؟ ذهن یا عقلی که ماهیت آن معلوم نیست و مکان مشخصی ندارد و حرکت نمی کند چگونه می تواند از راه دنیای بدن، که دارای مکان و حرکت است و پیوسته تغییر می یابد، شناخت صحیحی از حرکت به دست آورد؟ همین پرسش های دکارت باعث طرح «مسئله عقل و بدن» شدند که سالها مورد بحث فیلسوفان قرار گرفت و هنوز هم مورد بحث است. خود دکارت به طور قطعی بیان کرد که عقل و بدن در یک نقطه بسیار کوچک در همدیگر تأثیر می کنند و آن «غده ی صنوبری»(pineal gland) است که فیزیولوژیست های معاصر هنوز برای کشف و تعیین وظیفه یا کنش آن، فعالیت می کنند. ولی این، جواب واقعی مسئله نبود، زیرا روشن نمی کند که میان آن دو پدیده (تن و عقل یا روان) چه تفاوتهایی وجود دارند و این تعامل یا تأثیر متقابل، چگونه انجام می گیرد.
فیلسوفان بعدی همین سؤال را به صورتهای دیگر، طرح کردند. یک نظریه این بود که عقل و بدن مانند دو ساعت کاملاً از همدیگر مستقل هستند و هر کدام به اختیار خود عمل می کنند و اختیار هر دوی آنها به دست خداست. نظریه دیگر، این بود که عقل و ماده، دو جنبه ی متفاوت از یک گوهر یا جوهر کلی یعنی خدا هستند؛ در صورتی که نظریه دیگر معتقد بود که دنیای مادی خارج از عقل یا ذهن وجود ندارد و هرچه هست ذهن یا عقل است. این قبیل مباحثات، مدتها میان فیلسوفان رواج داشتند و هنوز هم چنین است. و موضوع بحث، این بود و هست که آیا معرفت انسان از راه ادراک، حاصل می شود یا به طور ذاتی در وجود او گذاشته شده است. سرانجام، اندیشمندان جدید از قبیل راسل (Bertrand Russell) فیلسوف معروف انگلیسی و دیویی(John Dewey) روان شناس و فیلسوف مشهور آمریکایی به این نتیجه رسیدند که بحث درباره ی مسئله «عقل-بدن» اساساً یک مبحث بی معناست؛ برای اینکه آغاز بحث بر مبنای جدا کردن آن دو، اشتباه است و اظهار داشتند که هر دو: عقل و بدن یک فرایند یا جریان مداوم هستند که ما بعضی از آنها را جنبه های عقلی و برخی را جنبه های بدنی فکر می کنیم و هر دوی آنها باهم و به شکل واحد، موضوع مطالعه علمی می باشند. در هر حال، می توان گفت که دکارت برای نخستین بار، مقدمات مطالعه دستگاه عصبی را پایه گذاشت و اولین کسی است که توجه دانشمندان را به شناخت رفتار انسان بر پایه های فیزیولوژیک، جلب کرد.
جان لاک(5): جان لاک از نظریه ی دکارت درباره ی رفتار انسان متأثر شد و به مطالعه ی چگونگی معرفت یا شناخت انسان از راه تجربه حسی پرداخت و یادگیری و حافظه را از لحاظ ارتباط با «تداعی یا همخوانی»(6) مورد بحث قرار داد؛ و نتایج مطالعاتش را در کتابی به نام «درک و شناخت انسان»(7) منتشر ساخت. نظریه این فیلسوف را که در واقع مقدمه ی روان شناسی تجربی به شمار می رود، می توان در این عبارت خلاصه کرد: تجربه حسی پایه هر گونه معرفت است. به عبارت دیگر، هر نوع شناخت و معرفت، از راه حواص، حاصل می شود. در ذهن انسان هنگام تولد، یک صفحه ی سفید است و افکار ضمن انعکاسی به همدیگر مربوط می شوند. یعنی انسان، همه ی افکارش را از محیط به وسیله ی حواس کسب می کند.
برکلی(8): این فیلسوف، معتقد بود که جزء «عقل»، چیزی وجود ندارد و نظریه ی روان شناسی او را می توان در کتابش به نام «نظریه جدید در مورد بینایی» مطالعه کرد. و او بود که برای نخستین بار، عمل دیدن را به عنوان یک مسئله روان شناختی، مورد بحث قرار داد.
سایر فیلسوفان: علاوه بر فیلسوفانی که نام بردیم چند فیلسوف دیگر نیز درباره ی رفتار انسان، بحث و اظهار نظر کرده اند از آن جمله اند: هیوم (David Hume) (1776-1771) فیلسوف اسکاتلندی، هارتلی (David Hartley)(1757-1705) فیلسوف تجربی انگلیسی و پدر روان شناسی فیزیولوژیک، براون (Thomas Brown) (1820-1778) فیلسوف و روان شناس اسکاتلندی، استوارت میل (John sturart mill)(1873-1806) فیلسوف انگلیسی، و هربارت (Johann Friedrich Herbart)(1841-1776) آلمانی که روان شناسی را رشته ای از متافیزیک می دانست نه علم.
ملاحظه افکار و عقاید فیلسوفان مذکور از افلاطون تا هربارت نشان می دهد که همگی مسائل روان شناسی را رنگ فلسفی داده و ضمن بحث از فلسفه، از آنها سخن گفته اند. و همین وضع از ارزش علمی روان شناسی، کاسته است هرچند که در واقع، ایشان مقدمات علمی شدن روان شناسی را فراهم ساخته اند.

