0
ویژه نامه ها

عناصر تمدن ساز دين اسلام (1)

تمدن به عنوان يك پديده‌ي اجتماعي، محصول تفكرات نهفته در وراي آن است. براي ساختن تمدن، وجود انديشه‌ي تمدن ساز ضروري واجتناب ناپذيرمي‌باشد. در اينكه آيا تمدن سازي در جوهره‌ي انديشه‌ي اسلامي، قابل مشاهده ست يا نه،
عناصر تمدن ساز دين اسلام (1)
عناصر تمدن ساز دين اسلام (قسمت اول)
 

نويسنده:حمزه علي وحيدي منش


 

چكيده

تمدن به عنوان يك پديده‌ي اجتماعي، محصول تفكرات نهفته در وراي آن است. براي ساختن تمدن، وجود انديشه‌ي تمدن ساز ضروري واجتناب ناپذيرمي‌باشد. در اينكه آيا تمدن سازي در جوهره‌ي انديشه‌ي اسلامي، قابل مشاهده ست يا نه، موضوعي است كه در اين نبشتار به اندازه‌ي وسع علمي خود وگنجايش مقاله به آن اهتمام ورزيده‌ايم. نگارنده معتقد است اسلام اصيل به لحاظ برخورداري از توانمندي‌هاي بالا، مي‌تواند تمدني متناسب با نيازهاي انسان معاصر بيافريند؛ چنان كه در گذشته اين توانايي را از خود نشان داده است. برخي از عناصرتمدن سازي اسلام عبارتند از:عقل گرايي، جهان گرايي، عدالت گرايي، علم گرايي، جامع گرايي، آسان گيري و اخلا ق گرايي.
كليدواژه‌ها: تمدن، تمدن اسلامي، فرهنگ، وحي، عقل، علم، اخلاق.

