داستانک های راسخون (سری جدید 8)

داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام

40 داستان زیبا و معنوی از کرامات امام هشتم علی بن موسی الرضا علیه السلام را در "داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام" را در سری جدید داستانک ها و داستان های کوتاه راسخون دنبال کنید
شنبه، 14 اسفند 1400
تخمین زمان مطالعه:
پدیدآورنده: محمد رضا فرزین
موارد بیشتر برای شما
داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام

راسخون پیش از این در مقاله "داستان هایی از سیرت حضرت امام رضا (ع)" به قلم حسن نجفی داستان هایی از سیره امام رضا ع را منتشر نمود، که مجدد با داستان های کوتاه منتشره در دیگر سرویس راسخون و منابع معتبر سری جدید داستانک های راسخون را تقدیم می کند.
 

1- کیسه پر طلا

کجایی مرد خراسانی؟
صدایش از پشت در می آمد. دستش را از لای در آورد بیرون. یک کیسه ی پر از طلا.
ـ این ها را بگیر و برو، نمی خواهم ببینمت.
گرفت و رفت.
پرسیدند:"خطایی کرده بود؟"
گفت :"نه، اگر مرا می دید خجالت می کشید."

 

2- سخن گفتن با گنجشک

گنجشک خودش را انداخت روی عبای امام، جیغ می زد و نوکش را تند تند به هم می زد.
امام رو کردند به من: "عجله کن این چوب را بگیر برو زیر سقف ایوان مار را بکش."
چوب را برداشتم و دویدم. جوجه های گنجشک مانده بودند توی لانه و مار داشت حمله می کرد بهشان.
مار را کشتم و برگشتم با خودم می گفتم امام و حجت خدا باید هم با زبان همه ی موجودات آشنا باشد.

 

3- نشانه موى پیامبر (صلی الله علیه واله)

از نوادگان انصار بود که با جعبه‌اى نقره‌اى رنگ پیش امام رضا علیه السّلام رسید و گفت:
«آقا! هدیه‌اى برایتان آورده‌ام که مانند آن را هیچ کس نیاورده».
 بعد در جعبه را باز کرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: «این هفت رشته مو از پیامبر اکرم
صل الله علیه و آله است. که از اجدادم به من رسیده است».
حضرت رضا
علیه السّلام دست بردند و چهار رشته مو را جدا کردند و فرمود:

«فقط اینها از پیامبر است».
مرد با تعجب و کمى دلخورى به امام نگاه کرد اما چیزى نگفت.
امام فهمید ناراحت شده، آن سه رشته مو را روى آتش گرفت، در آتش سوخت!
سپس چهار رشته موى پیامبر
 را روى آتش قرار داد شروع به درخشیدن کرد و برق شان چهره مرد را روشن کرد.


4- میهمان عابد

کوهستان بود، امام از اسب پیاده شدند، سیصد نفر همراهشان بود. عابد از غارش بیرون آمد.

امام علیه السّلام را دید، رفت به استقبال:

آقای من! چند سال است برای دیدنتان لحظه شماری می کنم.
می شود کلبه کوچکم را به قدومتان روشن کنید؟
امام اشاره کردند. همه وارد غار شدند.
عابد مبهوت شده بود.
سیصد نفر در غار کوچکش جا شده بودند. چیزی برای پذیرایی نداشت، امام مهربان نگاهش کرد:

"هر چه داری بیاور"
سه قرص نان و کوزه ای عسل گذاشت جلوی امام.
امام عبایش را رویش کشید، دعا خواند. بعد از زیر عبا به همه نان و عسل داد.

همه که رفتند، نان و عسل عابد هنوز آنجا بود.

داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام

5- میهمان دوستى امام (علیه السلام)

راوى: یکى از نزدیکان امام رضا علیه السّلام
مرد گفت: «سفر سختى بود. یک ماه طول کشید».
امام رضا (ع) فرمودند: «خوش آمدى!»
« ببخشید که دیر وقت رسیدم. بى‌پناه بودن مرا مجبور کرد که در این وقت شب، مزاحم شما شوم».
امام لبخند زده فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانواده‌اى میهمان دوست هستیم».
در این هنگام روغن چراغ گرد سوز فرو نشست و شعله‌اش آرام آرام کم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر کرد. مرد گفت: «شرمنده‌ام! کاش این قدر شما را به زحمت نمى‌انداختم».
امام در حالى که با تکه پارچه‌اى، روغن را از دستش پاک مى‌کرد، فرمودند: ما خانواده‌اى نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم».

6- شفاء مریض برص در بغداد

حمام را قرق کرده بودند.
گفته بودند امروز مهمان بزرگی می‌آید.
امام رضا
علیه السّلام وارد بغداد شده بود و می‌خواست به گرمابه برود.
در گوشه‌ای از حمام، مردی با پوستِ سپیدِ پیسی‌زده
پنهان شده بود.
پنجاه درهم به حمامی داده بود، تا فقط یک نگاه، فقط یک امید.
وقتی امام وارد شد،
خودش را به پایش انداخت: «ای فرزند رسول خدا… نظری کن!»
امام، بی‌هیاهو، کاسه‌ای از آب برداشت.
سوره حمد خواند و آب را بر سرش ریخت.
همان‌جا،

پوستِ مرد رنگ گرفت. درد رفت. مرد، سالم ایستاد.
خبر که پیچید،
نه یک نفر، نه ده نفر، پانصد دل
به نور او گره خورد.

 

با تو پیوستم و از غیر تو دل ببریدم آشنای تو ندارد سر بیگانه و خویش
به عنایت نظری کن که من دل شده را نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش
آخر پادشه حسن و ملاحت چه شود گر لعب لعل تو ریزد نمکی بر دل ریش

7- ورود حضرت به قم

کاروان امام رضا علیه السّلام از مدینه به سمت خراسان حرکت کرد،

ماموران مسیر حضرت را از مدینه به سمت بصره و سپس بغداد قلب حکومت عباسیان، تنظیم کرده بودند!

و از آنجا گویی ناشناس وارد ایران

اولین شهری که استقبال رسمی از امام شد قم بود، مردم با شوق به استقبال حضرت آمدند؛ هرکس آرزو داشت میزبان باشد. نگاه‌ها پر از خواهش بود و دل‌ها پر از محبت.