2.مرحله بعد از تجربی شدن

بعد از سپری شدن قرون وسطی و پیدایش رنسانس (9)، علوم به تدریج از فلسفه جدا شدند و استقلال یافتند و روان شناسی نیز به صورت یک «علم» درآمد. یعنی روان شناسی نیز خصایص زیر را پیدا کرد که هر نوع شناخت علمی باید آنها را داشته باشد:
* یافته هایش بر مشاهده منظم و کنترل شده، مبتنی باشد، نه مشاهده گذران بدون هدف.
* این مشاهده، چنان باشد که دیگران نیز بتوانند آن را انجام دهند و تعصب شخصی در آن، دخالت نکند.
* مشاهده مذکور، فرضها و احتمالهایی را برای شخص، مطرح کند و تفکر او برای بررسی و تحقق در درستی آنها برانگیزد.
* آزمایش این فرضیه ها امکان پذیر باشد.
* بتوان حقایق مذکور را اندازه گیری کرد.
* همینکه درستی فرضیه ها ثابت شد بتوان آنها را به صورت «نظریه» یا تئوری درآورد.
البته وجود همه ی ویژگی های مذکور برای علم، معمولاً در بعضی از مسائل روان شناسی از قبیل عواطف، تا حدودی دشوار است و به همین سبب، روان شناسی دیرتر از سایرعلوم از فلسفه جدا شد؛ ونیز همین امر سبب شد که مقدمه علمی شدن روان شناسی به دست فیزیکدان و فیزیولوژیست ها انجام گیرد. در بحث از دوران تجربی یا آزمایشی شدن روان شناسی باید به سه مرحله اشاره کرد:
الف. آغاز آزمایش در آلمان می توان گفت که نخستین گام در راه علمی شدن روان شناسی به وسیله گروهی از دانشمندان آلمانی برداشته شد از قبیل: وبر(E.H.weber)(1878-1795) فیزیولوژیست، فیخنر یا فیشنر (G.T.Fechner) (1887-1801) فیزیکدان و فیلسوف، هلمهولتز(H.L.F.Helmholtz)(1894-1821) فیزیولوژیست و هرینگ (E.Hering)(1918-1834)فیزیولوژیست. ولی اساسی ترین قدم را در راه تجربی و علمی شدن روان شناسی، وولف (c.v.wolf)(1754-1697) فیلسوف برداشت و در سالهای 1732 و 1734 دو کتاب به نامهای روان شناسی تجربی و روان شناسی عقلی را منتشر ساخت؛ و برای اولین بار اصطلاح «روان شناسی» را عنوان کتابی قرار داد. پس از او می توان از کتاب اصول پسیکو-فیزیک(روان-ماده) فیخنر نام برد که در سال 1860 انتشار یافت.
علم پسیکوفیزیک یا روان-تن، پیشرو مستقیم روان شناسی آزمایشی (experimental psychology) به شمار می رود. و این امر، در واقع، رشته ای از روان شناسی است که به مطالعه مسائل روان-تنی می پردازد. همچنین، این میدان یا رشته، پایه آزمایشهای بالینی (کلینیکی) است که به وسیله عصب شناسان (neurologists) برای تعیین محل آسیب دیدگی دستگاه عصبی، مورد استفاده قرار می گیرد.
در سال 1897 میلادی بود که وونت (wilhelm wundt)(1920-1832) فیزیولوژیست و روان شناس آلمانی، نخستین آزمایشگاه روان شناسی را در شهر «لایپزیک»(Leipzig) تأسیس کرد؛ و آزمایشهایی درباره محرکهای صوتی و نوری به عمل آورد. سپس به آزمایش درباره شناخت عمل احساس نسبت به محرکهای مذکور پرداخت. این دانشمند در مطالعه اعمال روانی، روش «خویشتن نگری»(introspection) را به کار برد. یعنی به عقیده او برای شناخت رفتار دیگران، شخص باید ابتدا همان رفتار را در خود مطالعه کند. مثلاً از روی مطالعه حالات خوشی و رنج در خود، به کیفیت این حالات بر دیگران پی ببرد.
هدف وونت و همکارانش از آزمایشهای روانی، این بود که اعمال شعوری را به عناصر سازنده ی آنها از قبیل: احساس، ادراک، هیجان، میل، و... تجزیه و تحلیل کنند؛ همچنان که در علم شیمی ماده ای را به عنصرهای تشکیل دهنده اش تجزیه می کنند. زیرا به نظر ایشان تا مقدمات یا عناصر مذکور را در رفتار شعوری یا آگاهانه انسان، نشناسیم شناخت خود رفتار، ممکن نخواهد بود. به همین سبب، روان شناسی را در زمان وونت به «علم زندگی شعوری» تعریف می کردند و روان شناسی، «روان شناسی عنصری» نامیده می شد.