مقدّمه

يك) تمدن در لغت، عكس بداوت (باديه نشيني) است. معادل آن در عربي «حضاره» است. ابن منظور در لسان العرب آورده است كه حضارت اقامت در حضراست. فرهنگ دهخدا تمدن را به معناي «تعلّق به اخلاق شهرو انتقال از خشونت و جهل به حالت ظرافت انس و معرفت» معنا كرده است.
در اصطلاح علوم اجتماعي «تمدن» همانند بسياري ديگر از مفاهيم رايج در علوم انساني معناي مورد قبول همگان پيدا نكرده است. ويل دورانت مي‌نويسد: « تمدن به شكل كلي آن عبارت است از نظمي اجتماعي كه در نتيجه‌ي وجود آن، خلّاقيت فرهنگي امكان پذير مي‌شود وجريان پيدا مي‌كند. » (1) وي براي تمدن‌ها چهار ركن و عنصر اساسي را بر مي‌شمارد: 1. پيش بيني و احتياط در امور اقتصادي؛ 2. سازمان سياسي؛ 3. سنن اخلاقي؛ 4. كوشش در راه معرفت و بسط هنر. به نظر ويل دورانت ظهور تمدن هنگامي امكان پذير است كه هرج ومرج ونا امني پايان پذيرفته باشد؛ زيرا تنها هنگام از بين رفتن ترس است كه كنجكاوي و احتياج به ابداع واختراع به كار مي‌افتد وانسان خود را تسليم غريزه‌اي مي‌كند كه او را به شكل طبيعي به راه كسب علم و معرفت وتهيه‌ي وسايل بهبود زندگي سوق مي‌دهد. (2)
در اينكه آيا تمدن فرهنگ است يا غير از آن، بحث‌هاي دامنه‌دار همچنان ادامه دارد. هنري لوكاس آن دو را به يك معنا دانسته؛ با اين حال، ترجيح داده از واژه‌ي فرهنگ به جاي تمدن بهره گيرد. وي در توضيح فرهنگ چنين مي‌نويسد:
فرهنگ، راه مشترك زندگي، انديشه و كنش انسان است. فرهنگ در برگيرنده‌ي اين چيزهاست: 1. سازگاري كلي با نياز‌هاي اقتصادي يا محيط جغرافيايي پيرامون؛ 2. سازمان مشترك براي فرونشاندن نيازهاي اجتماعي و سياسي که از محيط پيرامون برخاسته اند؛ 3. مجموعه‌ي مشتركي از انديشه‌ها و دستاوردها و بالاخره فرهنگ شامل هنر، ادبيات، علم، آفرينش‌ها، فلسفه و دين است.(3)
در مقابل، كساني هستند كه آن دو را كاملاً متمايز از همديگر تفسير مي‌كنند. آلماني زبان‌ها واژه culture (فرهنگ) را براي مظاهر مادي و واژه‌ي civilization (تمدن) را براي مظاهر عقلي، ادبي و هنري به كار مي‌برند. برخي از دانشمندان هم آن را به عكس تفسير كرده اند.(4) اشپنگلر تاريخ تمدن را به دو دوره‌ي جواني و پيري تقسيم نموده و واژه ي culture را بر مرحله‌ي جواني و واژه‌ي civilization را براي مرحله‌ي پيري انتخاب كرده است.(5)
از حيث دامنه، برخي گستره‌ي تمدن را جهاني مي‌دانند و تمدن واحدي را براي كل بشريت معتقدند، در حالي كه دامنه‌ي فرهنگ را منطقه‌اي و قومي مي‌دانند. از حيث رتبه بندي، برخي تمدن را پيشرفته‌تر از فرهنگ مي‌دانند و بر اين عقيده اند كه در تمدن، علوم و فنون و زندگاني سياسي در سطح برتري از فرهنگ قرار مي‌گيرد.(6)
امام خميني قدس سرّه گرچه براي تمدن تعريف مشخصي ارائه نداده، اما از برخي عبارات وي استفاده مي‌شود مهم ترين عنصر تمدن نه در نمادهاي فيزيكي آن، بلكه در توان انسان‌سازي آن نهفته‌است. با اين مقياس، وي فرهنگ غرب را با تمام توانايي‌هايي كه در توليد مصنوعات بشري و كشف قوانين طبيعت دارد، به لحاظ نگاه تك ‌بعدي‌اش به انسان، تمدن نمي‌داند.(7) ايشان در پاسخ به ادعا كه جوامع غربي از طريق عمل به آموزه‌هاي اسلامي، تمدن غرب را ساخته اند، مي‌فرمايند:
آيا اروپاي امروز كه مشتي بي خرد آرزوي آن را مي‌برند بايد جزء ملل متمدنه به شمار آورد؟ اروپايي كه جز خون خوارگي و آدم كشي و كشورسوزي مراسمي ندارد و جز زندگي ننگين سرتاسر آشوب و هوسراني‌هاي خانمانسوز متطوري در پيش او نيست، با قانون اسلام كه كانون عدالت و دادگستري است چه كار؟ اروپايي كه ميليون‌ها همجنس خود را زير تانك‌ها و آتش توپخانه‌ها به ديار نيستي فرستاد و مي‌فرستد باز او را از نوع بشر مي‌دانيد و براي او حسرت مي‌بريد؟... كجا قانون اسلام در اروپا قدم گذاشته؟ آنچه در اروپا است سرتاسر بيدادگري‌ها و آدم دري‌هاست كه اسلام از آن بيزار است... اگر تمدن اسلام در اروپا رفته بود اين فتنه‌ها و آشوب‌هاي وحشيانه كه درندگان نيز از آن بيزارند در آنجا پيدا نمي‌شد.(8)
نگارنده با الهام از آن دسته از آموزه‌هاي اسلامي كه جامعه‌ي مطلوب را توصيف كرده اند جامعه‌ي متمدّن را جامعه‌اي مي‌داند كه داراي ويژگي‌هاي ذيل باشد:
1. از لحاظ اعتقادي، انديشه‌ي الهي بر جامعه حاكم است؛ وحي يكي از منابع مهم معرفتي به شمار مي‌رود. در همين زمينه، عقل نيز جايگاه شايسته‌اي دارد؛ هم فراتر از وحي دانستن آن مردود است و هم ناديده گرفتن كلي آن؛ چنان‌كه اهتمام به سطحي از عقل و غفلت از ساير سطوح آن نيز پذيرفته نيست.
2. از لحاظ رفتاري، در جامعه‌ي متمدّن اسلامي مردماني زندگي مي‌كنند كه برخي از ويژگي‌هاي آنان عبارتند از: وظيفه‌شناسي، پركاري، مسئوليت پذيري، همكاري و رقابت در امور خير. به طور كلي، فضايل اخلاقي بر جامعه حاكم است.
3. از لحاظ امكانات رفاهي، كليه‌ي افراد جامعه از رفاه نسبي برخور