0
ویژه نامه ها

امر به معروف و نهي از منکر در سيره ي شهدا

قيامت خود را خراب نکن

شش برادر به همراه پدر و مادر در خانه نشسته گرم صحبت بوديم، نگاهي به تک تک ما انداخت سپس رو به پدر کرد و گفت: «پدرجان! اين همه فرزند پسر داري. چرا آن ها را براي دفاع از نظام و انقلاب و کشور به جبهه نمي فرستي؟!»
قيامت خود را خراب نکن
 قيامت خود را خراب نکن

 






 

 امر به معروف و نهي از منکر در سيره ي شهدا

راه سرخ

شهيد عين الادب طهماسبي زاده
شش برادر به همراه پدر و مادر در خانه نشسته گرم صحبت بوديم، نگاهي به تک تک ما انداخت سپس رو به پدر کرد و گفت: «پدرجان! اين همه فرزند پسر داري. چرا آن ها را براي دفاع از نظام و انقلاب و کشور به جبهه نمي فرستي؟!»
روزي که مي خواست عازم جبهه بشود مادر مريض بود.
گفتم: «برادر! مادر مريض است. يکي دو روز صبر کن حال مادر که خوب شد بعد عازم جبهه شو.»
گفت: «فعلاً که جبهه و جنگ از مريض بودن مادر مهم تر است. در همين جنگ است که بسياري از مادران وطن بي پسر و بي خانمان شده اند، مرا چه جاي درنگ؟!»
شب هفتم شهيد، وقتي مي خواستم عازم جبهه شوم پدر گفت «فرزندم! از هر خانه يک نفر کافي است!» گفتم «پدر جان مگر «عين الادب» نمي گفت که اين همه پسر به چه دردت مي خورد؟ آن ها را به منطقه اعزام کن تا از وطنمان دفاع کنند. مگر نمي گفت که حضرت امام فرموده اند سنگرها و ميدان هاي جبهه و جنگ را خالي نگذاريد حالا وقت آن رسيده تا من نيز دينم را ادا کنم.»
تأثير نصيحت ها و رهنمودهايش باعث شد تا ادامه دهنده راه سرخش باشم و در راه دين و وطن با از دست دادن يکي از پاهايم به افتخار جانبازي نايل آيم. (1)

زيباتر از هميشه

شهيد صاحب علي حياتي
وقتي به جبهه بدرقه اش مي کردم. زيباتر از هميشه در چشمم جلوه مي کرد. چنان محو تماشاي نگاهش شده بودم که گويي از قامت زيبايش براي هميشه يادگاري برمي داشتم.
هنگام وداع او را به خدا سپرده، نذر قرباني شهداي کربلا، به خصوص حضرت علي اکبر (عليه السلام) و حضرت قاسم (عليه السلام) کردم.
هنگامي که مرا در آغوش گرفته، مي بوسيد گفت: «مادر جان! سفر طولاني و پرماجرايي در پيش است. مبادا کسي به شما خبر کذب و دروغ آورد و شما را ناراحت کند. به حرفهاي بي اساس اين و آن توجه نکنيد. زيرا اگر شهيد شدم جنازه ام به وطن باز خواهد گشت. هميشه صبور باش و بردبار، هيچ وقت گريه و زاري مکن. مبادا دشمن از گريه و زاري تو شاد و خرسند شود» با شور و شوق بي وصف راهي جبهه شد. وقت مرخصي اش مصادف بود با روزهاي آغاز عمليات؛ از چند مرخصي گذشت تا در کنار بچه ها در عمليات شرکت کند. (2)

