آغاز انديشيدن با شک کردن در يقين !

راه يابي به قلمرو روشن انديشه، پژوهش و انتخاب، در گرو کنار گذاشتن يقين اوليه است و چون شکستن حصار اين يقين کاري دشوار است، به سادگي مي توان به ارج و منزلت شک، يگانه عامل شکست اين يقين و تنها راه گشاي حرکت فکري پي برد.
چهارشنبه، 2 مهر 1393
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
آغاز انديشيدن با شک کردن در يقين !
 آغاز انديشيدن با شک کردن در يقين !

 

نويسنده: دکتر سيد يحيي يثربي





 

1. شکّ مبارک!

راه يابي به قلمرو روشن انديشه، پژوهش و انتخاب، در گرو کنار گذاشتن يقين اوليه است و چون شکستن حصار اين يقين کاري دشوار است، به سادگي مي توان به ارج و منزلت شک، يگانه عامل شکست اين يقين و تنها راه گشاي حرکت فکري پي برد.
حال جاي اين پرسش است که چرا يگانه راه حرکت فکري، همين برانداختن يقين و رسيدن به شک است؟ در پاسخ بايد گفت که: ذهنِ انسان از دو حال، بيرون نيست: يا هيچ گونه حکم و تصديقي در آن نيست، و يا سرشار از حکم و تصديق است.
انساني که در شرايط عادي، به مرحله ي رشد فکري مي رسد و توان و امکان حرکت فکري پيدا مي کند، ذهن خالي نداشته، بلکه داراي حالت دوم است؛ يعني ذهنش از حکم و تصديق پر شده است. انسان هاي بالغي که ذهنشان کاملاً از حکم و باور خالي باشد، وجود خارجي ندارند و تنها به صورت افسانه اي قابل فرض اند. اگر انساني در جزيره اي به دنيا آيد، پدر و مادرش را از دست بدهد و با حيوانات بزرگ شود، چنين انساني مي تواند خودش باشد و ذهنش؛ اما انساني که در « خانواده اي » رشد کند و در « جامعه اي » پرورش يابد، ذهنش انباشته از احکام و تصديقاتي است که همگي نه بر دليل و برهان، بلکه بر تعليم و تلقين تکيه دارند. و اين چيزي نيست که نياز به بيان و استدلال داشته باشد، بنابراين براي انسان امروزي، چاره اي جز اين نيست که در قدم اول، خود را از قيد و بند داوري ها و پيشداوري هاي تقليدي و تلقيني رها سازد.
حال پرسش ديگري را بررسي مي کنيم و آن اين است که: از اين همه عقايد انسان هاي پيرو مکاتب و مذاهب گوناگون، کساني هستند که عقايدشان درست است، يا آن که: در ميان احکام و داوري هاي ذهن يک انسان، حتماً مواردي هست که درست است، پس چرا بايد همه ي انسان ها حرکت فکري را با شک آغاز کنند؟ و نيز چرا بايد هر انساني در تمامي داوري هايش ترديد روا دارد؟
در پاسخ اين پرسش بايد گفت که: در مورد امکانِ وجود موارد درست، در ميان عقايد موجود انسان ها، به اين نکته بايد توجه کرد که اگر از اين همه عقايد و جهان بيني هاي موجود، يکي درست است، افرادي که پيرو آن عقايد هستند، با پيروان عقايد باطل چه تفاوتي خواهند داشت؟ زيرا آن که بر صواب و آن که بر خطاست، هيچ کدام شخصاً تحقيق نکرده اند و هر دو، عقايد خود را تنها از راه تعليم و تلقين پذيرفته اند، بنابراين ترجيح يکي بر ديگري مبنايي نداشته، بلکه بر پايه ي تصادف خواهد بود.
به عبارت ديگر اگر در ميان مجموعه ي عقايد موجود روي زمين، عقيده ي درستي باشد، پيروان آن عقيده نه با عقل و انديشه و پژوهش و انتخاب، بلکه تنها بر اثر يک تصادف، بر صواب خواهند بود. چنان که بر خطا بودنِ ديگران نيز امر تصادفي است.
براي نمونه يکي در خانواده ي يهودي به دنيا آمده و يهودي شده است و ديگري در خانواده ي مسلمان به دنيا آمده و مسلمان شده است. اگر يکي از اين دو دين بر حق باشد، يکي از اين دو نفر به تصادف به راه راست رفته، و ديگري نيز به تصادف به خطا رفته است، زيرا هيچ کدام راهي را که در پيش گرفته اند، بررسي نکرده و با برهان و تحقيق بر نگزيده اند، بلکه هر دو بر پايه ي تعليم و تقليد به دين خود گردن نهاده اند. در چنين حالي بر خطا يا صواب بودن آن دو، تصادفي خواهد بود. چنانکه، اگر آنکه بر خطاست در شرايط اين ديگري به وجود مي آمد، بر صواب مي شد و بالعکس. اگر خواجه نصير در خانواده اي سنّي به دنيا مي آمد و با تعليم و تربيت اهل سنّت بزرگ مي شد، سنّي مي بود و سنّي مي ماند؛ چنانکه اگر فخر رازي، در خانواده اي شيعي به دنيا مي آمد و با تعليم و تربيت شيعي بزرگ مي شد، شيعه بود و شيعه هم مي ماند.