امام آرام فرمود: «شترم هرجا توقف کند، همان‌جا می‌مانم.» 
شتر مقابل خانه مردی صالح زانو زد. مرد، حیران و اشک‌درچشم، به یاد خوابی افتاد که شب گذشته دیده بود؛ خوابی که در آن شنیده بود فردا مهمانی آسمانی خواهد داشت.
از همان روز، آن خانه دیگر یک خانه معمولی نبود؛ برکت حضور امام، آنجا را به مکانی مقدس تبدیل کرد؛ جایی که امروز آن را به نام مدرسۀ علمیۀ رضویّه می‌شناسند.

داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام

8- داستان معروف ضامن آهو

در دل جنگل، شکارچی به دنبال آهویی می‌دوید؛
آهو ترسان به امام رضا
علیه السّلام که آن اطراف بودند پناه برد.
امام گفت بهایش را می‌دهند، آزادش صیدش نکند، شکارچی نپذیرفت.
آهو به زبان آمد: «دو بچه گرسنه دارد… اگر ضمانتش کنند، می‌رود و برمی‌گردد.»
امام این بار ضمانت کردند. حضرت را نمی شناخت امام پذیرفت.
آهو رفت… و با بچه‌هایش برگشت.
شکارچی اشک در چشم شد وقتی فهمید،ضامن، امام بوده‌اند
آهو را آزاد کرد و دلش هم آزاد شد.

یا ضامن آهو

همه گفتند محال است محال، سرخوشم من به محالات رضا علیه السّلام

داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام


9- سخن گفتن با جنیان

حکیمه، دختر امام کاظم علیه السّلام، گوید:

برادرم امام رضا علیه السّلام را دیدم که در انبار ایستاده و آرام سخن می‌گوید. اطراف را نگاه کردم؛ کسی جز ایشان نبود.
پرسیدم: «با چه کسی گفتگو می‌کردید؟»
فرمودند: «عامر زهرانی، از بزرگان جن. آمده سؤال کند و شکایتی دارد.»
گفتم: «مولای من، دوست دارم صدایش را بشنوم.»
فرمودند: «اگر بشنوی، تا یک سال از ترس تب خواهی داشت.»
اشتیاقم بیشتر بود. گفتم: «می‌خواهم بشنوم.»
فرمودند: «پس گوش کن.» گوش سپردم… صدایی شبیه سوت شنیدم؛
و همان شد که فرمودند، تا یک سال تب مهمان تنم بود.


داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام

10- چشمه ای که حضرت بازسازی نمودند "قدمگاه نیشابور"

امام رضا علیه السّلام به نیشابور رسیدند، به محله‌ای رفتند که حمامی داشت و چشمه‌ای کم‌آب؛ چشمه‌ای که انگار نفسش به شماره افتاده بود.
حضرت دستور دادند اهل فن بیایند و چشمه را لای‌روبی کنند. دست‌ها به کار افتاد و ناگهان آب، جان تازه‌ای گرفت؛ زلال و فراوان.
به فرمان امام، آب به حوضی جاری شد.
خودشان به میان حوض رفتند، غسل کردند و پشت آن نماز خواندند.
از آن روز، مردم هم همان راه را رفتند؛ غسل، نماز، دعا… و امید به برآورده شدن حاجت‌ها.
سال‌ها گذشت و این رسم ماند؛
یادگاری از آن روز روشن، در کنار چشمه‌ای که امروز به نام چشمه کهلان شناخته می‌شود.

در کف قدرت او خشک و تر است و ز ضمیر همه کس باخبر است
هر که بگرفت بکف دامانش می شود بهره ور از احسانش


 

11- در یاد مایى

روزگارم تنگ بود و قرض‌ها فشار می‌آورد.
به دیدار امام رضا
علیه السّلام رفتم تا وساطت کنند.
حضرت کنار سفره، دعوتم کردند. حرف‌ها گذشت و یادم رفت چرا آمده‌ام…
تا اینکه فرمودند گوشه سجاده را بلند کنم.
زیرش سیصد و چهل دینار بود و نوشته‌ای، یک رویش ذکر توحید و روی دیگرش جمله‌ای که دلم را لرزاند:
«ما تو را فراموش نکرده‌ایم؛ قرضت را بده و باقی را خرج خانواده کن.»
دلم آرام شد و فهمیدم گاهی پیش از آنکه بخواهی، مهربانی صدایت را شنیده است.

{راوى عبدالله بن ابراهیم غفارى}

رتبه ات این بس که امام مبین صادق دین قبله اهل یقین
ناشر احکام فروع و اصول خوانده تو را عالم آل رسول

12- دیدار یار غایب

سیدیونس از اهالی آذرشهر پولش در مشهد گم شد.
غریب بود و بی‌خرج. رفت حرم به امام رضا
علیه السّلام متوسل شد
شب در خواب شنید:
«فردا دمِ فجر، زیر نقاره‌خانه بایست.رازت را به اولین نفر بگو.»
رفت. اولین نفر «تقی بی‌نماز» بود!
دلش نیامد با او حرف بزند. دوباره به حرم رفت عرض حال کرد.
سه شب همان خواب تکرار شد و فردا اولین نفر فقط او را می دید
روز سوم دل را به دریا زد. گفت.
آقا تقی، خرج یک ماه ماندنش را داد، پول سوغاتی هم گذاشت رویش.
گفت یک ماه دیگر سر بازار سرشور منتظرتم، وقت رفتن گفت:
«بنشین روی دوشم.» خندید. گفت: «مگه می‌شود؟»
گفت: «بسم‌الله.»
چشم باز کرد، حیاط خانه‌اش در آذرشهر بود.
خواست برود که دامنش را گرفت:

«تو کیستی؟»
آهسته گفت: «بنده خدا که به عشق اهل بیت مورد عنایت قرار گرفته»
گفت چگونه، ادامه داد:«سعی کردم گذشته ام را اصلاح کنم و بندۀ خوبی باشم. مابقی لطف اهل‌بیت بود.

الان هر کجا باشم برای نماز اول وقت (همینجوری با طی‌الارض) خود را خدمت حضرت می‌ رسانم»  

     

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز        ورنه درعالم رندی خبری‌نیست که‌نیست

13- نشان دادن قدرت مادی به کسی که مقهور دنیا بود

یکی از اصحاب حضرت رضا علیه السّلام می گوید: پول بسیاری به حضور آن حضرت بردم، ولی آن حضرت، شادمان نشد، من غمگین شدم و با خود گفتم: چنان پولی نزد آن حضرت می برم، ولی حضرت شادمان نمی شود.