حق با شماست

شهيد ناصر ترحمي
با شليک گلوله کلت منور، آنها را پيدا کرد و تعداد زيادي را نجات داد. در آخرين لحظه وقتي مي خواست پيکر بي جان عبدالمحمد محمدخاني را به قايق منتقل کند، چند تا تير به بدنش مي خورد. مي افتد در دامن شهيد قربان علي زماني، قايق به عقب حرکت مي کند و ناصر سرش را مي گذارد درِ گوش شهيد زمان پور و نجوا مي کند.
تا اين جا را بچه ها تعريف کرده اند. ولي بقيه اش را از شهيد زمان پور شنيده ام که ناصر گفت: «در حفظ انقلاب بکوشيد! راه شهدا را ادامه بديد! امام را تنها نذاريد! وصيت نامه نوشته ام ولي به مادرم بگوييد صبر کند!»
از اين جا به بعد ديگر گريه قربان را امان نمي داد. و ما هرگز از بقيه ي حرفهايي که ناصر به قربان گفته بود سردر نياورديم.
بعد از يک سال قربان هم شهيد شد و اين راز ناگفته، ماند.
***
مسجد پر شده بود. همان جمعيت هميشگي آمده بودند. اسم سخنران يادم نيست. از روحانيون اعزامي بود. من و او با هم رفته بوديم. آخرهاي مسجد نشستيم، وسط سخنراني احساس کردم ناراحت است. اصلاً آرامش نداشت. چهار زانو مي نشست و باز دو زانو. به او گفتم: «بابا مشکل داري!»
گفت: «نه.»
ولي بي مشکل هم نبود. سخنراني تمام شد همه بلند شدند که بيرون بروند. ناصر رفت پيش حاج آقا و به ايشان گفت: «حاج آقا اين صحبت هاي شما بسيار خوب بود ولي نياز امروز ما آگاه کردن مردم براي پيشبرد انقلابه.»
از همان افراد داخل مسجد بعضي ها بودند که از صحبت هاي ناصر خوششان نيامد. يک نفر گفت: «حالا ديگر بچه ها برايمان تکليف تعيين مي کنن!»
او بي توجه به حرفهاي اين و آن بحث مي کرد. دست آخر حاج آقا گفت: «حق با شماست! اين شاء الله فردا شب جبران مي کنم! بعد ناصر عذرخواهي کرد و با هم آمديم خانه. (3)

قيامت خود را خراب نکن

شهيد حسين بصير
وقتي- بعد از جنگ- از شهر بروجرد عبور مي کرديم جلوي يک کبابي ايستاديم. وقتي وارد کبابي شديم ديدم عکس بزرگ حاج بصير در آن جا نصب است، برايم جاي سؤال بود، لذا پرسيدم: «آيا صاحب اين عکس را مي شناسي؟»
گفت: «بله... ايشان کاري کردند که من جذب شخصيت ايشان شدم. ماجرا اين بود که يک روزي با چند نفر از رزمندگان به مغازه ي من آمد»، گفت: «اين ها رزمنده اند کباب خوب برايشان بزن.»
خودشان رفتند تا وضو ساخته و نماز اقامه کنند... وقتي به قيافه ي آقا نگاه کردم با خود گفتم بايد آدم بزرگواري باشد... نماز اقامه شد و غذا خوردند. يک زوج جوان هم مشغول خوردن غذا بودند... به وقت خداحافظي مرا به کناري خواست و گفت: «ببين پدرجان! سن و سالي از تو مي گذرد و اين همه زحمت مي کشي... آيا درست است با سرويس دادن به خانم بدحجاب قيامت خود را خراب کني؟ حداقل به او تذکري بده.»
گفت و رفت و من مدتي به فکر فرو رفتم، با خود گفتم عجب حرف حسابي است... تصميم گرفت به رهنمود او عمل کنم و کردم... بعدها شنيدم به شهادت رسيده است. (4)

پي نوشت ها :
 

1. حقيقت سرخ، ص 186.
2. حقيقت سرخ، ص 118.
3. راز نگفته، صص 15و77.
4. سردار خوبان، ص 103.

منبع مقاله :
مؤسسه فرهنگي هنري قدر ولايت، (1390)، سيره ي شهداي دفاع مقدس (20) دعوت به خوبيها، نهي از زشتيها، تهران: مؤسسه فرهنگي هنري قدر ولايت، چاپ اول



 

 



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
موارد بیشتر برای شما