در اواخر سال 1890 شاگردان وونت به تدریس در دانشگاه های آمریکا از قبیل کالیفرنیا (california)، کلارک (clark)، هاروارد(Harvard)، مینه سوتا (Minesota)، پرینستون (princeton)، استنفرد (stanford) و ییل (yale)، پرداختند. به همین سبب آزمایشگاه های جدید روان شناسی در آمریکا به شکل آزمایشگاه وونت تأسیس شدند.
در سال 1890 ویلیام جیمز (William James)(1910-1842) روان شناس بزرگ آمریکایی کتاب اصول روان شناسی (the principles of psychology)را در دو جلد بیش از 1300 صفحه چاپ و منتشر ساخت. هدف جیمز این بود که هرچه درباره ی روان شناسی روشن شده بود، در این کتاب گرد آورد. جیمز کوشش داشت در اصطلاحات عصب شناسی بیندیشد، لکن بدبختانه بسیار کم در این مورد کار کرد؛ زیرا در زمان او هنوز مغز، چندان شناخته نشده بود. این روان شناس و فیلسوف، هرگز برای یافتن اینکه چگونه یک رشته روابط میان بخشهای مختلف بدن ما برقرار می شوند و حرکت یکی، موجب حرکت سایر بخشها می شود، کوشش نکرد. ولی با این وجود، در شناخت چگونگی کار مغز و دستگاه عصبی به ما بسیار کمک کرد.
ب. مطالعات آماری تفاوتهای فردی و سنجش عقلی: همزمان با آزمایشهای وونت در آزمایشگاه لایپزیک، گالتن (Francis Galton)(1911-1822) در انگلیس به تحقیق درباره وراثت صفات روانی و تفاوتهای فردی در استعدادهای ذهنی پرداخت و این بررسی به سنجش هوش و سایر جنبه های عقلی منجر شد. پیرسن (karl pearson) (1936-1857) دانشمند و ریاضی دان انگلیسی، مباحث روان شناسی را به استفاده از کل روشهای آماری متوجه ساخت و گالتن را در تحقیقاتش کمک کرد. در آمریکا نیز کتل (James Mckeen cattell)(1944-1860) شاگرد وونت به مطالعه درباره ی زمان واکنش و سنجش عقلی پرداخت. تورندایک (Tnorndike)(1949-1874) بنیانگذار روان شناسی حیوانی و از پیشروان روان شناسی تربیتی و یادگیری در آمریکا نیز به پیشرفت روان شناسی علمی کمکهای فراوانی کرد. در فرانسه نیز ایتارد (Jeam Marc Gaspard Itard)(1838-1775) روان پزشک به بررسی و مطالعه افراد ضعیف عقل پرداخت، و بینه (Alfred Binet)(1916-1857) روان شناس فرانسوی با همکاری سیمون (Theophile simon)(1961-1873) در اوایل قرن بیستم به ساختن آزمون و اندازه گیری هوش اقدام کردند و گامهای مهمی در راه علمی شدن روان شناسی برداشتند.
پ. آزمایشهای روان شناسی روی حیوان: از جمله ی عواملی که در علمی شدن روان شناسی، بسیار مؤثر افتاد آزمایش در رفتار حیوان است. روان شناسان دریافتند که میان انسان و بعضی از حیوانات، جنبه های روانی مشترکی وجود دارد از قبیل احساس و ادراک، پیدایش عادت، یادگیری و هیجان. و مطالعه ی آنها به شناخت رفتار انسان زیاد کمک می کند. دانشمندان در آزمایش روی حیوانات امتیازات زیر را یافتند:
- می توان عده ی زیادی از حیوانات را مورد آزمایش قرار داد.
-طول عمر حیوان در مقایسه با طول عمر انسان، کوتاه تر است بنابراین، می توان به آسانی در مورد نسلهای زیادی آزمایش انجام داد.
- به علاوه درباره حیوانات می توان آزمایشهای مهم و خطرناکی مانند جراحی مغز و اعصاب انجام داد.
از مهم ترین آزمایشهایی که درباره ی حیوانات به عمل آمدند و به پیشرفت روان شناسی علمی بسیار کمک کردند می توان به تجارب پاولوف (pavlov) فیزیولوژیست روسی و کولر (w.kohler) از بنیانگذاران روان شناسی گشتالت (Gestalt) در آلمان اشاره کرد.