امام رضا در این هنگام که احساس کرد من چرا غمگین هستم به غلامش فرمود: آفتابه و لگن را بیاور خود آن حضرت روی تخت نشست، و به غلام فرمود: آب بریز.
در این هنگام دیدم از لای انگشتان آن حضرت، قطعه های طلا در میان لگن می ریزد، در این وقت به من رو کرد و فرمود:
«من کان هکذا لا یبالی بالذی حماته الیه»
کسی که چنین قدرتی دارد که از لای انگشتانش طلا بریزد به پولی که تو برایش آورده ای، اعتنائی ندارد تا خشنود شود.

باز دل طالب جانان گردید مایل شاه خراسان گردید
هشتمین حجت خلاق و دو منبع رحمت و گنجینه جود


14- روایت سلسله الذهب و شرط ولایت امام علیه السلام

شیخ صدوق (ره) روایت می‌کند:
هنگامی که امام رضا
علیه السّلام وارد نیشابور شدند، جمعی از حدیث‌دانان به محضر ایشان شتافتند و گفتند:
«ای پسر رسول خدا، از نزد ما می‌روید و حدیثی به ما نمی‌آموزید تا بهره‌مند شویم؟»
حضرت در کجاوه نشسته بودند، پرده را کنار زدند و سرشان را بیرون آوردند و فرمودند:
«از پدرم، امام کاظم
علیه السّلام، او از پدرش امام صادق علیه السّلام و او از پدرش امام باقر علیه السّلام و او از پدرش امام زین العابدین علیه السّلام و او از پدرش امام حسین علیه السّلام و او از پدرش امیرالمؤمنین علی علیه السّلام و او از رسول خدا که فرمود: از جبرئیل شنیدم که گفت: از خدا شنیدم:
«
کلمه لا اله الاّ اللّه حصنى، فمن دخل حصنى امن من عذابى»
کلمه «لا اله الاّ اللّه» دژ من است؛ هر که در دژ من آید، از عذاب من ایمن است.
وقتی کاروان حرکت کرد، حضرت ما را صدا زدند و فرمودند:
«
بشرطها و انا من شروطها»
ایمنی از عذاب در پرتو توحید، مشروط به شرطی است: و آن پذیرفتن امامت من. (امام عصر)

داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام

ای روضه ای که دهر زبویت معطر است آیت زکوثر است و گلت از مشک و عنبر است
شاهی که کائنات طفیل وجود اوست  خلوت سرای سدره مقام شهود اوست

 

15 .شربت گوارا

برای شنیدن سخنان امام رفته بودم، ظهر بود و خورشید بی‌رحمانه می‌تابید.
تشنگی سراپایم را گرفته بود، اما شرم و حیا مانع شد که از امام رضا
علیه السّلام آب بخواهم.
ناگهان حضرت کلامشان را قطع کردند و فرمودند:
«کمی آب بیاورید!»
خادم ظرفی آب آورد و امام خودشان ابتدا نوشیدند تا من بدون خجالت، جرعه‌ای بنوشم. آب را گرفتم… اما هنوز تشنگی‌ام برطرف نشده بود.
امام دوباره نگاهشان را به من دوختند و فرمودند:
«کمی آرد، شکر و آب بیاورید.»
خادم آورد و امام با مهربانی آرد را در آب ریخت، شکر روی آن پاشید و شربتی گوارا آماده کردند.
حضرت فرمودند: «شربت گواراست، ابوهاشم… بنوش که تشنگی‌ات رفع شود.»
دستم را بردم و نوشیدم… حس شرم و شادی با هم در هم آمیخته بود، و فقط مهربانی امام بود که همه چیز را پرنور می‌کرد.

{راوى: ابوهاشم جعفرى}


 

16- باران رستگاری

آفتاب، بی‌رحم می‌تابید.
بیابان پر از جمعیت بود و خشکسالی، نفس همه را بریده بود.
مرد خودش را جلو کشید.
دید امام هشتم(ع) بر فراز تپه ایستاده، دست‌ها رو به آسمان.
زمزمه‌ای شنید: «
پروردگارا، تو حق ما اهل بیت را بر مردم بزرگ و با اهمیت شمردی و دستور داده‌ای، به ما متوسل شده اند و امیدوار رحمت تو دارند، باران رحمتت را فرو فرست…»
چند روز بود حرف و حدیث می‌شنید: «نمی‌توان… اغراق است…»
ابر آمد. غرش کرد. مردم تکان خوردند.
امام گفت: «نترسید. این ابر برای شما نیست.»
ابر گذشت.
دوباره ابری دیگر. باز همان جمله.
گذشت.زمزمه‌ها بیشتر شد: «برگردیم… خبری نیست!»
یازدهمین ابر که رسید،
امام گفت: «این، برای شماست. به خانه‌هایتان بروید.»

و باز به دعای خود ادامه داد: «پروردگارا! باران رحمت بر آنان نازل فرما و در این عنایت خود، تأخیر مفرما، مگر به اندازه‌ای که مردم به خانه‌های خود باز گردند»
چند قدم بیشتر برنداشته بودند
که آسمان شکافت.
باران ریخت. بی‌امان. بر خاک ترک‌خورده.
بر دل‌های ترک‌خورده‌تر.
مرد زیر باران ایستاد. چیزی درونش فرو ریخت؛
شکی که سال‌ها پنهانش کرده بود.
به خانه رسید. مادرش وسط حیاط، صورتش خیس باران و اشک.
گفت: «دیدی؟ با خودش برکت آورد،

اگر امام به توس نیامد بود چه می شد؟»

(عیون اخبار الرضا شیخ صدوق ص 407)
 

17- ترس مامون از محبوبیت امام رضا پس از نماز باران

امام جواد علیه السّلام فرمودند بعد از نماز باران امام رضا علیه السّلام در مرو و دیدن کرامت امام، عدّه اى دنیاپرست نزد مامون سقایت کرده گفتند: علی بن موسی با سحر و جادو همه را شیفته خود کرده و مردم را بر علیه دستگاهِ حکومت تحریک مى کند!

مامون فرستاد تا امام را نزد وى آورند؛ و چون حضرت وارد مجلس مامون شد، حمید بن مهران از وزراى مامون با جسارت گفت: شما با آمدن باران، ادّعاهائى کرده اید؛ اگر صادقید، این دو شیر که روی پرده نقش شده‌اند را زنده کنید.

امام بانگ برآورد: اى دو شیر درّنده! این شخص فاجر را نابود کنید، تا اثرى از او باقى نماند.
ناگهان دو تصویر شیر زنده شدند و آن وزیر هتاک را دریده و بلعیدند، بی‌آنکه قطره‌ای خون بریزد!
سپس شیرها پرسیدند: «یا ابن رسول الله! اجازه می‌دهید تا مامون را هم به دوستش ملحق کنیم؟»
مامون از شنیدن این سخن بیهوش شد، اما وقتی به هوش آمد، شیرها دوباره همان سؤال را تکرار کردند.
امام فرمود: «خیر، مقدرات الهی باید انجام پذیرد.»
آنگاه دو شیر به حالت اولیه خود بازگشتند.
مامون با شگفتی و آرامش گفت: «الحمدلله که مرا از شر این شخص نجات دادی!»

{عیون اخبارالرّضا علیه السلام: ج 2،ص 170} 


 

18- قبول کیسه کشیدن یک فرد ناشناس!

امام علیه السّلام به حمام عمومی رفته بودند، یکی از کسانی که در حمام بود دنبال کسی بود بدنش را کیسه بکشد، نگاهی به اطراف انداخت و چشمش به رخسار پرمهر امام افتاد. حضرت را نمی شناخت به امام گفت:« آقا اگر ممکن است پشت من را کیسه بکشید؟»
امام رضا مشغول کیسه کشیدن مرد شدند.
 در این بین افرادی وارد حمام شدند و بر آن حضرت با خطاب یابن رسول الله سلام کردند
 مرد متوجه اشتباه خود شد و با دستپاچگی از حضرت عذرخواهی کرد.
حضرت با مهربانی فرمودند:«عیبی ندارد،
بگذار کیسه ات را تمام کنم»

{مناقب ابن شهرآشوب، ج۳، ۴۷۱}
 

آمدم ای شاه پناهم بده، داستانک های امام رضا علیه السلام

19- معجزه سخن و ارتباطات

ابن سکیّت که عالمی معروف بود  از امام رضا علیه السّلام پرسید: «چرا خدا موسی علیه السّلام را با معجزه ی ید بیضا «دست درخشان»، و عیسی علیه السّلام را با معجزه ی «طب» و محمد صلی الله علیه و آله وسلم را با معجزه ی "سخن{ کتاب}" فرستاد؟»
امام رضا فرمودند: «خدا وقتی موسی علیه السلام را فرستاد؛ زمان، زمان سِحر و جادو بود و خدا چیزی به او داد که از عهده ی هیچ یک از جادوگران ساخته نبود...
وقتی عیسی علیه السلام را فرستاد؛ روزگار پزشکی و پیشرفت علوم پزشکی بود و خدا چیزی به عیسی علیه السلام داد که از عهده ی هیچ پزشکی ساخته نبود مثل زنده کردن مرده... و وقتی محمد صلی الله علیه و آله وسلم را فرستاد؛ روزگار سخنوری بود و خدا به پیامبر اسلام معجزه ای داد که سکه ی آنان را از رونق انداخت...» ابن سکیّت گفت: «والله هیچ کس را مثل تو ندیده ام و نخواهم دید!»

 

20- دست های او سوخت

محمد خان افغان برای تسخیر مشهد آمد و اطراف شهر را محاصره کرد و چون چند کرامت از حضرت ثامن الائمه علیه السّلام بروز کرد، چاره ای جز فرار ندید و فرار کرد.
از جمله این بود که دو نفر که از لشکر او فرار کرده بودند، گفتند: ما نزد محمد خان بودیم که دیدم شخص قلدری را نزد او آوردند که هر دو دستش سوخته بود.
به محمد بگو از اطراف شهر دور شود، ناگهان دیدم آتش به دستهای من افتاد و سوخت که از خواب بیدار شدم و دیدم دستهایم سوخته.

ای شهنشاه خراسان شه معبود صفات آسمان بهر تو پا و زمین یافت ثابت
منشیان در دربار تو ای خسرو دین قدسیانند نویسند برات حسنات
شرط توحیدی توئی کس نرود سوی بهشت تا نباشد بکفش روز جزا از تو برات
ساعتی خدمت قبر تو ایا سبط رسول بهتر از زندگی خضر و هم از آب حیات
گرد و خاک حرمت توشه قبر است مرا که تن پر گنهم را کشد اعلا درجات
خاک کوی تو شوم تا که بیابند مرا غیر لطف تو که ما را دهد از لجه نجات
کی پسندی که به ما اهل جهنم گویند ای بهشتی ز چه گشتی تو ز اهل درکات


 

21- رافت عام امام

از شیخ حسنعلی اصفهانی نقل شده:

ایامی قصد داشتم برای اقامت به نجف اشرف بروم، در همان ایام در یکی از اطاق‌های صحن عتیق صحن مطهر رضوی مشغول ذکر و ریاضت بودم.
ناگهان دیدم درهای صحن بسته شد و ندایی آمد که امام رضا
علیه السّلام می خواهند از زوار خویش بازدید کنند(اصطلاحا سان ببینند)
حضرت بر کرسی‌ای کنار ایوان عباسی نشستند و با اشاره ایشان درهای شرق و غرب صحن باز شد تا زوار وارد و خارج شوند.
کل صحن پر شد از گروهی که برخی به شکل حیوانات بودند، اما هیچ مانعی نبود؛ امام دست ولایت و مهربانی بر سر همه می کشید و اظهار مرحمت می فرمود!
دیدن رأفت عام حضرت، قلبم را دگرگون کرد و تصمیم گرفتم در مشهد سکونت کنم و چشم امید به الطاف آن حضرت بدوزم.

ایشان پس از این واقعه محل استقرار کرسی امام را برای مدفن خود پیش بینی و وصیت کردند و بالاخره به خواست خدا، در همان نقطه مبارک مدفون شدند.

ای نفست چاره درماندگان جز تو کسی نیست کس بی کسان
چاره ما ساز که بی یاوریم گر تو برانی به که رو آوریم


22- بخشش امام هشتم به شاعر اهلبیت

محمد بن یحیی گفت: روزی امام رضا علیه السّلام از نزد مأمون بیرون آمدند و سوار بر اسبی بودند، من و ابونواس نزد آن حضرت رفتیم و سلام کردیم.
حضرت فرمودند: بخوان.
او اشعارش را خواند.
حضرت فرمودند: اشعاری درباره ما سروده ای که قبلا کسی به این خوبی شعری نسروده است.

حضرت آنگاه به غلام خود فرمودند: آیا پولی نزد تو باقی مانده است؟

و هر چه پول پیشمان بود حضرت صله به او دادند.

23- اشیاء مقدس

کاروان، خسته و غبارآلود، از دروازه نیشابور گذشت.
شترِ امام رضا 
علیه السّلام ناگهان زانو زد. محله بلاش‌آباد. خانه حمدان بن‌پسند.
امام آرام از شتر پیاده شد. لباس سفیدش زیر آفتاب می‌درخشید.
گوشه حیاط نشست، خاک را کنار زد،
دانه‌ای بادام کاشت.
کسی چیزی نگفت.
اما همان خاک، جور دیگری می‌درخشید.
چندی نگذشت، نهالی سر برآورد. زود قد کشید.
و همان سال، بار داد.
مردم فهمیدند این درخت، عادی نیست.
بادامش مرهم چشم شد. همراه زن باردار، آسانیِ زایمان آورد. شاخه‌اش درد چارپا را آرام می‌کرد.
اما درخت ناگهان خشک شد.
حمدان شاخه‌هایش را برید؛ چشم‌هایش خاموش شد.
پسرش، ابوعمر، درخت را از ریشه کند؛ دارایی‌اش دود شد و رفت.
سال‌ها بعد،
دو برادر آمدند تا در همان حیاط خانه بسازند. باقی‌مانده ریشه را هم بیرون کشیدند.
گفتند: «خرافه است…»
اما یکی پایش سیاه شد و بریدند، دیگری به دملی افتاد و دوام نیاورد.
در آن گوشه حیاط
روزی دانه‌ای کاشته شده بود
به دست امام.
بعضی‌ها شفایش را دیدند،
بعضی‌مثل حمدان فقط چوب خشک را.

آری اسرار ماورایی همچون نشان خدا بدست امام ممکن است در برخی اشیا و مکان ها نمود پیدا کند که فرصتی است برای ندگان خدا چون ناقه صالح و...
 عیون اخبارالرضا، جلد 2، صفحه 494

تابلو ضامن آهو

25- قلم بردار و آن چه می‌خواهی ترسیم کن!

استاد فرشچیان درباره خلق تابلو ضامن آهو گفتنه اند: «این اثر ادای نذر من است!» و با چشمانی اشک‌آلود ادامه می دهند:
مدتی پیش از خلق تابلو، دست راست من فلج شد و انگشتانم دیگر تکان نمی‌خوردند. پزشکان گفتند عصب‌ها آسیب جدی دیده‌اند و دیگر نمی‌توانم نقاشی کنم. دلم خیلی شکست، چرا که زندگی‌ام با قلم و رنگ پیوند خورده بود.
تا به ذهنم رسید از امام رضا
علیه السّلام درخواست کمک کنم و نذر کردم: «اگر دستم شفا یافت، داستان شفاعت و ضمانت آهو را به تصویر می‌کشم.»
شب خواب دیدم تابلو پیش رویم است، ابزار آماده‌اند، اما دستم هنوز مشکل داشت.

ناگهان چهره‌ مبارک و نورانی ظاهر شد و فرمود: «قلم بردار و ترسیم کن!»
گفتم: «دستم دیگر قادر نیست…»
همان صدای آسمانی فرمود: «الان می‌توانی، شروع کن!»
با هیجان از خواب بیدار شدم و دیدم دستم شفا یافته است. از همان لحظه، خلق تابلو ضامن آهو را آغاز کردم. این اثر، مانند تابلو عصر عاشورا، در تأثیرگذاری ماندگار شد
استاد می‌گفتند: «برای طراحی ضریح مبارک حضرت رضا علیه السلام هم وقت زیادی گذاشتم و هیچ دستمزدی نگرفتم؛ هدیه‌ای ناقابل به آستان مقدسشان.»
 

داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام

26- مگر می‌شود کسی به ما پناه آورد و او را پناه ندهیم!

آیت‌الله فِهری زنجانی می‌ گوید:
در مشهد، آیت‌الله العظمی بهجت را دیدار کردم و گفتم:
«یادتان هست پنجاه و پنج سال قبل، نجف با هم در مدرسۀ سید بودیم، دوست بودیم، اگر چه هم‌درس نبودیم، شما پرواز کردید و ما را جا گذاشتید.
ما که سید بودیم. چه می‌شد دست ما را هم می‌گرفتید؟! 
اکنون که مهمان شما هستم، تا عنایت خاصی از امام رضا علیه السّلام برای من نگویید، از این‌جا نمی‌روم!»
آیت الله بهجت سرشان را پایین انداختند، آن گاه سر را بالا آوردند و فرمودند:
«
یک‌ بار که به حرم مشرّف شدم، حضرت مرا به داخل روضه نزد خودشان بردند، ده مطلب فرمودند.»
یکی از آن‌ها این بود:
«
مگر می‌شود، کسی به ما پناه آورد و ما او را پناه ندهیم؟!»

گر چه در اوج فلک با اقتدار است آفتاب پیش دربار تو عبدی خاکسار است آفتاب
ای امام هشتمین ای ابوالحسن شمس الشموس ای که فرمان تو را فرمانگذار است آفتاب


 

27- پارچه ای که دخترت به تو داده به ما بفروش

علی بن احمد وشاه می‌گوید:
از کوفه به خراسان می‌رفتم. دخترم پارچه‌ای داد و گفت: «با پولش برایم فیروزه‌ای بخر.»
در خراسان، چند نفر از طرف امام رضا
علیه السّلام آمدند و گفتند پارچه‌ای برای کفن نیاز داریم.
گفتم ندارم، آنها رفتند و دوباره بازگشته گفتند: «مولای ما فرموده پارچه‌ای در فلان ساک توست که دخترت به تو داده تا بفروشی و با پولش فیروزه‌ای بخری. این پول را بگیر و پارچه را به ما بده!»

پارچه را دادم و پول را گرفتم، اما می‌خواستم یقین کنم که واقعا امام است، سوالاتی نوشته و روز بعد به خانه‌اش رفتم، اما جمعیت مانع شد.
ناگهان خادمی آمد و نامه‌ای به من داد: «پاسخ سوالاتت اینجاست.»
نامه را باز کردم و دیدم همه جواب‌ها دقیق آمده‌اند.
همان لحظه ایمان آوردم؛ او حقیقتاً امام است.

{سیره فرزانگان، عبدالحسن بزرگمهرنیا}

داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام

28- حالا نوبت من است که به دیدارت بیایم!

آیت الله سیدعلی محقق داماد هر ماه و گاهی هر ماه، دو بار به زیارت امام رضا علیه السّلام مشرف می‌شوند.
زیارت رفتن ایشان به این نحو است که چهارشنبه به زیارت می‎‌روند و جمعه به سمت قم می‎آیند تا شنبه به درس و بحث برسند. این نوع طریقِ سلوکِ زیارت امام رضا(ع) را از دایی خود -مرحوم آیت الله شیخ مرتضی حائری یزدی- الگو گرفته اند.
ایشان بارها در قبل از درس یا بعد از آن می ‎فرمودند:
«دایی ما هفتاد بار به زیارت امام رضا رفته بودند. سال آخر وقتی از مشهد آمدند گفتند: امسال من از دنیا خواهم رفت!» امام رضا(ع) را در خواب دیدم که فرمودند:
«
حالا دیگر نوبت من است که به دیدارت بیایم!»
در همان سال دایی‌ از دنیا رفتند!


 

29- هر روز به زیارت ما می‌آمدید، ما هم هر روز به دیدار شما می‌آییم!

مرحوم آیت‌الله العظمی حاج آقا حسن قمی هر روز به زیارت امام رضا علیه السّلام مشرف می‌شد، حتی از بام خانه در ایام خانه‌نشینی.
بعد از رحلت، یکی از خادمان آستان قدس رضوی خواب ایشان را دید و پرسید از برزخ:
 گفت: «حضرت رضا هر روز به دیدن من می‌آیند و من از محبت ایشان شرمنده‌ام.»
حضرت فرمودند: «تو هر روز به زیارت ما می‌آمدی، ما هم هر روز به دیدن تو می‌آییم!»

 

30- امام رضا را رها کرده ای می‌خواهی نزد فلان عالم زاهد بروی؟

سال ۱۳۳۰ شمسی، بر اثر رطوبت حجره فیضیه به روماتیسم سختی مبتلا شدم. ماه‌ها معالجه کردم، اما هیچ نتیجه‌ای نگرفتم تا اینکه برای زیارت امام رضا به مشهد مشرف شدم.
در مشهد به من گفتند: «یکی از علمای معروف، آیت‌الله حاج شیخ حبیب‌الله گلپایگانی است؛ نزد او برو تا برای شفایت دعا کند.»
در همین فکر بودم که به یاد حدیثی افتادم:
روزی اصحاب در محضر رسول خدا (ص) بودند. ناگهان فرمودند: «هم‌اکنون یکی از اهل بهشت وارد مجلس ما می‌شود.»
چند لحظه بعد، مالک بن نویره وارد شد، وضو گرفته و کفش‌هایش در دست. پس از خداحافظی رفت. دو نفر از اصحاب به دنبال او دویدند و گفتند: «برایشان دعا کند!»
مالک پاسخ داد: «
خدا شما را نیامرزد! پیامبر عظیم‌الشأن را گذاشته‌اید و برای دعا نزد من آمده‌اید؟!»
وقتی این حدیث به یادم آمد، خودم را سرزنش کردم: «تو هم می‌خواهی نزد عالم زاهد بروی و امام هشتم علی بن موسی الرضا
علیه السّلام را رها کنی؟!»
همان دم به حرم حضرت رفتم و با توسل به ایشان، شفا یافتم!

{سیره فرزانگان، عبدالحسن بزرگمهرنیا}


 

31- به حضور سلطان، بی دعوت نباید رفت!

آیت الله جوادی آملی می‌فرمودند: به یاد دارم روزی در مشهد مقدس خدمت استاد الهی قمشه‌ای در صحن آزادی و نزدیک مقبره مرحوم شیخ بهایی رسیدم از استاد پرسیدم:

«حاج آقا! امسال چرا دیر مشرّف شدید؟»
فرمودند:«حضورِ سلطان، بی دعوت نباید رفت!»
عرض کردم:« یعنی چه؟»
فرمودند:«من هر وقت مشهد مشرّف می‌شوم، با دعوت حضرت رضا
علیه السّلام می‌آیم!»
پرسیدم: «چگونه از شما دعوت می‌شود؟»
فرمودند:«گاهی خواب می‌بینم در حرم هستم و گاهی نیز در صحن، به محض دیدن خواب، مشرّف می‌شوم، پریشب خواب دیدم در حرم هستم، حرکت کردم و روانه شدم.»


 

32- شفا دادن الی ما شاء الله به تحقق پیوسته است

 آیت‌الله بهجت قدس‌سره:
یکی از معاودین عراقی (ایرانیان ساکن عراق) غدّه‌ای داشت و می‌بایستی مورد عمل جراحی قرار می‌گرفت. خطرناک بود. از آقا امام رضا علیه‌السلام خواست او را شفا بدهد، شب حضرت معصومه علیها‌السلام را در خواب دید که به وی فرمود: «غده خوب می‌شود؛ احتیاج به عمل ندارد». ارتباط خواهر و برادر را ببینید! از برادر خواسته [شده]، خواهر جوابش را داده است.

ملتفت باشید! معتقد باشید! شفا دادن الی ما شاء الله به تحقق پیوسته است!
(برگی از دفتر آفتاب، ص 164)


 

33- به سوى شهر غربت

روز عجیبى بود. فرستاده مأمون عباسى آمده بود تا امام علیه السّلام را از مدینه به سوى خراسان روانه کند.

چهره و حرکات امام، همه و همه، نشانه ‏هاى جدایى بودند.

وقتى خواست با تربت پیامبر(ص) وداع کند، چند بار تا کنار حرم رسول خدا رفت و برگشت. انگار طاقت جدایى را نداشت.
طاقت نیاوردم. جلو رفتم و سلام کردم. به خاطر مسافرت و این که قرار بود امام به جاى مأمون در آینده خلیفه شود، به ایشان تبریک گفتم، اما با دیدن اشک امام، دلم گرفت. سکوت تلخى روى لب‏هایم نشست. امام فرمودند:
«خوب مرا نگاه کن!... حرکتم به سوى شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانى! ... بدن من در کنار قبر هارون دفن خواهد شد». {راوى: سجستانى}


 

34-یا امام رضا! من غلامرضا، غلام تو هستم!

جهان پهلوان غلام‌رضا تختی، آخرین بار که به مشهد آمد، درخواست کرد پس از خلوت شدن حرم چند دقیقه‌ای تنها کنار ضریح امام رضا علیه السّلام باشد.

خادمی که هماهنگ کرده بود شاهد صحنه‌ای شگفت بود.
تختی تنها وارد حرم شد و حدود ۱۵ دقیقه کنار ضریح ایستاد. چراغ‌ها خاموش بود و من گوشه‌ای ایستاده بودم تا پایان کارش را ببینم.
او با دستان محکم به پنجره های ضریح چسبیده و صورتش را به آن نزدیک کرده بود، به شدت می‌گریست و ناله می‌کرد:
«
یا امام رضا! من غلامرضا، غلام تو هستم. هر چه دارم از توست، کمکم کن. درمانده‌ام… آبروی مرا حفظ کن، خیلی چیزها به من دادی، باز هم به کمکت نیاز دارم، ناامیدم نکن!»
در آن لحظه، فروتنی و ایمان پهلوان، قلب هر بیننده‌ای را تحت تأثیر قرار می‌داد.

(کیهان ورزشی)


 

35- آزاد شده امام رضا است

دو برادر بودند. یکی روحانی، یکی کارمند دستگاه ظلم.
روحانی عازم زیارت امام رضا
علیه السّلام شد. برای خداحافظی رفت خانه برادر، اما او نبود.
راه افتاد.
کارمند که برگشت و شنید، اسب زین کرد. رفت بدرقه، اما دلش هوای زیارت کرد. همراه شد.
در راه، زائران از دستش به تنگ آمدند. بدخُلقی، تندی، آزار.
مردم شکایت می‌کردند، برادر فقط شرمنده می‌شد و نصیحت می‌کرد.
بی‌فایده. نرسیده به مشهد، مریض شد. جان داد.
برادر غسلش داد، کفنش کرد، روی اسب بست و تا حرم برد.
طوافش داد و همان‌جا به خاک سپرد.
شب، روحانی خواب دید:
از حرم بیرون آمده، کنار صحن باغی است با نهرهای جاری، درختان میوه، قصرهای بلند.
مردی با احترام در میان خادمان نشسته بود.وقتی نزدیک شد، آن مرد خودش را به پایش انداخت.
برادرش بود. گفت: «تو! با آن همه ظلم، اینجا؟»
گفت: «در راه، دو مأمور عذاب همراهم بودند. آتش و شکنجه. فریاد می‌زدم، کسی نمی‌شنید.
تا به صحن رسیدیم. آن‌ها عقب رفتند.
اما هنوز از دور نگاهم می‌کردند.
سه بار مرا برای طواف بردی.سه بار التماس کردم.
بار سوم یکی روحانی که نزدیک امام رضا بود گفت آقا را به حق پیامبر قسم بده و الا از حرم بروی بیرون معذب خواهی بود،

قسم دادم.حضرت فرمود:
با کارهایشان جایی برای شفاعت نمی‌گذارند!
اما برگه‌ای به من دادند.
وقتی از حرم بیرونم بردی،
ندا آمد: «
این آزادشده‌ی رضاست»
از حرم که بیرون آمدم آن دو مامور عذاب را ندیدم اگر مرا به اینجا نمی‌آوردی، تا قیامت در عذاب بودم»

{سیره فرزانگان، عبدالحسن بزرگمهرنیا}


 

36- کوه و دیگ
همراه امام علیه السّلام وارد «مرو» شدیم. نزدیک «ده سرخ» توقف کردیم. مؤذن، نگاهى به خورشید کرد و به امام گفت: «آقا! ظهر شده است».
امام پیاده شدند و آب خواستند. نگاهى به صحرا کردیم. اثرى از آب نبود. نگران بر گشتیم. اما از تعجب زبانمان بند آمد. امام با دست‏شان مقدارى از خاک را گود کرده بود و چشمه‏اى ظاهرشده بود.
وارد «سناباد» شدیم. کوهى نزدیک سناباد بود که از سنگ آن، دیگ‏ هاى سنگى مى‏ ساختند. امام به تخته سنگى از کوه تکیه دادند و رو به آسمان گفتند:
«خدایا!... غذاهایى را که مردم با دیگ ‏هاى این کوه مى‏پزند، مورد لطفت قرار ده و به این غذاها برکت عطا کن!»
به برکت دعاى امام، به کوه، نظر خاصى کرد. چون امام خواستند که از آن روز به بعد، غذایشان را فقط در دیگ‏ هایى بپزیم که از سنگ آن کوه ساخته شده باشد.

{راوى: خواجه اباصلت هروى}


 

37- اگر می‌رفتم، دو یا سه زیارت حضرت رضا علیه‌السلام از من فوت می‌شد!

حاج علی‌آقا بهجت، فرزند آیت‌الله بهجت نقل می‌کنند:
تابستان ۱۳۵۳ به مشهد مقدس رفته بودیم. شهید مطهری قصد داشت پدرم و علامه طباطبایی را به فریمان دعوت کند و به من گفت:
«آقا را راضی کن که قبول کنند، شما هم بیا! سال‌هاست این دو رفیق و مأنوس‌اند؛ بگذار این‌ها را با هم تنها بگذاریم، دیدنی است و ما هم بهره‌ای ببریم.»
پدرم سال‌ها در نجف با علامه محشور بودند و من مشتاق این دیدار بودم، ولی هرچه اصرار کردم، پدرم قبول نکرد.
سال‌ها گذشت تا اواخر عمرشان، او را به مشهد آوردیم. وقتی رسیدند، نتوانستند به حرم بروند و فرمودند:
«گویا از قم تا اینجا پیاده آمده‌ام! این‌قدر کوفته‌ام.»
چند روز بعد، روز جمعه، فرمودند: «برای روضه به مسجد برویم.»
گفتم: «حرم نرفته‌اید؟»
فرمودند: «هنوز جان نگرفته‌ام برای زیارت، برویم روضه.»
در مسیر به مجلس روضه، گفتند:
«دنیا عجیب است… سال‌ها قبل آقای مطهری اصرار داشت من به باغ فریمان بروم، همراه علامه طباطبایی. من هم مشتاق بودم، ولی قبول نکردم، چون می‌دانستم اگر می‌رفتم، حداقل دو یا سه زیارت حضرت رضا
علیه السّلام از دستم می‌رفت. حالا چند روز است که آمده‌ام و نتوانسته‌ام به زیارت بروم!»


 

38- اهمیت خمس از نظر امام هشتم (علیه السلام)

گروهی از مردم خراسان به حضور امام رضا علیه السّلام رفتند و چنین درخواست نمودند: ما را از پرداخت خمس معاف کن و خمس را به ما ببخش، حضرت رضا علیه اسلام که میدانستند آنها شایسته بخشش نیستند و با نیرنگ می خواهند این وظیفه الهی را ترک کنند.
حضرت فرمود: این چه نیرنگی است؟ شما با زبان خود نسبت به ما اظهار اخلاص و دوستی می کنید، و از حقی را که خداوند برای ما قرار داده و آن خمس است کوتاهی می نمائید.
حضرت آنگاه سه بار فرمودند:
«لا نجعل لا نجعل لا نجعل لاحد منکم فی حل.»
نمی کنیم، نمی کنیم، نمی کنیم، و شما را معاف نمی داریم.

داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام

39- جواب سلام امام را شنیده‌اند!
حضرت آیت‌الله بهجت قدس‌سره: دیده و شنیده شده است که اشخاصی در مشاهد مشرفه به امامی که صاحب ضریح است

سلام کرده و جواب سلام را شنیده‌اند....

{در محضر بهجت، ج۱، ص۶۹}



 

40- ...

چهلمین داستان جذاب را شما پیشنهاد بدین 

در بخش نظرات همین پست

این مجموعه با 40 داستان بسته میشه و داستانک های جذاب ممکنه جایگزین برخی از داستان هایی بشن که از قلم شیوا یا جاذبه کمتری برخوردارند

لذا تا می تونید داستان پیشنهاد بدین  (در بخش نظرات همین پست)

مرتبط:

 داستانک هایی از حضرت معصومه سلام الله علیها

داستانک های زیبا از امام زمان (عج)، مهدویت و ظهور

داستانک های زیبا از امام رضا علیه السلام

 داستانک های عاشورا

داستانک های مادر | داستان کوتاه درباره مادر

داستانک های نژادپرستی و برده داری

داستانک های نماز

داستانک های عیسی مسیح | داستان های کوتاه از عیسی مسیح (ع)

نظرات کاربران
ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
اخبار مرتبط
موارد بیشتر برای شما
برای افزایش تمرکز هنگام درس خواندن چه دعایی بخوانیم؟
برای افزایش تمرکز هنگام درس خواندن چه دعایی بخوانیم؟
برای درمان حسادت چه دعاهایی سفارش شده است؟
برای درمان حسادت چه دعاهایی سفارش شده است؟
چه عواملی امت اسلامی را از همگرایی (امت واحده) به واگرایی (گروه‌های متفرق) کشاند؟
چه عواملی امت اسلامی را از همگرایی (امت واحده) به واگرایی (گروه‌های متفرق) کشاند؟
آلبوم «آوای وقف» به مناسبت هفته وقف منتشر شد + دانلود
آلبوم «آوای وقف» به مناسبت هفته وقف منتشر شد + دانلود
تاریخچه، روند توسعه و وضعیت موجود وقف و امور خیریه در آلمان؛ از بنیادهای قرون وسطی تا نهادهای مدنی مدرن
تاریخچه، روند توسعه و وضعیت موجود وقف و امور خیریه در آلمان؛ از بنیادهای قرون وسطی تا نهادهای مدنی مدرن
حمله شدید هوایی اسرائیل به جنوب شرق دیرالبلح
play_arrow
حمله شدید هوایی اسرائیل به جنوب شرق دیرالبلح
محسن رضایی: آمریکا در آینده منطقه جایگاهی نخواهد داشت
play_arrow
محسن رضایی: آمریکا در آینده منطقه جایگاهی نخواهد داشت
ثبت یک شفق قطبی سفید نادر در نروژ
play_arrow
ثبت یک شفق قطبی سفید نادر در نروژ
شلیک ناگهانی محافظ نتانیاهو در خیابان‌های تل‌آویو؛ پای ترور نتانیاهو در میان بود؟ ماجرا چه بود؟ + فیلم
play_arrow
شلیک ناگهانی محافظ نتانیاهو در خیابان‌های تل‌آویو؛ پای ترور نتانیاهو در میان بود؟ ماجرا چه بود؟ + فیلم
ویژگی‌های رهبر انقلاب از زبان حجت‌الاسلام گلپایگانی: اراده الهی و دست قدرت خدا در انتخاب رهبر انقلاب حضور داشت + فیلم
play_arrow
ویژگی‌های رهبر انقلاب از زبان حجت‌الاسلام گلپایگانی: اراده الهی و دست قدرت خدا در انتخاب رهبر انقلاب حضور داشت + فیلم
برای کنترل خشم چه دعاهایی بخوانیم؟
برای کنترل خشم چه دعاهایی بخوانیم؟
برای رهایی از وسواس فکری چه دعاهایی در روایات آمده است؟
برای رهایی از وسواس فکری چه دعاهایی در روایات آمده است؟
قوانین و برنامه‌های توسعه وقف و امور خیریه در کشور آلمان
قوانین و برنامه‌های توسعه وقف و امور خیریه در کشور آلمان
توضیح جرمی به نام مداخله در امور پزشکی از زبان آقای قاضی
play_arrow
توضیح جرمی به نام مداخله در امور پزشکی از زبان آقای قاضی
ترامپ شطرنج‌باز ماهری نبود؛ کیش و مات!
play_arrow
ترامپ شطرنج‌باز ماهری نبود؛ کیش و مات!