مونتني متفکر فرانسوي ( م 1593 م.) حق داشت بگويد: « به سبب حادثه اي جغرافيايي مسيحي شده ام، وگرنه جزو کساني بودم که خورشيد را مي پرستيدند »(1) روزانه ميليون ها انسان که پيرو اديان گوناگون اند، هر يک خداوند را، در برابر اين نعمت که در دين خود، تنها دين بر حق و درست به دنيا آمده و تربيت شده اند، صميمانه سپاس مي گزارند! بنابراين بايد همه ي انسان ها، عقايد موروث و سنتي خود را، مورد شک و نقد قرار داده، با گزينش آگاهانه مکتب و مذهبي را بپذيرند تا دچار خام انديشي نشده و به تصادف و ناخواسته به راه خطا يا صواب نروند.
اما درباره ي اين که در ميان عقايد يک فرد، ممکن است، برخي از اصول و مسائل درست باشند. بنابراين، چرا يک انسان بايد در سير فکري، تمام عقايد خود را کنار بگذارد؟ بايد توجه داشت که هر يک از اين عقايد بايد بر پايه ي تحقيق انتخاب شوند: بنابراين در مورد تک تک آنها قطع نظر از درستي و نادرستي شان، همين شک و ترديد لازم است. خواه همه ي آن عقايد را يک جا مورد ترديد قرار دهيم يا به صورت انفرادي و موردي کار کنيم. دکارت در اين باره تمثيلي دارد و آن اين است که، اگر قرار باشد خانه هاي يک شهر را نوسازي کنند لازم نيست همه را با هم خراب کنند و بسازند، بلکه مي توانند بصورت انفرادي اقدام کنند، اما دکارت خودش صلاح را در آن ديده که اين تخريب را يک جا انجام دهد.
و لکن نسبت به عقايدي که من تا آن زمان در خاطر پذيرفته بودم، هيچ به از آن نديدم که يک مرتبه عزم کنم بر اين که همه ي آنها را از ذهن بيرون سازم.(2)
اين تخريب در مسائل به هم پيوسته، خواه، ناخواه، فراگير خواهد بود؛ چون در مسائل مشمول تقليد کلاً بايد فراگير باشد، به هم پيوستگي مسائل نيز زياد مهم نيست، ولي به هر حال اين تخريب دفعي و يک جا تحقق نمي پذيرد، بلکه هميشه - چنان که خواهد آمد- شک از نقطه اي آغاز شده، مانند آتش سوزي به جاهاي ديگر نيز سرايت مي کند.
در شک بايد فرهادوار به تسخير کوهي از خارا پرداخت. کوهي که خيلي آسان پديد آمده؛ اما بسيار مشکل تسخير مي گردد. درست مانند کوه بيستون که با يک « کُن فَيَکُون » و بدون دخالت فرهاد پديد آمد؛ امّا تسخير آن به عهده ي فرهاد گذاشته شد! افکار ما نيز نه به وسيله ي ما و به کوشش ما، بلکه در اثر تعليم و تلقين، به صورت يک مجموعه ي يقيني، به استواريِ کوه ها پديد آمده اند و به گفته ي معروف همانند نقشي بر سنگ اند. اکنون ما با اين سنگ روبه رو هستيم! امّا به هر حال بايد دست به کار شد.
شک در فلسفه، بمنزله ي « يقظه » در سلوک است: چرا که مشکل به دست مي آيد و مشکل مي آفريند! اما با اين همه دشواري، همچنان ضروري و با شکوه است.
در اين باره به نظر نگارنده، بزرگ ترين فتوا و نظر از سوي يک عالم ديني، فتواي ابن جبائي ( م 326 هـ. ) و ابو هاشم ( م 321 هـ.) است. آن جا که بحث از « نخستين واجب » است، گروهي نخستين واجب را بر انسان، « معرفت خدا » دانسته و گروهي ديگر « نظر »؛ يعني انديشه و استدلال را نخستين واجب انسان شمرده اند؛ امّا اين دو نفر، نخستين واجب هر انسان را « شک » مي دانند؛ زيرا تا شک نباشد، انديشه ممکن نيست. و چون انديشه نباشد نمي توان به معرفت دست يافت.(3)
شک، اين گام ضروري و اجتناب ناپذير در تحقيق، از هر جا که آغاز شود، انسان گامي به پيش نهاده و تيشه اي بر ديوار زندان يقين زده است. اين آغازِ تلاش در راستاي پژوهش اشت. گويا ريشه ي اصليِ کلمه ي شک در لاتين، خالي از ايهامي به پژوهش و تحقيق نيست. منظور ما نيز از شک جز اين نيست. شک؛ يعني « داوري هاي خام ذهن خود را به ديده ي نقد نگريستن ». برخلاف آن که چنين روشي را به دکارت نسبت داده اند، مي بينيم که در تاريخ تفکّرات اسلامي، بسي جلوتر از دکارت، اين مسئله مطرح بوده است. ابن جبائي و ابو هاشم، آن را به طور جدّي مطرح کرده اند، اما گويي که بخت ياري غربيان، يا ظريفکاري شان، سرانجام کار را به نام آنان به پايان رسانده. به هر حال اين فضل براي دکارت محفوظ است که شک را رسماً به عنوان « روش » پيشنهاد کرده است، امّا اگر بخواهيم سابقه ي شک را در شرق، جست و جو کنيم، نزديک به چهار قرن پيش از متکلّمان مسلمان و حدود ده قرن پيش از دکارت، بايد از « برزويه ي ايراني » نام ببريم.
اين برزويه که ما او را طبيب مي دانيم، در مقدمه ي کتاب کليله و دمنه، همچون دکارت شک مي کند و با نکته سنجي و دقت پيش مي رود و سرانجام بسيار عاقلانه تصميم مي گيرد.
کار برزويه در آن چند سطري که نوشته، چنان ظريف است که مي توان آن را با ديدگاه هاي متفکّران بزرگ قرن جديد، درباره ي روش تحقيق و انديشه و نقد سنّت موجود، مقايسه کرد.
در اين جا، براي رفع و دفع برخي شبهه ها، از توضيح چند نکته ناگزيرم:

الف) هدف نهايي نبودن شک:

شماري شک را پديده اي ناميمون و ويرانگرِ نظام علمي و ارزشي دانسته، از آن گريزانند. اينان حق دارند؛ چون شک، جهل است و انسان تشنه ي علم است؛ اما بايد از اين نکته غفلت نکنند که شک، هدف نيست؛ بلکه وسيله اي براي دست يافتن به هدف اصلي و نهايي؛ يعني علم و آگاهي است. سخن ما اين نيست که شک از يقين بهتر است، بلکه مي گوييم اگر کسي به دنبال يقين باشد، بايد از رهگذر شک، به سوي آن گام بردارد. بشر سالهاي بسيار فهم خود را از جهان، بر پايه ي يافته هاي حسّي خود شکل داده و شمار زيادي از گزاره هاي خودساخته اش را نيز بر آنها افزوده بود. نخستين فيلسوفاني که قواي ادراکي بشر را زير ذرّه بين برده، به ارزيابي توان و امکانات دستگاه ادراکي وي پرداختند، اساسي ترين نقش را در کاميابي علمي انسان به عهده گرفتند. نقّادان و شکّاکان هميشه راه گشا بوده اند. اگر ما به پيشداوري ها و داوري هايمان به ديده ي نقد ننگريم، ممکن است براي هميشه در غفلت بمانيم و گامي به جلو برنداريم.
بنابراين، يک محقق شک مي کند تا راه يقين را کشف نمايد، نه اين که در شک بماند. شک سر منزل مقصود نيست و تنها وسيله و روش است و بس.

ب) راه گشايي شک:

بيشتر مردم شک را برابر با ناداني و ويرانگري دانسته، ترويج آن را به صلاح عقل و منطق نمي دانند. اينان به خطا چنين مي انديشند که وظيفه ي هر انساني حمايت از يقين و تلاش براي حفظ آن است، نه تبليغ و ترويج و بزرگداشت شک و شکّاکان. پس از سخنراني نگارنده در « ارجمندي شک » ( انجمن فلسفه، 30 ديماه 1375 )، شخصي بشدت معترض بود که:
« ما چون بيد بر سر ايمان اندک خويش مي لرزيم و تو مي خواهي آن را هم با شک بر باد بدهي ! »
گفتم: ايماني که به هر بادي بلرزد، به چيزي نيرزد! از مسير شک بيا که اگر به ايماني رسيدي، هرگز در خطر لرزيدن نباشد!
آنچه اين گونه افراد را نگران مي کند، چيزي جز تنگ نظري و ناداني نيست؛ زيرا:
اوّلاً، چنين اشخاصي مطمئن اند که بر حقّ اند! و اين اطمينان، چنان که گذشت، تنها از تقليد و تلقين سرچشمه گرفته است و از اين روي هر گونه ترديد در عقايد خود را، عيناً انحراف از حق و رفتن به بيراهه تلقّي مي کنند. بنابراين تا مي توانند از حريم ايمان خويش دفاع مي کنند.
ثانياً، اينان، در اين کره ي خاکي، تنها خود و دين و مذهب خويش را مي بينند و به ميلياردها انسان و ده ها دين و مذهب ديگر توجهي ندارند. در صورتي که عقل و منطق ايجاب مي کند که فکر بازتري داشته و مصالح جامعه ي بشر را يک جا در نظر بگيريم. بي ترديد مصلحت همه ي انسان هايي که همانند خود ما، بايد به بيراهه نروند و پيرو آيين درستي باشند نه در جزميّت و اصرارشان بر موضع فعلي خودشان، بلکه در شک و نقد خردمندانه از عقايد و افکار سنّتي و موروثي آنان است.
بسيار روشن است که اگر از اين دو نکته غفلت نکنيم، بايد همه ي تلاش خود را، در ايجاد جوّ نگرش انتقادي به عقايد و افکار و قواي ادراکيِ خود به کار گيريم.
بي هيچ ترديدي، اگر همگان نقد خود را عياري بگيرند و انسان ها در ارزيابي باورها و فکر و فرهنگ خود، صادقانه اقدام کنند، نتيجه ي کار به سود حق و به زيان باطل خواهد بود. بنابراين، آنان که به حقانيّت و مقبوليّت مکتب و فرهنگ خود باور دارند، از اين خيزش و اقدام، هراسي به خود راه نمي دهند: « آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است. »
بنابراين، همه ي جوامع بشري که هر يک باورها و فرهنگ خود را بهترين و درست ترين فرهنگ و باور مي دانند، با جرئت به نقد و ارزيابي برخيزند و مطمئن باشند که همگي در مسير حق گام برداشته اند، زيرا انسان فطرتاً حق جو و حق خواه است. در اين جست و جوي همگاني، حتماً حق و حقيقت، طرفداران بيشتري خواهد يافت. حق از آگاهي و هشياري آسيب نخواهد ديد. آنچه حق را آسيب مي زند، غفلت و ناداني است. روشن انديشان غرب، به اين نتيجه رسيده بودند که:
بدترين دشمنِ دانش، شک نيست، بلکه حکمِ جزمي است. آن نيرويي که زخمِ کاري را بر پيکر دانش مي زند نفس ناداني نيست، بلکه آن ناداني ( اي ) است که لباس حقيقت مي پوشد و مي خواهد به جاي حقيقت بنشيند؛ زيرا که اين جا مسئله بر سر اشتباه نيست، بلکه بر سر فريب است. بر سر توهّمي نيست که ندانسته پيش آمده باشد، بر سر توهّمي است که عقل انساني به دست خود به وجود مي آورد و تارهاي آن را هر چه بيشتر به دست و پاي خود مي تند. اين دستور کار نه فقط در مورد دانش، بلکه در مورد ايمان هم مصداق دارد. شقّ مقابل ايمان حقيقي، بي ايماني نيست، بلکه خرافه پرستي است؛ زيرا که خرافات، ريشه ي ايمان را مي جود و سرچشمه ي دين را مي خشکاند. بنابراين، خرافه پرستي، دشمن مشترک دانش و دين است، و نبرد با او نخستين و عاجل ترين وظيفه ي اين ها است.(4)
و عمل به اين وظيفه جز با نگرش نقّادانه و شک آلود به محتواي ذهن، ممکن نيست. در يک کلام، آنان که باورها و احکام ذهن و فکر خود را بر حق مي دانند، نه تنها نبايد از اتخاذ چنين روشي بيم ناک باشند، بلکه بايد به ترويج آن هم بکوشند، تا زمينه ي رهايي ديگران را نيز از خرافه و باطل فراهم سازند. تا شايد انسان هاي بيشتري تفکّر استوار و ايمانِ مستند به دلايل روشن داشته باشند.

ج) شک، و برتريِ حقّ:

گروهي نگران اند که مبادا اين کار؛ يعني شک و نقد، به زيان آيين و انديشه ي درست تمام شود. بنابراين به خاطر پاسداري از حريم حق، با هر گونه شک و نقد مبارزه مي کنند؛ امّا چنان که گذشت، هيچ کس اگر با انديشه ي آزاد، وارد ميدان تحقيق شود، نادرست را بر درست، برتري نخواهد داد. تلاش هاي بي آلايش، سرانجام به سود حق پايان مي پذيرند. آنچه بر ماندگاري و رواج باطل، ياري مي رساند، غفلت، جمود و کج انديشي است.
اگر انسان بداند که نمي داند، با کوشش درست، راه به دانش مي يابد. اگر چه دانش بشر همواره توأم با کاستي خواهد بود؛ امّا در يک سير آزاد، مي توان کاستي ها را تشخيص داده تا حدودي جبران کرد. گرفتاري و گمراهي آن جاست که زمينه اين آگاهي و آزادي فراهم نيايد و انسان، عمرش را در جهل مرکّب سپري کرده، نداند، و نداند که نمي داند. عمري در جا زده، به گرد کعبه ي موهومات و تخيّلاتش طواف کند.
بنابراين اگر جدّاً، نگران آسيب پذيري آيين و انديشه ي درست باشيم، بايد از نگهباني جهل و غفلت پرهيز کرده، راه دانايي را، هر چند در حدّ دانستنِ ندانستن ها، باز کنيم. سودِ بشر و سودِ حقيقت، در آگاهي و حرکت است، نه در غفلت و جمود.

2. عوامل حرکت

براي امکان غلبه ي انسان بر مشکلاتِ بي شمار، در اقدام به رهايي از خام انديشي و جزميّت و دست برداشتن از يقينِ مأنوس و محبوب، عوامل ياري دهنده اي در کارند. اگر چه برشمردن يکايک اين عواملِ عام و خاص دشوار است. امّا به چند مورد مهم از آنها اشاره مي کنيم:

الف) توان فکري:

انسان ها از نظر بهره ي هوشي متفاوتند. در بسياري از مسائل عيني و روزمرّه، همگان مي توانند نظر بدهند و تصميم بگيرند؛ امّا براي خروج از خام انديشي و گذر از نابالغي، ژرف نگري و دقّت بيشتر لازم است.
بي ترديد، فرانسيس بيکن، دکارت، هيوم، کانت و جز آنها توان لازم فکري داشتند که توانستند به نقد گذشته و وضع موجود بپردازند و راه جديدي پيش پاي بشر باز کنند.

ب) شجاعت و اعتماد به نفس:

يک حرکت فکري؛ يعني يک کار تحقيقي در سيطره ي تقليد، هرگز بدون شجاعت و اطمينان به نفس ممکن نيست. افرادِ ضعيف از اين کار باز مي مانند و جرئت حرکت پيدا نمي کنند. و اگر گامي نيز به پيش نهند، خيلي آسان به جاي اول بازگشته، از کرده پشيمان مي شوند و عمري بر خود مي نازند که کم مانده بود به بيراهه روند، اما نجات يافتند!! کانت مي گويد:
... با چند بار اُفت و خيز، سرانجام شيوه ي راه رفتن را مي آموزند؛ امّا يک نمونه ي ناکام کافي است که همه را از آزمون هاي بعدي بهراساند.(5)

ج) برخورد آرا و افکار:

در محيطي که تنها يک فکر حاکم باشد، نقد آن بسيار دشوار است؛ اما اگر در يک جامعه افکار گوناگوني وجود داشته باشد و هر کس بتواند از ديدگاه خود دفاع کرده، عقيده ي ديگران را نقد کند، زمينه براي بيداري آماده خواهد شد. چنان که ما اين مسئله را در نظريه هاي علمي مشاهده مي کنيم.
بايد دانست که برخي عوامل، برخورد آرا و عقايد را به نوعي با اشکال روبه رو مي نمايند. به چند مورد از اين عوامل اشاره مي کنيم:
اوّل - پاسداري داخلي: با وجود اين همه امکانات امروزي، هر محيطي حاکماني دارد که خود را قيّم و محافظ ديدگاه حاکم بر آن محيط مي دانند و اجازه ي برخورد درست عقايد و آرا را نمي دهند.
دوم - دعوت غرب به پلوراليزم: دعوت امروز غرب، به تسامح و زندگي مسالمت آميز پيروان عقايد و مکاتب گوناگون سخن درستي است؛ اما نه با هدف هاي درست. به نظر نگارنده چيزي که غرب امروز از اين پيام معنوي دنبال مي کند، نه مقاصد روشن انديشي، بلکه دو هدف کاملاً مادي است: (6)
يکي ايجاد محيطي بسيار آرام براي تهاجم اقتصادي و فرهنگي خود؛ ديگري نابود کردن زمينه ي برخورد جدّي عقايد و افکار به منظور نگهباني از ديانت و الهيّات غير عقلاني مسيحيّت، که تنها دين رايجِ غرب است. غرب بدين منظور، از همگان مي خواهد که عقايد همديگر را محترم شمارند. به اين معنا که با ديده ي نقد و ترديد ننگرند و با يک ديگر با مجامله بگويند: هم ما دُرستيم و هم شما! جالب اين جاست که از متفکّران ما نيز گروهي به دعوت آنان، در اين گونه سمينارها و اجتماعات شرکت مي کنند و همانندهاي ظاهري و دروغين ميان حق و باطل را، به عنوان مشترکات آن دو، تأييد کنند و در واقع نه تنها خفته اي را بيدار نمي کنند، که براي بيداران نيز لالايي خواب مي خوانند. روشن است که در اين برنامه ريزي ها، شيطنتي نيز وجود دارد تا بدين وسيله بتوانند ديانت و فرهنگ نامعقول خود را از آسيب نگهدارند.
چنين تسامحي همان اندازه که به سود باطل است، به زيان حق مي باشد؛ زيرا آنان که با فکر درست به ميدان آيند، تنها در صورت درگيري مي توانند پيروز شوند، چون هيچ انساني سرانجام باطل را بر حقّ، برتري نخواهد داد؛ اما اگر درگير نشوند، در کنار باطل مي مانند. حق و باطل، هر دو مي مانند. و اگر عواملي نيز باشند که از خرافه و باطل حمايت کنند، چيرگي باطل بر حق کاملاً طبيعي خواهد بود.
در حوزه ي تفکرّات اسلامي نيز، در دوراني که برخورد آرا و عقايد وجود داشت، در مسير علمي رشد و تکامل داشتيم؛ اما از هنگامي که گفتيم موسي به دين خود و عيسي به دين خود، يا همه ي ديدگاه هاي گوناگون را آشتي داديم و غيرمستقيم آنها را به تسامح کشانديم، چنان که ملاصدرا عمل کرد، از رشد و تعالي فکر و فرهنگ کاستيم. کار را به جايي رسانديم که چنان که گذشت در بسياري از موارد، دچار تصديق هايي بدون تصوّر شديم. براي اين موضوع نمونه هاي فراواني دارم که تنها يکي را نام مي برم و آن حل مسئله ي معاد جسماني است. براي روشن شدن موضوع از توضيح مختصري، ناگزيرم.
آنچه از ظاهر متون ديني در جهان اسلام فهميده مي شد، اين بود که معاد انسان ها، جسماني خواهد بود. ما با همين بدن مادّي، در فضايي مادّي، با لذايذ و آلام مادّي روبرو خواهيم شد. اين تفکّر تا قرن سوم مشکل و مخالفي هم نداشت؛ اما هنگامي که تفکّر فلسفي با تلاش متفکّران خودي و ترجمه ي آثار يونانيان پا گرفت، فلاسفه ي اسلام براي معاد جسماني، مبنايي از اصول عقلاني پيدا نکردند. سرانجام آن را به شرع وانهاده، تنها به اثبات معاد روحاني پرداختند. طبيعي است که علماي دين، اين موضع فلاسفه را نپسنديده، حتي ناتواني فلسفه را از اثبات معاد جسماني، به منزله ي انکار آن دانسته، حکم تکفير فلاسفه را صادر کردند؛ اما صدرالمتألهين مدّعي شد که مشکل معاد جسماني را، از ميان برداشته، شريعت و عقل و کلام و فلسفه را آشتي داده است؛ ولي اين کار که مبناي عقلاني نيز ندارد، چنان که در مقاله اي به تفصيل توضيح داده ام، آثار و تبعاتي بدنبال داشته است.(7) يکي از آنها همين رفع درگيري سازنده ميان کلام و فلسفه است. از سويي افکار جوامع ديني و کلامي ارضا شده، دست از نقد و تکفير برداشته اند و از سوي ديگر با مبالغه در توان عقل و استدلال، حوزه ي فلسفه را دچار نوعي غرور موهوم ساخته، از هر گونه تلاش در جهت توجيه عقلاني معاد جسماني بازداشته است. و در واقع نيز درباره ي اثبات معاد جسماني، نه تنها کاري انجام نگرفته، بلکه آنچه انجام يافته، در مقايسه با شش قرن پيش از خود با نقص و ناهماهنگي گوناگوني همراه است.(8)
سوم- مستشرقان: پيشرفت غرب در دانش و فن، شرق را دچار نوعي شيفتگي و غرب زدگي کرد. در اين غرب زدگي، گاهي کليّت غرب را اهميّت داده ايم، بدون جرئت نقد و ارزيابي تک تک کارهاي آنان. اين اعتنا به کليّتِ غرب باعث شده است که ديدگاه غرب را درباره ي مسائل خودمان نيز، با ارج و اعتبار تلقّي کنيم. در اين ميان به اقتضاي حسّ کنجکاوي و احياناً منافع اقتصادي و سياسي غرب، افرادي از محققان غرب، به مطالعه ي شرق پرداختند و ما ديدگاه هاي آنها را درباره ي ميراث فرهنگي و سنّت خودمان بر پايه ي اين غرب زدگي اعتبار داديم. در اين کار، گرفتار دو خطاي ريشه اي شديم که يک نتيجه ي زيان بخش را به دنبال داشت. آن دو خطا عبارتند از اين که:
اولاً، گمان کرديم که همه ي غربيان، متفکّراني در سطحي بسيار بالا هستند، غافل از اين که بسياري از مستشرقان، تنها توان گزارش، توصيف، جست و جو، مقابله و ترجمه داشتند، نه ياراي ارزيابي و داوري. و ما غافل از اين نکته، نظر آنان را درباره ي مسائل سنّتي خودمان به منزله ي اعتراف به ارجمندي مسائل سنّتي مان دانسته، اعتناي آنان به آثار فکري و فرهنگي مشرق زمين را، سند ارج و اعتبار متفکّران شرق قرار داديم. براي نمونه هنگامي که « هانري کربن » به بررسي و تصحيح آثار « سهروردي » پرداخت يا « نيکلسن » درباره ي عرفان اسلامي و شخصيت هاي عرفاني کتاب نوشت، آنها را سند اعتبار آثار سهروردي و عرفان اسلامي شمرديم.
ثانياً: از اين نکته ي دقيق غفلت کرديم که توجه غرب با بينش جديد خود به گذشته به عنوان يک « موضوع و شي ء » است نه « آموزه و تعاليم »؛ يعني اگر غرب يک کليساي مربوط به هزار سال پيش، يا آثار افلاطون، اگوستين، غزّالي و جز اينها را بررسي مي کند، غالباً درصدد آن نيست که از اينها چيزي براي امروزش بياموزد، بلکه آنها را تنها به عنوان يک شيء و يک حادثه بررسي و شناسايي مي کند. در حالي که ما توجه آنان را به اين چيزها سند ارج و اعتبار آن چيزها بعنوان منابع تعليم و آموزه هاي جاودانه تلقّي کرديم.
و اما نتيجه ي زيانبار آن دو خطا اين بود که بيش از پيش، به سنّت و گذشته ي خود دل بستيم و از نقد و اصلاح آن غفلت کرديم. البته من در اين باره؛ مانند « دکتر شريعتي » و « فانون » با بدبيني برخورد نمي کنم که بگويم اينها همه دسيسه و توطئه ي غرب بوده و يک سازمان اطلاعاتي غربي اين مستشرقان را به اين کار وا مي داشته است تا ما را با گذشته مان درگير کرده، فرصت انديشه و عمل را از ما بگيرد؛ امّا مي توان گفت به هر حال، حتي اگر يک جريان عادي هم باشد، سرانجامِ کار به چنين نتيجه اي کشيده است و جاي ترديد نيست.

د) امکان دست رسي به منابع و راهنمايي هاي لازم:

بيشتر مصادر و مراجع افکار گوناگون در اختيار همگان نيست. همچنين راهنمايان مکاتب مختلف، گوشِ شنوا براي سخنان خود در قلمرو مکتب ها و آيين هاي ديگر نمي يابند. ما بايد زمينه اي فراهم کنيم که همه ي انسان هاي با استعداد بتوانند با همدلي و بدون پيشداوري، به منابع و راهنمايي هاي ديگران دست يابند و توجه کنند.
ببينيد که مراجعه به منابع گوناگون و توجه به راهنمايي هاي گروه هاي مختلف، چگونه به غزالي امکان حرکت فکري داد. او مي گويد:
از دوران نوجواني خود، قبل از بيست سالگي تاکنون که بيش از پنجاه سال دارم، خود را به اين درياي ژرف زده و با جرئت با امواج آن درگيرم. به هر نقطه ي تاريکي پا مي گذارم. با هر مشکلي دست و پنجه نرم مي کنم. عقيده ي هر فرقه اي را مورد بررسي قرار مي دهم. اسرار هر مذهبي را کشف مي کنم. تا مگر بتوانم بين درست و نادرست فرق گذارم... عطشِ درک حقيقت، برايم عادت و روش شده و از آغاز جواني ام از طرف خداوند در نهادم بوده، بي آن که اختياري داشته باشم يا چاره اي بينديشم. تا آن که بند تقليد و عقايد موروثي از همان دوران جواني ام گسسته شد.(9)
در تاريخ تفکّر نيز، عملاً مي بينيم که هر گونه پيشرفتي در نتيجه ي فراهم آمدن ميدان آزادي برخورد انديشه و افکار، به دست آمده است. در محيط هاي بسته، هماهنگي و يک سانيِ افکار و عقايد، خود همچون پشتوانه اي برهاني، انسان را اطمينان و آرامش بخشيده، راه را بر هر گونه حرکت و نقد مي بندد.

پي‌نوشت‌ها:

1- تاريخ تمدن، ج7، ص 484.
2-دکارت، گفتار در روش درست راه بردن عقل، بخش دو.
3. جويني، الشّامل في اصول الدّين، ص 15؛ سيوري حلي، ارشاد الطّالبين، ص 113.
4-ارنست کاسيرر، فلسفه ي روشن انديشي، ترجمه ي عزت الله فولادوند، ص 217.
5-کانت، مقاله ي « روشن نگري چيست؟ »، ترجمه ي سيروس آرين پور در مجموعه ي روشن نگري چيست؟ گردآوري ارهارد بار، ص 17-18.
6-کلمه حق يراد بها الباطل.
7-يحيي يثربي، « معادشناسي صدرا »، مجله دانشکده ادبيات دانشگاه تبريز، شماره دوم، 1338؛ يحيي يثربي، عيار نقد.
8- همان.
9- امام محمد غزالي، المنقذُ من الضلال، مقدمه.

منبع مقاله :
يثربي، سيد يحيي؛ (1383) از يقين تا يقين: راه نو در معرفت شناسي و متافيزيک، قم: مؤسسه بوستان کتاب، چاپ دوم.



 

 



ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.