پی نوشت ها :

1. dualism یا ثنویت گرایی، یک نظریه فلسفی است که پیشوای معروفش افلاطون بود. به عقیده این مذهب اساساً در جهان دو جوهر متفاوت وجود دارند که عبارت اند از عقل و ماده. از لحاظ روان شناسی به نظریه ای گفته می شود که عقل و بدن را دو امر جدا از هم می داند.
2. metaphysics امروزه به رشته ای از فلسفه گفته می شود که طبیعت یا ماهیت اصلی یا نهایی هستی را مورد بحث قرار می دهد.
3. کسی را گویند که پیرو مکتب «عقل گرایی»(rationalism) است و عقل را تنها وسیله ی شناخت و رسیدن به حقیقت می داند.
4. کسی را گویند که پیرو مکتب «تجربه گرایی»(empricism) است و تجربه (experience) را سرچشمه ی هرگونه شناخت یا معرفت می داند.
5. John Locke(1704-1632) فیلسوف تجربه گرای انگلیسی است و اثر مهم وی درک و شناخت انسان است.
6. association ارتباط کنشی یا بستگی میان دو پدیده روان شناختی است که ضمن یادگیری یا تجربه، پیدا می شود. ارتباط میان افکار.
7. این کتاب زیرعنوان تحقیق در فهم بشر به وسیله ی «پرینگل پریستون» تخلیص شده و مرحوم دکتر رضازاده شفق آن را به فارسی برگردانده است. انتشارات دانشگاه تهران، 1339.
8. George Berkeley(1753-1685) فیلسوف ایرلندی است که از دکارت و لاک متأثر شده. از آثار مهم این متافیزیسین (پیرو متافیزیک) می توان نظریه ی جدید درباره بینایی و اصول معرفت بشر را نام برد.
9. Renaissance (تجدید حیات علمی و ادبی) اصطلاحی است که مورخان برای مشخص نمودن مراحل مختلف تجدید حیات عقلی، بخصوص در ایتالیا و اروپا، در طول قرنهای 15 و 16 به کار می برند.

منبع : شعاری نژاد، علی اکبر، (1390)، روان شناسی عمومی انسان برای انسانی برخوردار از طبیعت چندگانه! اما واحد!، تهران: اطلاعات

 

 

نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط